تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

               

               

ای سرو بالای سهی کز صورت حال آگهی        وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بدنیستـــــیم

گفتی برنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی            آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستــــــــیم      

تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس    نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم

ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی     گر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستـیم

گفتی که چون من در زمین دیگر نباشد آدمی    ای جان و لطف مردمی ما نیز هم بدنیستــیم

گر گلشن خوشبو توئی ور بلبل خوشگو توئی   ور در جهان نیکو توئی ما نیز هم بد نیستـــیم

گوئی چه شد کان سروبن باما نمی گویدسخن  گو بی وفایی بر مکن ما نیز هم بد نیستــــیم

گر تو بحسن افسانه ای یا گوهر یکدانه ای        از ماجرا بیگانه ای ما نیز هم بد نیستــــــــــیم

ای در دل ما داغ تو تا کی فریب و لاغ تو            گر به بود در باغ تو ما نیز هم بد نیستــــــــیـم

شعر:سعدی..............عکس :minor white

پ.ن:این مدت فشار زیادی روم بود...ملتهب و سرگردان بودم....خشمگین و بیزار....حتی تصمیم گرفته بودم دیگه ننویسم....ولی بالاخره شیخ شیراز به فریادم رسید....امیدوارم یه روزی همه ی اینا بگذره و بتونم بی هیچ نگرانی ای بنویسم که چه بر سرم اومد....خلاصه ما نیز هم بد نیستیم.....!!!

                    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/25ساعت 23:31  توسط ....  | 

آیا زن ها انسان اند؟؟؟؟

نمی دونم کتابی که catherine a. mackinnon نوشته...همونه که استادمون می گفت یا نه....اما استادمون پارسال سر یکی از کلاس هاش از یه کتاب نام برد به همین عنوان ؟are woman human , که تازه منتشر شده بود و اینا...کتابی که به طور عقلانی و فلسفی بحث کرده راجع به اینکه زن ها انسان نیستند...

نمی دونم آقای استاد این کتاب رو خونده بود یا نه؟ اما معتقد بود که حداقل اگه مرد ها آدم باشن حتما زن ها آدم نیستن....می گفت نمی تونه قبول کنه که اونا از یه ذات باشن...اگه یه زن آدمه پس حتما یه مرد انسان نیست...می گفت یکی از این دو تا...نه هر دو تاش...مث اینکه بگی زن ها گربه اند و مردها سگ...واسه همینه که هیچ وقت اون فهمی که می خوایم به دست نمی آد و حتی چیزایی مث انجمن زنها و چی و چی به وجود اومده....!!!!!!!

پ.ن:عکس بالا از مری الن مارک هستش....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 23:27  توسط ....  | 

بهاره خواست زن 6 را بنویسد و نوشت....

 ۱-۶: کاری به صحبت هایی که این روزها مد شده ندارم و ادعای زن دوستی مردها. مردهایی که می گویند ما دیکتاتوری درونمان را رام کرده ایم و دیگر مثل اجداد بزرگوارمان زن را برای مسائل جنسی و پخت و پز و بچه زاییدن و لباس شستن نمی خواهیم. خدا را شکر دیگر لوازم خانه همه این روزا کامل است.آن ها را با عشق انتخاب می کنیم و دیگر مادرمان را برای انتخاب و پسندیدن نمی فرستیم. (مثل ابزار های موجود در بازار که باید دیده شود و پسندیده شود.) احتمالا عشق و علاقه بعضی مردهای محترم را باید از بین لباس های چرک یا  لوازم شخصیشان پیدا کنیم. خدا را شکر دیگر حلقه ازدواجشان مثل پاکت سیگارشان همیشه در دستشان است. (البته همیشه باید از خودمان شروع کنیم تا به ما ظلم نشود. این را انکار نمی کنم.)

۲-۶: صبح زودتر از همه بلند می شود تخت خواب گرم و نرمش را زودتر از آواز بد صدای خروس ها رها می کند. ساعت او حکم خروس دیجتالی یا شاید هم خروس کامپیوتری را دارد. او با چشمان نیمه باز روی قالی اتاق دنبال رو فرشی هایش می گردد و تا رسیدن به دستشویی چند چرت بین راه میزند.موهایش را مرتب می کند. و بعد به همان جایی می رود که نصف عمرش را به جبر آنجا گذراند. کتری را روی گاز می گذارد و منتظر سوت کتری می ماند و روی میز ضرب می گیرد و دست دیگرش را زیر سرش می گذارد. گاهی هم ظرف هایی که از شب پیش مانده است تند تند می شورد و خشک می کند. انگار از همان اول ظرفی نبوده. بعد چای خشک را با کمی آب می شورد و قوری را با آب جوش پر می کند ٬ سرش را عقب می کشد تا بخار داغ کتری صورتش را نسوزاند.  قوری درست روی کتری سوار می شود و ادامه خواب صبح گاهیش را میدهد. و او نان را از فریزر در می آورد . دوبار پشت میز می نشیند و اگر کتاب و مجله یی از روز گذشته نخوانده باشد ورق میزند تا از اخبار روز با خبر شود. گاهی هم خودش را با یکی از همان رمان های عاشقانه سرگرم می کند تا کمی از دغدغه های زندگی دور بیافتد. از همان داستان هایی که همه چیز بر وفق مراد است و آخرش به خوبی و خوشی تمام می شود و دیگر بعدی ندارد. همان جا کات می شود و دیگر کسی سراغ بعدش را نمی گیرد . نمی پرسد ته این رسیدن چه چیزی انتظار می کشد؟ مهم رسیدن بود که رسیدند و اینکه خواننده نفسی از سر آسودگی بکشد و گاهی خودش را جای شخصیت اصلی داستان بگذارد و به این فکر کند چه خوب می شود که همه چیز ایده ال باشد و هیچ چیز خاکستری و سیاهی نباشد. ولی دیگر او خوب این چیزها را از بر است و میداند همه این ها بوی تعفن و تکرار می دهند. گاهی هم آهنگ های مورد علاقه اش را گوش میدهد و خودش را تکانی میدهد.

میز را می چیند و همه اهالی خانه را با هزار جور قربان صدقه رفتن بیدار می کند و وقتی سراغ همسرش می رود به رویش نمی آورد که دیروز لباس هایش بوی عطری جدیدی میداد. از همان عطرهایی که گاهی او حس می کند و صبوری می کند. برای چه؟ نمیدانم فقط قانون زن بودن صبوری کردن است. و مرد خانواده بالای میز با چشمان پف کرده و اخم های در هم می نشیند و سیگار قبل از صبحانه اش را دود می کند و زنش را با آن موهای دم اسبی و ماتیک صورتی پشت همان دودها تار می بیند. بچه ها هم یک به یک زیر لب سلامی خواب آلود می دهند و تند تند بعد از پدر شروع به خوردن غذا می کنند و او هم مرتب در حال رسیدگی به اوضاع است. و تا می خواهد پشت میز بنشیند٬ آن ها دسته های کیف هایشان را در دست هایشان مچاله می شود تند تند خداحافظی می کنند و گاهی بوسه یی هم روی گونه او می گذارند. یعنی اینکه میدانیم تو هم هستی ولی چه کنیم زمان نداریم. و او هم سعی می کند با عشق عمیقی به آن ها لبخند بزند و بدرقه شان بکند. و با بی حوصلگی به زور سرجایش می نشیند و چند لقه نان و پنیر را به زور چای پایین میدهد. و این کار تکرار می شود تا آخر شب. وقتی یک به یک می آیند باید به حرف همه گوش بدهد و با صبوری تحمل کند و گاهی حرفی بزند٬ بداخلاقی ها و غرغر ها را تحمل کند. دعوای بچه ها را ببیند و بینشان را بگیرد. بعد نان آور خانواده  ٬ همانی که می گوید:ـــمن از صبح تا شب مثل تراکتور کار کردم و پول درآوردم بعد تو توی خونه نشسته یی و بافتنی بافتی و می گویی دستم درد می کنه یا حالم خوب نبود غذای مانده ظهر را برای شام گرم کردم.ـــ می آید. با همان ابروهای گره گره کرده و سیگار هایی که پشت هم دود می شود و اگر لبخندی هم زد او هم می خندد و شب با دلی پر از عشق سر روی بالش می گذارد و خدا را هم شکر می گوید.

۳-۶: توی خیابون مثل بچه آدم داری راه میری و جلوی پاتو نگاه می کنی٬ بعد یکی از روبه ور میاد. با همون نگاه های چندش آور٬ اتفاقا بازوی خانومی هم توی بازوی مرد حلقه شده که قیافه اش از آقاهه خیلی بهتره. از کنارش عبور می کنی٬ اون بر می گرده و کمرت از نگاه مثل آهن زنگ زده اش سوراخ میشه و تا بین آدم ها گم نشی به تو زل زده و زن هم تند تند صحبت می کنه تا بلکه آقاهه حواسش پرت بشه ولی بعد آقاهه با یه لبخند می گه: عزیزم تو چیزی گفتی؟

تو از نگاهش حالت بد میشه٬ بغض مرگ میشی و از زن بودنت بدت میاد. از اینکه همه جا یکی هست که به تو زل بزنه.میری خودتو توی آینه نگاه می کنی. نه قیافه دیوونه کننده یی داری٬ نه مانتوت تنگه٬ نه شلوارت کوتاهه ٬ نه روسریت عقبه٬ نه رنگ شال و دستمال سرت جیغه٬ غیر از یه کرم و رژ کمرنگ صورتی هیچی نداری که اونم بعد از این نگاه ها با حرص پاک می کنی.

۴-۶: نمیدونم آهنگ هایی که این روزا مد شده رو گوش میدین یا نه. همین آهنگ های منحصر به فردی که آقایون محترم از بی وفایی و خیانت دوست دخترا و عشق ها ی اسطوره یی شون می نالن و می گن: خدا الهی مرگت بده٬ بمیری٬ گور به گور بشی٬ دوست پسر جدید گ...باشه٬ خاک توسرت ٬من با این همه کشته مرده یی که  داشتم با توی الاغ بودم و تو نفهمیدی رفتی با اون مردک گوساله. با این روند باید درد زن ها رو توی این چند صد ساله چند صدتا مثنوی کرد

پ،ن:  نوشته ي بهاره رو که انگار دل پري داشت کپي کردم تو صفحه خودم،همين جوري

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 9:36  توسط ....  | 

ــ نمی دانم از من کم گفته اند یا من کم گفته ام.....
+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 20:53  توسط ....  | 

- من توان تغيير تو را ندارم -                                
                                                     
من توان تغيير تو را ندارم
يا توان تشريح روشهايت را
هرگز باور نكن كه مردي بتواند
زني را تغيير دهد!
اين مردان، مدعياني دروغگويند
كه مي پندارند از يكي از دنده هاشان
زن را آفريده اند!
زن از دنده مرد پديد نيامده است ، حاشا!
اين اوست كه از بطن زن زاده مي شود
چونان ماهي كوچكي كه از اعماق آب سر بر مي آرد !
و همچون نهري كه از رودساري مشتق مي شود
اين اوست كه گرد خورشيد زن مي چرخد
و گمان مي برد كه بر جاي ايستاده است!
*
من توان رام كردن تو را ندارم
توان اهلي كردنت را
يا توان تعديل غرايز نخستينت را !
مي آزمايم هوش خويش را بر تو
چنانكه حماقتم را !
هیچ يك را با تو كاري نيست
نه راهنمايي و
نه وسوسه !
اصيل بمان !
چنانكه هستي !
*
من توان شكستن عاداتت را ندارم
20 سال اينگونه بوده اي
توان تغيير طبيعتت را ندارم
كتابهايم سودي برايت ندارد
و عقائد من متقاعدت نمي كند !
تو
ملكه آشوبي و
ديوانگي!
كه به هيچكس تعلق ندارد.
بر همين طريق بمان!
*
تو
درخت زنانگي هستي
برآمده از تاريكي
بي نياز از آفتاب و آب!
پري دريايي اي
كه به همه مردان عشق مي ورزد
اما عاشق هيچ يك نيست!
با همه مردان مي خوابدو
با هيچ يك!
تو
بانويي اساطيري هستي
كه با تمام قبايل رفت
و باكره بازگشت !

بر همين طريق بمان!

"نزار قبانی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/17ساعت 19:58  توسط ....  | 

پسرک رو به پدرش: "بابا یه هزار تومن پول داری به من بدی؟؟؟"

پدر:"نه ندارم پسرم،می خوای چی کار؟"

پسرک رو به مادرش :"مامان چرا زن این گدا شدی؟؟؟!!!!!!"

نقل از.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 22:24  توسط ....  | 

                   

مادرمان ما تركمان مي كنند
آهسته مي روند
پاورچين
و ما آرام خوابيده ايم
با شكم سير
بي آن كه اين ساعت وحشتناك را درك كنيم.
مادرمان به يكباره تركمان نمي كنند،
نه،
اين تصور ماست
              كه آنها يكباره رفته اند.
آنها آهسته و عجيب مي روند
باگام هاي كوتاه
از پلكان سالها.
ناگهان در يك سال با عصبانيت به خود می آییم
و در روز تولدشان با هياهو از آنان ياد مي كنيم.
اما اين تلاش دير
نه آنان را
نه روح ما را، تسكين نخواهد داد
آنها همچنان دور مي شوند
همچنان دور مي شوند....
                    و ما بيدار مي شويم
دنبالشان مي گرديم
اما دستهايمان ناگهان
مي خورد به ديواري شيشه اي
كه در هوا قد كشيده است.

ما دير كرده ايم
ساعتي وحشتناك بر ما گذشته است.
اكنون با اشكهاي پنهان نگاه مي كنيم
همچون ستون هاي ساكت سرسخت.
و مادران ما تركمان مي كنند...

*عکس از مرتضی پورصمدی

*شعر از یوگنی یفتوشنکو....ترجمه ی نسترن زندی...نشر مرکز

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/15ساعت 19:28  توسط ....  | 

 T می گفت:من فمنیست نیستم.ولی از هیچ چیز به اندازه ی زن بودنم خوشحال نیستم.می دانی! زن شبییه خداست.صورتش مثل صورت خدا زیباست،قلبش مثل قلب خدا مهربان است.صبرش هم مثل صبرخدا زیباست.

ولی نمی دانم چرا گاهی اوقات ما این قدر احمق می شویم؟ به جای زیبایی حماقت می پیچد توی صورتمان.به جای اینکه مهربان باشیم لوس می شویم و ننر.به جای اینکه صبر کنیم جیغ و هوار راه می اندازیم....

تو فکر می کنی شبیه خدا هستیم؟ می شویم؟

پ.ن:حتما می دونید که پیش فرض این نوشته وجود خداست....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 20:21  توسط ....  | 

    

  روزی یه نفر شترشو گم می کنه....پریشون و بی تاب این ور و اون می ره و داد می زنه : شترم....وااای شترم ...و هی می رنه تو سر و سینه ی خودش که اووووف بدبخت شدم....یه نفر دیگه که از اون ورا می گذشته یهویی چشمش به این آدمه می خوره و از حالتهاش خوشش می آد....از این بی قراری هاش و دیوونه بازی هاش...واسش جالب می آد...می ره چن تا کوچه اون ور تر و شروع می کنه فریاد زدن که :وواااای کمکم کنید مردم شترم......

استادمون یادش به خیر هر وقت بحث رو شنفکری دینی می شد این قصه رو نقل می کرد و می گفت مسخره اس این بحثا...چون اینا مال ما و جامعه ی ما نیستن....همه اش یه سری حالت و روگرفتن که خودمونم باورمون شده....

حالا جدا از حرف استادمون...این روزا خیلی به این قضیه فک می کنم...سلیقه هامون به شدت تنزل پیدا کرده و همگانی شده...مود هامون...انتخاب ها و روش های برخورد و زندگیامون...غم ها و غصه هایی که بهش دچار می شیم...تفاوت هامون....دوره ای شدن هامون...یه جورایی انگار صورت حسابا با نتیجه ها هیچ وقت جور در نمی آد...همیشه یه کار دیگه می کنیم و نتیجه ای می گیریم که یه آدمه دیگه می گیره...(شاید صرفا چون ما از نتیجه ی اون شخص بغل دستی مون بیشتر خوشمون اومده)...دغدغه هایی داریم که دغدغه ی ما نیستن...

خنده دار شدیم و ابله....تقلبی شدیم ...بو می دیم...بوی دیگران رو...دست دومیم...بلکه بیشتر، دست دهم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 22:36  توسط ....  | 

بهار و دستاي توتي...پاييز و يه پياده رو طولاني و كوچيك ...مث خلوت دو تا دست سرد....لرزش قشنگي مي ندازه تو چشمات وقتي دوباره كشف مي كني....دوباره احيا شدن.....

شايد فك كنين تبليغه يا هر چيز ديگه اي....اما باور كنيد فقط يه جورايي دوست دارم يه چيزي از گذشته ام رو با بقيه سهيم بشم...يه چيز نمره يك رو بدون حسادت اين بار....

الهام...دوست من بود...دوستي كه يه روزي يه جايي همديگر رو جا گذاشتيم و بعدش فقط بوهاي تقلبي همديگه رو استشمام كرديم...

تازگي ها داره مي نويسه و من خوشحالم....هنوز حس مي كنم داره با همون دستاي كثيف توتي مي نويسه....هنوز داره راه مي ره تو اون خيابون بلند و باريك....هنوز تو ايستگاه لادن اينا ايستاده تا با هم بريم مدرسه....:بي عنوان!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/08ساعت 0:12  توسط ....  | 

انگار واقعا احتیاج دارم یکی بهم بگه کنار کجاست...تا خودمو بکشم کنار.....
+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 19:23  توسط ....  | 

ما همون روز اول متوجه شدیم که یه اتفاقایی افتاده....یکیش همین کارتهایی هست که ما باس باهاش ورود خودمون رو اعلام کنیم به دانشگاه (حتی تعداد دفعات رو ) و ظاهر شدن تاریخچه مون رو کامپیوتر جلوی ربهای ورودی دانشگاه و خوابگاه ــ ما می گفتیم آقا جان چرا کارت ما رو نیگا می کنی ؟ ورداشتن پیشرفته اش هم کردن ــ دم در ورودی به عنوان اولین ورودم مامور دم در ...بعد از اینکه کلی به کارتم و کامپیوتر و ایناش نگاه کرد بهم گفت :تو قبلا یه بار وارد شدی!!!! و بعد گفت حالا عیبی نداره برو....منم گفتم :مرســــی....

نمره هام هم که ...بعله....شرح مصیبت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/04ساعت 21:44  توسط ....  | 

وقتی به دانشگاه فکر می کنم...وقتی دقیقا می خوام به تهران و دانشگاه تهران فکر کنم...تنها چیزی که تو ذهنم می آد...یه راهرو تاریکه تو دانشکده ی ادبیات....و یه دختر که همین جور واسه خودش می ره و می آد و فک می کنه...و منتظره تا استادش بیاد سر کلاس...و هیچکی نیس تا قبل از کلاس یا بعد از اون باهاش حرفی چیزی بزنه...بعد از اون به یاد سکوهای سیمانی می افتم که دخترا و پسرا ی دانشجو روش نشستن چایی به دست ... کلاس ۲۲۵...برد گروه فلسفه...و راهی که تنها و پیاده طی می کنم ار دانشگاه تا برسم خونه (منظورم خوابگاهه)...و بعدش کارتی که باس حتما همراهم باشه تا ثابت کنه من اونجا زندگی می کنم...(با اینکه همه ی نگهبانا منو می شناسن)...و بعدش همین...تموم چیزی که وقتی به تهران فک می کنم به ذهنم می آد همینه....

تو این ۳ سال همه اش همین بوده.... تموم وسایلم رو آماد کردم...لباسام رو شستم...و چیزای دیگه دارم بازم بر می گردم اونجا...منظورم خوابگاهه...امسال سال چهارممه ولی سال آخرم نیست...تموم نمره هام نیومده....ولی فک می کنم مشروط شده باشم و باس یه تعداد از واحدهایی که برداشتم رو حذف کنم...البته این موضوع اون قدرام واسم مهم نیست...اما الان یه حالی دارم که راستش خودمم ازش سر در نمی آرم..حس اینکه باز برگردی خوابگاه...باز دوباره...سر و صدا و سر و کله زدن...جواب پس دادن موقع ورود و خروج...جاروهای دستی و یه اتاق کثیف..بوی بد...حس بد...حال بد...سکوت..مسالمت...شب نشینی هایی که دو زار نمی ارزن...دریغ یه گوشه ی دنج...باز دوباره دعوای بچه ها و هم اتاقی ها...بی پولی...غذاهای ناجور...ساندویچ کالباس و سیب زمینی...تنبلی ..بی حوصلگی...دلتنگی...همسایه های فوضول...ترس...اضطراب...گریه های وقت و بی وقت...چایی... تنهایی ...خونه به دوشی...می دونید چی می گم؟؟؟ متاسفانه این یکی رو فقط باس تجربه کرده باشین تا متوجه شین...نمی دونین وقتی اونجا هستم تا چه اندازه به تک تک شما حسودیم می شه که تو خونه هاتون نشستین و قرار هم نیست جایی برین و خیلی بی خیال دارین عقربه ی ساعت تو حال خونتون رو نگاه می کنید...و همین جوری همه چی داره واستون می گذره...نمی دونین چه قدر دلم می خواد یه ذره از این آرامش کذایی نصیب منم می شد....چه قدر دلم می خواس یه اتاق مال خودم داشتم که هر وقت دلم خواس توش بخوابم بدون سر و صدای دوستان که دارن واسه هم جک می گن با صدای بلند یا پچ پچ می کنن...یا هر وقت دلم خواس برم درس کوفتیمو بخونم یا یه چیزی بنویسم و یا فک کنم و یا هر کار دیگه بدون اینکه کسی یا چیزی مزاحمم باشه...چه قدر دلم می خواد صبحم رو همون جوری شروع کنم که دلم می خواد...یا وقت و بی وقت هم اتاقی خوش صدام نزنه زیر آواز...یا چیزی که می خوره رو جمع کنه ...یا روزی صد دفعه مورد قضاوت شونصد نفر آدم قرار نگیرم...اینا چیزای کوچیکی ان...می دونم اما من دلم اینا رو می خواد و خوب ندارم...

سال اول ......بماند....سال دوم آخر سال ۳ نفره بودیم...روز آخر یکی از هم اتاقیهام تصادف کرد و اون یکی رو پلیس به جرم حمل مشروب تو صندوق عقب ماشینش تو جاده دستگیر کرد...روز آخر اتاق وحشتناک شده بود...ولی بچه ها کمک کردن و بار و بندیلم رو بستم و یه جورایی در رفتم و اومدم شیراز...اما امسال مث یه خواب طولانی سیاه گذشت...اونقدر نفرت انگیز بود که همین الان منصرف شدم راجع بهش بنویسم....هیچ جای خوشگلی نداشت....حتی محض رضای خدا...یه چیز قشنگ توش نبود... اصلانفهمیدم چه طور با مریضی و حال بد روحیم خودمو رسوندم شیراز...تموم تابستون خودمو تو اتاقم حبس کردم....و گذاشتم لذت ببرم از آرامش بزرگی که یهو بهم داده شده بود...کتاب خوندم...و گذاشتم تا به قول سهراب احساسم یه هوایی بخوره...تنهایی رفتم بیرون و قدم زدم...و خوب این سکوت خیلی بهم چسید...همین جوری هم اتفاق های زیادی واسم افتاد ـــ آخه من از اون دسته آدمهایی ام که در هر حال همیشه یه اتفاق واسشون رزرو شده ـــ ... حالا حالم خوبه...(می دونم که این چند پست اخیر همه اش راجع به این نوشتم و چه قد همین ناجوره ...اما فک می کنم گفتنش مهمه ) ...ولی خوب می دونین؟ هنوز زیاد مطمئن نیستم....مطمئن نیستم که آماده باشم باز به شرایط برگردم...می دونم که دیگه هیچ کدوم از اشتباهات ۳ سال گذشته رو تکرار نمی کنم...و چیزای دیگه...اما ترس و دلهره ی عجیب غریبی دارم..انگار مدام احتیاج دارم یکی بهم بگه همه چی مرتبه..همه چی مرتبه....

 می دونین؟ آدما بعضی هاشون همیشه بهم می گن :خیلی خوبه که این قدر رکی...و بعضی هاشون هم بهم می گن : دختر تو چه رکی!(یعنی نباس اینقدر رک و پوس کنده باشی)...اما نمی فهمم چرا اینجا نمی تونم بگم دقیقا....واقعا دقیق نمی تونم حرف بزنم....

 مامانم تقریبا یه ساعت پیش داشت بهم می گفت : درسته که تو این چن سال هیچی یاد نگرفتی،قد یه دختر نه ساله هم نمی دونی چه جوری می شه مثلا غذا پخت...ولی هنوز وقت داری....دلم می خواس به مامانم بگم...مامان جونم درسته که هیچ بنی بشری حاضر نیست دست پخت منو بخوره یا چی و چی و چی...اما به اندازه ی یه عمر زندگی چیز یاد گرفتم...به اندازه ی یه عمر زندگی سرم به سنگ خورده و هی بلند شدم...و .......ولش کن...

قبل از اینکه بیام اینجا و اینا رو بنویسم...رفتم تو حیاط و به ماه نگاه کردم... شب قشنگیه و من هنوز کلی کار دارم....حال و روزم واسه خودمم طبیعی نیس...

هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد دل برد و نهان شد......>>>>ربطی به نوشته های بالا نداره...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 6:39  توسط ....  |