جواب داد:مرسی که باز تو یکی به من گاهی فکر می کنی.من شدم مث یه مزرعه ی خشکه دور از جاده....
اینو بخونید:فرزند عزیزمان ه . ر دانش آموز فرهیخته دبیرستان نمونه دولتی فرهنگ به وسعت شیرین ترین ارمغانها، به پهنای بیکرانه ی هستی،دلمان را طراوت بخشیدی،بالیدیم و سر به سقف سما سائیدیم...کسب مدال طلای المپیاد ادبی مرحله ی کشوری بر شما مبارک....
همه ی بهونه ام همین بود: یه تبریک حال بهم زن واسه یه دختر خرخون با ریش و سبیل و ابرو ی پاچه بزی....تو یه روزنامه ی استانی که تقریبا صبح به صبح دم در خونه ی همه ی شیرازیاست..منو ببخشید ولی هیچ وقت حس خوبی نسبت به اینجور مذخرفات نداشتم...یه دختر دیگه بازم قربانی نام مدرسه ی نمونه دولیت فرهنگ....دست خودم نبود یهو یادم افتاد....همهی بازیا همه ی مسخره بازیا....امتحانای ورودی سخت...متفاوت بودن...روزی که تو "کنکور" این مدرسه قبول شدم موقع ثبت نام مامانم بهم گفت:می دونی چیه دخترم؟ من فک می کنم تو یه نابغه ای!!!!!!!!! من واقعا به تو افتخار می کنم خیلی می خواد که آدم بتونه تو همچین مدرسه ای قبول شه ..تو بهترینی تو سنبلی و چی و چی و چی...بعدش هم کلی تو فامیل پزم رو داد...روزی که پرونده ام رو گذاشتن زر بغلم و گفتن :اخراج!!! هم باس مامانمو می دیدین...تو خیلی خنگی..تو هعمیشه استباه می کنی...تو همیشه تو زندگیت بازنده ای تو خیلی خاک بر سری...یه وقت دایی ت اینا نفهمن...یه وقت به کسی نگی...وای خدا جونم اصلا نمی دونم در خانواده ای با این همه هوش و استعداد!!!!!!! تو چه طور اینجوری شدی....؟؟؟یاد روز اول تو مذکور افتادم...سر صف صبحگاهی بهمون گفتن شما حتی باید بند کفشتون هم نشون بده که از این مدرسه هستین...و نمی دونم چرا بعدش هیچ وقت بند کفش من بسته نشد؟ و چرا دیگه تو تموم زندگیم کفشام لنگه به لنگه شدن؟؟؟ اون ابروها....المپیاد...خوارزمی....خدا لعنتت کنه حدادعادل...رقابت سالم...رتبه های برتر کنکور....اه...حالم بهم خورد...فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم...بازم خدا لعنتون کنه با این طراحی مذخرفتون...
رفتم تو انباری...دنبال کتابام گشتم....کاغذایی که وسطشون بودن....(آثارجرم)...همه چیز سر جاش بود....تو گذشته غرق شدم...غرق اون دو تا صندلی ته کلاس...کتار پنجره شدم...غرق دختر مو مشکی و دوست موطلاییش....چن روزه که گیج و گمم ..نمی دونم شمام دلتون می خواد گیج و گم شدب با من یا نه....اما فقط واسه دل خودم می خوام اینجا گذشته رو مرور کنم...(ترجیحا بدون سانسور)...می دونید؟ باید بفهم....چیزایی که می نویسم دست رنج دو تا دختر دبیرستانیه که می خواستن زندگی کنن...حتی شده قایمکی و دور از چشم معلما و ناظم ها....بیشترشون نوشته های دختر موطلاییه...نوشته های من احتمالا دست اونه...البته اگه کتاباشو هنوز داشته باشه.....
دختر مو طلایی سر زنگ ریاضی:پست و دزدی و من بدم میاد اگه یه رنگ بودی هیچ فرقی برام نداشتی کتاباتو عین یه موش قایم می کنی و بعد کتابا و مجله های منو برمیداری خدائی اگه یه کتاب داشته باش ی و مشغول خوندنش باشی پدرمو در نمی آری اگه برش دارم ؟ نکبت؟
سر زنگ دینی:هی این بحثی که من پیش کشیدم هم جالب بودا.واقعا چرا.چرا ما (حالا خودمو میگم) همیشه از غافله عقبیم؟ اگه کنسرته که ما خبردار نمی شیم .اگه نمایشگاهه که ما نمی ریم.اگه تئاتر که ما نمی ریم..واقعا خسته شدم خیلی خیلی دلم م یخواد گر فتار تب چیزی بشم می فهمی؟ به خاطرش ریسک کنم.به خاطرش نخوام..به خاطرش به خودم زحمت فکر کردن بدم می فهمی؟
بازم سر زنگ دینی همون صحفه : من از اون آدمای بی مصرفم که حوصله ی عکس العملای پرشور و حرارت رو ندارم..یه خورده شلوغش می کنم و بعد فراموش می شه...من مطمئنم اگه یه روز برم خونه ی معشوقم و ببینم با یکی دیگه خوابیده تنها کاری که می کنم اینه که بلند می گم: کثافتا و محکم درو می بندم و می رم تو حال می شینم تا بیاد بیرون یه خورده سرش جیغ جیغ می کنم و بعد که دختره رفت می پرسم:بریم بیرون؟؟؟ آره دیگه من اینجوریم اصلا خوصله ی به دردسر انداختن خودمو ندارم.
زنگ عربی: چیه تو قیفی؟ از اینجا کلی خنده دار شدی....گفتم خدا کنه ۴۰چراغتو آورده باشی...کلی هم حرف داشتم که دیگه مالیده ...اولش کن...فقط همین الان که رفته بودم دسشتویی داشتم به تو فکر می کردم که اگه نبودی و ندیده بودمت چی کار می کردم؟خدایا چه قدر این سهراب شهید ثالث نازنینه چه قدر این جمال امید نازه...چه قدر با رفاقتشون حال میکنم....
عربی همچنان:خلاصه دیروز که گوشی رو گرفته بودی تا از مامانت اجازه بگیری حالم ازت بهم خورد.بدبخت تو فقط بلدی ژست بگیری تو هیچی جز یه بچه مفنگی نیستی که می خوای ادعا کنی مفنگی نیستی می فهمی؟ همه ی اون پزهای روشنفکرونت همه ی اون چسی های چپ گرایونت همه و همه فقط باد هواست بنده ی خدا....من هیچ وقت در این زمینه چسی نیومدم ولی واقعا اینجوریم که تو هستی نیستم.چه عیبی داره دنیا به آدمای شاوورتی باز و چاچولی مثل تو احتیاج داره.یه جک برات می نویسم که حسابی به تو می خوره: یه دفعه خامنه ای می ره انگلیس بعد با خودش م یگه بزار برم از ملکه بپرسم چه جوریه که این همه اونا سیاست مدارای عاقل و فهمیده دارن خلاصه می ره پیش ملکه و ازش می پرسه اونم به تونی بلر خبر می ده...بعد وقتی می آد می گه:تونی اون کیه که اون بچه ننه باباته ولی خواهر و برادرت نیستن اونم می گه خوب معلومه خودمم...خامنهای حسابی کفش می بره می آد ایران می ره به رفسنجانی می گه:اکبر اون کیه که بچه ننه باباته ولی خواهر و برادرت نیست اونم می ره از خاتمی می پرسه اون کیه که بچه ننه باباته ولی خودت نیستی...خاتمی فک می کنه می گه خودمم..بعد رفسنجانی می ره پیش خامنه ای .خامنه ای م یگه فهمیدی کیه؟ می گه خوب معلومه خاتمی!!!بعد خامنه ای م یگه:خاک تو سرت یعنی نفهمیدی تونی بلره؟؟!!!............خیلی حال گیریه اگه قبلا شنیده باشیش....نمی دونم چرا منو یاد تو می ندازه؟؟؟؟؟
سر کلاس منطق:نجمه زندگی تکرار همه روزه ی دردها و شادیهاست..خدایا باید دهن این وودی آلن رو طلا گرفت که گفته زندگی کمدی بی انتهای موقعیت هاست.خدایا چه قدر همه خنده داریم من تو..همه مسخره ایم با همه ی دلمشغولیا و دردها و تظاهرهای ساختگیمون...جرج بوش تو کاخ سفید ملک فهر تو حرمش.خامنه ای تو بیتش.پرنس چارلز تو باگینهام .همه ی ما بازیگرای کهنه کار خیمه شب بازی خدای متعالیم.خود خدا هم مسخره اس...ما رو آفریدی که چی بشه؟ چی می خواستی نون خور اضافی.موجودات شریر دوپای کثافت....عجیبه بیشتر تا مسخره توی یه بیمارستان درب و داغون به دنیا اومدم و حالا ۱۷سال دارم و باید ۱ سال دیگه برده وارانه درس بخونم که چی؟اگه همین الان بمیرم چی از این زندگی کسر می شه؟بگذریم....نجمه بعضی وقتا فک می کنم دنیا فقط و فقط با من یکی بنای ناسازگاری داره.فقط و فقط با من یکی دنیا این همه دشمنی می کنه از هر نظرکه بگی این زندگی کوبیده تو این سر من.قیافه...هیکل...سواد...حتی در زمینه ی رفیق...حتی در زمینه ی رفیق.....
سر زنگ عربی:بابابچه مایه دار.حسابی خورد تو ذوق دختر آقای مهندس از دیشب تا حالا بدجوری بهت مشکوک شدم.نجمه یه جورایی این روزا فکر می کنم تو همیشه همین دغدغه های ایران رو داری.نمی دونم ولی احساس می کنم تو بچه ی شیرازی می فهمی منظورمو؟یعنی نمی تونی شیراز اون ور تر فکر کنی (البته بگذریم که باسوادی و ....)ولی کلا بچه ی زمونه ی خودتی.با بروبچ می گردی.باهاشون چت می کنی.شلوار بگ می پوشی...آخ اگه گیتارم می زدی که دیگه تموم بود......وای این سه شنبه ها چه روزای نفرت انگیزیند هیچ خوشم نمی آد ازشون.بقول بچه های تریپ تو اصلا فاز نمی دند.از هر درسی که بدم می آد گذاشتنش تو این روز.
ساقیا برخیز و در ده جام را / خاک بر سر کن غم ایام را
واسه امشبم بسه....شرط می بندم حوصله ی همتونو سر برد....باس منو اسکیوز کنید دیگه....تقصیر منم نیستا..مردم بدسلیقه شدن....
فقط نمی دونم دختر موطلایی یادش هست؟