وقتی صدف جان ما این سگ کش !رو نوشت.و از فقر و زندگی دانشجویی و مخارج و گرونی و چی و چی گفت...تا مدتها میون بچه ها نقلش حرف زده شد و همه تصمیم گرفتیم دیگه دم به ثانیه از صدف روغن یا سیگار نخوایم....یه وقتایی می شد هممون سر یه نخ سیگار می خواستیم به جون هم بیافتیم ولی ترجیح می دادیم به اون نگیم...خودش مشکوک شده بود...و گمونم بهش برخورده بود که حالا یه پست من باب درددل نوشته ما چرا اینجوری می کنیم؟؟؟
یه چیزی می خوام بنویسم که نشونش نه اینه که من خسیسم ...نه بدبخت بیچاره ام...و دقیقا از همون باب درددل حس می کنم باس نقلش حرف بزنم...
ـــ پری روز رفتم سر سوپری سرکوچه و یه پفک خریدم ۲۰۰ تومن...دیروز رفتم همون جا و همون پفک رو خریدم ۴۰۰ تومن....
من خوابشو هم نمی دیدم...حتی وقتی این بربادرفته و چمی دونم از این کتاب متابای جنگ زده رو می خوندم هم عمری باورم نمی شد که بخوام جایی صدام در بیاد محض همچین قضیه ای....ولی دیگه....
خلاصه ی مطلب اینکه..خدا رو چه دیدی شاید یه روز من هم خسیس شدم هم بدبخت بیچاره...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۶/۰۲ساعت 15:18  توسط نجمه خادم
|