تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

                                         

ماجرا همیشه مهم نیست....اینکه چه اتفاقی افتاد که اگر نمی افتاد...اینکه چه چیزهایی باید جا به جا می شدند و چه نتیجه ی دیگری می دادند...چندان هم که فکر می کنیم زیاد اهمیتی ندارند...وقتی دو نفر را پیدا می کنیم که روابط عاطفی شدیدی دارند...و اسم این را می گذاریم عشق....این وسط نه عشق نه عاشق و نه معشوق هیچ کدام از اینها موضوعیت ندارند....تنها چیزی که بر پایه ی آن همه چیز می چرخد رنج است....رنج است که موضوعیت دارد....و باقی....اینکه چه شد و چه پیش آمد و چه کشیدند این دو تا آدم و الی آخر قصه است....(و شاید فقط توی قصه هاست که ماجرا همه چیز باشد)

وقتی در یک لحظه ...یک هزارم ثانیه ناغافل پایمان را می گذاریم روی یک مورچه ی ناقابل و به درک می فرستیمش ...خیلی دشوار است درک اینکه در این یک هزارم لحظه بر مورچه چه گذشته است.وقتی در یخچال را باز می کنیم و ۵ دقیقه زل می زنیم به خوراکی های خوشمزه ای که به ما چشمک می زنند ،زمان خیلی فرق دارد با وقتی که در یخچال را باز می کنیم و ۵ دقیقه زل می زنیم به گوشت فاسد و کرم زده ای که از قضا داردبه ما کج دهنی می کند....روی همین حساب است که بعضی وقتها فکر می کنم اگر یک روزی داستان این نجات دهندگان بشر راست از کار در بیاید و سر و کله شان پیدا شود....بشر می تواند آنها را به خاطر هزاران سال رنج و نکبتی که برای آنها فقط چند ثانیه گذشت ببخشد؟

ولی خوب می دانی ...اینها که چیزی نیست....اینجا یک چیزی روی شانه های من مثل خون دلمه بسته که نمی گذارد توی طعم تلخ اسپرسو نمانم و سپری اش کنم ...مثل همیشه که سپری کرده ام....

انتظار....این انتظار مالیده شده را نمی فهمم....و نمی دانم چه قدر باید فاصله گرفت و دور شد....چند لحظه...چند روز ..چند سال ...که بشود گفت گذشت ...تمام شد ...و حالا با خیال راحت می توان به شکل یک داستان..یک ماجرا به اسپرسوی تلخی که نرفت و ماند ...نگاه کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت 21:16  توسط ....  | 

فرض کنید شما زنون الیایی هستید و معتقید اصلا هیچ حرکتی وجود ندارد.....و برای اثبات این حرفتان بیایئد و مثال هم بزنید(دیگه بدتر!)....: یک تیر که از کمان رها شده حرکتی نمی کند و ساکن است .چون که تا وقتی که در آنی معین است در جایی معین است ،ساکن است.و تیر رها شده هم در هر آنی در مکانی معین است....و حالا فرض کنید بنده همان تیری هستم که به قصدی معین از کمان رها شده....من از مسیر با شما حرف می زنم ...نتیجه گیری با خودتان است.

گام اول :شب قبل خبر داده اند که مامان تصادف کرده ...ما ناراحتیم ...منتظریم سال جدید بیاید و برای همین جلوی تلوزیون نشسته ایم...هیچ کس حوصله ی سفره انداختن ندارد..از هیچ کس حرکت اضافی ای سر نمی زند ...شاید جز من که کنترل را گرفته ام توی دستم و تند تند شبکه عوض می کنم....دنبال بک شبکه ی شاد می گردم...

گام دوم:برخلاف همه ی سالها مامان بزرگ و بابابزرگ می آیند خانه ی ما...قضیه بیشتر ار عید دیدنی ست...آنها آمده اند تا دخترشان را ببینند...قیافه ی مامان از این رو به آن رو شده ...دماغش شکسته و عین گلابی چسبیده وسط صورتش..تمام صورتش سیاه و کبود است و چشم های پف کرده اش قد نخود شده اند...زن دایی ام یک نگاه به مامان می اندازد و می گوید:تازه شکل نجمه شده ای!...و می خندد...مامان درجا جواب می دهد: شکل نجمه که خیلی خوبه....یک چیزی از توی سرم به من می گوید برو مخ زن دایی را بیار پایین ...شوخی تا این اندازه جدی؟! به هر حال مرسی مامان.

گام سوم:تمام مدت توی خونه تنهام...و آخر شب خواهرم و شوهرش می أیند....فیلم Rachel getting married را با هم می بینیم که خواهرم می گوید تدوین اش معرکه اس و البته من چیزی سر در نمی اورم....بعد از فیلم روی میز آشپزخانه نشسته ام تند تند سیگار می کشم و با خواهرم حرف می زنم ...سرزنشش می کنم به خاطر اینکه ازدواج کرده...به خاطر همه چیزهایی که از هم پاشیده ....به خاطر همه چیز...و صدایم می لرزد....خواهرم فقط گوش می دهد...

گام چهارم:تمام شب بیدار بوده ام..خیال دارم بخوابم که بابا زنگ می زند و می گوید پدربزرگ فوت کرده....وقتی می رسیم همه توی قبرستان اند و آماده ی خاکسپاری...چه قدر سریع....دلم نمی خواهد گریه کنم یا هر چیزی....چشمم پشت سر هم به دختره و پسرهای جوانی می افتد که شجره نامه می گوید فامیل من اند...می روم و قبر مادربزرگ پدری ام را پیدا می کنم ...دور از جماعت...کنارش می نشینم و گریه می کنم ...نمی دانم چرا....شب خواب می بینم کنار ساحل دراز کشیده ام و ناگهان یک موج باد سیاه از پشت موهایم را می کشند...جیغ می کشم و همه را بیدار می کنم...

گام پنجم:بی خداحافظی از خانه ی مادر بزرگ می زنم بیرون دلم نمی خواهد میان غریبه های غمگین بمانم....شب خواب می بینم با یک جماعت آشنا و دوشت داشتنی سر سفره نشسته ایم...آماده ایم که غذای اصلی را بیاورند...تن برشته شده ی یک دختراست....همه در مورد این که آن را خوب پرورده اند و شکمش را پر کرده اند صحبت می کنند...نگاهی به غذا می اندازم...آن دختر منم! با وحشت از خواب می پرم...چشمهایم را که باز می کنم یک مرد با گیس های بافته و چشم ها و لب هایی سرخ می بینم که کنارم ایستاده...

گام ششم:توی خانه قدم می زنم و سیگار می کشم...کتاب در باب معیار ذوق و تراژدی دیوید هیوم را می خوانم....و شب باز همان خواب همیشگی را می بینم:در یک فضای زرد ،پر از وحشت پشت در اتاق خواب مامان و بابا ایستاده ام..جیغ می کشم که در را به رویم باز کنند....ولی کسی صدایم را نمی شنود...بیدار می شوم و گریه می کنم مثل همیشه...

گام هفتم :دلم برای مامان تنگ است...شب کنار شومینه می نشینم و فکر می کنم کاش در دنیای ماشینی زندگی می کردیم..بدون احساس...بدون ترحم یا بیزاری...کاش احساسات بشری وجود نداشت...

گام هشتم :آنها می آیند خانه ...همه دور هم جمعیم..بابا در مورد زبان فرانسه از من می پرسد که چه قدر در آن پیشرفت کرده ام...با جرات و بی خیالی بهش می گویم که هیچ وقت طی این سالها به همچین کلاس کوفتی ای نرفته ام....مامان غمگین است و اصلا حوصله ندارد....دلم می خواهد با او حرف بزنم ولی نمی شود....

گام نهم:سراسر شب را خواب دیده ام که یک جشنواره ی بزرگ موسیقی به افتخار تولد من راه انداخته اند و هنرمندان بزرگ از همه ی جای زمین آمده اند و برای خوشایند من می نوازند....تا صبح دامبل و دیمبو تو گوشم است...سرسام گرفته ام...کفرم در می آید....وقتی بیدار می شوم همه تولدم را تبریک می گویند ....مامان کادوی تولدم را از قبل آماده کرده و ناراحت است که نتوانسته برایم جشن بگیرد...

گام دهم :برای اولین بار پایم را از خانه بیرون می گذارم ...با دوستم می رویم بیرون...باران سختی می آید و ما به یک کافه ی فانتزی نا آشنا طبقه ی پایین ساختمان دنا پناه می بریم...خیس خیسیم...سردمان است...اسپرسو می خوریم....حرف می زنیم و همه چیز به نظر خوب می رسد...

گام یازدهم : نمی دانم این چیست که این روزها کک تنبانم شده...بلای جانم شده....

گام دوازدهم:صبح با بوسه ی بابا بیدار می شوم می گوید : فیلسوف جوان ما داریم می ریم..درست را بخوان و مواظب خودت باش....بعدش مامان می آید و خداحافظی می کند ...آنها باز هم خیال دارند بروند پیش مادربزرگ...توی تختم می مانم و گریه می کنم....شب خواب می بینم عوضی سوار یک اتوبوس شده ام ودارم خودم را به در و پنجره می کوبم و فریاد می زنم که نگهدارد...اما اتوبوس همچنان می رود و آدم ها به من می خندند...

گام سیزدهم :تمام شده....شیراز..خانواده...وقت تمام است...باید چمدانم را ببندن...و بعد یک فاصله ی ۸۵۰کیلومتری من را می برد به یک جای دیگر...یک وقت دیگر...آدمهایی از نو...دلم می خواهد زمان را کش بدهم....کاریش نمی شود کرد....تا ترمینال به شهر نگاه می کنم ..بهار همه جا هست....شیراز راستی راستی شهر گل و بلبل شده است.....

خوب تمام شد.....این تیر ما خورد به شاخ گاو....حق با زنون بودیا نه؟؟ دنبال استحاله بودیم ...حرکت یا...فقط نقطه ی نهایی....می دانید تیری که از کمان رها شده هم می تواند خواب ببیند و در مسیر چیزهایی سر راهش باشند...می تواند روزمره باشد ....الماس نشان باشد یا هر چه....اما اینکه وقتی رهایش می کنیم حرکت می کند یا نه چیز دیگریست....اینکه همراه با تیر" زمان" هم متوقف است؟ یا اینکه همواره پیوسته و در حرکت؟!!!! گفتم که این نتیجه گیری با خودتان است....ولی من نگاه که می کنم پیرزن امسال هم خوابش برد و نتونست عمو نوروز رو ببینه....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 10:59  توسط ....  | 

             

اولین باری که حرف زدم .....خدا می دونه کی بود.

اولین باری که راه رفتم ۹ ماهم بود.یه جفت کفش  جیغ جیغوی خیلی خیلی کوچولو داشتم که واسه راه رفتن و دویدن حسابی بهم انگیزه می داد.

اولین سرگرمیم مکیدن شست پام بود.اینکه ساعتها یه گوشه بشینم و اون انگشت بزرگه ی پام رو بکنم تو دهنم واقعا لذت بخش بود....

اولین چیزی که منو بد سر ذوق آورد لاک صورتی رنگی بود که بابام یه غروب واسم خرید ...گمونم تا اون موقع لاک ندیده بودم چون وقتی زدم به ناخن هام و دیدم تا چه اندازه خوشکل شدن خیلی هیجان زده شدم و شیشه ی لاک رو خالی کردم رو دستم...و تا مچ دستم یکنواخت صورتی شد و من کیفور بنا کردم بالا و پائین پرییدن و جیغ کشیدن....ولی وقتی مامانم هم اومد اونم جیغ کشید....

اولین باری که مدرسه رفتم ۴ـ۵ سالم بود و خواهر بزرگترم تازه رفته بود کلاس اول ...یه عالمه دوست داشت یه معلم مهربون وکلی دفتر و مداد و خیلی چیزهای شخصی! آدم دلش می خواست جای اون باشه....یه روز بعد از ظهر که خواهرم رفته بود مدرسه و همه خواب بودن روپوش اضافی خواهرمو پوشیدم و کیف مامانم رو هم انداختم رو شونه هام...اون روز کوچه و خیابون خیلی بزرگ تر و عجیب تر از همیشه بود و من سر خیابون ایستادم و زدم زیر گریه و بعد به یه آقایی اسم مدرسه ی خواهرم و گفتم و اون منو برد اونجا! حیاط مدرسه هم خیـــــــلی بزرگ بود...تقریبا همه کف کرده بودن جز خواهرم که حسابی گرفت و من رو زد!

اولین باری که ترسیدم ۶سالم بود ...خلاصه اش اینه که یه سگ هار داشت به من حمله می کرد و یک مرد از راه رسید و من رو نجات داد...

اولین باری که سرم کلاه رفت ۷ سالم بود....یه روز قبل از اینکه زنگ صبحگاهی رو بزنن....خواهر بزرگم که با هم تو یه مدرسه بودیم پیداش شد و گفت :هی یه فکری به سرم زده بیا پولامونو یکی کنیم و بستنی بخریم....ما اون روز ۱۶ـ۱۷ تا شایدم بیشتر بستنی ۵ تومنی خریدیم....و هنوز اولی رو نخورده بودیم که تو بلندگو اعلام کردند باید صف بگیریم....

اولین باری که کتک خوردم ۸ سالم بود...تا قبل از اون خیلی بزرگترها بهم اخطار داده بودن و اینا...ولی اولین بارش سر یه مساله ی بی ارزش ریاضی اتفاق افتاد: تقی ۹ تا پیچ و مهره داره و ۴ تا ازونا رو برمی داره،حالا چند تا واسش می مونه؟...من رفته بودم پای تخته و فورا مساله رو حل کردم...معلم ابلهمون تعجب کرد و گفت چه طوری این رو حل کردی؟ گفتم خوب معلومه دیگه! وبعد اون خط کش چوبی درازش رو در آورد و گفت :یالا زود باش بگو....چه طوری؟آدم احمقی بود....دستام اون روز واقعا سوختن..بد درد داشت منظورم اینه که خیلی وحشتناکه اولین کتک زندگیت غیرمنصفانه و ظالمانه باشه...

اوین باری که احساس بی پناهی کردم ۹ سالم بود ...یه روز همه ی وسائلم رو جمع کردم و آماده ی رفتن شدم....با خودم گفتم یه جوری بالاخره زندگیم رو می گذرونم...ولی این جوری نمی شه ...باید برم...اون روز مامان و بابا کلی باهام حرف زدن و گفتن یه روز دیگه برو....و این ماجرا بارها تکرار شد تا وقتی که به طور استاندارد شده اش یه روز رفتم....

اولین باری که فداکاری کردم ۱۰ سالم بود...یه تی شرت نارنجی رنگ میکی موس هم تنمبود ...و با خانواده رفته بودیم خارج از شهر تفریح....من و بچه ها رفتیم اطراف یه چرخ بزنیم و بازی کنیم و رسیدیم به یه جای پر از خار....تا چشم می دید خار بود و بعد هم که خارها تموم می شد یه دشت پر از شقایق...من یه چوب گرفته بودم دستم و خارها رو کنار می زدم تا بچه ها بتونن رد شن...آخرین نفر که به سلامت گذشت..من سرخوردم و کله پا شدم...از پشت افتادم تو خارها...تموم بدنم پر از درد و خون بود...هیچ کدوم از بچه ها نیومد کمک....من دیگه بعدا فداکاری نکردم...یعنی دیگه ز خودم مایه نزاشتم...

اولین باری که از خودم پرسیدم واقعا چه چیزی مهم تره؟؟؟ ۱۳ سالم بود...نصفه شب زلزله اومد و ما همه بیدار شدیم....از خودم پرسیدم که اگه باز یه زلزله بیاد و من وقت داشته باشم وسائلم رو جمع کنم چه چیزی مهم تره؟؟؟ کدوم ها رو بردارم؟ و از اون روز تا حالا مدام اینو از خودم می پرسم.....

اولین کتابی که منو شیفته ی ادبیات کرد قمارباز داستایوسکی بود...وقتی اون کتاب رو خوندم احساس کردم برای همیشه تسلیم این دایره ی تو در تو شدم و هیچ کاریش هم نمی شه کرد....اون موقع ۱۵ سالم بود.

اولین باری که از اینترنت خودم "به تنهایی" استفاده کردم ۱۶ سالم بود...خواهربزرگم دانشجوی زمین شناسی بود و کامپیوتر تو اتاقش بود و ساعتها می نشست پای نت و منو هم تو اتاقش راه نمی داد....تا اینکه یه روز یه بازی در آوردم و از این عذاب خلاص شدم....یکی از سنگهای بزرگ کلکسیونش رو برداشتم و گفتم یا کامپیوتر باید تو اتاق من باشه یا اینکه اصلا نباشه ...دعوای بدی شد و من با سنگ افتادم به جون شیشه ی مانیتور...و من فهمیدم که خیلی جوجه تر از این حرفام که بخوام در برابر تکنولوژی زر بزنم...شیشه ی مانیتور تقریبا آخ هم نگفت...ولی من صاحب کامپیوتر و به معنای واقعی اینترنت شدم....فوق العاده بود...خواهرم گفت این رو وردار ببر تو اتاق خود...ولی دیگه دستای کثیفتو به سنگ های من نزن!

اولین باری که آرایش کردم دوم دبیرستان بودم....یه دختر با موهای سیخ سیخی و روسری ۵۰ سانتی....این چیزی بود که من بودم...و اون روز پنکیک زدم و رژ لب....و همین کارم باعث شد که آرو و قرار واسم نمونه....احساس فروپاشی می کردم...هوا کم آورده بودم واسه نفس کشیدن و اعتماد به نفسم اومده بود پائین...اون روز با دوستم پری می خواستیم بریم بیرون...و من تصمیم گرفته بودم بزرگ شدن و زن شدنو از همین الان تمرین کنم....ولی وقتی رفتیم تو کافه نشستیم و یارو در اومد و منو رو گذاشت جلوی ما ازش پرسیم دسشویی کجاست؟ کلی بالا آوردم....

اولین باری که از خونه زدم بیرون و مطمئن بودم این واسه همیشه هست پاییز ۸۴ بود...وقتی داشتم می اومدم دانشگاه....

اولین باری که یک پسر رو بوسیدم ۱۸ سالم بود و سال اول دانشگاهم بود و من این کار رو کردم چونکه بعدا نیم خواستم پیش خودم شرمنده باشم که تو ۱۸ سالگیم هیچ پسری رو نبوسیدم یا هیچ غلطی نکردم...دقیقا این کار رو کردم تا بعدها پیش خودم سربلند باشم...

اولین باری که احساس حماقت کردم هم ۱۸ سالم بود وقتی دوستم حساب بانکیم رو خالی کرد! باید بگم اون موقع سر این ماجرا یه جورایی معنی خیانت هم اومد دستم....خوب دیگه ۱۸ سالگی بود دیگه!

اولین باری که رسما ازم تشکر کردن...هم ۱۸ ساله بودم...یه روز یه نامه بهم از یه جای دور رسید که یه دوست عزیزی واسم نوشته بود ....و تو نامه اش از من تشکر کرده بود...نوشته بود : اون قدر مغرورم که نمی گم بابت چی؟ولی بدون همه ی زندگیم ازت متشکرم.همین....

 اولین باری که این همه من "اولین بار" داشتم....زمانی بود که کلا دانشجو بودم!!!!چه تجربه های ساکتی.....

اولین باری که رسما آسیب جسمی دیدم....۲۱ ساله بودم....تو یه شب کذایی پام شکست....و من مدتها یه گوشه افتاده بودم و بهتره اصلا ازش حرفی نزنم...

اولین باری که ۲۲ ساله شدم...امشب بود....و می گن دخترا تو این سن از هر هنری زیباتر می شن...فکرشو بکنید...از هر هنری زیباتر.....آیا این شامل من هم می شه؟؟؟ خدا منو حفظ کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 20:59  توسط ....  |