و جریان همین جور ادامه پیدا کرد...فروغ هیچ حالش خوب نبود....آرزو هم به جمع ما پیوسته بود و حسابی کمکمون کرد...و مدام از این و اون می خواس که یه عکس بندازن...و حرصش گرفته بود و می گف:من تا حالا به هیچکی رو ننداخته بودم ..حالا بیا ببین این پسرای زپرتی که اصلا محلشون هم نمی زارم چه طور به آدم می گن :نه!...پسرا ممنوعیت داشتن....یکی احساس می کرد داره ازش سواستفاده می شه...یکی می گف تعهد داره!!!یکی می ترسید مشهور شه...و و و...
من خیلی پی این پسرا مسرایی که تو دانشکده های مختلف می شناختم گشتم...فک کردم به قولی اسلام هم دست و پای اونا رو نبسته و می تونن راحت هر جور عکسی با من بندازن...اما می دونید که ادما وقتی باس باشن نیستن...
نمی دونم ...اگه من دیروز گذرم به یکی از شماها می افتاد و می پرسیدم آقا پسر می شه با من یه عکس بگیری قبول می کردین یا نه؟؟؟....راستش نمی دونم حتی اگه یکی وقتی منو دوس پسرم با هم باشیم در بیاد و بگه واسه کارش و پروژش می خواد ازمون عکس بندازه قبول می کردم یا نه...نمی دونم به این بچه هایی که به هر حال دیروز قبول کردن چی باس بگم؟روشنفکر؟؟...گاهی احساس می کنم من فقط واسه دیگران و در مورد دیگران روشنفکرم ..نوبت خودم که می رسه خط کشی ها و باید و نباید ها...سانسور شروع می شه...
پسرا وقتی دسته جمعی نشستن همیشه همشون یه عادت زشت دارن...اگه یه دختر خانوم...یا چن تا دختر ترگل ورگل بیان و باهاشون بگپن یا سوالی چیزی ازشون بپرسن ...خیلی مودب و صمیمی جواب می دن ولی همین که دخترا رفتن...قاه قاه...می زنن زیر خنده...هر چی خندشون بلند تر و زننده تر هم باشن گویا به خودشون خیلی می چسبه...بعضی پسرا هم اصولا احساس شخصیت می کنن با ضایع کردن دخترا...مثلا اگه دختری ازشون یه تقاضا کنه می گن خیلی خیلی دیرم شده و وقت ندارم می باس ببخشید خانوم و بعد می رن رو یه نیمکت می شینن و آفتاب می خورن و لبخند شیطانی می زنن...خلاصه پسرا این جورین دیگه....
کار عکاسی دیروز موفقیت آمیز نبود..کسی همکاری نکرد...فک می کنم آیا ما پرتوقع بودیم؟؟؟
