مرداد ماه بود...رو تختم نشسته بودم وبا شوق خفه کننده ای مجله ی ماشین رو ورق میزدم ...یه ضبط قدیمی و پوکیده هم وردستم بود که توش یه زن خارجی داشت جیغ می کشید....(به هر حال اون موقع به نظرم می اومد که داره جیغ می کشه)...اون پایین یکی از صفحه ها چشمم به یه آگهی خورد ..یه اطلاعیه ی فوت...احمدشاملو درگذشت....یه کم دور و برمو نگاه کردم...نمی دونم شایدم اشتباه می کنم ولی صدای خوانندهه به نظرم ملایم تر شد..حتی دلنشین...یه گاو می شناختم...یه گاو که هر وقت تو چشماش نگاه می کردم خودمو می دیدم..بدمصب بد شبیه من بود...ولی هر چی فک میکردم اصلا سردر نمی آوردم که این گاو چه جوری و چه طور محو شد...پاک از زندگی من رفت بیرون....ولی چشاش..به ندرت به یادشون می افتم...مث شعرهای شاملو...ولی احمد شاملو کو؟...دستام که زخمی می شه ...حتی یه زخم معمولی از یه کارد آشپزخونه ای...بوی خون تازه که می خوره به دماغم....دیگه خون ریخته شده ی ایگناسیو بر خاک هیچ مفهومی برام نداره....خواننده ی زن که بعدها بهم گفتن اسمش خانم doris day هس داشت ترانه ی معروفش Q sera sera رو می خوند...و هر وقت که می گفت what ever willbe,will be راستشو بخواین تموم تنم ملتهب می شد....کله ام داغ آینده بود....به پوسترهای ماشینی که چسبونده بودم رو در و دیوار نگاه کردم....ماشین هایی که زندگیم بودن...قرار بود چه اتفاقی بیافته ؟ ۵سال دیگه یه دانشجوی مکانیک بودم؟ خوشبخت و راضی بودم؟اون خواننده ی لعنتی بهم می گفت منتظر بمون و ببین چی پیش می آد...دلم می خواست سردربیارم...۵ سال دیگه چی می شد؟ من همون جا یه گوشه نشستم و دارم موزیک گوش می دم و مجله ی مورد علاقه امو ورق می زنم؟ ــ چه مجله ای رو ؟ــ چه جور دختری می شم؟؟؟؟....وقت سرخاروندن دارم؟؟؟آیا ماجراجو می شدم؟؟؟آیا یه فعال زنان؟؟؟یا چمی دونم یه رالی باز حرفه ای...نمیدونم ...مث این می مونست که تخمه داده باشن دستم که حواسم پرت شه و سردر نیارم از داستان....ته تهش هیچی معلوم نبود....حتی شکل یه رویا و چمی دونم یه آرزو رو هم نداشت....گنگه گنگ...کلافه بودم....و هر چی می خواست پیش بیاد مصمم داشت پیش می اومد...۵ سال حتما برام وقت زیادی بوده...حتما فک می کردم این ۵سال که بیاد و بگذره دیگه زندگی خودم تو دستمه با احتمالات و خواسته هاش....حتما خیلی انتظار این ۵ سال بعدشو هم کشیده بودم....حتما هیچ وقت حتی فکرشو هم نمی کردم که یه روز ماشین از زندگی من حذف بشه...می دونی ؟ ماجرا ماجرای آرزوهایی نیست که بربادرفته باشن....قصه ی دزد دوچرخه اس که فراموش شده...قصه ی استالین و هکتور که فراموش شدن...منم که از یاد رفته...روبه روی رودخونه ی خشک که حالا شکل قدیمیش ــ بدون درخت کاریها ـــ کاملا از یادم رفته می ایستم...و فکر می کنم خوش به حال این پرستو ها که همیشه یادشون هس کی برن و کی بیان....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۱۷ساعت 20:17  توسط نجمه خادم
|