حرفی که آدم می زنه مثل یه تیکه گوشت یا یه تیکه پوست که ازش می افته .دیگه خودش نیست.گاهی فکر می کنم آدما به حرفهایی که می زنن ملتزم نیستند.برای همینه که ما حرف هم رو نمی فهمیم.ما حتی توی حرفهایمان هم نیستیم.ما حتی با چیزی که می گوییم غریبه ایم.ما بدبخت تر از این هستیم که راهی برای فرار از تنهایی یا برای نشان دادن خودمان به دیگری داشته باشیم.دیگری هیچ وقت ما را نمی فهمد و حرف، همیشه برای دیگریست...با خودم می گم اصلش اینه که حرفی در کار نبوده.به خودم می گم نجمه جانم! اشکاتو پاک کن و غصه ی نفهمیدن رو نخور، گل ما رو با جهالت سرشته اند...
