کلمه به کلمه

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

۵شنبه ای که گذشت من و دوستم "ب"...رفتیم لب دریای چالوس...یه عالمه سنگای خوشکل جمع کردیم...و اونا رو خیلی مرتب رو زانوها و رون هامون چیدیم...سنگ ها خیس بودن و تو نور آفتاب می درخشیدن...یک جور خاصی به دلم نشسته بودن و دلم می خواس جیغ بکشم...سنگا رو ورداشتم با خودم آوردم...و بعد بهشون نگاه کردم...هیچ کدوم برق نمی زدن...تبدیل به سنگای معمولی شده بودن...و گمونم اگه یکم دریا دیده تر بودم انتظار  همچین چیزایی رو می کشیدم...اینکه سنگها بیرنگ شن...و هیچ شباهتی به سنگی که دوستش داشتی نداشته باشن...نمی خوام اینو بسط بدم به یه چیز دیگه و نتیجه گیری کنم...به سنگا که نگاه می کنم با خودم می گن حداقل بوی دریا رو می دن...حداقل "من" می دونم که اونا یه چن تا  سنگ معمولی نیستن...و به شعر آنا آخماتووآ فک می کنم: خاطره ای در درونم است ...چون سنگی که درون چاهی...
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۷/۰۲/۱۷ساعت 9:57  توسط نجمه خادم  |