ـــ آرزو شیراز را دوست دارد....ولی این طوری رفتن را نه! و دلش یک جایی نگران است...و دل من یک جوری می خواهد برود...و این رفتن همیشه زورش زیادتر است...اصرار می کنم ...از قبرستانی که منتظرم است و از کوچه هایی که جا گذاشته ام نمی گویم...اصرار می کنم که بیاید به خاطر رفتن...به خاطر خود رفتن بیاید....و او قبول می کند...
ـــ یک شب بیشتر شیراز نیستیم...فکر کنکور و درس و خستگی سفر همراهمان است....فکر کلاس های روز بعد...فکر فکرهایی که وقتشان نیست...به قبرستان نمی روم...من در نقش یک راهنمای توریست بی دل و دماغ مهمانم را که به زور آورده ام توی آرامگاه ها می گردانم....از پلیس و بسیجی می ترسیم...و دوستان زیر خاکی ام را یک بار دیگر دور خودم جمع می کنم....تو کافه گالری فروغ نشسته ایم و حس می کنم سرپایم...حس می کنم چیزی از گذشته من را دارد وصل می کند...و نمی دانم سرپا بودن....این همان چیزیست که می خواستم ؟...دلم کوچه هایی را می خواهد که از حوصله ی شما و پاهای ما و اوقاتمان خارج است...دلم می خواهد همه چیز را به یک حس خوب بدهم....اگر آن حس خوب قبول می کرد که همه چیز را با هم از من بگیرد....وقتن رفتن است...معلوم نیست کلاس فردا را بروم یا نه....معلوم نیست به آرزو خوش گذشته یا نه...فقط انگار حوصله ی شیراز را سر برده ام...می رویم...
ـــ برگشته ایم ...

