کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

یه گوشه ای تو سایت دانشکده هنرها نشستم و فردا یه امتحان ۴ واحدی دارم که تا حالا لای کتابو باز نکردم...ساکت و بیخبر از همه جا...با هشدارهای جدی به خودم که :زندگی رویا نیست...بارفیقم که دوسش دارم چون خیلی مهربون بهم می گه : یه دقه بتمرگ اینجا تا من کارمو انجام بدم و بعد با هم بریم...و من اینجا تمرگیدمو دارم ۴ ساعته فک می کنم و وب گردی...کلی وقت بود که وخ نداشتم بیام پای نت و این حرفا...اما الان باورم نمی شه که چیزی نیس راجعه بهش حرف بزنم...فوتبال؟..نه خبری دارم و علاقه ای...امتحانا؟..گفتن نداره...وضعیت آشفته و تو پیچیده خوابگاه ها؟..تاخیری های هر شب؟...پیچوندنا و ذق ذق های گاه و بیگاه مغزم؟....

دیروز زنگ زدم به مامان بزرگم که روزمادر رو بهش تبریک بگم کلی تحویلم گرفت....یهو از اون وسطا گفت:یاسی جون...و من فهمیدم که با دخترداییم عوضی گرفته شده ام...(البته مامان بزرگ گفت شما هیچ فرقی واسه من ندارین...هر دوتون نوه ی من این!)....به بابام زنگ زدم و بهش روز مادر رو تبریک گفتم: کلی باهام صحبت کرد تا تونس حواسمو بیاره سرجاش و متقاعدم کنه که اون پدرمه نه مادرم...!

مدتیه که شدیدا کتاب نخون شدم...گمونم واسه خونم اتفاق بدی افتاده....جبران می کنم

مدتیه که حس و حال رفاقتو ندارم...یعنی دیگه بهم نمی چسبه..دیشب یه نوشته از خودم خیلی اتفاقی پیدا کردم نقل رفاقت...کپ کردم...یادم به اون یارو مارچلو ماسترویانی تو فیلم شب افتاد که نامه ای رو که خودش اوایل ازدواجشون واسه زنش نوشته بود و نمی شناخت...جدا داشتم شاخ در می آوردم..جبران می کنم

آشپزی بلد نیستم....یاد می گیرم

دلم می خواد برم روستا...دلم می خواد یه بره داشته باشم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۰۵ساعت 16:38  توسط نجمه خادم  |