کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

انگار که دیگه هیچ جای جهان جاش نباشه...انگار هر چی گشته بود اتاقشو پیدا نکرده بود....خونه شو...گذشته شو...انگار به شکنجه ایستادن تو یه انفرادی هم حتی محکوم نشده بود...انگار همه ی گشتاشو زده بود...رفت و بغل سطل آشغال چمپاته زد...یه سطل آشغال تو یه گوشه از یه آبدارخونه ی یه اداره ی عمومی...و انگار یادش رفته بود که چرا اومده اونجا...رفت و کنار سطل آشعال نشست و و هی گونه هاشو با دستاش مالید...هی گونه هاشو با دستاش مالید....و بعد احساس کرد در مرکز اقتدار خودش نشسته....یادش افتاد که بعله قدیم ترا وقتی نوجوون بوده ...به قول خیلیا تو کف ناوالیسم و کارلوس کاستاندا و این حرفا بوده...ناگهان احساس کرد "دون خوان"ی شده واسه خودش....و آره تو مکان اقتدار خودش حضور داره...بعد فکر کرد که امروز زیادی به خودش گیر داده...حقش نبود...واقعا حقش نبود که این دادگاهو واسه خودش راه بندازه...اصلا اینکه آدم بخواد گذشته شو.. ـــ اونم بچگیشو!!!ــ یه بار دیگه تجربه کنه...چه معنی داره؟؟؟...دو ساعت قبل ترش یه سر رفته بود آشپزخونه...چند بار دریخچال رو باز کرده بود و محکم بهم زده بود بدون اینکه چیزی برداره...سر و صدا و خش و پش راه انداخته بود...ولی ارضا نشده بود و هیچی چشمش را نگرفته بود....بعد واقعا بدون اینکه اهل اینجور کارها باشد رفته بود سراغ ظرفهای نشسته و کثیف...و بدون اینکه اهل خیال پردازی باشد ...توی لیوان پر از ریکا آب ریخته بود....و بعد نشسته بود روی صندلی و به یک لیوان پر از کف و نی ای که رو سطح آبش شناور شده بود زل زده بود...مات و مبهوت ... نه حوصله بی حوصلگی را داشت و نه حوصله ی خیال پردازی را...و نه می دونست چی تو سرش بوده که این بساطو راه انداخته...ابدا حس و حال اینو هم نداشت که توی نی فوت کنه و حباب درست کنه...حبابای قشنگ و رویایی...نه اهل اینجور کارا نبود...و فکر می کرد این فقط یه رویای شیک واسه وقتیه که یه الف بچه بوده....خودش هم نمی دونس چرا دلش نمی خواس بزاره این رویای شیک زمان الف بچگیش دست بخوره...با این حال این کار احمقانه رو کرد...حالا هر فکری که کرد پای خودش...ولی بعدش حسابی دمغ شد...اولش فقط یکم احساس سوزش کرد...یه چیزی از پائین درونشو سوزوند و اومد بالا...ولی بعدش اونقدر دمغ شد که دست آخر مجبور شد بیاد و جایی بشینه که هر گز نمی نشست...مجبور شد از اون آشپزخونه بزنه بیرون...و همین جور که اونجا در مکان اقتدار خودش نشسته بود...یه نگاهی به سطل آشغال انداخت و حسابی تعجب کرد...تازه پی برد که سطل آشغال موجود یگانه ایه تو دنیا....تقریبا تنها موجودیه که می شه بارها و بارها از اون استفاده کرد...اصلا هیچ جور شباهتی به لحظه ی کوفتی خاطره ی شسته رفته ی فلان سال عمرش نداره....رنگ عوض نمی کنه...و کثیفه همون جور که باید باشه...همون بویی رو که باید بده می ده...حیرت کرده بود...و همین جور که با موهای سرش..با لبهاش و با گونه هاش ور می رفت ....خوشحال بود کشف بززگی کرده بود...فکر کرده: آآآآرررررررررره ..تواین دنیای یک بار مصرف...و دیگه تا همین جا...خوشحالی خودشو کش نداد...نباید تو اون نی ها فوت می کرد..اون حباب های درب و داغون...که هیچ مزه ای نداشتن...هیچ جور کیفی...هیچ جور سرخوشی ای پشتشون نبود...نه...نباس این کارو می کرد...یادش افتاد چند وقت پیش تو یه کافه داشته بایه شیشه نوشابه ور می رفته که روش نوشته بوده "برای رفع تشنگی"...همین جور از رو بی حوصلگی... ــ طبق معمول ــ از بغل دستیش پرسیده بوده "هی تو تا حالا نوشابه ای دیدی که روش نوشته باشه بنوشید و لذت ببرید؟" و اون گفته بوده "خوب می دونی...یه چن تایی دیدم که روشون نوشته خنک بنوشید..." و اونم بدون اینکه حوصله داتشه باشه با خودش گفته :"پرسیدم لذت..."و دیگه ادامه اش نداده....فکر کرد نه حتما یه لذتایی وجود داره....این که بخواد باز گیر بده و حرف از نیاز و ال و بل بزنه مسخره اس...مثلا؟؟؟ مثلا بو کردن یه گل دیگه...یا یه طعم خوشمزه...ولی نه بابا ولش کن....یه بار مصرف....خودش را گشت....تموم اونچه که نام و نشانی از آگاهی در وجودش داشت رو زیر و رو کرد....نه خبری نبود..هیچ چیز دوبار مصرف نشده بود محض رضای خدا حداقل....جز یکی ،همین سطل آشغال... ـــ گور باباشو هم کردن!!....این کشف جدیدش ...اینکه فهمیده بود در تمام عمرش یه بار مصرف بوده حس قدرتشو در مقابل سطل آشغال پلاستیکی ازش گرفت...وباز احساس کرد یک جای یه چیزی تو بدنش نمی زاره خوب نفس بکشه..یکم گردنشو ماساژ داد...و بی اراده چشماشو مالوند...دستاش خیس بود و گلوش می سوخت...خودشم نمی دونست چرا اینکه باس مفهوم لذت رو واسه همیشه بریزه دور ناراحت بود...نمی دونست چرا گریه اش گرفت...خوب بچه ها هم...و حتی آدم بزرگا هم تو قصه هاشون همیشه اسب شاخ دار داشته اند...همیشه چیزی داشته اند...و لفظی...نامی ...اسمی اختراع کرده اند واسه چیزی که در خارج مصداقی نداره...حالا اینکه بفهمی این صرفا یه مفهوم بوده کجاش دردناکه؟؟؟...احساس کرد ناراحت است و این رو نمی تونه به کسی بگه..برای اولین بار در تمام عمرش سخت رنجیده بود...هیچ لذتی وجود نداشت و او تمام چیزاهای اطرافش یک بار مصرف بود...واین تازه اولش بود...دیگه گریه نمی کرد و مث آدمایی که تظاهر به درماندگی می کنن توی پناهگاهش میخ شده بود....

 


برچسب‌ها: تنهایی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۰۴ساعت 4:9  توسط نجمه خادم  |