تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

                                                     

قبل از غیبت خوب بودی خوب
دخترانه رفتی زنانه برگشتی.
این مهم نیست
مهم این است که در حال حاظر احمقانه ترین حرفهای عالم را میزنی ومزخرفانه ترین دلیلهارا می آوری.ومن دلم میخواد تمام آنچه را که از تو خوانده ام عق بزنم میان این صفحه ی زردمبو که الحق رنگ حرفهای اکنونت هست.
حیف نجمه حیف تو

پ.ن:کامنتی که برام گذاشتن...جاودانه اش می کنم....!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 10:57  توسط ....  | 

ــ همیشه باید یه افتضاحی پیش بیاد...تا همه چیز روشن تر بشه ....کمی روشن تر....

این چیزیه که مث مرگ بهش اعتقاد دارم....یعنی بدجوری با زندگی فعلی من جوره....شایدم همیشگی....منظورم اینه که من از اون دسته افرادی هستم که همیشه ناگزیرم تا تهش برم و بعد تصمیم بگیرم....تا آخرش برم...تا جایی که نشه دیگه رفت جلو....و اون موقع تو وضوحی که یه لحظه...فقط چند ثانیه تو کله ام نقش می بنده.....آماده ام که تصمیم بگیرم.....و این خوبه ؟ بده؟؟؟؟

کی می دونه؟؟؟!!!!!!!

پ.ن :تازه از سفر می آیم....دوشنبه رفتیم قشم و کلی تو بنادر و اینا گشتیم.....اون قدر هوا گرم بود که وقتی خبر می رسید تهرون رو آب برداشته یا شیراز داره بارون می آد...خنده ام می گرفت...فک می کردم ملت دارن باهام شوخی می کنن....به نزدیکی های شیراز که رسیدیم و دندونام از سرما به هم تو هم قفل شدن....متوجه شدم که هنوز زمستونه....

ـــ پ.ن :خيلي بي قصد و غرض باس بگ كه يادم رفت بنويسم ...سطر اول يه ديالوگه از فيلم blow up (اسمش رو دزست نوشتم؟؟؟) آنتونیونی...که از دهن مبارک اون پسر عکاسه در می آد....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 12:38  توسط ....  | 

يه جورايي مي شه گفت بچه ها رو منتر و الاف خودم کردم....بعد از امتحانا دیگه اصلن دل و رمق تهرون موندن نداشتم....و اونقدرم پیچیده بودم تو هم که قرار سفر شمال با بچه ها رو انداختم واسه یه وقته دیگه و زدم اومدم شیراز پیش خونواده....اگه بگم داشتم از ذوق و رویا می مردم و اینا هیچ دروغ نگفتم...ولی برخلاف معمول دروازه قرآن این بار واسم نه درخشان بود نه هیچ حرفی چیزی تو خودش داشت....

خانواده...خانواده...خانواده.....داشتن یه خانواده ی خوب ....مثل این می مونه که تو شاخه ای وابسته به یه درخت باشی.....درختی که ریشه هاش محکمه...و قسمت اعظمی از اون تو رو وادار می کنه که با بت هایی زندگی کنی که واسه خونواده ات مقدسه...بت هایی که تو چیزی از اونا نمی فهمی و با توضیح دادنشون متقاعد نمی شی....تنها چیزی که دست گیرت می شه یک جور شگون و قداست است که خیلی خیلی بیمار شده...

ــ و شاید این جوریست که آدمی ریاکار می شه و تناقضات وجودیش می زنه بالا! و بعد به هیبت موجود گوز پیچ شده ای پاس داده می شی به نسبت ها....نسبت ها....همین جامعه...اطراف...خانواده و دوستان.....همین هایی که تو باید این درهمی و وارونگی و پیچیدندگی خودت را در نسبت با آنها تعریف کنی....

ــ چه قدر داشتن اتاقی از آن خود....لمس سکوتی از آن خود و خیره شدن به فضایی که با طبع و سلیقه تو سازگار است و مرتب شده ..خوب است....!....نوشیدن چایی در کنار کسانی که دوستشان داری...

ـــ شبیه یک جور بازی مارپله ...یکی از این پیچ ها می خورد به نردبان این این یکی و یکی دیگر از این پیچ ها که راه کاملا متباینی دارد می خورد به پله ی آن یکی...و البته تو باید کاملا مواظب باشی....

ــ میل دردناک قدم زدن در شب و حس پودرشده ی خانواده داری.......

ـــ آدم باید مواظب مارهایی که در آستینش می پروراند باشد؟؟؟؟ آدم کلا به این سمت پیش می رود که موزمار شود؟؟؟ آدم باید حواسش جمع باشد که ماری چیزی نیشش نزند؟؟؟....آدم خانه دارد؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 1:51  توسط ....  | 

.........فقط اسمش رنجه به مطلق کلمه رنج......کلی زجر کشیدم .....دو شبانه روز که نخوابیدم....و اصلن هیچ حسی ندارم....هیمن الان از آخرین جلسه ی کوفتی امتحان پا شدم....گند زدم....دیگه رمقی نداشتم واسه اینکه کله ام رو به کار بندازم.....گند زدم....۸ واحد در یک روز واقعا چیز نیس؟؟؟؟

یعنی که گندم بزنن اون قدر تلاش الکی کردم سر جلسه مخم اکبند شد و دستام بی جون...الکی....تلاش محض...تلاش پوچ.....چه قدر بی خود تو این مدت خودمو ......

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 13:54  توسط ....  |