کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

راه های بیراهه ی زیادی هست که هر آدمی استحقاقشو داره یه بار اونا رو زیر پا بزاره....خیال دارم ماجرایی رو واستون تعریف کنم...که توش نق و نوق نیست..ـــ واسه اولین بارـــ ماجرایی که در شرایط فعلیم رو ممنوعه بودن یا نبودنش هیچ جور نظری  ندارم...

ـــ یه شب جمعه بود....ما تو خوابگاه بودیم و هیچ جور برنامه ی خاصی واسه گذروندن اون شبمون نداشتیم...و اصلا خیال هم نداشتیم که داشته باشیم...من رفتم حموم و برگشتم..."ب" و فروغ عاشق آش رشته ان...وقتی تو حموم بودم اونا تلفنی برنامه ریختن که دسته جمعی بزنیم بریم "پاندا" و آش بخوریم...راستش من حتی اسم اونجا هم به گوشم نخورده بود....موهام خیس بود و هنوز تو حوله بودم و داشت کم کم دیر وقت می شد....یعنی می خورد به ساعت تاخیری های خوابگاه ها و ما از اون موقع به بعدش اصلا نمی تونستیم از اونجای کوفتی بیایم بیرون....همین جوری تند تند..بدون اینکه آرایش خاصی چیزی بکنیم من و فروغ زدیم از خوابگاه بیرون...و منتظر موندیم ببینیم دوست موستامون که هر کدوم با جفتشون رفته بودن بیرون یکی یکی سر و کله شون پیدا بشه و همگی با هم بریم....تنها کسی که تونستیم خفت گیرش کنیم آرزو بود...بقیه، مثلا چنور....نیم ساعت از تاخیر گذشته بود و اون با طرفش وایساده بود جلو خوابگاه و هی چشم در چشم...و دست در دست....تنها کاری که تونستیم کنیم این بودش که یه سلام و دورودی از دور واسشون بفرستیم....اصلا حوصله ی اینو نداشتیم که بریم جلو و متهم به این بشیم که ناموس مردمو داریم از راه به در می کنیم!!!!....خلاصه این جوری شد که نهایتا ما ۳ نفر بودیم و آقای "ب"...(و واقعا هم دیگه می خواستیم چن نفر باشیم اونم تو یه ماشین؟؟؟)...پاندا آش نداشت....دیرموقع بود....رگ بی خیالیمون باد کرده بود...زدیم تو جاده ی فشم...فقط و فقط به هوای آش!!!!....راستش من اصلا آش خور نیستم....وقتی بالاخره به آشمون رسیدیم و خوردیمش ساعت طرفای ۱۲ و خورده ی شب بود....و یهو ما به خودمون اومدیم...واااااااااای....چه طور ی بریم خوابگاه؟؟؟ تو برگه ی تاخیر چی بنویسیم؟...من یکی که داشتم از ترس می مردم...فک می کردم بهتره من همون شب همون جا خاک شم....نمی شد رفت خوابگاه...نمی شد تا صبح هم همین جور ول گشت...

ـــ نمی دونم اول از همه کی این پیشنهاد و داد....ولی به هر حال پذیرفته شد:"بزنیم بریم دریا...طلوع آفتاب کنار دریا رو ببینیم...."و بعدش تا خود صبح لرزیدیم....دخترک بیا نترسیم دخترک....بیا دریا رو بدزدیم....بارها و بارها روی ضبط این آهنگ شهامت ما رو کنترل کرد....حفظ کرد....راه رو بلد نبودیم...جاده خاکی بود و یه طرفش کوه بود و یه طرف دره....۳ تا دختر...توی ماشین یه پسر...۴ تا رفیق...ترس از پلیس...ترس از سیاهی...خاطره های ترسناک بچگی...مامان باباهایی که اگه می فهمیدن با ساطور می اومدن سر وقتمون....فروغ از دره ی لب جاده می ترسید...وحشت زده بود و نفسش به سختی بالا می اومد....آرزو به یاد نقاشی افتاده بود و شاعر شده بود...من کنار "ب" نشسته بودم و همون طور که نقش "مامان" داستانو بازی می کردم تو ذهنم واسه بابام یه نامه می نوشتم....(کسی حق نداشت ما رو به خاطر این کارمون سرزنش کنه)....شجاعت...اضطراب...شجاعت...اضطراب....

ـــ اون وسطا ...من و فروغ دیگه نمی تونستیم خودمونو کنترل کنیم...بدجوری ممکن بود کار دست کلیه هامون بدیم....از ماشین پیاده شدیم....غلیظ ترین شبی بود که می شد به عمرت ببینی....سرد بود و غلیظ....پشتمون کوه بود...جلومون یه جاده ی مه آلود و یه ماشین و اطرافمون دره....بطری های آبو گرفتیم دستمون...نمی دونستیم بترسیم بلرزیم یا خجالت بکشیم....ولی بالاخره جفت هم نشستیم و شلوارامونو کشیدیم پائین...فک نمی کنم تا لحظه ای که بمیرم این صحنه از ذهنم پاک شه....

آواز خوندیم....سیگار کشیدیم...وقتی بالاخره به جاده ی اصلی رسیدیم چایی خوردیم...آهنگ به هم تقدیم کردیم...جاده قشنگ بود...حتی یه ماشین پلیس هم ندیدیم....انگار واسه اولین بار جاده ی چالوس شد مال ما...صبح همون جوری که قرار بود..ما کنار دریای چالوس بودیم...طلوع خورشیدو نگاه کردیم...یکم آب بازی کردیم...نون داغ و خامه خوردیم...مشروب دزدیدیم (هر چن نخوردیمش)...و....دلمون می خواس اونجا می موندیم...یکم بیشتر...اما...خوب مامان بابای من تهران بودن...همون صبح اومده بودن...و من قرار شد که برم پیششون...طفلک "ب" که مجبور شدهمه ی راه رو باز رانندگی کنه..خسته و کوفته...سعی کردیم نخوابیم ....تو راه دعوامون هم شد....و خیلی چیزای دیگه...ظهر تهران بودیم...من خسته و کوفته رفتم پیش مامان بابام انگار نه انگار که اتفاقی افتاده....انگار هیچ وقت همچین شبی تو زندگیمون نبوده...آب از آب تکون نخورده بود...

ـــ ولی خوب خیلی چیزا عوض شده بود...از اون شب به بعد خیلی چیزا عوض شد...شایدم کن فیکون شد....نمی دونم به هر حال ما این راهو رفتیم...و من کاری به بعدش ندارم.... اون شب یه فصل شاد بود....

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۷/۰۶/۰۹ساعت 5:46  توسط نجمه خادم  |