من به نوزادی که پاهاشو با دستاش گرفته و داره بازی می کنه، من به پسربچه ای که تو یه حومه کویری زندگی می کنه،من به آفتاب کویر که داغ تر از آخرین درجه ی سشواره...من به آسمون پرستاره ای که یه کوه اونو از تمام دنیا متمایز کرده..من به صدای خنده ی دخترها تو شب نشینی ها،من به آقایون خوش صدا،من به یک سرباز روانی و جنگ زده و درب و داغون آمریکایی،من به دختری که تنهایی تو یه کافی شاپ نشسته و داره قهوه می خوره،من به زنی که تو حومه ی برازجون تو حمله ی انگلیسا کشته شد،من به اشکام وقتی آزاد و بی عذاب ولو می شن..من به دخترایی که سر تا پا زرد می پوشن عینهو موز،من به لحظه ای که یه دختر دبیرستانی دنبال یه آدم حسابی باشعور می گرده که بفهمه اون دیگه بچه نیست،من به اون خانومی که با اطمینان دستشو می گیره جلو دهنش و میگه:وا!خدا به دور....من به اون آقا پسری که پدرش از ارث محرومش کرده...من به استادی که می تونه تشخیص بده کی درسو گرفته کی نه...من به دختری که مجبور نیست از عمه اش متنفر بشه...من به آدمایی که وقتی بغضشون می گیره میتونن یه دل سیر گریه کنن...من به لبخنهای مطمئن برتولت برشت....من به آدمهایی که یه سقف دارن...من به یک دریانورد شیک پوش،به لبخندی که یه هنرپیشه جلوی دوربین می زنه...من به همه ی آدمهایی که فلسفه نمی خوانند..من به عروسک گنده ای که صرفا واسه دکور یه خونه خریداری شده...من به آدم هایی که محسن نامجو رو با تموم وجود می مکن...من به آدمهایی که پای قله ی شجریان ایستادند و مشغول سپاس و ستایش اند...من به آدمی که تو دنیا به هیچی جز عشق و حال فکر نمی کنه....من به مردی که می خواد زنش زنده نباشه اگه فرمونش رو نبره...من به دختر چهل ساله ای که تازگیها عاشق شده و زیر لب با خودش حرف می زنه و می خنده...من به آدمهایی که یه جایی خاطرهاشون رو می گیرن تو دستشون و می گن :کات! تولید خاطره دیگه بسه!من به پسرنوجونی که سر از پانمی شناسه چون بهش اجازه دادن اذان مسجد محلشون رو بگه...من به مردی که با وجود ۵ تا بچه پاشو کرده تو یه کفش که من یه زن جدید می خوام؛یه زن تپل مپل چاق....من به استاد فلسفه ای که دوست داره بزرگترین سیگار دنیا رو داشته باشه....من به گاو مش حسن...من به گرازی که یک ماشین را حوالی فلان ناحیه چپ کرد....من به خیابون گاندی که اینقدر طرفدار داره...من به مامانی که سعی می کنه یه جورایی بحثو با بچه اش باز کنه....من به فرداهای دیگر اسکارلت اوهارا...من به مردایی که تو زندگیشون فقط و فقط دنبال یه سوراخن...من به فیلمی که حتی محض رضای خدا هم یه طرفدار نداره...من به یه عارف که کمالات از سرو روش می باره....من به نقاشی که داره نقاشیش رو میکنه.. من به محله ی کثیفی که حتی عقت می گیره بهش فک کنی...من به دانشجویی که تو خوابگاه زندگی نمی کنه...من به زنی که تو ملایر داره با کندوهای عسلش ور میره...من به آتشفشان که آخر خطه....من به کسی که می تونه ۳تا کاسه آش رو پشت سر هم بخوره....من به کنکوریهایی که فقط تو کنکور مجاز شدن و براشون مهم نیست چی و کجا قبول شن....من به پیرمردایی که فک می کننن هیچکی قدرشونو نمی دونه و همینم اسباب دلخوریشون شده...من به اون دسته از آدمایی که اجازه دارن:"رو"باشن...من به آدهایی که خونه دارن،سلیقه دارن...جواب پس نمی دن.و...و..و خوب راستشو بخواین من به همه اینا حسودیم میشه....
حســــــــــــــــــــــــــــــودیـــــــــــــــــــــــــــــــم می شــــــــــــــــــــــــــــــــــــه .....
احتمالا دلم میخواد جای تموم اینا بودم..........می دونین چرا ؟ چونکه بهشون حسودیم می شه....
برچسبها: تنهایی