تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

 

                                             ـــ جلو درب اصلی ایستاده بودیم خسته و کوفته و کلافه و بی رمق که یهو یه نور مذخرفی از یه ماشین شاسی بلند شروع به تابیدن کرد...یعنی راستش اول فروغ شروع به جیغ کشیدن و اینا کرد بعدا چشم ما اون نور رو رویت فرمود....(حالا خیلی عرفانیش نکنیم...هر چند من همین الان از سر جلسه ی عرفان نظری پاشدم اومدم) ...خلاصه ما وایساده بودیم که یهو دیدیم بعله آقای گلزار داره به ما نگاه می کنه....به جون خودم اول اون به ما نگاه کرد و با اون لب های کالباسی به ما لبخند زد...بعدش ما بهش نگاه کردیم و فروغ جیغ کشید و منم رفتم تو کار بغل دستش  و این حرفا و راه بندون شد و اینا....

هیمن که مکاشفه و مشاهده تموم شد و اون نور برنزه از نظرمون غایب شد ...گفتیم اه خاک تو سرمون ملت گری کوپر رو رویت می کنن شانس ما همین گلزار (نقطه چینه)....و بعدش کاملا و کاملا این شهود رو از سرمون بیرون نمودیم و اینا که ....

شبها که می دونید من بی خوابی دارم...ولی خوب اون شب سوای شب های دگر بود...رو تختم دراز کشیده بودم و درس کانت گوش می دادم که چنور اومد ور دستم دراز به دراز افتاد در اومدم بهش که ببین عشق من ! اینجا جای آقای گلزاره....پس چی؟ بی خیال شو و بزن کنار....!!! اونم بعد از اینکه یه فصل حسابی منو نکوهش کرد و گفت خاک تو سرت کنن و این حرفا رو جایی نزنیا و حالمو بهم زدی و  این حرفا ....رفتش و من در حالی که داشتم کماکان کانت گوش می دادم مبحث مفاهیم عقل محض...به خواب عمیقی فرو رفتم....: من و بقیه ی بچه مچه ها یه جایی (احتمالا آمریکا )... یعنی رفته بودیم کنسرت گروه نیروانا اونجا و هر آن منتظر بودیم که کرت کوبین و دار ودسته اش بیان رو صحنه که یهو دیدیم باز یه نور شکلاتی خوشکلی تابیدن گرفت .... و آقای گلزار با کت و شلوار رنگ رنگی و پرزرق وبرق  با یه بلندگو در دست به همراه آقای رامبد جوان با مینی ژوپ مشکی وارد صحنه شدن (گمونم می خواستن یه مرغ نازی داشتم رو بخونن)...و خوب ملت همه بلند شدن کف و جیغ و غش و چی و چی...و از قرار همه هم کلی خوشحال تر شده بودن که عوض اونا اینا رو می بینن....در همین حین چنور پریشان حال و درب و داغون مضطرب پاشد و رفت آقای رامبد جوان رو گیر آورد (تنهایی ....ولی خوب ما هم بودیم باش) بش گفت : آه ! چرا تغییر جنسیت دادی؟ اگر این کارو نکرده بوید من زنت می شدم....و اونم در جواب گفت : من این کارو کردم که بتونم با محمدرضا!!! ازدواج کنم و اینا.......بعدش از خواب پا شدم...استاده هنوز داشت تو گوشم نقل کانت در می ریخت....و منم کلی ذوق کردم که تو خوابم حال چنور رو گرفتم....

ـــ فروغ نمی دونم به چه حالتی و چه وقتی و اینا....ولی بالاخره خوابید.....اصولا فروغ زیاد می خوابه....و اتفاقا یکی از همون وقتایی که خوب خوابید همون شب رویت بود....اون خوابید و دید که....ما (همه ی بچه مچه ها ) تو یه باغ بزرگ جمعیم و گلزار بیچاره سوار بر همون شاسی بلند دوستش هی می خواد بیاد ــ مث اینکه تو باغ کار داشته!!! ـــ هی می خواسته بیاد کارشو بکنه تو باغ که هی ما ها رو می بینه که عین گرگ گرسنه چشم به راهشیم....تا ما رو می بینه پا رو می زاره رو گاز....و این قضیه صدها هزار بار هی تکرار می شه (گمونم این فروغ چون عشق خوابه حسابی وقت داشته که یه ۶۰۰ هزار باری این قضیه تو خواب هی واسش تکرار شه و هر بار هم مهیج تر ) .... خلاصه همه ی بچه ها کمین کردنشون به بار نمی شینه و فروغ این وسط پیشنهاد می ده که بیاین قایم شین یکی (احتمالا خودش) وقتی گلزار حواسش نیس می پره تو ماشینش و در رو می بنده ....ــ اونم که نمی تونسته طرف رو از ماشین بندازه بیرون ــ فوقش به گلزار مثلا می گن که فقط اومدیم اینجا (تو ماشین ) یه سیگار بکشیم...و بعد یواش یواش....یهو همه یبچه ها حمله می کنن......البته گویا این پیشنهاد تو خواب از حرف اون ور تر نرفت....

* من که فک می کنم خیلی عجیبه که این آقای گلزار وقت داشته تو یه شب تو خواب ۲ نفر بره....به نظرتون یکیش قلابی نبوده؟؟؟؟ احیانا فک نمی کنین این بشر شبی خواب چن صد نفر باس بره؟؟؟؟ طفلک گناهی چیزی نداره؟؟؟ !!!!

*** به نظر من شما اصلا به کل این ماجرا رو از ذهنتون پاک کنید ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 10:19  توسط ....  | 

مامانم وسط مراسم عزاداری بند کرده بود به مغنعه ی من...مث اینکه چین و چروکش خیلی خورده بود تو ذوقش و هی می گفت:طفلک دخترم حتی وقت نمی کنه مغنعه اش رو اتو بزنه....و همچی چیزایی....

باید مراقب خودم باشم....مث مادری که نگران تای روسری دخترش یا بوی کفش پسرشه.....باید مراقب خودم باشم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 20:43  توسط ....  | 

شدم عین این نوجونای تازه شاش کف کرده که هوای عشق و عاشقی می زنه سرشون و حس می کنن هیشـــــــــکی اونا رو نمی فهمه....یه گوشه خراب می شن و با کسی حرف نمی زنن مبادا چینی نازک تنهاییشون......

یکم پیچیده اس .... یعنی توضیحش یکم واسه خودم سخته....منظورم اینه که من نه عاشقی چیزی شدم ...نه...........فقط همین حالات....

یعنی این جوری بگم که...حتی حس می کنم گفتنش واسه شما توفیری هم نداره....خیلی زشته که آدم فک کنه...بقیه نمی فهمن....ولی خوب گمونم دارم فک می کنم که بقیه نمی فهمن ....و این دیگه هیچ حال و حوصله ای واسم نزاشته.....گیرم که بقیه بفهمن.....حداقلش من یکی نمی فهمم....

یه نظریه روان شناسی می گه این بچه ها در دوران طفولیت ضعیف و قوی دارن ...اولش همه خوب ان چون قوی ان و خودش بده....اما یه وقتی که بهش رسیدگی نمی شه (...........) با خودش نتیجه گیری می کنه همه بدن و من خوب.......

نمی دونم....گمونم یه ربطی داشت دیگه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 12:2  توسط ....  | 

                    

به نظرم سپاس و ستایش چشم گیری از هر زنی شد در آفرینش اون فرصتی بود که خدا بهش داد...تا حداقل ۲ سال تنها نباشه...حسش نکنه و ازش دور بمونه....موجودی که از آن خودشه و تمام درکش از دنیا مادرشه...تمام توجهش معطوف به اونه.....

 

ــ نمی دونم چه طور اتفاق افتاد؟اون شبی که تهوع های من شروع شد؟ یا روزی که مامانم گفت : نجمه ! شکمت بالا اومده ؟! یا وقتی سر کلاس نشسته بودم و یکهو در خودم احساسش کردم؟از کجا اومد؟ اون شبی که دراز کشیدم و از شکمم عکس گرفتم؟ یا اون شبی که دلم قهوه خواست و دیر وقت بود و فروغ رفت برام قهوه خرید و گفت :خوب نیست...چیزی دلت بخواد و نخوری!...یا آن ظهری که آرزو پرید تو اتاق و گفت :وای چه پفی کردی!چه زرد شدی دختر!!!نکنه حامله ای ؟ یا وقتی دوست پسرم پرسید اسم بچه ام رو چی می خوام بزارم؟؟؟ و به من گفت فلان چیز رو بخور تقویتت می کنه!..یا وقتی دوره ام عقب افتاد؟ کدام روز اومد؟ کی واقعی شد؟ از کی شروع کردم باهاش حرف زدن؟ از کی احساس کردم می خواد چیزی بهم بگه؟ از کی دلم خواست بچه ام مث دونه ی انار ذات زیبایی باشه؟ شرمین پرسید: نجمه ! نرفتی سونو؟ دختره یا پسر؟؟؟به دوست پسرم گفتم : نه! نمی خوامش ،باید عجله کنیم...نباید دنیا بیاد! و اون گفت :نه! دست بهش نزن...تصمیم گرفتم بزارم زندگی کنه...سه روز تموم با اون تنهای تنها بودم...کلی باهام حرف زد...کلی باهاش اتمام حجت کردم...و بعد دیدم خوشحالم و وجود کوچیک و نازنینش رو دوست دارم و آرزو کردم انگشتاش کشیده و باریک بشن مث دستهای جادوگری که زیبای خفته رو جادو کرد...و بعد فک کردم بچه ی من باید گزینه های زیادی داشته باشه...رفتم کتاب فروشی...کتابها جلدهای کت و کلفتی داشتن ولی اصلا جذاب نبودن....به زور تونستم براش چیزی بگیرم....و از اون پس هر روز واسه اش چیز کوچکی خریدم...خیلی این کار منو دوس داره....

                         می دونین؟ لطیف بود...لصیف و نمناک و شادی آور...فرقی نمی کرد مشروع باشه یا از یه عشق غیرافلاطونی به بارنشسته باشه....کسی از آبرو حرف نزد،کسی از مصیبت بعدش...کسی از مجازات...یا بی نصیبی دنیا و آخرت اسمی نیاورد...وقتی ترسیدم دوست پسرم بهم لبخند زد و گفت تبریک می گم عزیزم! فروزغ به ویارهام اهمیت داد...و من بالاخره دیدمش...حسش کردم.....واقعی و ضروری!   

حتی وقتی جواب تست ها منفی بود....مطمئن بودم که این تست ها الکی و آبکی و هیچی از توشون در نمی آد...واجب الوجود بود....و حتما وجود داشت....پدیده ای در همین جهان پدیدارها...

آن روز شنگ و خوشحال بودم...گفتم بیام و ازش باهاتون حرف بزنم....نمی دونم چی شد که به همون دو خط خبر اکتفا کردم!

ــ هنوز باهاش زندگی می کنم ...مثل یک مادر واقعی...یک صانع...یک دمیوژ..هنوز انتظارش رو می کشم...تجربه ی بچگی،بلوغ و زن شدنم...همشون در بدن من مثل یک گردباد غلتیدن و غلتیدن...تا اینکه به شکل توده ای ابر در اومد که به مرور شکل انسان رو گرفت...به هیئت آدمی در اومد......

 

اینم بگم که من آگاهم ...خل نشدم...یا نزده به سرم...توهمی چیزی هم نزدم....شوخی موخی هم ندارم....خیال هم ندارم یه جماعتو بزارم سر کار...دارم انتظارش رو می کشم و این فقط به خودم مربوطه....

ـــ کم کم همه دارن بهم می گن برو دکتر....(یه چیزیت می شه!!!)

ـــ من دارم فک می کنم بچه ام رو چه جوری با خودم ببرم این ور و اون ور؟؟؟ تو چه جور کیفی یا کوله ای؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 17:51  توسط ....  | 

 ـــ دیدم همه دارن پشت سرم حرف می زنن....منم گفتم بیام و پشت سر خودم حرف بزنم....یعنی اولش دیدم من عرضه ای چیزی ندارم پشت سر کسی حرفی چیزی بزنم....این شد که گفتم انگار پشت سر خودم ملس تره....گفتم بیام و پشت سر خودم یه حرفی بزنم....همین....!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 14:14  توسط ....  | 

قهرمان زندگی من بابابزرگم بود....من فکر می کنم هر زنی و هر دختری یه مرد تمام و کمال داره تو زندگیش....و خوب اون پدربزرگم بود که یه آبان ماه که هنوز من کلی بچه بودم ،در حال رانندگی با یه کامیون برخورد کرد و بعدش هم در اوج شکوهش رفت....تنها چیزی که الان ازش دارم دفترچه ی خاطرات خونیش هست که همیشه همراهش بود....بیشترش قابل خوندن نیست مثلا نوشته امروز رفتم فلان جا و ...بعد ....قرمز.....!!!!!

شیراز بودم....مراسم ۴۰ دخترخاله ام بود اما من واسه اون نرفته بودم...فقط گفتم یه هوایی عوض کنم همین...از همون روزی که رسیدم خبردار شدم که اون یکی بابا بزرگم حالش بد شده و....راستش تا امروز که می نویسم تو بخش مراقبت های ویژه است و همچین تعریفی هم نداره.....

مامان بزرگم همیشه بهش می گفت پیرمرد....وقتی بچه بودم این پیرمرد بلندقد ترین مردی بود که می شناختم....دست به جیب هم بود و این خیلی به من می چسبید....پیرمرد تو جریان فوت دخترخاله ام کلی گریه کرد و گله کرد که چرا نزاشتن یه گوشه از تابوت رو بگیره...و مامان بزرگ بهش گفت :آخه پیرمرد اگه تو می گرفتیش که مینداختیش زمین آبرو همه رو می بردی....

مامان بزرگم آدم جالبیه همیشه یه جور خاصی در مورد آدم های مسن حرف می زنه...همیشه می گه پیرمرد پیرزن ها این جورین اون جورین....انگار خودش جزو اون دسته نیست....( و دختراش ـــ منظورم خاله هام و مامانم ایناس ـــ یواش و ریز می خندن بهش...)....

پریشب واسه اولین بار تو زندگیم دیدم که مامان بزرگ ناراحته که یه گوشه کنار شومینه کز کرده و آرومه...(هر چن هنوزم دست برنداشته بود از اینکه مدام بگه آخی بیچاره ضعیفه و اینا )....هیچ وقت ندیدم ناراحت باشه همیشه انگار هیچ اتفاقی تو دنیا نیفتاده ....مرگ و زندگی ادمای دیگه انگار هیچ تاثیری روش نداشت....آدم فک می کرد ...یعنی حس می کرد چه آدم خودخواهی....!!!! ولی پریشب ناراحت بود و چه بده که یه آدمی که هیچ وقت ناراحت نیست یه وقتی ناراحت شه....

گمونم یادم رفت بهتون بگم چی شد دخترخاله ام فوت کرد....هیچی....به دلیل تزریق مورفین....دلش درد می کنه (و از قضا سنگ کلیه داشته که نیازی هم به جراحی نداشته و خودش می باس دفع می شده)....نیمه های شب همراه با همسرش می ره دکتر و اونجا بدون تشخیص، برا تسکین دردش بهش مورفین تزریق می کنن...اونا به یه بیمارستان دیگه رجوع می کنن و اونجا هم همین اتفاق می افته....سومین جایی که می رن مرض رو تشخیص می دن ....ولی باز هم چن تا مورفین بهش تزریق می کنن و یهو دختره از حال می ره....و علائم حیاتیش به کلی قطع می شن...به همین سادگی!!!!

این چن روز هم باز سخت گذشت....مامان و بقیه همه اش دارن اشک می ریزن و هیچ چیزی تو دنیا انگار قرار نیست این جماعت رو خوشحال کنه یا سر کیف بیاره.....

بعد از مرگ قهرمان زندگیم .... خیلی تو دلم چسبیدم به این یکی بابابزرگم....و کاش بابابزرگ حالش خوب بود ....هنوز هم قوی بود....هنوز هم سیگار می کشید و من می رفتم واسش سیگار می خریدم....و کاش هنوز هم تا منو می دید یه عالمه بهم پول و خوراکی های خوشمزه می داد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 10:15  توسط ....  |