يه جورايي مي شه گفت بچه ها رو منتر و الاف خودم کردم....بعد از امتحانا دیگه اصلن دل و رمق تهرون موندن نداشتم....و اونقدرم پیچیده بودم تو هم که قرار سفر شمال با بچه ها رو انداختم واسه یه وقته دیگه و زدم اومدم شیراز پیش خونواده....اگه بگم داشتم از ذوق و رویا می مردم و اینا هیچ دروغ نگفتم...ولی برخلاف معمول دروازه قرآن این بار واسم نه درخشان بود نه هیچ حرفی چیزی تو خودش داشت....
خانواده...خانواده...خانواده.....داشتن یه خانواده ی خوب ....مثل این می مونه که تو شاخه ای وابسته به یه درخت باشی.....درختی که ریشه هاش محکمه...و قسمت اعظمی از اون تو رو وادار می کنه که با بت هایی زندگی کنی که واسه خونواده ات مقدسه...بت هایی که تو چیزی از اونا نمی فهمی و با توضیح دادنشون متقاعد نمی شی....تنها چیزی که دست گیرت می شه یک جور شگون و قداست است که خیلی خیلی بیمار شده...
ــ و شاید این جوریست که آدمی ریاکار می شه و تناقضات وجودیش می زنه بالا! و بعد به هیبت موجود گوز پیچ شده ای پاس داده می شی به نسبت ها....نسبت ها....همین جامعه...اطراف...خانواده و دوستان.....همین هایی که تو باید این درهمی و وارونگی و پیچیدندگی خودت را در نسبت با آنها تعریف کنی....
ــ چه قدر داشتن اتاقی از آن خود....لمس سکوتی از آن خود و خیره شدن به فضایی که با طبع و سلیقه تو سازگار است و مرتب شده ..خوب است....!....نوشیدن چایی در کنار کسانی که دوستشان داری...
ـــ شبیه یک جور بازی مارپله ...یکی از این پیچ ها می خورد به نردبان این این یکی و یکی دیگر از این پیچ ها که راه کاملا متباینی دارد می خورد به پله ی آن یکی...و البته تو باید کاملا مواظب باشی....
ــ میل دردناک قدم زدن در شب و حس پودرشده ی خانواده داری.......
ـــ آدم باید مواظب مارهایی که در آستینش می پروراند باشد؟؟؟؟ آدم کلا به این سمت پیش می رود که موزمار شود؟؟؟ آدم باید حواسش جمع باشد که ماری چیزی نیشش نزند؟؟؟....آدم خانه دارد؟؟؟؟؟؟؟