دفتر محاسبه ی اعمال:
۱ــ امروز ۳بار سر کلاس یه بوهای بدی از خودم صادر کردم و همه فک کردن بغل دستیم است....استغفار
۲ــ به دوستم گفتم بابام پاژیرو داره....استغفار
۳ــاز توی کیف دوستم کاغذ برداشتم و توش تکلیف جامعه نوشتم....استغفار
۴ــ به اون پسرکافی شاپیه نمره تلفن مدرسه مون رو دادم و گفتم این خط مستقیمه اتاقمه....استغفار
۵ ــ به یک راننده ی نامحرم نگاه کردم....استغفار
۶ ــ سرکلاسم نامه نگاری کردم...استغفار
۷ ــ سرمراسم صبحگاهی ورزش نکردم...استغفار
۸ ــ عطر فعال کننده ی چیزها رو به زدم...استغفار
۹ــاز وقتم درست استفاده نکردم....استغفار
۱۰ــ در انتخاب دوست دقت نکردم...استغفار
**************************************************************
با نام و یاد خدا
سلام دفتر عزیز امروز روز بسیار خوب و ماهی بود.من ساعت ۶صبح بیدار شدم وضو گرفتم و نماز خواندم(خودمونیم که اون موقع نماز باطله!) و پس از صرف صبحانه و بوسیدن روی پدر و مادر راهی مدرسه شدم و در راه به مطالعه ی درس های همان روز پرداختم و در ضمن به خانم پیری در رد شدن از خیابان کمک کردم ولی نزدیک بود خودم زیر یک عدد وانت بروم.راننده ی محترم و زحمت کش نیز سرش را بیرون آورد و با حالتب بسیار محترمانه به من گفت:کره خر بی صاب،وقتی مردی لابد هزار تا صاب(صاحب) پیدا م یکنی من متوجه معنی سخنان ایشان نشدم ولی احتمالا در مذمت عمل نکوهیده ی من (رد نشدن از پل عابر پیاده) بود.من تمام راننده های زحمت کش را دوست دارم و از ایشان سپاسگزارم.باری پس از رسیدن به مدرسه و انجام مراسم صبحگاهی و سلام گفتن به ناظم خوب و مهربان و زحمت کش مدرسه(سرکارخانم ملوک نوری)به کلاس رفتیم.پس از سلام گفتن به یکایک همشاگردی ها و آرزوی موفقیت یکایک ایشان در درس و تحصیل بر روی صندلی نشستن و....الخ.بله در کنار من دانش آموزی نشسته است به نام نجمه(صنم) خ.وی بسیار شیطان و وروجک می باشد.بنده شخصا شیطنت های زیادی را از او دیده ام ولی از جهت رابطه ی دانش آموزی به روی خودم نیاورده ام ولی چنانچه او بخواهد به اعمال نکوهیده و زشت و نادرست خویش ادامه دهد شخص بنده مراتب را به اطلاع سرکار خانم نوری(ناظم فوق الذکر)خواهم رسانید تا ایشان با صحبت ها و ارشادهای مادرانه و دلسوزانه ی !!!!!خودعقل به سرش بیاورند....
می دونم که اونقدرام این تلاش ما واسه گوش دادن به حرف خانم معلممون واسه شما جالب نیس...و همین طور بقیه ی چیزایی که سر کلاس و این ور اونور نوشتیم...ولی خوب...هنوزهم احساس می کنم باید بنویسمشون....(اینا حرفای مجری برنامه ساعت خوش بود)....واقعا یادش به خیر چه قدر واسشون شعر و ترانه ی کوچه باغی ساخته بودیم...رادش چه مهربونه عطاران چه خوش زبونه عشوه از اون...می ریزه....ولی خدائیش خیلی آبکی بود....
ـــ این داستان عمو ویگیلی در کانه تی کت هم چیزی بودا...نجمه می خوام یه مساله ای رو باهات در میون بزارم و همین جا ختم به خیرش کنم.اگه یه باردیگه بهم گفتی که یه ...گنده ی لبم ــتپل ــ که فقط به درد شوهر کردن می خورم دندوناتو می یارم پائین.همیشه تو عمرم از بیشترین تصویری که وحشت داشتم همین بوده یه زن غرغروی بی ریخت که هیچ چیز نداره جز یه شوهر بی ریخت تر از خودش و چند تا بچه ی مفنگی که صبح تا صبح ساندویچ کالباس می برن مدرسه،حالم از دخترایی که خودشونو باکره نگه می دارن برای ...سیخ یه پسر پشمالو بهم می خوره و اگه یه موقع دیدی که دندونات تو دهنت نیست بدون که محض همین حرفاس(احتکالا خانم ن می تونه در مورده ی شیوه های استفاده از دندون مصنوعی کمکت کنه)برای همینه که همه ی فکر و ذکرم اینه که لاغر بشم.چون آدمای لاغرکمتر در معرض این حرفها و نگاه ها هستن.حتی پسرا به دخترای لاغر کمتر در مورد مسائل جنسی و این حرفا گیر می دن می فهمی؟
ـــ نجمه در همه ی عمرم چیزی رو دلم چندون نخواسته که به دستش نیاورده باشم.بگذریم از چیزایی که هیچ وقت امکان پذیر نیست و رویای آدمه مثل رویای هنرپیشه شدن تو هالیود.رویای شبای بارونی پاریس بازو به بازوی یه همخوابه ی بادرک.رویای توی یه خیابون پرازبرگ دوچرخه سواری کردن.رویای زندگی تو دهه ی پنجاه و.....می فهمی؟ اما با تموم وجودم این رفاقتو می خوام....هرچند تو روش خودتو داری و من روش خودم رو، من می خوام زود دسته ی سفید زنجون رو بیرون بکشم.می خوام زیرپنجره ات آواز بخونم.ولی تو توی سکوتت تو رفتارای حساب شده ات ،توی امتحانای سختی که ازم می گیری(و من همیشه رفوزم) رفاقتت رو شکل می دی..نجمه روزگار بدی شده خیلی بد.همه ترسو شدند.همه علی کنکوری شدن.هیچ کس دیگه آرمانی نداره.می فهمی؟ احساس می کنم نوی این دنیای بزرگ فقط من موندم و تو موندی و یه مشت آرمان.
چیزای زیاد دیگه ای هم هستن...ولی بهتره دیگه بی خیالشون شم...یه لحظه الان حس کردم قیافه ام مث اون پیرمدایی شده مه شریک زندگیشونو از دس دادن و حالا دیگه هیچ شانسی واسه از نو شروع کردن ندارن و به سختی می خوان به همه بفهمونن که بعله تو زندگیشون کسی هم بوده که اونو دوس داشته و این حرفا...یا مث فاحشه های پیری که می خوان همه بدونن که اونا هم روزگاری برو بیایی داشتن و اینا...می دونین؟ من با اینا حالا که فکرشو می کنم می خوام فقط به خودم یادآوری کنم که آره من هم یه زمانی یه همدوره ای داشتم....فک می کنم ما خیلی هامون هم دوره ای داشتیم...که حسابشون از رفقا و عشاق و چی و چیمون جدا باشه....هم دوره ای مث یه شریک خوب زندگی...مث لحظه ای که دلت می لرزه و عاشق می شی یه بار اتفاق می افته و دیگه تو زندگیت تکرار نمی شه بعدش فقط می تونی به قول شاعر بگی :دنیا را گشتم بدون تو...
راستش من فک می کردم با کشف دنیا یجدید تر دوستای جون جونی تر پیدا می کنم...و دوره های جدیدی تو زندگیم شروع می شه...فکر اینجاشو هم اصلا نکرده بودم که همچین حال و روزی پیدا می کنم...و اصلا خودمم رو حتی یادم می ره...خیلی ها هم دوره ای هاشون دوستای دانشگاهیشونه....من تو دانشگاه حتی موفق به پیدا کردن یه دوست هم نشدم...و خوب یه دوست خودش خیلی زیاده...ولی حتی....می دونین؟ دخترای تهرونی که دوس نداشتن من شهرستونی (اونم از نوع شیرازیش) وارد گروه هاشون بشم...و دخترای شهرستونی که ....باور کنید بعضی هاشون حتی از اینکه برن بوفه و پفک بخرن هم وحشت داشتن چون اونجا موجوداتی به نام پسر خارج از کلاس وجود داشت....نتونستم با هیچ کدوم ارتباط برقرار کنم...تنها تر که شدم تازه فهمیدم چه قد بی دست و پام و تو همه چی افت کردم...درسام...فکرام...غذاهایی که می خوردم...و چی و چی و چی... واین هنوزم ادامه داره....مدتها کارم این بود که تنهایی برم کافهی کنار دانشکده مون بشینم و به دوستا نگاه کنم و حسرت بخورم که قدر کافه هایی که با پری و اهام و کی و کی می رفتیم و ندونستم...حسرت پیاده روی های طولانی و حرفا و فلسفه های عجیب غریب گذشته رو....حسرت جک هایی که دو تا رفیق واسه هم تعریف م یکردن...حسرت تلفنایی که به هم می زدنو...اون قدر حسود شده بودم که وقتی می دیدم دو تا هم کلاسیم (دو تا پسر یا دو تا دختر) با هم رفیقن و می رن با هم این ور و اونر یا در مورد درساشون حرف می زنن گریه ام می گرفت..می دونین اگه یکی دو روز با یه نفر هم یه گپی می زدیم این هم دوره ای نبودن بدجوری تو چشم می زد....حسرت..حسرت خوردن...حسرت دخترایی که به همدیگه کتاب معرفی می کردن...حسرت رفیقایی که با هم می رفتن تئاتر....حسرت رفیقایی که عاشق ادا ها و پزهای همدیگه بودن....یکی دوبار هم با بچه های وبلاگی قرار گذاشتم....آدمایی که نوشته هاشون یکم با حال و هوام جور بود....ولی خوب....اونا هم مجازیشون یه چیز دیگه بود ....جدیدن یاد گرفتم واسه خودم مدام اینو می خونم که : دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد...ولی خوب....رفاقت هنوز هم دغدغه ی منه...اون چیز عجیبی که یافت نمی شه....آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.....
شازده کوچولو بود؟ می گفت : چه خوب است که آدمی حتی تا دم مرگ نیز فراموش نکند که دوستی داشته است...
پری همیشه می گه: دو چیز قدیمیش خوبه یکی شراب و یکی رفیق........شاید راس می گه.....