تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

ـــ ظهر کساد چهارشنبه ی تعطیل را می گذرانیم...من و آرزو هر کداممان گوشه ای پرت شده ایم....انگار جسم نباتی ای که سقوط کرده باشد و در هم فشرده شده باشد....هر کداممان خیال هایی توی سرمان است....مثل حیوان که انگار بخواهد بخندد و بلد نباشد چون  خنده فصل انسان است....درس داریم...و چیزهایی را هم دوست داریم....این را فقط حس می کنیم نه بیشتر!...تلفن را می گیرم توی دستم و سعی می کنم رابطه ی از هم پاشیده ای را سر و سامان بدهم...تلاش زیادی نمی کنم....ویرم گرفته یکی باشد....همین...به آرزو می گویم کاش کسی بود...از خدا خواسته قبول می کند....از ماهی بدم می آید ولی قرار است آرزو برای شب از آن ماهی های شمالی(حتما خوشمزه) بپزد و دوستان را هم جمع کنیم....دوستان! یک اجتماع از هم پاشیده و گرفتار...هر کسی سرش جایی گرم است....ویرم می گبرد بروم...نمی شود برای همیشه رفت....ولی شاید بشود یک قدم آن طرف تر....! می گویم برویم!

ـــ آرزو شیراز را دوست دارد....ولی این طوری رفتن را نه! و دلش یک جایی نگران است...و دل من یک جوری می خواهد برود...و این رفتن همیشه زورش زیادتر است...اصرار می کنم ...از قبرستانی که منتظرم است و از کوچه هایی که جا گذاشته ام نمی گویم...اصرار می کنم که بیاید به خاطر رفتن...به خاطر خود رفتن بیاید....و او قبول می کند...

ـــ یک شب بیشتر شیراز نیستیم...فکر کنکور و درس و خستگی سفر همراهمان است....فکر کلاس های روز بعد...فکر فکرهایی که وقتشان نیست...به قبرستان نمی روم...من در نقش یک راهنمای توریست بی دل و دماغ مهمانم را که به زور آورده ام توی آرامگاه ها می گردانم....از پلیس و بسیجی می  ترسیم...و دوستان زیر خاکی ام را یک بار دیگر دور خودم جمع می کنم....تو کافه گالری فروغ نشسته ایم و حس می کنم سرپایم...حس می کنم چیزی از گذشته من را دارد وصل می کند...و نمی دانم سرپا بودن....این همان چیزیست که می خواستم ؟...دلم کوچه هایی را می خواهد که از حوصله ی شما و پاهای ما و اوقاتمان خارج است...دلم می خواهد همه چیز را به یک حس خوب بدهم....اگر آن حس خوب قبول می کرد که همه چیز را با هم از من بگیرد....وقتن رفتن است...معلوم نیست کلاس فردا را بروم یا نه....معلوم نیست به آرزو خوش گذشته یا نه...فقط انگار حوصله ی شیراز را سر برده ام...می رویم...

ـــ برگشته ایم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 11:37  توسط ....  | 

              

ـــ سال پیش ما بچه های فلسفه دست به یک جور اتحاد خنده دار زدیم علیه یکی از اساتیدی که از بقیه بدتر نبود و برای دادخواهیش رفتیم پیش ضحاک و آخر کار هم یک گره اخلاقی خفتمان را چسبید و مثل چی هر کس افتاد به جان خودش....

ـــ ولی همین الآن بدون ناخاله بازی و هیچ حرف و حدیثی همه ی بچه ها پا شدن از کلاس رفتن بیرون...و عواقبش هر چی باشه ....جای درستی اعتراض کردن.....و من فقط اومدم بگم کلی کیف کردم....واسه اولین بار بچه های قاتی پاتی فلسفه با هم....شما نمی دونید یعنی چی........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 9:44  توسط ....  | 

ـــ خدائیش این دفعه دیگه نوش جانم....تقصیر خودم است....حالا هر دلیل کوفتی ای که داشته باشم مرگ و مرض و غصه و بلاتکلیفی و آوارگی و تنبلی ....هر چی که باشد تقصیر خودم است...بعد از هزار سال پاشده ام اومده ام دانشکده محض یک عدد کلاس بی خود و بی نمک که محض همین خاصیتش ۴ سال است من را منتر خودش کرده....همه اش ۳ واحد ناچیز زبان عمومی ست....یک بار یک مشروطی قلمبه و آبدار را انداخت تو کارنامه ام ....آنهم همه اش محض اینکه فقط ۱۰ جلسه ی بی خود و بی ارزش را پیچونده بودم....و بعدش این ترم هم با به حد نصاب نرسیدنش کلا سیستمم را به روز کرد...بعد از کی ، امروز آروم آروم بلند شدم ....صبحونه خوردم ...یکم غر زدم ...آینه گرفتم دستم ...لباس پوشیدم و تیکول تیکول اومدم که بشینم سر کلاس ....ولی خوب چه می شه کرد؟ ....برگزار نشد....منم می باس زودتر از اینا سر می زدم ....تا شاید می شد فکری به حالش کرد....همین جور واسه خودش به حد نصاب نرسید و حذف شد و همین جور من با اراده ی قوی ام راه افتادم این دانشکده و اون دانشکده....ولی خوب نشد دیگه....همه هم دارن اینجا به ما خدمت می کنن و مشکل از خودم بود که خبر نداشتم و چند روز قبل هم که واسه حذف و اضافه اومده بودم برد رو نیگا ننداخته بودم....نوش جانم....

          

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 7:53  توسط ....  | 

اینجا همچنان شکل و شمایل یه هیولا رو داره که باس ازش فرار کرد....

همه چیز با فشار ادامه داره.....

با فشاااااااااااااااااااااااارررررررررر..............................

و من نمی تونم به اینجا چیزی بگم...........

و رنگ غریبگی از همه ی رنگ ها تیزتره....

                           

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 12:59  توسط ....  | 

                                              

میان شرجی تنم غلط می خورم و از هوش می روم .....می گفت :مرگ قسطی را خوانده ای ؟ گفتم :نه!...یک جایی در بدنم منجمد شده....سومین پتو را به خودم چسبانده ام....نمی توانم دراز بکشم....نمی توانم بنشینم....کسی می آید و دستش را می گذارد روی چانه ام...دندانم را روی زبانم فشار می دهم...صدا می دهد...صدا می آید....نمی بینم...خیس خیس ام...توی گرمای پتو گم شده ام...صدا می آید...نمی بینم....خیس ام....آدمها می روند...می آیند...صدا می آید...سرد است...یک جایی در بدنم یخ بسته...کسی بیاید و پاهای من را کنترل کند....و به دستم فرمان بدهد که نلرز!...دم است....نفسم بالا نمی آید....   یک پنیر کپک زده ی بدون منفذ...طبیبش،مرده اش را روی کاناپه ی خانه اش یافت....سرم را برمی گردانم...نمی خواهم بیشتر از این بشنوم...هنوز دارم می لرزم یک جایی در سرم...و یک جایی در شکمم سنگینی می کند...نفس می خواهم....نباید فکر کنم..نباید چیزی ببینم ....داستایوفسکی نوشته بود:دخترک خواب نبود،بیدار هم نبود...حیف!دخترک مرد...دکتر می گوید یعنی درد این چیزی که توی دستت است ار حالی که داری بدتر است؟ خیس عرقم...کسی بیاید و به دندان هایم فرمان دهد که :نلرز! می گویم نه!...شهریور را تب برداشته....خیس خیس ام...ظهر است ...بوی دلچسب عرقم خواب را شیرین تر کرده....شهریور است...ظهر است...هوا دم است...مادربزرگ می آید ...خیس خیس ام...یک سبد در دستش است می گوید : ــ نجمه می روی بالای درخت انجیر بچینی؟...آن بالا شیره ی چسبناک انجیر روی پوست عرق کرده ام....خارش لذت بخشی دارد ....می خندم...کسان دیگری هم می خندند...آدمهایی که می شناسمشان و هنوز از هیچ لحظه ای عبور نکرده اند....سرم را بر می گردانم...باید سراغ رویایی دیگر بروم...نمی توانم...خیس خیس ام...مادربزرگ می آید...از خواب بیدار می شوم....یک سبد توی دستش است...من انگور می خواهم....من توت قرمزقرمزترش می خواهم....پنجره ها را باز کنید....من گرممم است...انگر بلد بوده ام بخندم...پدربزرگ می گفت بیا مسابقه بگذاریم هرکس بیشتر چایی خورد برنده است....چه کسی پنجره را باز کرد؟  جایی در بدنم یخ بسته...می خواهم نفس بکشم...زنده ها یک طرف بایستند ،مرده ها یک طرف...من سرم شلوغ است...سردم است....گرمم است...زمان بعد جلوی چشمم ذوب می شود...مرده ها زیر و رو شده اند...م یگفت مرگ قسطی را خوانده ای؟توی بغل هم بالا می آورند...گفتم:نه!این آخرین سیگار بود....بوی زهم ماهی می آید...سرم را بر می گردانم....دکتر پرسید سرت سنگین شده؟ شاید اگر یک ساعت دیگر تحمل کنم خوبشوم...خوب....انگار زمانی بوده ....که گذشته و دیگر نیست....و در آن زمان که گذشته و دیگر نیست...من بلد بوده ام بخندم....توی ایوان یک فلاسک چایی...پدربزرگ بیشترمی خندید یا من؟ بینی ام یخ کرده...پیشانی ام یخ کرده....کسی نیست من را از شر این دستگاه اکسیژن راحت کند؟ سردم است...عرق کرده ام... نفس می خواهم....سردم است....زمستان بود .....نمی خواستم بروم مدرسه.....شلنگ آب سر را گرفتم روی سرم....سردم نشد....سردم نبود.....رفتم مدرسه....این استاد چه قدر آشغالست....ازم پرسید :نه! واقعا می خوهام بدانم راست می گویی؟...کاش به جای این دستشویی براق جلوی دفتر تو بالا مب آوردم...سرم بزرگ شده.....انگشتانم بزرگ شده اند....دارم حجم پیدا می کنم....چه قدر دیگر تحمل کنم....همه چیز می رود سر جای خودش...آدمها می روند...م یآیند....نمی بینم...می شنوم.....از کجا معلوم الآن زیر رو شده؟....دستم بوی صابون بچه می دهد....کدام یک وحشت زده تریم؟ خیس خیس ام.....ظهر نیست....شهریور نیست...مادربزرگ نیست...پدربزرگ نیست...برایم چایی نبات آورده اند...باید گرم شوم...ببخشید خانوم می شه این آمپول رو چنددقیقه بعد بزنید؟.....شرجی ام....نمی توانم با بوی لذت بخش عرقم بروم بالای درخت و انجیر بچینم....خدا را کشتید...تو اگر در طپش باغ........................           

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 15:28  توسط ....  |