<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قربانی شماره 14</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/</link>
<description>به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Jul 2008 22:06:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title> می بینی همه از اینجا به آنجا می روند....</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>فردا همون سرصبح ..من به اتفاق خونواده ام می زنیم به جاده و می ریم به قول خودمو به ایرانگردی که هیچ معلوم نیس کی تموم شه و چه جوری خورشید تو آسمون بدرخشه....راستش رو بخواین من غمگین نیستم...منظورم اینه که حالم خوب نیس...خیلی چیزا اونجور که انتظار دارم پیش نمی ره ..ولی منفعل هم نیستم...یه وقتایی خیلی حرصم در می آد...که ملت می آن و اینجا رو می خونن و فک می کنن من از اون سری یاس های مبتذل گرفتتمو و بی اونکه هیچ غلطی بکنم می شینم غصه می خورم و زر می زنم....دلم می خواد خیالتونو راحت کنم ...و بگم که من اصلا از اون دسته آدمایی نیستم که برم لب یه چشمه وایسم و از اینکه می بینم زمان داره می گذره و آب جریان داره غرغر کنم و ناله راه بندازم...نه ابدا از این خبرا نیست...راستش حتی بعضی وقتا فک می کنم حتی حرفای تکراریم هم به تکرار عادت نمی کنن....من اینجا هیچ چیزی رو نمی بینم که عادی باشه ...هیچ چیزی...همه چیز..همه ی خشم ها و فراموشی ها و لبخندهاو خلاصه هرجور چیزی رو که فکرشو کنین اینجا تازه ان...مث نون سنگگ داغه داغ....به هر حال گفتن این حرفا چه فایده ای داره وقتی من فردا عزم سفری ام که حتی نمی دونم راجع بهش باس چه جور احساسی داشته باشم...و حتی همه ی این سفر چه ارزشی داره وقتی یه لحظه یادم می افته که ع ش ق م ....ـــ خوب آره این اتفاق واسه من افتاده!ــ یه جایی دورتر از من تو ۸۵۰ کیلومتری من ...افتاده و حالش چندان خوب نیست...به هر حال فردا من دارم بازم از این شهرـــ که نه دیگه اون گوشه ی دنج تو حافظیه اش واسم رنگ و رو داره ..نه کوچه باغاش...نه کافه ی ممدآقاش ـــ...می زنم بیرون....و خوب می دونی فراموشی...هنوز همون مفهومه سیاله که جریان داره....احتمالا تو سفرم به یادتون می افتم...و از شما دوسم می آد... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت : راستی داشتم فک می کردم...چه قدر بعضی وقتا من ناامید کننده ام...مثلا فکرشو بکنید همیشه با خودم می گفتم من یه پرنسس ام...وقتی بچه بودم دامنای بلند مامانمو که تا پشت پام می اومدن و رو زمین کشیده می شدن می پوشیدم یه دامن بلند قهوه ای هم می زاشتم سرم یعنی اینم موهامه...و من پرنسس فلان کشورم...!!!...و الان که بزرگ شدم می بینم...من شاید یه پرنسس می بوده ام..ولی حتما یه پرنسس تخم جن!...دلیلش هم اینه که...مثلا طرفم دلش می خواد به من بگه پرنسس من!...ـــ اه، یه جوری گفتم که حال خودمم بهم خورد...ــ...منظورم اینه که با من مث یه همچین موجوذدی رفتار کنه و منم کلی خوشال باشم...ولی خوب من تا چه قدر می تونم ادامه بدم که عینهو این پرنسسها باهام رفتار کنن؟ ولو اینکه خوشم بیاد در ماشین و برام باز کنن یا تن تن واسم نوشابه باز کنن...بازم نمی تونم رفتار متناسبی با توجه به فعالیت عرضه شده!!!...انجام بدم...خلاصه که بی بروبرگشت ــاگه نخوایم پرنسس بودن منو انکار کنیم ـــ...می خوریم به این قضیه که من پرنسس تخم جن هستم...( که البته فک نمی کنم تعدادشون تو دربارها کم هم بوده!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ۲: امروز...روزی که گذشت کلی انیمیشن های باحال دیدم...که فعلا بیخی...ولی فیلم talk to her ـــ  پدرو آلمادوارــ رو هم نیگا کردم ...و تا می تونستم گریه کردم...اونقدر که نفسم بند اومده بود....از خود بیخود شده بودم....دلم می خواد کلی راجع بهش بنویسم...ولی اینجا نه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 22:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فراموشی  _ 1 _  ......بشین و نگاه کن...</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>مرداد ماه بود...رو تختم نشسته بودم وبا شوق خفه کننده ای مجله ی ماشین رو ورق میزدم ...یه ضبط قدیمی و پوکیده هم وردستم بود که توش یه زن خارجی داشت جیغ می کشید....(به هر حال اون موقع به نظرم می اومد که داره جیغ می کشه)...اون پایین یکی از صفحه ها چشمم به یه آگهی خورد ..یه اطلاعیه ی فوت...احمدشاملو درگذشت....یه کم دور و برمو نگاه کردم...نمی دونم شایدم اشتباه می کنم ولی صدای خوانندهه به نظرم ملایم تر شد..حتی دلنشین...یه گاو می شناختم...یه گاو که هر وقت تو چشماش نگاه می کردم خودمو می دیدم..بدمصب بد شبیه من بود...ولی هر چی فک میکردم اصلا سردر نمی آوردم که این گاو چه جوری و چه طور محو شد...پاک از زندگی من رفت بیرون....ولی چشاش..به ندرت به یادشون می افتم...مث شعرهای شاملو...ولی احمد شاملو کو؟...دستام که زخمی می شه ...حتی یه زخم معمولی از یه کارد آشپزخونه ای...بوی خون تازه که می خوره به دماغم....دیگه خون ریخته شده ی ایگناسیو بر خاک هیچ مفهومی برام نداره....خواننده ی زن که بعدها بهم گفتن اسمش خانم doris day هس داشت ترانه ی معروفش Q sera sera رو می خوند...و هر وقت که می گفت what ever willbe,will be راستشو بخواین تموم تنم ملتهب می شد....کله ام داغ آینده بود....به پوسترهای ماشینی که چسبونده بودم رو در و دیوار نگاه کردم....ماشین هایی که زندگیم بودن...قرار بود چه اتفاقی بیافته ؟ ۵سال دیگه یه دانشجوی مکانیک بودم؟ خوشبخت و راضی بودم؟اون خواننده ی لعنتی بهم می گفت منتظر بمون و ببین چی پیش می آد...دلم می خواست سردربیارم...۵ سال دیگه چی می شد؟ من همون جا یه گوشه نشستم و دارم موزیک گوش می دم و مجله ی مورد علاقه امو ورق می زنم؟ ــ چه مجله ای رو ؟ــ چه جور دختری می شم؟؟؟؟....وقت سرخاروندن دارم؟؟؟آیا ماجراجو می شدم؟؟؟آیا یه فعال زنان؟؟؟یا چمی دونم یه رالی باز حرفه ای...نمیدونم ...مث این می مونست که تخمه داده باشن دستم که حواسم پرت شه و سردر نیارم از داستان....ته تهش هیچی معلوم نبود....حتی شکل یه رویا و چمی دونم یه آرزو رو هم نداشت....گنگه گنگ...کلافه بودم....و هر چی می خواست پیش بیاد مصمم داشت پیش می اومد...۵ سال حتما برام وقت زیادی بوده...حتما فک می کردم این ۵سال که بیاد و بگذره دیگه زندگی خودم تو دستمه با احتمالات و خواسته هاش....حتما خیلی انتظار این ۵ سال بعدشو هم کشیده بودم....حتما هیچ وقت حتی فکرشو هم نمی کردم که یه روز ماشین از زندگی من حذف بشه...می دونی ؟ ماجرا ماجرای آرزوهایی نیست که بربادرفته باشن....قصه ی دزد دوچرخه اس که فراموش شده...قصه ی استالین و هکتور که فراموش شدن...منم که از یاد رفته...روبه روی رودخونه ی خشک که حالا شکل قدیمیش ــ بدون درخت کاریها ـــ کاملا از یادم رفته می ایستم...و فکر می کنم خوش به حال این پرستو ها که همیشه یادشون هس کی برن و کی بیان.... </description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 16:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرید ریش!</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#993300&gt;عشق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن آیین بت پرستی که زنان در مورد عشق روا می دارند،در اصل و اساس اختراع هوش است،زیرا زنان بر قدرت خویش با آرمانی کردن عشق می افزایند و خود را در چشم مردان خواستنی تر جلوه می دهند.اما به دلیل این عادت صدها ساله به ارزش نهادن مبالغه آمیز به عشق،خود آنان نیز به دام آن گرفتارشده اند و سرمنشا آن را فراموش کرده اند.حال خود زنان بیش از مردان فریب می خورند و به همین دلیل هم بیشتر دچار سرخوردگی می شوند که تقریبا ازضرورت های زندگی هر زن است.البته به شرط آن که زن تخیل و عقل کافی برای فریب خوردن و سرخورده شدن را داشته باشد.&lt;FONT color=#996600&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#996600&gt;&quot;از کتاب انسانی،بسیار انسانی.....فردریش نیچه&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 12:54:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی در دنیا همه چیز به نظر خوب می رسد...</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>بعضی کارا یه چیز دیگه لازم دارن بیشتر از دل و جیگر...مث شکستن تلویزیون خونه ات وقتی بچه ای ...و می خوای ببینی واقعا اون پشت آدمای دیگه ای زندگی می کنن یا نه؟! یا امتحان کردن عشقت...خودتو به هر حال راضی می کنی که :خوب به هر حال من که خدا نیستم و اینا ... و چرا بخوام که عشقشو بهم ثابت کنه؟....اگه شیشه تلوزیونو شکستی باس مطمئن باشی و باید حتما اونجا آدمهایی باشن...دیدن یه مشت سیم در هم پیچیده قلبتو می شکنه....همین طور وقتی عاشقی....وقتی دچاری....نمی دونم شاید علتش همین باشه ..شایدم نه...ولی نه وقتی بچه ام و نه وقتی دچارم....حاضر نیستم شکست دلمو بپذیرم و سفت و سخت می رم زیر بار پذیرش دنیایی که باهاش مواجه ام ...با چشمایی که کاملا باز نیست.....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی چیزای دیگه هستن....که دلمو نمی شکنن....عصبانیم می کنن...مثلا وقتی می بینم..نمره ام با اونچه که برگه ی امتحانی نوشتم خداتا فرق داره....و خلاصه چیزایی از این دست که به نمره و درس و امتحان بستگی داره....شب امتحان ممکنه درس نخونم....به هر حال بعدش اتفاق خاصی نمی افته...یعنی قلبم نمی شکنه و از ته قلبم به این نمی رسم که اینجا نقطه ی پایانه....فوقش عصبانی می شم...شاید خیلی هم عصبانی بشم...شاید از عذاب و استرس تا مدتی روز و شبمو نفهمم...ولی به هر حال قلبم نمی شکنه...و این باعث می شه من باز مرتکب شم...حتی اگه اشتباه باشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی می بازی یه جایی...هنوز فک می کنی:فردایی هم هست...ممکنه مثلا اون قدر درس خوندنتو به حاشیه بندازی که ...اون با تموم قدرتش تو رو پرت کنه و ببره و بزنه سرنوشتت رو کن فیکون کنه...ولی باز هم همیشه می گی...خوب ... یه کاریش می کنم....دنیا که به آخر نرسیده...ولی وقتی  قلبی می شکنه...سخت بتونی به خودت بقبولونی که دنیا هنوز به آخر نرسیده....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنچه می گذرد...</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>این چن روز ماجراها بر من رفت...ماجراهایی که اگه یکم ذوق و سلیقه وقت داشتم...می شد ازشون رمانها نوشت و ....الخ...ولی خوب از اونجایی که من نه ذوق و استعداد دارم و نه سلیقه و نه وقت...همین جوری تیتری می گم که چی شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول اینکه مدتیه بیمارم...منظورم دقیقا بیماریه جسمیه...البته این روح و این چیزام بی تقصیر نبودن تو این ماجرا...ولی نهایتا هر چی بوده سر بدنم خالی شده...و اتفاقات عجیب غریبی تو این یکی دو ماه اخیر واسم افتاده ...چیزایی که هرگز پیش نمی اومدن...مث تب خال یا جوش زدن...یا بیماری های زنونه...یا چی و چی...خوب دست آخر این روند زد به قلبم...و دوستم منو فورا رسوند به اورژانس مرکز قلب.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم اینکه الان شیرازم....و یه مرضی تو مایه های سرماخوردگی روزگارمو قهوه ای کرده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم اینکه دارم کتاب &quot;مابعداطبیعه چگونه ممکن است&quot; رو می خونم....و هر لحظه ذوق مرگ می شم...خوندن همچین کتابی تو همچین زمونه ای واقعا شگفت انگیزه...دکتر قوام یه بار دیگه منو کف بر کرده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارم اینکه دلتنگم.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jul 2008 20:14:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ته چین!</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>یه گوشه ای تو سایت دانشکده هنرها نشستم و فردا یه امتحان ۴ واحدی دارم که تا حالا لای کتابو باز نکردم...ساکت و بیخبر از همه جا...با هشدارهای جدی به خودم که :زندگی رویا نیست...بارفیقم که دوسش دارم چون خیلی مهربون بهم می گه : یه دقه بتمرگ اینجا تا من کارمو انجام بدم و بعد با هم بریم...و من اینجا تمرگیدمو دارم ۴ ساعته فک می کنم و وب گردی...کلی وقت بود که وخ نداشتم بیام پای نت و این حرفا...اما الان باورم نمی شه که چیزی نیس راجعه بهش حرف بزنم...فوتبال؟..نه خبری دارم و علاقه ای...امتحانا؟..گفتن نداره...وضعیت آشفته و تو پیچیده خوابگاه ها؟..تاخیری های هر شب؟...پیچوندنا و ذق ذق های گاه و بیگاه مغزم؟....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز زنگ زدم به مامان بزرگم که روزمادر رو بهش تبریک بگم کلی تحویلم گرفت....یهو از اون وسطا گفت:یاسی جون...و من فهمیدم که با دخترداییم عوضی گرفته شده ام...(البته مامان بزرگ گفت شما هیچ فرقی واسه من ندارین...هر دوتون نوه ی من این!)....به بابام زنگ زدم و بهش روز مادر رو تبریک گفتم: کلی باهام صحبت کرد تا تونس حواسمو بیاره سرجاش و متقاعدم کنه که اون پدرمه نه مادرم...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتیه که شدیدا کتاب نخون شدم...گمونم واسه خونم اتفاق بدی افتاده....&lt;STRONG&gt;جبران می کنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتیه که حس و حال رفاقتو ندارم...یعنی دیگه بهم نمی چسبه..دیشب یه نوشته از خودم خیلی اتفاقی پیدا کردم نقل رفاقت...کپ کردم...یادم به اون یارو مارچلو ماسترویانی تو فیلم شب افتاد که نامه ای رو که خودش اوایل ازدواجشون واسه زنش نوشته بود و نمی شناخت...جدا داشتم شاخ در می آوردم..&lt;STRONG&gt;جبران می کنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آشپزی بلد نیستم....&lt;STRONG&gt;یاد می گیرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد برم روستا...دلم می خواد یه بره داشته باشم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 13:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزی که دست از رقصیدن بخواهم برداشتن!</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>ــ آخر ثلث که می شد همه می رفتن کارنامه هاشون رو می گرفتن...و چون بچه دبستانی بودن انتظار داشتن...تو کارنامه شون فقط ۲۰ باشه ...۲۰ و ۲۰...منم چون دبستانی بودم دوس داشتم تو کارنامه ام فقط ۲۰ باشه..اما نمی دونم چرا به زور معدلم ۱۸ می شد...و بعدش فقط انگار مجبور بودم خجالت بکشم ،چون مامانم به دوستاش می گف من معدلم ۱۹ شده...مامانم از آدمای دروغگو بدش می اومد ولی مجبور بود...منم مجبور بودم خجالت بکشم و فک کنم که &lt;STRONG&gt;جبران &lt;/STRONG&gt;می کنم!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ــ اینکه اولین بار ۱۲ تا معلم واسه هر درسی داشته باشی...شگفت انگیز بود..آدمو قلقلک می داد...آدم شیطنتش گل می کرد...بعدش مجبور می شد یه گوشه ی کلاس وایسه یا بره بیرون پشت در بشینه و خجالت بکشه و به بچه هایی که که می آن و ازش می پرسن بیرونت کردن؟...&lt;STRONG&gt;فقط&lt;/STRONG&gt; بر و بر نگاه کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ــ دوس داری با دوستات بری کافی شاپ و بستنی بخوری...ولی فرداش امتحان عربی داری و معلمه کلی تهدیدای جدی کرده...با خودت تصمیم می گیری یه بار به خودت سختی بدی و درس بخونی اما کاری که می کنی اینه که بزنی بری بیرونو تا می تونی خوش خوشک بگردی...مشروط می شی و سر کلاسا معلمل عین آدم به دردنخورا نگات می کنن و بهت می گن ،ببین بچه جون ما دیگه کاری به کار تو &lt;STRONG&gt;نداریم....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ــ پدرت تو رو می رسونه کلاس کنکور...از ماشین پیاده می شی...کوچه بغلی دوستت منتظرته...مامانت واسه ات تنقلات می آره می زاره کنارت و قربون صدقه ات می ره که قراره شاهکار بیافرینی....کتاب شریک جرم مدرس صادقی لای کتاب تست روان شناسیته...به مامان لبخند می زنی....فردا روز کنکوره...تلوزیون خوب بد زشت رو گذاشته...&lt;STRONG&gt;عذاب وجدان&lt;/STRONG&gt; داری..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ــ ترم اوله...شب امتحان می ری برف بازی...دلت می خواد تو برفا برقصی...ترم ششمه...امتحان کلام داری..می ری فیروزکوه... فلسفه علم داری می ری درکه...منطق ریاضی داری می ری یه دور ربع ساعته با دوستا بزنی و سریع بشینی پای درست...اندازه ی یه ۳ ساعتی اون بیرون میرونا می مونی...استاد بهت می گه یه دانشجو نباس شیطنت کنه و باس بشینه پای درسش...دوستات بهت می گن : مگه رشته ات رو دوس نداری؟ می گی:عاشقشم....هم کلاسیهات چپ چپ نگات می کنن و می گن : تو اصلا خیال داری ادامه بدی..خیال داری همین مدرک فسقلی لیسانسو هم بگیری...؟ حرصت می گیره...با خودت فک می کنی :&lt;STRONG&gt;جبران&lt;/STRONG&gt; می کنم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش...کاش آدما این قد سگ جون و یه دنده نبودن..کاش می شد یه وقتایی واقعا جبران کنن...ای کاش ضرورتی در کار بود....و یا هم&lt;STRONG&gt; اصلا&lt;/STRONG&gt; نبود....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 15:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>اولی و دومی با هم لب پرتگاهی ایستاده اند و دارند با هم غروب خورشید رو تماشا می کنن:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولی: فک می کنی یه روز همه چی تموم می شه؟مث امروز که همه چی تموم شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دومی:من فک می کنم هر چی تموم شه...بالاخره یه روز شروع می شه...مث خورشید که باز برمی گرده...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 18:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ من سرودیست...</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>از قضا این یکی از اون بازی هاییه که به من می چسبه و من دوسش دارم...منظورم بازی ایه که &lt;A href=&quot;http://www.whoarewe.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;خوابهای یک دیوانه در جهان مسطح&lt;/A&gt; لطف کرده و منو بهش دعوتیده....بازی از این قراره:&lt;STRONG&gt;اگه بدونی که ۲۴ ساعت دیگه قراره بمیری چه میکنی کُلَن؟...&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین کاری که می کنم اینه که یه کاری کنم ناکام از دنیا نرم...صاف و مستقیم می رم درخونه ی کسی که دوسش دارم و باهاش می خوابم...(شاید کارمون طول کشید و ۲۴ ساعتو با اون گذروندم!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفنمو وصل می کنم و به یه چن نفری که تو ذهنمه زنگ می زنم و هر چی دری وری از دهنم در اومد تحویلشون می دم،شاید از پری عذر خواهی کردم چون هیچ وقت رفیق خوبی واسش نبودم...ممکنه بزنم برم طلوع آفتابو کنار دریا نگاه کنم....یا زنگ بزنم به دوستم E و باهاش تموم خیابون چمران شیراز رو تا کوچه پس کوچه های بلوردی قدم بزنم با لباس مدرسه ی قدیمی...با فکر دخترک کبریت فروش...ـــ و یا خدا می دونه هر فکر دیگه ای! ــ...شاید نشستم و یه بار دیگه اون قسمت فیلم جاده رو که پسره به جلسومینا می گه :حتی این یه تیکه سنگ هم واسه خودش ارزش داره &quot; رو نیگا کردم...یا قسمت پایانی فیلم طناب رو که جیمزاستوارت سرشو از پنجره می کنه بیرون و داد می کشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رم استادمون آقای&quot; م&quot; رو پیدا می کنم و بهش می گم :شما واقعا خوش تیپ این و...این همیشه منو به حیرت واداشته...یکم شعرای لورکا رو با صدای شاملو گوش می دم...یکم می رقصم....و یکم سوره ی &quot;آل عمران&quot; رو می خونم...به عکسای بچگیم نگاه می کنم....و....و دیگه فک نمی کنم وقت اضافه بیارم که مثلا یه فوتبال با بچه های عموم و عمه ام بازی کنم یا چی و چی و چی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز آخر زندگی من ...خیلی خاص نیست...ولی روزیه که هرگز اتفاق نیفتاده و بنابراین ساده و پش پاافتاده هم نیس...در ضمن من آخرین پک به سیگارم دم مرگو هم از دس نمی دم...(گیرم معلوم نباشه من دقیقا کی می میرم...)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شایدم به این فک کردم که من بالاخره با همه ی نفرینایی که در طول زندگی به طرفم پرتاب شد..جون سالم به در بردم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گمونم همینا واسه درمیون گذاشتن با بچه های وبلاگ نویس کافی باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این دوستامو به بازی دعوت می کنم&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;:moonروزنامه دیواری،وستا،فریدا،فصل مشترک،توکای مقدس ،خاتون نامه،داداهوتی،بعد از ظهر سگی، من می نویسم،کارگاه رنگ و خیال ، زن قد بلند و دل پیچه&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 18:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و عشق ، تنها عشق ....</title>
<link>http://ghorbani14.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>بهم گفت : ما دو تا آدم برفی هستیم،و بهار داره می آد....ولی نمی دونه که ما زمستونو نگه می داریم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 18:01:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghorbani14&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>ghorbani14</dc:creator>
<guid>http://ghorbani14.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
