شبا که جورابمو می شورم...خیلی ناراحتم...یعنی زیاد از این کار خوشم نمی آد و لذت نمی برم...و یکی از همین موقع ها به یاد بابام می افتم که تقریبا هر شب ...یا یه شب در میون موقع مسواک زدن جوراباشو هم می شست...و همیشه دو تا جوراب داشت که یکیش مال من بود...منظورم اینه که من همیشه یواشکی از یکی از اونا استفاده می کردم...جورابی که اون مثلا امروز می وشید و من فرداش می پوشیدم...و چون جورابا واسم بزرگ بودن ..همیشه به طرز ضایعی پاشنه ی جوراب از قوزک پای من آویزون بود...و کافی بود یکم شلوارم بره بالا تا مضحکه ی دوس موستام و ملت بشم...جورابای خودم همیشه گم می شدن...واقعا روز دوم همیشه ناپدید می شدن ...و من تقریبا مجبور بودم این کارو کنم...و اگه بابا می فهمید جوراباشو کش می رم حسابی شاکی می شد و سر و صدا راه می انداخت و بیانیه واسه نظم و انضباط ارائه می کرد...به هر حال وقت قشنگی بود...و من همیشه موقع جوراب شستن فک می کنم که کاش جوراب تمیز بابا بود و من مجبور نبودم این کارو کنم...
دومیش...کلاس زبان رفتن و این دغدغه ی کاملا مذخرفه...از ابتدائی بابا منو فرستاد برم زبان یاد بگیرم و تا الان قرار بود n تا زبون زنده ی دنیا رو عین بلبل حرف بزنم...اما من هی موسسه عوض کردم و هی این ور و اون ور شل زدم...هر جور کتاب و شیوه ای که به مغز ملت برسه رو من تست شده و جواب نداده...مثلا همین تا همین الان بابا اینا فک می کردن که من در دوران مقدس دانشجویی مشغول بلغور کردن و آموزش زبان فرانسه ام...که خوب راستش بعضی وقتا حسابی عذاب وجدان می گرفتم و می گیرم بابت این قضیه...ولی خوب بیخی این مهم نیست..چیزی که می خوام بگم خاطره ی نسبتا خوشیه که من از کلاس زبان رفتن تو سال دوم دبیرستان دارم....اون سال بابام اسم من و خودشو تو یه موسسه نوشت...و بنابرین هر دومون با هم سر یه کلاس می رفتیم و می نشستیم...شبا بابا که از کلاس می اومد مث یه بچه ی خوب و زرنگ می نشست تمریناشو می نوشت ...تلفظ ها رو کار می کرد و به من هم می گف بیا دو تایی درس بخونیم که من هیچ وقت نمی رفتم ....منم همیشه یواشکی می رفتم سر کیفش تمرینا رو تند تند کپی می کردم و با خوشالی می رفتم سر کلاس...همیشه اون درس بلد بود و من بلد نبودم...و البته بابا اصلا به روی من نمی آورد...آخرترم ها اون top student می شد و پول مول هم بابت ثبت نام ازش نمی گرفتن و من لنگان و خیزان...تا وقتی که من یه بهونه تراشیدمو اینو هم ول کردم...اینم یادش بخیر...
هشدار جدی! : من در این خاطره نویسی فرض رو بر این گرفتم که هرشب جورابامو می شورم ...دوستان ۴۰۹ +۱ از آوردن هر گونه مثال نقض جدا پرهیز کنن....!!!
