کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

با اينكه حس خاصي نسبت به رنگاي صورتي كمرنگ و كرمي ندارم ...هرولد پينتر رو دوس دارم...شايدم واسه اينه كه بر خلاف اسمش..نمايشنامه هاش بنفش تيره و غليظ ان...دلهره ها، حسادتها ،دوبرجه بودن آدمهاش ،سرگيجه هاي بعد از قصه هاش...با همه ي اينا كلي حال مي كنم...اما بعد از خوندن "بازگشت به خانه"...تو يه ظهر جمعه...وقتي يه جور موج جنون و سردرد خفتم رو چسبيد..و بي قرار شدم...وحال خودم رو اصلا نفهميدم...بعد از مدتها خوندن يه متن كه حس تمايل به خودكشي رو در من زنده كنه...و ..وقتي دلم خواس سرمو بگيرم لاي دستام و فقط داد بكشم...همه ي اي اينا اين فكرو انداختن تو سرم كه پينتر يه مردم آزار حرفه ايه....

بازگشت به خانه ...قصه ي يه خانواده اس...كه از هم پاشيدن...البته نه اينكه اتفاق خاصي افتاده باشه و آدمها رو وادار كرده باشه واسه اين ياس و دلزدگي از خانواده...نه...خونواده اي رو نشون مي ده كه مث هميشه در اوج نيس...مث هميشه فرد قرباني خانواده نمي شه...يه پيرمرد با دو تا پسراش و برادش تو يه خونه زندگي مي كنن...و زن خونواده هم كه به نظر گذشته ي مشكوكي با عموي خانواده داشته فوت كرده...اول داستان دلت مي خواد فك كني داري قصه ي چن تا مرد مجرد رو تو يه خونه مي خوني و باس همه ي اين حرفا و كل كل ها رو طبيعي قلمداد كني...تا اينكه يكي از پسراي خانواده  كه مدتهاس از اونجا رفته...در حالي كه استاد فلسفه شده با همسرش برمي گرده خونه و....اتفاقي كه مي افته اينه كه همسرش رو مث يه پيشكش تقديم خانواده مي كنه و برمي گيرده...

ذهنم هيچ وقت در گير اين مرداي خوب خانه و خانواده....مرداي شرقي...مرداي ايروني كه تا اسم زنشون مياد احساس بي ريشگي مي كنن نبوده...ولي نمي دونم چرا وقتي داشتم اين نمايشنامه رو مي خوندم مدام به خودم هشدار مي دادم كه نه!اين شاخ هايي كه من دارم در مي ارم به خاطر تفاوت فرهنگ ها و چي و چيه...

حتما ميليون ها مردم تو جهان دران اين جوري زندگي مي كنن...هميشه فك مي كردم ابتذال رو مي شناسم...اما اين ابتذالي كه آدمهاي هرولد پينتر مي زارن جلو چشام...از نوع ديگريست...و فك مي كنم ديگه اوجشه....وقتي "تدي" همون آقا فيلسوفه يكجا مي شينه و سكوت مي كنه و برنامه ريزي دسته جمعي خانواده اش رو واسه شريك شدن با زنش فقط نگاه مي كنه...سعي مي كنم خودمو كنترل كنم و فك مي كنم من با "تدي"هم داستانم...چون الانه كه از خشم منفجر بشم...غافل از اينكه همون لحظه بي اونكه خومدم بدونم ضربه رو خورده ام و تو نقطه ي اوج داستان ايستادم..."تدي" اصلا با من موافق نيس و جور ديگه اي عمل مي كنه...وقتي "روت" همسرش مي آد بهش مي گه :

تدي : روت ...خونواده ازت دعوت كرده يه مدت ديگه بموني...به عنوان....به عنوان يه جور مهمون...اگه دوس داري من حرفي ندارم.ما مي تونيم خيلي راحت خونه رو بچرخونيم.... تا تو برگردي .

روت : چه قدر لطف دارن....

روت  به نظر زني مي آد كه شوهرش رو دوس داره و با اون اومده كه خونواده ش رو ببينه...وقتي اول قصه وقت معرفي شدن ..باباي تدي بهش مي گه هرزه...هيچ واكنش خاصي نشون نمي ده...آزاد و گستاخ به نظر يم اد...با گذشته ي موهومي كه معمولا همه ي شخصيتهاي هرولد پينتري گرفتارشن...اصلا به عنوان نمونه ي زنده و مسلم نجابت و اين حرفا معرفي نمي شه ....اما اينكه خيلي راحت تصميم مي گيره بمونه و برنگرده به خونش...پيش بچه هاش و كشورش يكم عجيب به نظر مي رسه...تا آخر ماجرا معلوم نمي شه كه "روت" گرفته قراره چه نقشي رو اونجا بازي كنه يا نه؟...اما همين انتخابش....اين انتخابش جداي از همه چيز عجيبه....

مكس: و البته تمام روز آزاد هستي.اگه خواستي مي توني به خورده آشپزي كني.

لني:رختخوابا رو مرتب كني.

مكس:اينجا رو يه خورده تميز كني.

تدي:مونس تك تك ما باشي....

پذيرايي كردن از همه ي  آدمهاي اون خونه و شايد بيشتر از اون....مونس تك تك ....اينجا هيچ جور ريسماني وجود نداره....هيچ جور پيوندي كه باعث بشه روت قبول نكنه يا تدي عصباني بشه...يا افراد اون خونواده اين فكر به سرشون نزنه...اونا همديگر رو دوس دارن...با همديگه هماري مي كنن...هواي همو دارن...به هم احترام مي زارن تقريبا....خوب كه چي؟؟؟اينا دليل نمي شه...."بازگشت به خانه" ضد خانواده ترين مطلبي بود كه فقط و فقط ذهن دوگانه و ترسيده ي هرولد پينتر از پسش بر مي اومد...و به نظرم فقط پينتر كه مي تونه آدمو كفري كنه....

بحث خانواده خيلي طولاني تراز اين حرفاس ...اما اگه هنوز از اون دسته از آدما هستين كه به چيزي به نام خانواده اعتقاد دارين...يا از اونايي هستين كه اين چيزا تو خونتون نيس...اگه خيلي وقته حرصتون در نيومده...اگه خيلي وقته با خوندن يه كتا ب سردرد نگرفتين...جدا پيشنهاد مي كنم اين لطفو از خودتون دريغ نفرماييد...

 


برچسب‌ها: نمایشنامه_خوانی, هرولدپینتر
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۳/۰۱ساعت 15:12  توسط نجمه خادم  |