سال جدیدتون که می آد مبارک وپر از برکت....
به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........
از خیلی وقت پیش...وقتی بچه بودیم و می رفتیم دبستان به ما یاد دادند که :ممکن است یک روز یک نفر از راه برسد و بخواهد کیف های شما را نگاه کند...البته این اصلا به این معنی نیست که شما مجرمید یا گناهی از شما سرزده...بلکه فقط به خاطر امنیت بیشتر شماست! عادت کردیم هر صبح مانتوها مغنعه ها لیوان های آب خوری ناخن ها و موهایمان و محتویات توی کیفمان را به ناظم و معلم بهداشت مدرسه نشان بدهیم البته به خاطر سلامتی! امنیت و سلامتی!......
معلم بهداشت می ایستاد جلوی در دبستان و بچه ها که می آمدند تو کیف هایشان را نگاه می کرد اگر چیپسی پفکی آلوچه ای چیزی با خود داشتند در آن را باز می کرد و محتویاتش را توص سطل آشغال بزرگی که کنار دستش بود خالی می کرد...و آن روز اگر همه ی پولت را پفک خریده بودی باید گشنه می ماندی...بعضی وقتها که لیوانت را فراموش می کردی در تمام طول روز تشنه می ماندی و گوشه ای کز می کردی بلکه فرصتی پیدا کنی تا کسی آن دور و برها نباشد و بتوانی یک قلپ آب بخوری...اگر ناخن هایت را نچیده بودی باید هرطور شده یا آنها را می خوردی یا اینکه دستهایت را می آوردی جلو تا ناظم یا معلم بهداشت با خط کششان محکم بزنند بهش تا هر چند تا دلشان خواست...و همه ی اینها برای این بود که تو کمی بهداشت و نظم یاد بگیری...ولی چرا تو تغییری نمی کردی و فقط یک چیز یاد می گرفتی : نفرت؟!!!
شما دخترهای خوبی هستید ولی در سن خطرناکی به سر می برید :بلوغ!...شما آزادید بستنی پفک آب نبات چوبی یا هر چه دلتان والخ...بیاورید مدرسه ...اما ما موظفیم که دم در کیف های شما را نگاه کنیم که مبادا کتاب غیر درسی،نوار یا دفتری که یک قلب تیرخورده در آن کشیده شده همراهتان نباشد...البته ما کاملا به شما اعتماد داریم و این همان طور که می بینید یک کنترل نامحسوس است...!
شما جوان های خوب و باهوشی هستید ...و باعث افتخار مائید...اما خوب در سنی هستید که بالاخره ممکن است اشتباهاتی ازتان سربزند...ما خیلی خوشحالیم که شما دراین دانشگاه پذیرفته شده اید و مثل فرزندان خود ما می مانید ...اما به هر حال باید مواظب بود به چه عقیده و مرامی راه می روید و اینکه چه کار می کنید و چگونه فکر می کنید تا مبادا اتفاق بدی نیفتد و همه ی این بازخواست ها و پرسش ها فقط برای حفظ امنیت و سلامت روانی خود شماست !
ناگهان دیدم ۲۱ سالم شده و همیشه مقصرم...همیشه گناهکارم...همیشه باید جوابی داشته باشم...اگر اتفاقی در آن سر دنیا می اتاد من باید آماده می بودم....شاید مقصر من بودم! از کجا معلوم وقتی یک نفر دارد گریه می کند یا یکبی نظمی در جایی رخ داده به خاطر من نباشد؟ از کجا معلوم همین که وارد آن جمع شدم سقف روی سر همه خراب نشود؟ از کجا معلوم همین که دهانم را باز کنم یک دنیا بلاهت از آن نمی ریزد بیرون؟ از کجا معلوم من می توانم فکر کنم؟ از کجا معلوم همه ی این مشکلاتی که گریبان گیر بشر شده فقط به خاطر وجود من نبوده؟ اصلا شاید تقصیر من است که حسنک وزیر را بر دار کردند...شاید اینکه تلفن مشکوکی به آقای x زده می شود و او بهم می ریزد و تلافی اش را سر بچه ها خالی می کند زیر سر من باشد...شاید تقصیر من است که دوستم سر کلاس کج می نشیند و استاد بیرونش می کند...شاید تقصیر من است که توی کتب دینی این قدر مذخرف نوشته شده....باید آماده باشم...باید برای همه توضیح بدهم...باید از همه معذرت خواهی کنم....شاید من گناهکارم...همیشه گناه کار بوده ام و آقای پلیس و آقای استاد و خانوم نگهبان و خانوم آموزش و خانوم فروشنده و....حق دارند با من طوری حرف بزنند که انگل بودنم برای خودم روشن شود....
می خواستم انصراف بدهم....۲۱ سالم بود و ناگهان به این آگاهی رسیدم....بعد از گذراندن روزهایی که ما را یکی یکی بردند و پشت درهای بسته از ما پرسیدند...خوب توضیح بده !...خوب بگو...و تو نمی دونستی باید به چه اعتراف کنی...و می پرسیدی چی رو بگم و آنها می خواستند به همه چی اعتراف کنی...همه چیز را بگی....فکر کردم دیگه نمی خوام مجرم همیشگی باشم...نمی خوام گناهکار باشم ...می رم...دلم می خواست انصراف بدم و دیگه یک روز صبح از خواب بلند شم و نترسم که امروز هم ممکنه ت ح ق ی ر ....
ولی نمی شد رفت...فقط باید می موندی و سکوت می کردی....حتی نمی شد تو وبلاگ مثلا خصوصیت حرف بزنی....اینه که می گم امسال بزنه به چاک هر چه زودتر و هر گند و گوهی هم که داشت با خودش ببره...به این امید (من همیشه امیدوارم) که سال دیگه و سالهای بعدش مجبور نباشم محتویات کیفم و اندیشه ام رو برای ناظم خالی کنم روی میز تا ا.نها رو توی سطل آشغال بریزه و منو تو انفرادی...
می دانم که تقصیر هیچ کس نیست که رویا ها با ما بازی می کنند...فکرها به سراغ هر کس که دلشان بخواهد می روند و حس هایمان ممکن است ما را سرکار بگذارند...اما هیچ وقت نفهمیدم چرا نمی توانم تصویرگران را ببخشم یا دوستشان نداشته باشم....آنها از ما می دزدند و ما عاشقشان می شویم...به همین خوشمزگی...
شاید "نگین محزون" مثل همیشه ی روال خودش و همکارانش ...می گویم شاید ...یک روز ..یک سر رفته بود مهدکودک و از بچه ها خواسته بود تا برایش نقاشی بکشند...و بعد ایده اش را از آنجا گرفت...شاید یک شب خوابش را دید ...همان طور که همیشه من می دیدم...شاید همیشه خوابش را می دید همان طور که من همیشه...شاید دستش رفته و خیال بی وفای من رفته تا با او...نمی دانم...ولی هر چه بود خودش بود!یادم نیست چند سالم بود که سر و کله اش پیدا شد و گو اینکه بهش خوش گذشته باشد هر شب آمد...من پسرکی بودم شدیدا محترم و خوب و گرم که تمساح باوفایی داشت و قلاده اش توی دستانم بود و همه جا دنبال خودم می کشیدمش...شاید ۳ سالم بود که سر و کله اش پیدا شد...شاید که نه...مطمئنم این خصوصی ترین خواب من بود...رازی فقط برای خودم...هیچ وقت با کسی قسمتش نکردم...خیلی چیزها را با دیگران سهیم شدم مثلا خودم را راضی کردم تا فیلم "شورش بی دلیل" را بدهم دوستانم ببینند ،فیلمی که احساس مالکیت شدیدی رویش داشتم...ولی این راز را نه...باور کنید نمی توانم اسم دیگری جز راز رویش بگذارم...و فکر می کنید آن روز در نمایشگاه "دنیای عجیب" وقتی باهاش رو به رو شدم چه حالی بهم دست داد؟ به جای اینکه پیش من باشه رفته بود چسبیده بود تو دیوار!توی یک تابلو و برای خودش شناسنامه درست کرده بود ...صاحب داشت...حالاتم و خوابهایم داشتند به ریش من می خندیند...و من مثل مجرمی که هر حرکت و حرفش برایش جرم محسوب شود...میخکوب و ترسیده بر جای ماندم...با اینکه حتی همین ترس و برجای ماندن هم حالتی بود که طالب شده بود سراغ من بیاید تا با خواب صاحب دار شده ی من ،برایم دهن کجی کند.
حتما پیش آمده که رفته ای همزاد پنداری کرده باشی....در اثر حاضر شده ای و خودت را با او یکی پنداشته ای...ولی تا به حال کسی خوابت را دزدیده؟؟؟به جای احساس نزدیکی..حس می کنم ازش دورم...غیبت...و شاید هم غفلت ...
خواب من وقتی پیش من نیست ...پیش چه کسی یا کسانی ست؟ به چه کاری مشغول است؟ نکند خواب من،دیگری را بیشتر از من دوست دارد؟قبول دارم من بزرگ می شوم و اومی رود..ولی همیشه فکرش با من است....در بی خبری به سر می برم و بعد می بینم رفته توی یک تابلو...خودش را فروخته...چرا من برای خوابم بس نیستم....حق دارم عصبانی باشم نه؟!
شاید دلیل اینکه افلاطون این قدر از خودش و مطمئن بود و دم از عقلانیت می زد و پشت بند آن هم دنیای مثل را خلق کرد تا مثلا راهی یقینی برای حصول معرفت تبیین و معرفی کند ...این بود که آدم باهوشی بود...و شاید استاد او هراکلیتوس پیش سقراطی آدم کم هوشی بود که به فیلسوف گریان معروف شد و همه چیز را تغییر و گذر و نسبیت دید...هر چند لوگوس به معنای عقل کل یا دیالکتیک از اول با او شروع شد...و بعد افلاطون با اعتماد به نفس بسیار رساله هایی نوشت سرشار از هوشمندی و نظامی تبیین کرد که بیشتر از آنکه چیزی مثل عقلانیت در آن دخیل باشد ...هوش در آن سهم داشت...!و شاید پارمیندس با آن فکر فاخرش اعتماد به نفس کمی داشت که حواس را در مقابل عقلانیت گذاشت و برای بیان مطالبش به شعر رجوع کرد....فکر می کنم آنها که با هوش ترند ..بهتر می توانند احساسشان را توجیه کنند و بماند این قضیه که همیشه معتقد بوده ام چیزی به اسم عقلانیت وجود ندارد و همه اش توجیه احساس است....و البته بماند که جای این قضیه اینجا نیست...اما همیشه آدم های باهوش ترند که حق دارند اعتماد به نفس بیشتری داشته باشند و بیشتر ادعای هستی کنند...و این حق دقیقا از آسمان به آنها اعطا شده نه جای دیگر...منظورم این است که شانس داشتن هوش بالا را داشته اند..همین و بس....نمی گویم همه ی آنچه باعث می شود یک انسان راسیونالیسم شود یا شکاک و یا تجربه گرا این است که تا چه اندازه از هوش بهره برده باشد....ولی تقریبا مطمئنم و بیشتر از آن مایلم اینگونه بیاندیشم.
سال اول دانشگاه ترم ۲ استاد روان شناسی خواست از بچه ها تست هوش بگیرد...من آن روز سر جلسه حاضر نشدم و فکر می کنم این جزو بهترین و سنجیده ترین کارهایی بود که در طول زندگی ام کردم...شاید کم هوش بودم که شجاعت نداشتم...و شاید هم نمی خواستم انگ باهوش بودن را که از بچگی رویم گذاشته شده بود بردارم ..شاید به این دلیل بود که مطمئن بودم عقلی در کار نیست و من برای فلسفه به این هوش مصنوعی بسیار بسیار احتیاج دارم و بله بالاخره دلم می خواست این باهوشی ام دست نخورده بماند و در درون خودم احساسش کنم...به هر حال استاد این آزمون رو برگزار کرد و نتایج آن بعضی از بچه ها رو به سر حد جنون کشوند...سخت بود قبول اینکه همیشه به عنوان یک نخبه زندگی کرده باشی و بعد نمره ی کامل تست هوش را نیاوری! یکی از دوستانم از ۶۰ نمره ،۵۸ شد.او تا مدتها توی بیمارستان اعصاب و روان بستری بود و بارها دست به خودکشی زد...نمی توانست فکر کند که وجود دارد در حالی که به اندازه ی کافی باهوش نیست...!این اعتماد به نفسش را در حد نخود فرنگی به مرور زمان پایین آورد ....شاید باید امتحان تازه ای می کرد هوشش را تا می توانست به خودش جرات یک باردیگر اندیشیدن بدهد...پذیرفت که زندگی کند ولی همه چیز علی السویه شد.و اینها هم هیچ کدام جهت اطلاعتان ادا نبود.
همه ی اینها از ذهنم گذشت وقتی که تلفن اتاق زنگ خورد و پسری که پشت خط بود محترمانه گفت سلام خانوم می خوام ازتون تست هوش بگیرم می شه قطع نکنید؟؟؟...مزاحم بود و من هیچ وقت با مزاحم ها تحت هیچ جور شرایطی صحبت نمی کردم ....چن جمله ای هم که از دهانم در می آمد تا با او در میان بگذارم شامل می شد از چن تا فحش آب نکشیده.ولی این بار صدای خفه ای از گلوم اومد بیرون که بپرس! و ناگهان تمام کودکی ام...نوجوانی و جوانی ام به عنوان یک دختر باهوش آمد جلوی چشمم...تمام آن چیزی که با آن زندگیم را با دل خوش ادامه داده بودم و این شد که بدنم سرد سرد شد...یک مرده ی منتظر...
و خوب سوالش این بود: فرض کن تو یه مسابقه ی دو باشی و از نفر اول بزنی جلو...چندم می شی؟ هنوز صدام در نمی اومد :منظورت اینه که برنده می شم؟! و سوال بعدی؟ اگه یه خروس بالا پشت بوم تخم بزاره تخمش از کدوم طرفی می افته ؟ خندیدم و گفتم خروس که تخم نمی زاره...و بعد اون گفت بابا چه قدر تو باهوشی! یه لحظه قطع می کنم می رم سوالامو می آرم باشه؟ یه دقیقه دیگه زنگ می زنم....
سرکار بودم دیگه...وقتی قطعش کردم یه نفس راحت کشیدم و خوشحال شدم که واقعا یه تست هوش برگزار نکرد! و تلفن رو هم از توی پریز کشیدم تا مبادا این بار واقعا ازم تست هوش بگیره...
اتفاقی افتاد که اگه تعریفش نکنم ...شاید تموم عمر حس کنم به خودم مدیونم....برای همینه که اتفاقی که چیز خاصی هم نبود و روزی شونصد مرتبه تو زندگی هر بنی بشری رخ می ده رو خیال دارم نقل کنم...فقط واسه این رفته بودم به اون کتاب فروشی نفس گیر همیشگی تا چن تا کتاب مقدماتی فلسفی رو واسه دوستم که حقوق خونده بود و حالا می خواست یه گریزی هم به فلسفه بزنه ،بگیرم...و تو حال و هوای خودم بودمو هیچ فکرشم نمی کردم یکی اونجا منتظرم باشه که نگاهش همچین بچرخه رو کمرم و دستام که آتیش بگیرم و کتاب از دستم بیفته...
یه مرد میان سال بود ...می دیدیش فک می کردی دم غروبی زنش از دشت وراجی هاش دلخور شده و با تیپا از خونه انداختتش بیرون...اونم تو کتاب فروشی ها پلاسه که هم کار فرهنگی کرده باشه هم این وسط مخی چیزی تلیط کنه...همه ی هنرشو هم ریخته بود تو نگاهش ...فریب! به وسیله ی نگاه...هنر عشق ورزی از نوع ژان پل سارتری اش!!!! وای که آدمو چه قدر کفری می کنه....
با این همه نمی دونم چه طور شد که رفتم طرفش....قفسه ی کتابهایی که باهاشون هیچ کار و باری نداشتم...روشنگری کریتسن گلدون تو دستش بود و نگاهش رو حرکاته ...شاید رو دست و پاهای من !!!گفتم ببخشید و رفتم پشتش ایستادم و یهو نفهمیدم چی شد که کتابم زیر کاپشنش گیر کرد؟ اوووووف خدا کی دست من رفت اونجا؟؟؟
و بعدش دیالوگ شروع شد و اون دهن وا کرد و ازم پرسید که هنر و ادبیاتی چیزی می خونم؟؟؟ و من با حس و حالی که بهم برخورده با کیف و ذوق گفتم نه فلســـــفه.و کم کم بنا کرد به پیشنهاد کردن یه سری کتاب به من ...با یه لحن مطمئن و جدی و کاردرست ...و دیگه فک کردم چی می شد این مرتیکه خفه شه و بزاره ببینم چه غلطی دارم می کنم ...با یه جور دهن کجی ازش پرسیدم ببینم تو هم فلســـفه خوندی؟؟؟ گفت آره...و بعد خیلی بزرگ منشانه باز از طریقه خوندن و چی و چی سخنرانی کرد...و تقریبا کاری کرد که اصلا طرف قفسه ی کتابای دست پائینی که قرار بود بگیرم نرم...و مجبور شدم یه چن تایی واسه خودم بردارم ، هرچند هر کتابی که می گذاشت تو دستم و با اکراه نیگاه می نداختمو می زاشتم زمین ولي اين اصلا تو اصل موضوع تغييري نمي داد
رفت بيرون ،گفت :الان مي آم و من فک کردم آره پيرمرد چه قدرم مشتاقم که برگردي! دم در مغازه ايستاد يه سيگار روشن کرد و وقتي اومد تو نگاش چرخيد روي دستام روي چرخيدنم دور خودم روي بي دست و پا شدنم ،کتابامو جمع کردم و رفتم طرف صندوق و به نظرم رسيد همه ي دنيا چه قدر در برابر اين نگاه کم ارزشه برگشتمو يه نگاه به قفسه ي کتابا انداختم جون کندم و گفتم هنوزم درس مي خونين؟ خنديد و عين ببر گفت :درس مي دم ،يادت باشه هيچ وقت اين کتاباي نقادي رو نخون ! به خود متن رجوع کن،حيفه،من ....ام...(منظورم از نقطه چين ها اينه که خودشو معرفي کرد!)چه افتضاحي! تا اسمشو شنيدم يهو همه ي حس امنيت و گرميم دود شد....گفتم بله استاد ،خوشحال شدم و زدم بيرون
دلم مي خواست برگردم و بهش بگم کتاباشو خوندم و چه قدر هميشه دوس داشتم کنارش بشينم و ساعتها باهاش حرف بزنم،و اينکه چه قدر از دست خودم عصباني ام که نشناختمشو به صداي از خود راضيش شک نکردم که کسي چيزي باشه و اينها و اينکه چه قدر دلم مي خواس در مورد همين روشنگري کوفتي مدتهاس با يکي بحرفم و چه قدر....تاکسي گرفتم و برگشتم خوابگاه
البته نیمه شبه ! ولی تو دلت می خواد بری حموم و به سرت زده که تو اون بین یه آهنگی رو هم با سوت بزنی، و از قضا جمعه ی فرهاد خودش از ته حلقت می آد بیرون...و یهو یکی داد می زنه! هی! مگه سر مزرعه ای!؟
البته کارت شناسایی همراش نیست! ولی خواهرته ، و بعد از کلی وقت اومده که ببینتت و وسایلی رو هم که پیشت داره ازت بگیره...می ری پائین جلوی سرپرستی تا کارت دانشجوئیت رو بزاری تا بتونه بیاد بالا... و خانوم سرپرست می گه :درسته که من خواهرتو می شناسم و همه ی زار و زندگیشو هم می دونم اما کارت باهاش نیست و غیرممکنه بتونه بیاد بالا...حتی مادرت هم بود....نمی تونست...و تو اصرار می کنی و راجع به بار سنگین و راجع به اینکه خیلی وقته خواهرتو ندیدی و چی و چی و چی براشون توضیح می دی و هر چی که به ذهنت برسه و بیشتر احساس حقارت بهت بده...هر چی و اونها می گن : نه!
البته سالن مطالعه هم ۴طبقه پائین تر هست ! ولی دلت می خواد روی تختت دراز بکشی و این کتاب خیلی خیلی مهم رو بخونی، یا روی میزت تمریناتت رو انجام بدی...ولی یه صداهایی می آد ..یکی داره محکم می کوبه رو کیبورد و یکی داره زیر لب آواز می خونه ...و همهی اینها هم کارهایی مهم هستن که باید تو این چاردیواری انجام شن.
البته بارها هر ترفندی بلد بودی به کار بستی و به هر زبونی که شده تذکر دادی ! ولی باز هم اتاقیت پارچ توی یخچال رو سر می کشه و می گه دهنشو بهش نمی زنه!!!! و تو دیگه زبونی سرت می شه و نه راهی به کله ات می رسه....
البته تو جای دیگه ای واسه خواب نداری ! ولی فردا امتحان داری و با کلی استرس و بدبختی گرفتی بخوابی،یهو یه جماعت با هم جیغ می کشن و تو وحشت زده ار خواب می پری و داد می زنی چی شده؟ کی مرده ؟ همه می گن هیچی ...داشتیم بزرگراه گمشده رو می دیدیم....
البته ممنوعه و می دونی! ولی نمی دونی چرا وقتی این جوری باد می وزه و هیچکی هم نیست دلت می خواد رو تخت دراز بکشی و یه سیگار آتیش بزنی....و از حس اینکه انگار روزه ای بدت می اد...
البته جای دیگه ای نداری بری ! ولی نمی دونی چرا شبا موقع برگشتن از پرسه های بیخود و بی هدفت و سیاه کردن جاده ها باز هم مجبوری یقه یخودتو بگیری ....گیسای خودتو بکشی و با اردنگی خودتو پرت کنی تو خوابگاه....انگار که داری به خودت تجاوز می کنی ...همیشه مث این می مونه که به یه قصد شوم به زور خودتو وارد یه جایی یه مکانی می کنی...و این نفرت انگیزه....
و خوب ما تو اینجا زندگی می کنیم...یعنی می گذرونیم...یعنی طی می کنیم....و بخدا که خووووووووب جاییه خوابگاه واسه گذروندن جوونی و این چیزا....
مدتی است کتاب چهره ی مرد هنرمند در جوانی "جیمز جویس" رو گرفته ام دستم که بخونم .کتابی که سالها پیش خریدمش و هیچ وقت نتونستم خودم رو راضی کنم که بخونمش...اونو باز کردم و بالاخره شروع کردم :روزگاری که روزگاربسیار خوشی بود گاوکی بود که در طول راه پایین می آمد و این گاوک که در طول جاده پایین می آمد واین گاوک که در طول جاده پایین می آمد به پسرک کوچوک مامانی برخورد که نامش تا کو کوچولو بود......روزگاری که روزگار بسیار خوشی بود گاوکی بود که در طول راه پایین می آمد و این گاوک که در طول جاده پایین می آمد به دخترک کوچک مامانی برخورد که نامش ...(اسمش دیگه از اسراره)...و دخترک موهاش که از آفتاب داغ و پوست کنده ی شهرجنوبی شان زرد شده بود می درخشید و چشمهایی داشت که مثل دو تا زغال سوزان به صفحه ی صورتش چسبیده بود. و این دخترک کوچولو هر جا می رفت یک اخم درست و حسابی را هم با خودش به این طرف و آن طرف می برد و دلش می خواست همه یک موضوع مهم را بدانند اینکه رئیس یک نفر است و او هم خودش است.
جیمز جویس منو می بره به کودکی ام...به گذشته هایی که لابه لای ذهنم پنهان شده بودند...دچار فراموشی می شم و برای لحظاتی در لحظه ای به سر می برم که انگار بهش آب حیات خورانده اند و برای همیشه جاودانه اش کرده اند....هر سطری که از کتاب می خونم ..همراه با پسرک کوچولو خودم را می بینم که درمی یابم...رنج می کشم...خوشحالی می کنم..فکر می کنم ...جستجو می کنم و پرسه می زنم ....دختر کوچولویی رو می بینم که کنار پدربزرگش تو ماشین نشسته و ماشین داره تو یه جاده ی پایان ناپذیر و سیاه می ره و دخترک تشنه اش شده و سرش رو از پنجره می کنه بیرون تا رطوبت هوا رو ببلعه ...اما در عوض دهانش خشک می شه اونقدر خشک که به سختی بشه آب دهان رو قورت داد و پدربزرگی رو می بینم که کنارش نشسته و دستهای بزرگ و مردونه اش رو می کشه روی سر کوچک دخترک و نوازش می کنه و می گه : تو یه تخته ات کمه بچه جون!
هنوز فصل اول کتابم و جذبه ی جادوی زمان می شوم و بر می گردم سر نقطه ی اولم..آنجایی که شروع کرده بودم....در بهار...بهار زندگیم... ! و فکر می کنم که شاید باید با شما ازبهار زندگیم حرف بزنم و از خصوصیات دختر کوچولویی واستون بگم که شاید...یعنی احتمالا شما از او زیاد خوشتان نیاید...دخترکی که شاید اگر دور و ورتون ببینید دلتون بخواد یه فصل کتکش بزنید جای پدر و مادرش که او را ادب نکرده اند....اما این دخترک برای من خوشایند است...از وقتی وارد زمستان شده ام ...و این زمستانی که سراسر آگاهیه من رو مشغول خودش کرده...دیوونه ی دخترکی می شم که یکپارچه ندانستگی بود و نفس حضور ...هر چه که این زمستان پر از غفلت و فراموشیه ..آن بهار،حاضر و خودزندگیه....
اغلب پیش پدربزرگ و مادربزرگ بودم....تقریبا کنار آنها بزرگ شدم ..بازهای کودکانه ام....دوستان و هم محله ای ها...حرفها و بعضی تکه کلام هایم را از آن دوران گرفته ام...نشستن در جمع پیرزن ها و تیکه دادن به مادربزرگ و گوش دادن به حرفهایشان که همیشه بوهای خوب و عجیبی داشتند....بودن با پدربزرگ و سفر کردن با او....نشستن توی بغلش...روی پاهایش و با مردهای جا افتاده حرفهای جدی زدن و شرکت کردن در معامله ها و چک و چانه زدن با آنها....وقتی بابا می آمد با هم ترانه ای را می خواندیم که ترجیع بندش کلمه ی "عروس،عروس"بود، و من همیشه لباس خیلی خوشکلی می پوشیدم و برای بابا می رقصیدم و سر کوتاهی دامنم با مامان جرو بحث می کردم...مامان همیشه می گفت:دختر جون! چه طور اصلا دامن نپوشی ها؟؟؟ با شورت برو بیرون....و این جوری مثلا به کوتاه بودن دامنم طعنه می زد...همیشه کش دامنم را می کشیدم بالای نافم،می رسید به سینه هایم....دلم می خواست همیشه دامن بپوشم...دامن های کوتاهه کوتاه...مخصوصا دامن های صورتی و قرمز.بابا همیشه الاغ من می شد و من حسابی روی شونه هاش سوار می کردم ساعتها با من بازی می کردو به اسم پسر عقب افتاده ی همسایه صداش می زدم....مامان یک کتاب پر از عکس داشت...پر از زنهای زیبا!زنهای شیک و قشنگ...من عاشق این کتاب بودم یک خانم زیبایی هم بود که مثل شاهزاده ها بود و مامانم می گفت این ملکه اس!ملکه ثریا!...من عاشق ملکه ثریا بودم....دلم می خواست همه ی دنیا با همهی دهانهایش اسم اون رو تکرار کنند خیلی با شکوه بود ملکه،ملکه ثریا! از مامانم می پرسیدم این عکس کیه؟ و اون می گفت : ملکه ثریا...بعد عکس رو نشون خاله ام می دادم و می پرسیدم این کیه؟ ــ ملکه ثریا ...بعد عکس رو نشون دایی ام می دادم به هر دو مادربزرگ و به عمویم و به هر کسی که می شناختم همه یک جواب زیبا داشتند:ملکه ثریا!من واقعا کیف می کردم فکر می کردم چه قدر خوشبختم که ملکه ثریا مال خود من است...و بابا هم فکر می کرد که چه قدر خوشبخت است که دختری دارد که بلد است آواز بخواند و برقصد و احساس خوشبختی کند...او به من می بالید...خودش می گفت...همیشه می گفت....
بدترین قسمت ...دخترهای همسایه ها بودند...آنها هیچ وقت لباسهای قشنگ نمی پوشیدند و موهایشان را درست نمی کردند و دلشان نمی خواست مثل ملکه ثریا باشند...و این من را ناراحت می کرد...برایشان ساعتها سخنرانی می کردم که ملکه ثریا بودن چه قدر خوب است و موهایشان را مرتب می کردم و به بعضی از آنها که لباسهای زیبا نداشتند۷لباسهای خودم را می پوشاندم...بعضی وقتها موهایشان را کوتاه می کردم برای اینکه زیباتر شوند اما آنها زشت تر می شدند و گریه می کردند و مادرشان می آمد و به مادربزرگم می گفت که ببین نوه ات با موهای ناز دخترم چه کار کرده!!!!؟؟ و من خجالت می کشیدم ، و با خودم می گفتم دیگر این کار رو نمی کنم...اما یک بار موچین مامان را برداشتم و ابروهای دختربچه هایی رو که به نظرم زمخت و زشت می آمد را گرفتم...همه هم دردشان آمد و هم خیلی بدتر از قبل شدند...خیلی گریه کردند و مامانم خندید و با اخم گفت :دیگه این کارو نکن ..و من دیگه هیچ وقت اون کار رو نکردم اما ویار لباس داشتم و این یکی را نمی شد کاریش کرد....روزی چند بار می رفتم حمام و لباسهایم را عوض می کردم بعضی وقتها که نمی توانستم از بین لباس هایم انتخاب کنم آنها را روی هم می پوشیدم..چند دست لباس روی هم...و بعد می نشستم جلوی آینه و دخترک توی آینه را تحسین می کردم....دوستی نداشتم ...فقط یک رئیس بودم...توی خاله بازی ها یکی می شد مامان یکی می شد بابا یکی می شد بچه یکی می شه خاله و الخ...و من می شدم رئیس...بچه ها می گفتند خوب پس تو چی؟ می گفتم :من رئیسم ! رئیس که حاله و مامان نمی شه فقط نظارت می کنه!...اما رئیس مردد و بیچاره ای بودم چون هیچ وقت نمی توانستم تصمیم بگیرم همیشه بین بودن در خانه پیش مامان و بودن پیش مامان بزرگ در نوسان بودم...با خودم کشمکش داشتم ...نمی توانستم یککی را انتخاب کنم...پیش مادربزرگ آزاد و رها بودم ...مال خودم و می توانستم هر چه را که بخواهم داشته باشم اما مامان هم امن بود و گرم....انتخاب سختی بود..مامان یا مامان بزرگ؟بالاخره یک روز فکری به سرم زد، یک بیل بزرگ خیلی بزرگ که قدم تا نیمه اش هم نمی رسید و یک سطل آب برداشتم و بردم گذاشتم توی چارچوب اتاقی از خونه ی مامان بزرگ که از همه بیشتر دوستش داشتم...داشتم سطل آب را خالی م یکردم که مامان بزرگ رسید و داد کشید چی کار می کنی بچه ؟ (البته مهربون داد کشید،مامان بزرگ همیشه مهربون بود) گفتم :لطفا برید کنار ، بزارید کارم رو بکنم ! گفت :نه! بگو ببینم می خوای چی کار کنی؟ گفتم هیچی ..وقتی اینجا خوب خیس بخوره نرم می شه و با این بیل اینجا رو از جا می کنم ...بعدش خونه رو بار می کنیم می زاریمش تو کامیون آقای x و با خودمون می بریم پیش خونه ی مامانم اینا...با هم زندگی می کنیم... قههه زد و گفت : نه بابا!هیچ وقت خنده ها و بوسه های مامان بزرگ ازیادم نمی ره....نشسته و ساعتها وقت صرف کرد برای توضیح داد که آدمها خونه شون رو بار نمی کنن با خودشون ببرن این ور و اون ور...بلکه اسباب و وسایلشون رو می زارن تو کامیون و می رن تو یه خونه ی دیگه...یه محله ی دیگه...یه شهر دیگه! مامان بزرگ این داستان رو بارها و بارها برای همه تعریف کرد و همه خندیدند...ولی من واقعا ناراحت شدم پس چه بلایی سر خونه ی خود آدم می اومد؟ باید خونه رو تنها می گذاشتیم می رفتیم؟ و یا اینکه می گذاشتیم غریبه ها بیان توی اون زندگی کنن؟ چه فکر وحشتناکی! فهمیدم که هیچ وقت امکان نداره بتونم راه حلی پیدا کنم...و خونه ی مامان بزرگ سرجاش می موند و خونه ی ما هم سر جاش و من که یک نفر بودم دو تکه شدم که قسمتی مال خونه ی مامان بود و قسمتی مال خونه ی مامان بزرگ!...و بعد از اون ماجرا ، مامان بزرگ منو برد خونه مون و من مدتی اونجا موندم و اون فکر کرد که من حتما چه قدر دلم برای خونه ی خودمون تنگ شده و مدام گفت :طفلک! طفلک...!
برای اولین بار طعم حسادت رو چشیدم ..حلزون ها و لاک پشت ها ...اونها می تونستند خونه شون رو با خودشون ببرن هر جایی که دلشون خواست...اونها چیزی داشتند...چیزی داشتند...و این واقعیت داشت و افسانه و قصه هم نبود...و از آن به بعد مدتها به چیزی برای خودم فکر کردم...چه قدر تلخ بود که من یک دختر حسود بودم!
احساس کردم یه تیکه آشغالم....یه تیکه آشغال که به طرز اشتباهی به جای اینکه حوالی فلان قبرستون زباله ها شه افتاده یه گوشه از این طبقه ی دوم ....یا یه آشغالی که با انزجار از دماغت می آری بیرون و می چسبونیش به دیوار ...چسبیده بودم به دیوار....و فک کردم یه تیکه آشغال مصبیت بزرگی داره چونکه حتی واسه خودش هم منزجر کننده اس...هیچ کس رو دوست نداره و کسی هم اونو دوست نداره...همه با هم روبوسی می کردن انگار عید شده باشه...و همه دور هم جمع می شدن انگار قرار یه جک خفن واسه هم تعریف کنن...همه با لبخند به هم دیگه دست می دادن انگار که با هم دوستن...و من به عنوان یه تیکه آشغال خیلی دلم خواست که یکم می دونستم وقتی آدمها دور هم جمع می شن نقل چی حرف می زنن...رفتم سر کلاس و بعد باز اومدم بیرون...باز رفتم توی کلاس که اونجا هم پر بود از کسایی که داشتن واسه همدیگه چیزی رو تعریف می کردن یا آدمهایی که تنها بودن...تنها! فکر کردم وقتی آدمها تنهان حتما باس خیلی چیز مهمی باشه ...این که یه آدم تنها باشه واقعا تا سر حد مرگ انگیزاننده اس...اما فکرشو کنید یه تیکه آشغال چه طور می تونه دم از تنهایی بزنه؟ و من یه تیکه آشغال بودم اون وسط...باز از کلاس زدم بیرون و سعی کردم سرمو بگیرم بالا و تاهایی که خورده بودم رو باز کنم...باید یه کاری کمی کردم...وقتی نبود واسه این که برم کتابخونه مرکزی ...یافکر یه کار دیگه....جرات نداشتم برم و برد رو نیگا کنم هر چند همه رو از بر بودم ولی آدمها و هجومشون منو می ترسوند...اونا همیشه از ما بیزارن و ما هم از اونا وحشت داریم....بعدش استاد رفت سر کلاس...یه زن کور بود...اگه آدم بودم حتما عاشقش می شدم ....چونکه صداش مال خودش بود و هیچ تزئینی نداشت....یه صدای واقعی...و بعدش تو تاریکیه چشماش به *اتاق" فک کردم و اینکه چه قد می خواستم که اتاقی داشته باشم که تو یه محله ی خلوت باشه و شبای سرد یه سرپناه ،گیرم که دیواراش نم داشته باشه و یکی هم بیاد پی ات که بخواد برت گردونه!.....احساس کردم ناقص الخلقه ام....ناتموم ترین گونه ی هستی.
*نمایشنامه ی اتاق:هرولد پینتر
آقای رئیس جمهور که گویا بعد از شام به اهل خونه گفته بوده :خانوم من یه سر می رم خوابگاه و می آم...مدتی زیر تراس اتاق ما!!! ایستادن و دیدیم که به طور اتفاقی هیمن طور یه بند دختر دانشجوئه که بهش هجوم می بره....ایشون بعد از مشاهده ی کم محلی ما!!! بی خیال شدن و رفتن آمفی تئاتر خوابگاه و طرفای ۲ شب بود که دیگه سوار یکی از ماشین ها شدن....
و ما در اتاق هامون پشت دربسته داشتیم نقل یکی از دوستان حرف می زدیم که حراست اون رو خواسته و بهش گفته تو به چه حقی تو خوابگاه فیلم می بینی؟؟؟؟!!!!!!!
و شب تلخی بود دیشب...
ــ این جوری شد که سرم را از توی برف کردم بیرون...و دیدم که این هنوز ها دیگر برقرار نیستند:هنوز وقتی بوی تاریک سینما را در خودم عطسه می کنم شبیه به پروانه ای می شوم که توی شومینه آن را سوزاندند.هنوز هم مدرسه ای ام رنگ و بوی دورانی دارد که با هم ناظم های زیادی را ذله کردیم...هنوز دی ماه ،مثل یک آیه بر من نازل می شود...با همان ترس و سرسختی...همان رویا...همان سردی..همان شجاعت.
روزیدرآینه رو به خودت ایستادی و گفتی : چه قدر من خوشبختم...بیرون از دانشگاه...بیرون از خیابان...بیرون از مردم...بیرون از محیط کار...بیرون از خانه...در بیرون از کتابها...در بیرون از بیلبوردها....در بیرون از کجاها..کسی وجود دارد که من دلم می خواهد رو به رویش بنشینم ..ساعتها....و دستم را بگذارم زیر چانه ام....و خودم را بریزم توی نگاهم....و نگاهم را بریزم توی نگاهش...روی چرخش مردمک چشم هایش..روی حرکتهای قوسی دستهایش...روی سبکی و نرمی سکوتش...
ـــ این هنوز ها دیگر برای من هیچ معنای خاصی ندارند...چیزی را در هرگز گذشته ام...در هرگز خاطراتم...در هرگز ذهنم تداعی نمی کنند....می رسم به همان قاعده ی همیشگی که می گوید دل تنگی برای عدم هیچ معنایی ندارد....چیزی که هم اکنون نیست،گویی که هرگز وجود نداشته....یا به زبان ساده تر ،وقتی حضور ندارد ،وجود هم ندارد...شاید بد نباشد اگر یک خاطره ای را برایتان تعریف کنم چیزی که مدتی پیش برایم رخ داد! من هنوز، در هنوز هایم پابرجا بودم و در آن ها راه می رفتم مثل اینکه در دریای عمان راه بروی!(منظورم این است که من همیشه تصور می کردم مثل یک مرغ دریایی بر سطح آن دریاها (هنوزها)راه می روم)و بعد،روزی ....که دلم می خواست به نحوی با قسمتی از آن هنوزها ارتباط برقرار کنم..چشمم به هم مدرسه ای ام افتادکه با هم مثلا ناظم های زیادی را جون به لب کرده بودیم...داشتم از خوشی می مردم ...باحس این فکر در درونم که :بعله او می فهمد!...بالاخره کسی را پیدا کردم که می فهمد....به طرفش رفتم...و تقریبا دویدم....فکر میکنید عوض این همه هیجان و امید چه چیزی نصیبم شد؟ یک شکم قلمبه جلوی چشمانم سبز شد و او توضیح داد که به زودی مادر ۲پسر می شود...دخترک هم مدرسه ای من داشت مادر می شد.....چه قدر خوب! ولی دیگر هیچ حرفی با او نداشتم...! هر چند هر دو مدتی معطل کردیم و با هم گپ! زدیم...بعدا که از او جدا شدم تمام طول راه را گریه کردم و یک بند اشک ریختم و...شاید این جوری بود که پس از مدتها سرم را رو به آسمان بلند بالای سرم کردم و با خود گفتم:*"نه!این آسمان هیچ عاطفه ای ندارد"
روزی بعدترخواستی به یکی از دوستانت زنگ بزنی ...به یکی از دوستان نزدیکت!دفترچه ی تلفنت را باز کردی..چون نمی دانستی کدام یک را ترجیح دهی..بارها و بارها آن را از الف تا ی خواندی...بارها و بارها...خط به خط....دفتر خالی از هر دوستی بود....خالی ..خالی از هیچکس...هیچ کس.
* یک جمله از کتاب تنهایی پرهیاهو اثر بهومیل هرابال
فرض کنید ، با یکی از دوستانتان در یک جایی محیط دو نفره ای چیزی نشسته اید و گپ می زنید. و بعد یکهو آبتان با هم توی جوب نمی رود و طرف قاتی می کند و تصمیم می گیرد ترکتان کند.بار و بندیلش را جمع می کند و با شددددت خودش را از اتاق پرت می کند بیرون و محــــکم در اتاق را می بندد،بعد از چند لحظه در را باز می کند و با قیافه ی پادشاهواری توی اتاق سرک می کشد و صاف به جایی که نشسته ای ایستاده ای یا هر چی نگاه می کند و چاک دهنش را باز می کند و به روزترین فحش های آب نکشده ی تمام کهکشان ها را (که احتمالا در همان لحظه ی رفت بر او نازل شده ) حواله ات می کند و باز هم در را طوری می بنددکه کوههای پیرنه در آن سوی دنیا به لرزه در می آیند(انگار!به نظرت!)
معلوم نیست چرا،یعنی من نمی فهممش...گاهی به نظرم می رسد که دیگر هیچ خلائی در جهان وجود ندارد ...چون همهی نقطه های خالی را چیزی به اسم خشونت پرکرده...عصبانی،غیرقابل بخشش،غیرقابل بازگشت،بدون عذر،ثابت،قانونی!...اه قانون! این مفهوم لعنتی ای که مدام مثل یک مرض ناخواسته و بی درمان جلویم قد علم می کند...ولی خشونت....این خشونتی که تاریخ پیدایش و رشد و نموش هم اصلا مهم نیست و چیزی را عوض نمی کند...این مردمی که به کمتر از زار زار مرغای آسمون رضا نمی دهند...این مثله مثله کردنها پس از به قتل رساندن، اینها آزارم می دهند و مانعم می شوند که دلخوشی ای ،هر چند کوچک،برای خودم دست و پا کنم!...اینکه چرا ما وقتی حال کسی را می گیریم باز برمی گردیم تا مطمئن شویم آیا حسابی و به اندازه ی کافی روزگارش را سیاه کرده ایم یا نه؟ چرا وقتی کسی را ترک می کنیم تازه یادمان می آید که نیش های زیادی می توانستیم به جوارح و روح و روان او تزریق کنیم و در این امر کوتاهی کرده ایم و بر می گردیم تا این قصور را جبران کنیم؟ چرا با به هم ریختگی طرف دلمان خنک نمی شود و حتما باید سیستم مرکزی را از کار بیندازیم؟چرا ما شورش را در می آوریم؟ چرا انسان را می کشیم و بعد به جنازه ی آن سرگرم می شویم؟؟؟
به خداوند شبان من است اعتقاد عجیبی دارم....خداوند شبان بودنش رو برای من بارها به اثبات رسونده...هر وقت یک جایی می مونم..غلطی چیزی می کنم که مث چی توش می مونم....هر وقت دچار یه دردخانمان سوز می شم که علاجش فقط یه دردخانمانسوز دیگه اس....خداوند شبان من است...هر وقت نشئه ی لحظه می شم و تصمیم می گیرم ...مطمئنم که خداوند شبان من است....
بله این چیزیست که من دارم....و بهش می بالم...
سابقه ی قدم زدنهای طولانی بی وقت و بی موقع رو دارم....در شبهای طولانی فقط یه پیاده رویه پر آب و تابه که می چسبه....و من خوشبختانه از خودم دریغ نمی کنم...وقتی دردش بیفته به جونم دیگه زمان و مکان و احتیاط و هر چی، از این جنس ..افسانه اند...تاب نمی آرم و راه می افتم....هر چند لعنتش کنه این زمستون امسال رو...من نمی فهمم ..اگه زمستون هر سال واسه این نمی آد که به صدای قدم زدنهای یکی تو بارون ...زیر بارون گوش بده پس واسه چی آد اصلن؟؟؟؟...امشب یه سر رفتم پیش خواهرم...نشسته بودن و داشتن "برگشت ناپذیر"" رو می دیدن...(تو دنیا فقط خود مونیکا بلوچیه که می دونه چه قدر از این فیلم بدم می آد)...رفتم پیش خواهرم و دیدم که اونا به این کار مذخرف مشغولن و منم شروع کردم به ور رفتن با قفسه های کتابا و خیره شدن به در و دیوار و پلکیدن های بی خودی...در حالی که تموم مدت فیلم با صدای بلند زیر گوشم بود....و یادم رفت چرا رفته بودم اونجا....همین جور لفتش دادم تا فیلم تموم شد و بعد پا شدم که برگردم....دیروقت بود...نمی زاشتن که برگردم...خودتون فکرشو کنید ...یه جای خیلی بدی بپلکید و وقت کشی کنید و بعدم به بهونه ی دیروقت بودن نزارن جم بخوری از سر جات....یا اینکه بخوان بچپوننت توی یه آزانس کوفتی و خفه و بفرستنت....اینه که گفتم بیخی...من از این اتفاقایی که واسه خانوم مونیکا افتاد...واسم پیش نمی آد....و زدم به راه...و بعد فک کردم به اینکه خداوند شبان من است....
دوست آرزو یه ماجرا از شمس و مولوی تعریف می کرد که البته شاید شنیده باشیدش...ماجرا از این قراره که اینا می خوان از یه رودی جایی رد شن و مولوی می گه :یا شمس ! و رد می شه....شمس پشت بندش می گه :یا علی ! و می افته تو آب با کله!
می گم اینه، قصه ی باور و درد و مرض و اینا که واسه هر کسی هم نسخه ی خودشو داره....به هر حال پیاده روی رو دوس دارم ....اونم تو شب....و هر از چن وقت یه بار چیزی می افته به جونم که اگه مجذوبش بشم فقط خداوند باس شبان من باشه .
و این ترم ما داریم اشارت رو می خونیم....و من خیلی کیف کردم :تو و تویی شایسته ی خطابی.....
....و خوب من منتقد رو به سلابه نمی کشم...!!!(در واقع اصلن معنی این حرفو خودم هم نمی دونم)...فقط تو هستی....تویی که شایسته ی مخاطب شدنی....آن طرف....و همین....