تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

      

 قصه درمورد شتری نیست که در خونه ی همه خوابیده....راجع به این هم نیست که هر دم از نو غمی آید به مبارک بادم....قصه ی بریدن من از چیزی که اسمشو گذاشتن زندگی هم نیست...

امروز صبح پس از یک دوران نقاهت....

بزارید این جور بگم...هفته ی پیش عروسی دخترخاله ام بود....من اصلا حالم خوب نبود...و نرفتم...بهونه هم به اندازه ی کافی داشتم....هر چند دخترخاله ام ناراحت شد و گفت تو بیا من بلیط هواپیمای رفت و برگشتت رو هم می دم....اما من نرفتم...روز عروسیش خیال داشتم خودمو...منظورم دقیقا یه همچین چیزیه....اما بعدش نتونستم....نمی دونم....حماقت بود شاید...بگذریم...با امروز یه ۳ـ۴ روزی از مراسم ازدواجش می گذشت...امروز صبح تلفنم زنگ زد....خواهرم باران بود....گفت لیلا فوت کرده....لیلا دخترخاله ی تازه عروسم...!!!!!!لیلا؟؟؟ لیلا!!!!!!!........

بهش می گن ضربه ی آخر...انگار هزار تا سوزن داغ رو با هم می کنن تو گوشتم و در می آرن....انگار دارن روانم رو با آتیش سیگار می سوزونن...تلخم...و سردمه...

شاااد بودن..مامانم اینا خاله ها....مدتی بود همشون خونه هاشو آورده بودن نزدیک هم...منظورم اینه که هر کی زده بود و خونه شو فروخته بود تو یه محله کنار هم خونه گرفته بودن که بهم نزدیک باشن....شب و روز کنار هم بودن...می زدن و می رقصیدن...می خندیدن و نقشه می کشیدن...هر روز یه جشنی....هر روز یکی یا عروس می شد یا داماد...هر چن من باهاشون نبودم...قاتی نبودم...همیشه از دور صداشونو می شنیدم....خنده ها ....جشن ها....

حس می کنم مث اون مهمونایی شدم که اومده بودن خونه ی بانو (داریوش مهرجویی)...حس می کنم گناهکارم...حس می کنم بد کرده ام...حس می کنم طبیعت دیگه از دست من خسته شده...و نمی خوااد دیگه میزبانم باشه....

مامانم نتونست باهام حرف بزنه....هیچ کس نتونست....پارچه های سیاه...خونه های سیاه...آدم های سیاه...انگار عادت کردم صدای زنگ کاروان رو از دور بشنوم....حس می کنم آره  همیشه از دوووور...از دور....

لیلا خوشکل بود....و یک جور خاصی بلد بود بخنده....باهاش صمیمی نبودم...وقتی می خواستم بیام تهران تو پله ها بهم گفت:نجمه خواهش می کنم بیا....عروسی فقط یه باره...درس که همیشه هست....بیا...!!! گفتم باشه سعیمو می کنم....(تو دلم گفتم برو بابا دلت خوشه....)....

آخ.................

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/21ساعت 21:35  توسط ....  | 

از آن جهت نیروانا که حیث عدمی من بیشتر از وجودی منه....و همیشه هم در روشنایی و نور پر رنگ بلا ملا هست که به ظهور می رسم...

این مدت کلی نوشتم و کلی خوندم و کلی چشیدم و خوردم و دیدم و چی و چی....خلاصه کل تا فعل رو صرف کردم تنهایی....

دلم تنگ اینجا بود...نمی شد بیام....امروز تو دانشکده الآن شانس زد و دکتر ریخته گران نیومد... منم تازه سر پا شده ام....گفتم بزنم برم...که دلم هوای دوستان! کرده...

شرح می دم ....شــــــــرح....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/20ساعت 9:22  توسط ....  |