تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

الان ۴ ماهشه....خیلی خوشگله....خیلی دوسش دارم...دارم واسش اسباب بازی و یه عالمه کتابای خوشکل رنگارنگ می گیرم....کنار خودم حسش می کنم و باهاش حرف می زنم....و این جوریه که دیگه تنهایی رو نمی فهمم...

من حامله ام و خوشحال!...و فعلا دور وبرم و تو کل این دنیا چیزی از این زیباتر و بهتر و مهیج تر و خوش آب و رنگ تر نمی بینم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت 21:57  توسط ....  | 

این روزهای من کمی معمولی اند....منظورم اینه که همه ی آب ها از آسیاب انگار افتاده و دیگه داره شروع می شه این چرخه....روز معمولی روزی نیس که حتما توش اتفاقی نیافته....حداقل من یکی از اون آدمایی ام که هر روز با یه دنگ و فنگ جدید مواجه می شم و خلاصه همیشه یه سورپرایز سر رام سبز می شه....ولی خوب...این روزها انگار آروم ترم و این خوبه....

ـــ امتحان کانت رو بالاخره دادم ...هر چن وقت کم آوردم و سر جلسه تموم انگشتام درد گرفتن بسکه نوشتم...و هر چن بعد از ۴ صفحه نوشتن متوجه شدم که کلا نفهمیدم سوال چی می خواسته ولی خوب ....آخیییییییییش تموم شد....و این وسط دوست پسرم کلی بهم حال داد....فکرشو کنید پاشد روز قبل از امتحان با من اومد کتابخونه ی دانشگاه و مشغول کتاب خوندن شد و من اون ور ترش جزوه ام رو خوندم....یکم این جور کارا همیشه فک می کردم تو خون من نیست و اینا...ولی انرژی و حس خوبی بهم داد واسه خوندن....

ـــ چن روزه شدیدا با مغنه ام درگیرم....مثلا صبح امتحان لباس مباسامو پوشیدم....صبحونه ام رو خوردم...موهامو شونه کردم ...کفشامو پام کردم و از در زدم بیرون....داشتم به در نگهبانی می رسیدم که احساس کردم هم کله ام داره یخ می زنه و هم بقیه یه جوری نگام می کنن...یکم که راجع به سر و وضعم فک کردم ببینم ایرادی تو کارم هست و اینا....دیدم ای بابا مغنه ام سرم نیست....باز مجبور شدم ۴ طبقه برم بالا و یه چیزی سرمکنم و از در بزنم بیرون...نمیدونم چرا فراموش کرده بودم؟؟؟ دو روز بعدش مغنه ام رو با دقت اتو زدم و کردم سرم....وقتی کلاس ملاسام تموم شد رفتم یه سر دست به اب و این حرفا....یهو تو آینه دیدم که در تمام طول این مدت مقنه ام رو واروونه پوشیده بوده ام!!!!!!!....البته اینها اصلا مهم نیس...

ـــ دو شب پیش وقتی می خواستم برم از خوابگاه بیرون واسه خرید یهو (کاملا ناخواسته) کفشی رو انداختم دم پام که کفش کنده شده بود و وقتی دوستام و دوست پسرم دیدن....همه شون دهنشون وا مونده بود....با احساس راحتی کاملی تو خیابون باش قدم زدم و هیچی حس نکردم...اما بعد فهمیدم این کار هیچ صورت خوشی نداره حتی اگه از سر عجله و اینا این کارو کرده باشی....

ـــ این روزها فهمیده ام که من حواس پرت یا سر به هوا نیستم حتی اگر چن بار پشت سر هم چایی رو سر و ته بردارم یا بریزم رو دستم بسوزونم...یا وقتی می رم آب بخورم...لیوان به دست ساعت ها تو حیاط خوابگاه قدم بزنم و اصلا حتی فکرشو هم نکنم که واسه کاری جز این اومده ام....آره ...خلاصه می دونم که سر به هوا نیستم...و خوشم نمی آد که دیگرون از این انگ ها بهم بچسبونن...دارم زندگیم رو می کنمو بالاخره خوب اینا پیش می آد دیگه مگه نه؟....واسه هر کسی....

ـــ حواسم جمع و جوره....مثلا یادم هس که به موقع سر قرارام برم...درسامو بخونم ...و کتابا رو به موقع بدم کتابخونه...و مواظب باشم که تو پله ها نخورم زمین....یا وقتی از خواب پا می شم سرم به میله ی تخته بالاییم نخوره سر صبحی...و اینا....

اینا که خودشون خوبن دیگه....لابلای هر مطلب سخت منطقی هم کلی حرفها و چیز میزای عامیونه پبدا می شه چه رسه به این زندگی روزمره ی پر از بالا و پایینی من....!

ـــ این روزها کمتر خودم رو مقصر می دونم و شوخی های زندگی رو هم جدی تر.....

ــ تازه فک می کنم مادر بودن هم بعضی وقتا چه صفایی داره!!!!

........به نمک خود بر من ببخشایید.........

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 17:50  توسط ....  | 

چگونه یک پارادایم شکل می گیرد؟

گروهی از دانشمندان ۵یمون را در قفسی قرار دادند.در وسط قفس یک نردبان و بالای نردبان موز گذاشتند.هر زمانی که میمونی بالای نردبان می رفت دانشمندان بر روی سایر میمون ها آب سرد می پاشیدند.پس از مدتی، هر وقت میمونی بالای نردبان می رفت سایرین او را کتک می زدند. پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی رغم وسوسه ای که داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی داد.

دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمون ها را جایگزین کنند. اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که بالای نردبان برود که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

پس از چندیدن بار کتک خوردن میمون جدید با اینکه نمی دانست چرا؟؟؟ اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود.میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد. سومین میمون جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (کتک خوردن) تکرار گردید.

به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند. آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از ۵ میمون جدید بود که با اینکه هیچ گاه آب سردی بر روی آنها پاشیده نشده بود،میمونی که بالای نردبان می رفت را کتک می زدند.

اگر امکان داشت که از میمون ها بپرسند که چرا میمونی که بالای نردبان می رود را کتک می زنند شرط خواهیم بست که جواب آنها این خواهد بود: "من نمی دانم این اتفاقی است که اطرافمان می افتد"!

این جواب به نظر شما در جامعه ی امروز ما آشنا نمی آید؟!

 ــــ نقل از یکی از همین نشریات دانشجویی که شبها از کنار درز در اتاق هل می دهند تو.....در جواب دوستی که از من پرسید کوری عصا کش کور دیگر یعنی چی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/13ساعت 8:57  توسط ....  | 

اگه یه وقتی حس کری شوری داری.....دندوناشو مسواک کن....مواظب پوستش باش تا جوش نزنه یا پر از لک و لوک نشه....واسش کتاب بخون...باهاش همدلی کن....بهش برس...نزار از کفت بره....نزار بیخودی قهر کنه و بره تو لاک خودش نزار بخوابه.....اگه یه وقتی حس کردی خدایی داری....دوسش داشته باش....نزار جمال و جلالش حیف بشه....باهاش حرف بزن....باهاش همراهی کن....باهاش خیس شو...نزار بمیره ...اگه یه وقتی حس کردی عشقی داری...لباسای خوشکل کن تنش....موهاشو ناز کن....مواظب اندامش باش....مواظب دلش باش...هوای دلخوری ها و گرفتگی هاشو داشته باش....باش راه برو...قدم بزن...زیر برف زیر بارون...گوش شو و اونو بشنو....نزار شرمنده اش شی و اون بپره.....

حیفه....همیشه سر و کله شون طرفای تو پیدا نمی شه....کم پیش می آد که آدم شوری داشته باشه یا خدایی یا عشقی....مث من نشو....حیفه....دلت می سوزه....حیفه......بهش برس....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 22:24  توسط ....  | 

                                                    

این منم... آلبرتو جاکومتی در یکی از شهوداتش منو دید....اکنون منو و نتیجه اش شد این.....        

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 15:36  توسط ....  | 

یک شنبه و سه شنبه ها صبحم را با کانت شروع می کنم و یکی در میون هم به خودم استراحت می دم...دیشب اتفاقاتی افتاد که تقریبا تا صبح نخوابیدم...و چشم شیطون کور یا بالا آوردم و یا....بی خیال...

امروز صبح یکهو متوجه شدم که چه خبطی کرده ام....از دست دادن مقولات و فاهمه....!!!!!!!!! به هر حال هم خودم را راضی کردم که سر کلاس بخوابم و هم به شکمم صابون زدم که سر کلاس می خوابم...با خوشحالی ای که از این فکر بهم دست داد غم ها رو فراموش کردم و به موقع رفتم سر کلاس....استاد وارد شد و گفت سه شنبه یعنی دو روز دیگه امتحان پایان ترم کانت داریم!!!!!!!!! یک لحظه ی همه ی شادیم به یه جور استیصال و درموندگی مضحک تبدیل شد....کاری که تونستم بکنم این بود که تموم زور خودم رو بزنم (از جمله خراشیدن پوست دستم واسه جلوگیری از چرت زدن) و بشینم حداقل این جلسه آخری ببینم این آقای ایمانوئل پدرسوخته چه پدری می خواد از ما بسوزونه.....(تموم مدت هم به این فک می کردم که گندش بزنن آخه چه طور تو یه نصفه روز من بشینم اینا رو بخونم؟؟؟؟)

استاد (همون دکتر طالب زاده ) آخر کلاس وقتی ۴۰ صفحه حرف زد و نمک ریخت با هشدار اینکه شارحان زیادی عمرا نتونستن این مباحث رو بفهمن امتحان رو موکول کرد به هفته آینده....!!!

همین.....

توضیح نوشت:همون شارحان زیاد! کانت رو به صحرای سینا تشبیه کرده اند.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 10:40  توسط ....  | 

خواب می بینم....جایی هستم که هیچ وقت نبوده ام هیچ وقت هم قرار نیست باشم....شبیه هیچ کدوم از مدینه های فاضله نیست....شبیه پاریس و روم و ونیز...شبیه نیویورک...پاهام برهنه اند...و من راه می رم و خوشحالم تو جایی که بهشت هم نیست...و پر از رنگه و نقش اما شرق دور هم نیست....حس می کنم نفوذناپذیره...یک جور شادی مهاجم می آد طرفم و خواب می بینم که پروانه ها....می دونید ؟ زیباست....خواب من زیباست....

بیدار میشم...با خودم فکر می کنم من اهل این جور خوابها نیستم....همیشه حتی اگه مرده ای چیزی هم به خوابم اومده فقط اومده که سرزنشم کنه و بره...اگه جایی بوده ام معمولی و زشت بوده به اون اندازه ای که بشه بهش گفت معمولی و زشت.....

نه! اشتباهی رخ داده.... تجربیات گذشته رو که بی خیال شم..بازم می بینم اشتباهاتی رخ داده....آخه این ذهن من...که فقط تب داره و اضطراب....که فقط بیزاره و کهنه....! تخیلات من که همشون دور نقطه ای می گردن که توش مرگ پر می زنه....و تحقیر شدن....جور در نمی آد....

این خوابهای طلایی و رنگارنگ با دنیای واقعی من جور در نمی آن....

پ.ن :ازدواج رو دوست دارم چونکه منو به این معرفت رسوند که آرزوهای آدمی هیچ وقت محقق نمی شن.....!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01ساعت 16:18  توسط ....  |