اولین باری که حرف زدم .....خدا می دونه کی بود.
اولین باری که راه رفتم ۹ ماهم بود.یه جفت کفش جیغ جیغوی خیلی خیلی کوچولو داشتم که واسه راه رفتن و دویدن حسابی بهم انگیزه می داد.
اولین سرگرمیم مکیدن شست پام بود.اینکه ساعتها یه گوشه بشینم و اون انگشت بزرگه ی پام رو بکنم تو دهنم واقعا لذت بخش بود....
اولین چیزی که منو بد سر ذوق آورد لاک صورتی رنگی بود که بابام یه غروب واسم خرید ...گمونم تا اون موقع لاک ندیده بودم چون وقتی زدم به ناخن هام و دیدم تا چه اندازه خوشکل شدن خیلی هیجان زده شدم و شیشه ی لاک رو خالی کردم رو دستم...و تا مچ دستم یکنواخت صورتی شد و من کیفور بنا کردم بالا و پائین پرییدن و جیغ کشیدن....ولی وقتی مامانم هم اومد اونم جیغ کشید....
اولین باری که مدرسه رفتم ۴ـ۵ سالم بود و خواهر بزرگترم تازه رفته بود کلاس اول ...یه عالمه دوست داشت یه معلم مهربون وکلی دفتر و مداد و خیلی چیزهای شخصی! آدم دلش می خواست جای اون باشه....یه روز بعد از ظهر که خواهرم رفته بود مدرسه و همه خواب بودن روپوش اضافی خواهرمو پوشیدم و کیف مامانم رو هم انداختم رو شونه هام...اون روز کوچه و خیابون خیلی بزرگ تر و عجیب تر از همیشه بود و من سر خیابون ایستادم و زدم زیر گریه و بعد به یه آقایی اسم مدرسه ی خواهرم و گفتم و اون منو برد اونجا! حیاط مدرسه هم خیـــــــلی بزرگ بود...تقریبا همه کف کرده بودن جز خواهرم که حسابی گرفت و من رو زد!
اولین باری که ترسیدم ۶سالم بود ...خلاصه اش اینه که یه سگ هار داشت به من حمله می کرد و یک مرد از راه رسید و من رو نجات داد...
اولین باری که سرم کلاه رفت ۷ سالم بود....یه روز قبل از اینکه زنگ صبحگاهی رو بزنن....خواهر بزرگم که با هم تو یه مدرسه بودیم پیداش شد و گفت :هی یه فکری به سرم زده بیا پولامونو یکی کنیم و بستنی بخریم....ما اون روز ۱۶ـ۱۷ تا شایدم بیشتر بستنی ۵ تومنی خریدیم....و هنوز اولی رو نخورده بودیم که تو بلندگو اعلام کردند باید صف بگیریم....
اولین باری که کتک خوردم ۸ سالم بود...تا قبل از اون خیلی بزرگترها بهم اخطار داده بودن و اینا...ولی اولین بارش سر یه مساله ی بی ارزش ریاضی اتفاق افتاد: تقی ۹ تا پیچ و مهره داره و ۴ تا ازونا رو برمی داره،حالا چند تا واسش می مونه؟...من رفته بودم پای تخته و فورا مساله رو حل کردم...معلم ابلهمون تعجب کرد و گفت چه طوری این رو حل کردی؟ گفتم خوب معلومه دیگه! وبعد اون خط کش چوبی درازش رو در آورد و گفت :یالا زود باش بگو....چه طوری؟آدم احمقی بود....دستام اون روز واقعا سوختن..بد درد داشت منظورم اینه که خیلی وحشتناکه اولین کتک زندگیت غیرمنصفانه و ظالمانه باشه...
اوین باری که احساس بی پناهی کردم ۹ سالم بود ...یه روز همه ی وسائلم رو جمع کردم و آماده ی رفتن شدم....با خودم گفتم یه جوری بالاخره زندگیم رو می گذرونم...ولی این جوری نمی شه ...باید برم...اون روز مامان و بابا کلی باهام حرف زدن و گفتن یه روز دیگه برو....و این ماجرا بارها تکرار شد تا وقتی که به طور استاندارد شده اش یه روز رفتم....
اولین باری که فداکاری کردم ۱۰ سالم بود...یه تی شرت نارنجی رنگ میکی موس هم تنمبود ...و با خانواده رفته بودیم خارج از شهر تفریح....من و بچه ها رفتیم اطراف یه چرخ بزنیم و بازی کنیم و رسیدیم به یه جای پر از خار....تا چشم می دید خار بود و بعد هم که خارها تموم می شد یه دشت پر از شقایق...من یه چوب گرفته بودم دستم و خارها رو کنار می زدم تا بچه ها بتونن رد شن...آخرین نفر که به سلامت گذشت..من سرخوردم و کله پا شدم...از پشت افتادم تو خارها...تموم بدنم پر از درد و خون بود...هیچ کدوم از بچه ها نیومد کمک....من دیگه بعدا فداکاری نکردم...یعنی دیگه ز خودم مایه نزاشتم...
اولین باری که از خودم پرسیدم واقعا چه چیزی مهم تره؟؟؟ ۱۳ سالم بود...نصفه شب زلزله اومد و ما همه بیدار شدیم....از خودم پرسیدم که اگه باز یه زلزله بیاد و من وقت داشته باشم وسائلم رو جمع کنم چه چیزی مهم تره؟؟؟ کدوم ها رو بردارم؟ و از اون روز تا حالا مدام اینو از خودم می پرسم.....
اولین کتابی که منو شیفته ی ادبیات کرد قمارباز داستایوسکی بود...وقتی اون کتاب رو خوندم احساس کردم برای همیشه تسلیم این دایره ی تو در تو شدم و هیچ کاریش هم نمی شه کرد....اون موقع ۱۵ سالم بود.
اولین باری که از اینترنت خودم "به تنهایی" استفاده کردم ۱۶ سالم بود...خواهربزرگم دانشجوی زمین شناسی بود و کامپیوتر تو اتاقش بود و ساعتها می نشست پای نت و منو هم تو اتاقش راه نمی داد....تا اینکه یه روز یه بازی در آوردم و از این عذاب خلاص شدم....یکی از سنگهای بزرگ کلکسیونش رو برداشتم و گفتم یا کامپیوتر باید تو اتاق من باشه یا اینکه اصلا نباشه ...دعوای بدی شد و من با سنگ افتادم به جون شیشه ی مانیتور...و من فهمیدم که خیلی جوجه تر از این حرفام که بخوام در برابر تکنولوژی زر بزنم...شیشه ی مانیتور تقریبا آخ هم نگفت...ولی من صاحب کامپیوتر و به معنای واقعی اینترنت شدم....فوق العاده بود...خواهرم گفت این رو وردار ببر تو اتاق خود...ولی دیگه دستای کثیفتو به سنگ های من نزن!
اولین باری که آرایش کردم دوم دبیرستان بودم....یه دختر با موهای سیخ سیخی و روسری ۵۰ سانتی....این چیزی بود که من بودم...و اون روز پنکیک زدم و رژ لب....و همین کارم باعث شد که آرو و قرار واسم نمونه....احساس فروپاشی می کردم...هوا کم آورده بودم واسه نفس کشیدن و اعتماد به نفسم اومده بود پائین...اون روز با دوستم پری می خواستیم بریم بیرون...و من تصمیم گرفته بودم بزرگ شدن و زن شدنو از همین الان تمرین کنم....ولی وقتی رفتیم تو کافه نشستیم و یارو در اومد و منو رو گذاشت جلوی ما ازش پرسیم دسشویی کجاست؟ کلی بالا آوردم....
اولین باری که از خونه زدم بیرون و مطمئن بودم این واسه همیشه هست پاییز ۸۴ بود...وقتی داشتم می اومدم دانشگاه....
اولین باری که یک پسر رو بوسیدم ۱۸ سالم بود و سال اول دانشگاهم بود و من این کار رو کردم چونکه بعدا نیم خواستم پیش خودم شرمنده باشم که تو ۱۸ سالگیم هیچ پسری رو نبوسیدم یا هیچ غلطی نکردم...دقیقا این کار رو کردم تا بعدها پیش خودم سربلند باشم...
اولین باری که احساس حماقت کردم هم ۱۸ سالم بود وقتی دوستم حساب بانکیم رو خالی کرد! باید بگم اون موقع سر این ماجرا یه جورایی معنی خیانت هم اومد دستم....خوب دیگه ۱۸ سالگی بود دیگه!
اولین باری که رسما ازم تشکر کردن...هم ۱۸ ساله بودم...یه روز یه نامه بهم از یه جای دور رسید که یه دوست عزیزی واسم نوشته بود ....و تو نامه اش از من تشکر کرده بود...نوشته بود : اون قدر مغرورم که نمی گم بابت چی؟ولی بدون همه ی زندگیم ازت متشکرم.همین....
اولین باری که این همه من "اولین بار" داشتم....زمانی بود که کلا دانشجو بودم!!!!چه تجربه های ساکتی.....
اولین باری که رسما آسیب جسمی دیدم....۲۱ ساله بودم....تو یه شب کذایی پام شکست....و من مدتها یه گوشه افتاده بودم و بهتره اصلا ازش حرفی نزنم...
اولین باری که ۲۲ ساله شدم...امشب بود....و می گن دخترا تو این سن از هر هنری زیباتر می شن...فکرشو بکنید...از هر هنری زیباتر.....آیا این شامل من هم می شه؟؟؟ خدا منو حفظ کنه.