دیروز زنگ زدم به مامان بزرگم که روزمادر رو بهش تبریک بگم کلی تحویلم گرفت....یهو از اون وسطا گفت:یاسی جون...و من فهمیدم که با دخترداییم عوضی گرفته شده ام...(البته مامان بزرگ گفت شما هیچ فرقی واسه من ندارین...هر دوتون نوه ی من این!)....به بابام زنگ زدم و بهش روز مادر رو تبریک گفتم: کلی باهام صحبت کرد تا تونس حواسمو بیاره سرجاش و متقاعدم کنه که اون پدرمه نه مادرم...!
مدتیه که شدیدا کتاب نخون شدم...گمونم واسه خونم اتفاق بدی افتاده....جبران می کنم
مدتیه که حس و حال رفاقتو ندارم...یعنی دیگه بهم نمی چسبه..دیشب یه نوشته از خودم خیلی اتفاقی پیدا کردم نقل رفاقت...کپ کردم...یادم به اون یارو مارچلو ماسترویانی تو فیلم شب افتاد که نامه ای رو که خودش اوایل ازدواجشون واسه زنش نوشته بود و نمی شناخت...جدا داشتم شاخ در می آوردم..جبران می کنم
آشپزی بلد نیستم....یاد می گیرم
دلم می خواد برم روستا...دلم می خواد یه بره داشته باشم....