.....و این از اون چیزاییه که منو به جنون می رسونه....
پی نوشت:راستی این نوشته رو نقل تنهایی تو وبلاگ مچاله کن و آتش بزن خوندین؟؟؟
معمولا کم پیش می آد حالم بد بشه...ولی وقتی هم یه چیزیم می شه دیگه واقعا یه چیزیم می شه...ولی من آدم خوش شانسی ام...همیشه جون سالم به در می برم...سخت ترینش ...شب عروسی عموم اتفاق افتاد که اتفاقا خودش هم پزشک بود....یهو تو مهمونی سرم گیج رفت...بهتره بگم از سر و صدا سرسام گرفتم....یک سال ناقابل طول کشید تا باز بیام رو فرم....
ولی غیر از اینا....خوب گفتم که من خوش شانسم...مثلا همین قضیه ی چن روز پیشم...یه سکته رو رد کردم....و الان توپ توپم....چیزی که واسم جالب بود این بود که همیشه فک می کردم وقتی آدم سکته قلبی می کنه خیلی قلبش درد می گیره....اما این طور نبود...سری قبل که تو تهران قلبم درد گرفت و دوستم منو رسوند مرکزقلب...گفتم نجمه بی خیال سکته هه رو زدی.ــ با این حال دکتره بهم گفت فقط یکم عصبی هستی ـــ ..ولی ..این جوری نبودش...من فقط قلبم خیلی تاپ تاپ کرد...یهو بد شلوغ شد..با سر و صدای زیاد..و تقریبا گیجی و فلجی و این حرفا....درد آن چنانی نداشت...یا نمی دونم...قضیه همون آتیشه و جهنمه بود تو دلم که دردشو نفهمیدم....چیز عجیب تر از اینا...این بودش که من یه بار دیگه بهم ثابت شد که شدیدا پوست کلفتم...
آدم فک می کنه خوب اینایی که سکته می کنن چه جور آدمایی ان؟؟؟ من که حتما جزوشنو نیستم...آخه به قیافه ی من نمی خوره سکته ای !! باشم...بعد فرداش قلبت می ایسته!!!...مث همون جریان مرگ و این چیزاس که آدم خبر نداره و یهو فاتحه شو می خونن!!!....
آلان حالم خوبه...خیلی خوووووووووب..هیچ وقت اینقدر خوووب نبودم و با خودم حال نکردم...من مث مرگ جلو زندگی ایستادم و نمی زارم چیزی بزنه درب و داغونم کنه....فک می کنم من فقط قضیه ام از این قرار باشه که یکهو...احساسات خودمو نمی فهمم...اونقدر زیاد می شن که خودمم خودمو درک نمی کنم...و این می زنه به بدن و جسمم و این حرفا...خوب نوش جونم..سوراخ سوراخ شدم....و حالا هم هر کی از راه می رسه می پرسه: اوه!!! چه طوری تو دختر؟؟؟ خوبی؟ چت شد یهویی؟؟؟
باشه...اینم از این!
اولی:ولی پری مهربون از دست پینوکیو دق کرد و مرد!
پی نوشت:چیزی از اوج به حضیض شنیدین...؟؟؟واسه منم اینجور اتفاق افتاد....مث یه شوک بود....دم سحر...مث یه شوک...بعدش استخوونام شروع کردن به لرزش...و تو سرم یه چیزی بامب منفجر شد...نمی دونم چن ساعت گذشته هفت ؟ هشت ؟ کمتر؟ بیشتر؟...نمی دونم...اما هنوزم زانوم...استخوان زانوی راستم می لرزه و هر چی می گیرمش تو دستمام آروم نمی شه...دست چپم سنگین شده و درد می کنه..گردنم تیر می کشه و سر سنگینمو نمی تونه تحمل کنه....به سختی می تونم طرف چپ تنم رو تکون بدم و جا به جا کنم....اما اینا خوب می شن ...می دونم ....فقط نمی دونم این آتشی که در من برپا شده رو چه جور خاموش کنم.....
به قول مایاکوفسکی:با جهنم درونم اما چه کنم؟؟؟؟
من شبها نمی خوابم....اولش این جوری شروع شد که ، همیشه، وقتی به زور فستاده می شدم تو اتاقم واسه خواب...دلم هنوز پیش سریالهای آخر شب تلویزیون بود و منتظر بودم تا چراغ اتاق مامان بابا خاموش شه و از اتاق بزنم بیرون....کم کم در طی روز تنقلات و خوردنی هایی مث پفک و چی و چی رو که می خریدم ..نمی خوردم و شب ...وقتی همه خواب بودن می رفتم سر وقتشون...روز تمایل خاصی واسه انجام دادن کاری نداشتم و هیچ چیز اون جور که تو شب می چسبید تو روز واسم خوشایند نبود...بعضی وقتا می رفتم تو حیاط قدم می زدم....و گاهی تا صبح تو رخت خوابم غلت می زدم و فکر می کردم...یک سری تخیلات بچه گانه مثلا اینکه اگه یه تمساح داشتم چی می شد؟؟؟(البته من از بچگی هم ترسو بودم) و اینکه فردا بازی رازجنگل رو چه طور بازی کنم؟....به هر حال بعد ها که بزگتر شدم خودم رو می دیدم که بی اختیار...نشستم و دارم در تموم طول شب می نویسم....فقط می نویسم...نه اینکه چیز خاصی....بعضی وقتا هم با قلم خوشنویسی و این چیزا....تا صبح بیدار می موندم و کتاب می خوندم...مامان بابام از این کار من حسابی شاکی بودن و وضعیت من نگرانشون کرده بود...همیشه کلی دردسر داشتم...باید مواظب می بودم نور نره بیرون...مواظب بودم در طول شب کوچکترین صدایی ندم...نباس مامان اینا می فهمیدن که شبا می رم کنار پنجره و به درختای کاج نگاه می کنم...این ادامه داشت ...و خوب همه بهم م یگفتن عین جغد ها زندگی می کنی...و من سعی می کردم بهم برنخوره....اما درست وقتی که دانشگاه قبول شدم و از خونه رفتم...تازه متوجه شدم که من بیمارم...بی خوابی دارم...و کم کم احساس کردم دارم رنج می برم....دو هفته ی تمام بدون کوچکترین خوابی زندگی کردم....شبها تا صبح بیدار بودم و روزها هم دانشگاه و...حتی اولش احساس خستگی هم نمی کردم...اما کم کم دلم واسه خواب تنگ شد....دلم خواست بخوابم...و وقتی دیدم نمی شه و نمی تونم کوفته و کلافه شدم.....یکم که گذشت یکی از بهترین اساتید فلسفه مون رو درست مثل خودم یافتم....سر کلاس در مورد اینکه شبها نمی خوابه و چیزای دیگه به بهونه های مختلف صحبت می کرد و حتی بهونه می آورد و می گفت :فلاسفه هیچ وقت شبا نمی خوابن....فیلسوفای واقعی ال و بل...و قرینه و اینا هم می آورد....اما من می دونستم اونم مث من بیمار بود ...و شبهاش به همون اندازه تلخ بود که مال من....این همدلی باعث شد که خیلی زود و سریع با خودش و فلسفه اش و رسم و راهش آشنا شم و بفهممش...ـــ هنوز هم بعضی وقتا جزوه های درساشو می خونم نه واسه اینکه چیزی یاد بگیرم...واسه تسکین خودم...واسه همدلی عجیبی که باهاش پیدا کردم ـــ....
هنوز شبها نمی خوابم...هنوز همه بهم می گن عادتم روز تغییر بدم...همه ازم یه زندگی دیگه رو می خوان...دلم یم خواد تو اینجور زندگی تجدید نظر کنم اما اگه تمام تلاشم رو هم کنم و خسته و کوفته بگیرم بخوابم...طرفای ساعت ۳ شب ناخود|آگاه بیدار می شم و دیگه نمی تونم بخوابم....یک بار دو روز پشت سر هم شب خوابیدم....اما روز سوم اونقدر احساس فقدان شب می کردم که گریه ام گرفت....فک می کنم چیزی بیشتر از اعتیاد بین من وشب برقرار باشه...می گن خدا شبو واسه آرامش ساخته...اما شب منو می طلبه....منو به طرف خودش می کشونه...نمی تونم و نمی خوام مث مردم در روز زندگی کنم و می دونم یکی از جبرهای زندگی همینه...تن در دادن به صبح بیدار بودن و شب در لحاف پیچیده و آروم خوابیده...اما....
وقتشه با من زندگی کنی...قصه ی دختریه که به درد من مبتلاست...از شما چه پنهون گاهی اوقات فک می کنم جویس کرول اوتس این داستان رو با الهام از زندگی من نوشته....دختری که شبها نمی تونه بخوابه....و مامان بزرگی داره که اونم تقریبا همین بیماری رو داره...و البته الان که داستان روایت می شه مامان بزرگه مرده و این فقط گذشته اس که گفته می شه....مادربزرگه اون دختره رو بیشتر از همه ی نوه هاش دوست داره...و یه شب که دختره بی خوابی زده به سرش و یواشکی از خونه می زنه بیرون ...تو شب گردیش به خونه ی مامان بزرگه همیشه بیدارش می خوره...و اون بهش می گه : فک نمی کنی وقتش رسیده؟..... دختره می پرسه وقته چی ؟ ـــ وقتشه با من زندگی کنی....
حتی یک بارهم کسی متوجه نشد ــ این کارو می کنم، چون دلم می خواد ــ افراد خانواده ام مثل حلزون های بی چشم درخواب عمیق فرو رفته بودند.
مادربزرگ مرا بیشتر از همه ی نوه هایش و حتی بیشتر از تمام افراد خانواده اش دوست داشت...مادربزرگ مرا بی قید و شرط و بی عیب جویی دوست داشت....
..................................................با خوندن این داستان به یاد چیزی افتادم...اینکه یه جایی مدتی پیش خونده بودم....سعی نکنید مکملتون رو واسه زندگی تون انتخاب کنید ...بگردید و مشابهتون رو پیدا کنید.......................................البته اولین بار که اینو خوندم به این فک نکردم..اما این روزا که خوب دارم به همچین چیزی فک می کنم به اینم فک کردم....گرفتید؟؟؟؟
ـــ منو فرستاده بود این طرف دره....جایی پرت....و دااااااااد می زد :اشتباه کردم برگرررررررررررد.......دلم می خواست برگردددددم.....اینجا هیچ چیز دلخوشکنکی نداشت.....داد زدم :ولی چــــــــــه طوری برگردددم؟؟؟اینجا که پــــلــی نیست...یه پـــل....یه پــــل می خوااام......عین این دیوونه ها...کلافه و خسته بازم فریاد زد: می شنوی چی می گم؟؟؟؟؟اشتباه کردم....اون ور دره خبری نیست....برگرد....
ـــ خدای من! صدام بهش نمی رسه....با چه جور وسیله ی کوفتی منو فرستاده این طرف دره؟...یه پله برقــی؟....چه طور نمی بینه اینجا هیچ پلی نیست؟؟...بدون پل چه جوری برگردم....؟؟؟؟!!!
ـــ تمام تلاشم رو کردم...هر چی صدا و نفس تو تموم عمرم ذخیره کرده بودم...همه رو با هم یه جا آزاد کردم...با یه نعره ی جیغ داری گفتم :می خوااااااااااااام برگردم....یه پللللللللللل می خوام.....ولی صدام مث موریانه ها اون قدر بلند شده بود که دیگه به گوشش نمی رسید....دیگه بی فایده بود...هیچ راهی نداشت....برگشتن برام به معنی سقوط بود....
ــ مغزم تبدیل به یک پایگاه نظامی شده.....
ـــ همه بهم می گن تو احیانا؟ واقعا ..خداییش...این تو بمیری و چی و چی ..نمی خوای مثلا یه روزی یه وفتی تغییر رشته بدی و بری یه چیز درست و درمون بخونی...؟؟؟؟!!!!!....اینجور موقع ها واقعا گوه گیجه می گیرم که خدایا چه جور جوابی بهشون بدم؟؟؟...
ـــ بعضی وقتا دلم می خواس مث دکارت بودم...منظورم اینه که این شاهزاده خانوم و اون شاهزاده خانوم مخارجم رو می داد واینا....بعضی وقتام فک می کنم این چه جور اشکالی داره که مث اسپینوزا طرد شده زندگیتو از راه ساخت عدسی بگذرونی ...حسو.دیم می شه به ملاصدرا که در زمان های قدیم هم مجبور نبوده تو خوابگاه زندگی کنه و اونقدر پول داشته که خونه شخصی بگیره...بعدش با خودم می گم چه ایرادی داره مث فارابی جیبام شپش بندازه.....؟؟؟ اکثر بچه ها اینجا دلشون به این خوشه که روزی مث هایدگر و هوسرل و کی و کی استاد دانشگاه بشن یا چم یدونم مث سارتر آثارشون رو بفروشن....ولی خوب من و همه ی بچه های هم دانشگاهیم یه مرد ۴۰ و خورده ای ساله رو می شناسیم که دکترای فلسفه داره و همیشه تو حیاط خلوت دانشکده پلاسه ....با اون بارونیش.....بعضی ها می گن حاضرن نصف عمرشون رو بدن و جای اون باشن اما.....
ـــ فلسفه آینده ای نداره....ما بین خودمون تو درس های اصطلاح شناسی اونو الهه ی عشق (اروس) معرفی می کنیم....دوستش داریم....پناه گاهمونه...و بهش افتخار می کنیم...اکثر استادامون چه خوب و چه درپیت همه دکتر و مهندس و چی و چی بودن که این عشق دامنشون رو گرفته....خلاصه چیزی نیس که با کم محلی بهش دس از سرت برداره....می دونی که بودن باهاش تو رو ثروتمند نمی کنه..یا تبدیل به یکی از اون آدمایی که زندگی زناشویی خوبی دارن یا حتی رو فرش قرمز راه می رن....می دونی که خوب شاید حتی پول یه کنسرت رفتن یا یه تخم مرغ خریدن رو هم نداشته باشی....ولی انتخابش می کنی....و احساس می کنی زنده ای....
یه روزی فک می کردم بدبخت ترین موجود دنیام چون هیچ جایی رو در عالم نداشتم....بدون هیچ انتخابی...بدون هیچ انگیزه ای....ولی بالاخره فلسفه رخ نمود....و به قولی: فلسفه دار رهایی است...
این پست رو به دعوت زن زیادی نوشتم....در جواب به این سوال که چه شغلی رو دوس داری؟....و خوب راستش احساس کردم بد نیس یکم از چیزی بنویسم که اسمش شغل نیست...ولی شغلمه ...و دچارشم....
ـــ و این جوری بود که داستان چوپان دروغ گو...واسه ما شد اسطوره...اگه این بار بهش فرصت بدیم شاید گرگ گوسفنداشو نخوره....و ما شدیم آدمایی که الآن می بینین....دستمالای گلدوزی شده ای کنار میز که هر وقت خواستن به وسیله ی ما چک و پوز کثیفشونو پاک می کنن...مث آب خوردن بهمون دورغای شاخ دار می گن....و ما فقط بر و بر نگاه می کنیم...احتمالا انتظار داریم به راه راست هدایت بشن یا سر عقل بیان نه؟....شاید اگه باهاشون همکاری کنیم اونا بچه های خوبی بشن و کمتر با ما شوخی های زشت بکنن نه؟؟؟...احتمالا مردم باستان (البته رسما گور بابای باستان ماستانو هم کرده) آدمایی بودن که هنوز با خیلی از گناه ها آشنا نشده بودن...ـــ خوب حق هم دارن اونا هنوز ایدز و سرطان و چی و چی رو نمی شناختن ـــ که دروغ و قحطی و جنگ رو بزرگترین بلایا به شمار می آوردن نه؟؟؟ شاید حالا که قحطی کمتر شده (مثلا) و گناه های بزرگتری کشف شده دروغ خیلی کم رنگ تر شده نه؟؟؟...حالا یه دروغ کوچولو که ایرادی نداره....
ـــ ببینم اگه مخصوصا با یکی، مثلا یه دوستتون و یا شریکتون قرار گذاشاته باشید که هیچ وقت بهم دروغ نگین و بعد از یه مدتی بفهمید که.....متوجه ی منظورم می شید که...! و اون در بیاد و بگه خوب :اشتباه کردم ببخشید .....چی کار می کنید؟؟؟....شاید بهش حق بدین نه؟ آخه ما تو جایی زندگی می کنیم که تو اینجور کارا خودمون اوستا شدیم...خیلی راحت دروغ می گیم..خیلی راحت هم به دیگران وقت جبران می دیم...(قصه ی چوپان دروغ گو رو که خاطرتون هس؟)...تو مملکتی زندگی می کنیم که وزیر کثیفش به همراه دار ودسته ی کثیف ترش تو روز روشن از مدرک جعلیش دفاع می کنه و آب از آب هم تکون نمی خوره....خوب چی کار می کنین؟؟؟ با طرفتون بهم می زنین؟؟؟یه مدت باهاش قهر می کنین؟؟؟؟ بعضی وقتا ادامه ی رابطه واستون مهمه....و یه ماجرای عاطفی در میونه (به هر حال دوستتونه و می گن دوستا معمولا به هم رحم می کنن)...فک می کنین با کلکی که بهتون زده دیگه ارزش داره که حتی اسم شما رو هم یه بار دیگه صدا کنه؟؟؟؟...فک می کنین اگه به فرض بخشیدینش و واسه اش یه حساب جدا باز کردین و با خودتون گفتین این فرق داره... این اتفاق هیچ وقت دیگه تکرار نمی شه؟؟؟.... ببینم نکنه شما هم اصلا به اینجور کارا کار نداشته باشین و بگین :بی خیال حالا یه دورغ که چیزی نیست.....ها؟؟؟؟
واژه نامه :دروغ = تحریف واقعیت ... وانمود کردن که همه چیز طور دیگریست...فروختن حقیقت....و غیره و غیره و غیره...چن تا معنای کلی داره :۱ـ ترس،۲ــ توهین به شعور دیگری،۳ــ به جای دیگری قضاوت کردن ،۴ــ خیانت ۵ ــ خودپرستی و منفعت طلبی ۶ ــ غروری که از ضعف حکایت داره ۷ــ رعایت نکردن حقوق دیگران ۸ ــ چیزی که بهش می گیم جهل مرکب...
دلم گرفته.....
آی آدمها به صلیبم می کشید ....زجرم می دهید.......
ـــ امیدوارم هیچ وقت دمتون گرم و گلو تون تر نباشه و رودخونه هاتون همیشه خشک باشن....
حالم خوب نیست
و چهره ام تهی شده
از چهره ای که تو می شناختی....
پ.ن:اسم شاعرش رو فعلا نمی گم.....
آنزمان که دختری کوچک و ساده بیش نبودم،
از آنجا که چون شما ساده بودم
در اندیشه بودم:شاید روزی کسی بیاید
و آنگاه بدانم چه باید کرد؟
و اگر پول داشته باشد،َ
پسرخوبی باشد
یقه ی لباس کارش بسان برف سپید باشد
و بداند که چگونه با یک خانم رفتارکند
آنگاه به او خواهم گفت:"نه"
زیرا شما باید با او درباره ی هوا سخن بگوئید
و هرگز احساساتتان را بروز ندهید
ماه مانند گذشته سراسرشب خواهد تابید
بی گفتگو قایق به ساحل بسته خواهد بود.
اما همه چیز تنها تا همان جا پیش می تواند رفت.
آه، یک دختر تاب آن ندارد که از ارج خویش بسیار بکاهد!
***
و آنگاه در بامدادی زیبا به هنگامی که آسمان آبی بود
مردی آمد که آه نمی کشید
ولی تنها کلاهش را به گل میخ اتاقم آویخت
و من به او اجازه دادم و نمی دانم چرا
و پسر خوبی نبود
و حتی یقه ی لباسش بسان برف سپید نبود
و نمی دانست چگونه با یک خانم رفتار باید کرد
و من نتواستم به او "نه" بگویم
آنگاه من درباره ی هوا سخن نراندم
و احساساتم را آشکار کردم
آه، مانند گذشته ماه در سرار شب می تابید
اما قایق باز شده و از ساحل دور شده بود
آه ،گاه یک دختر باید از ارج خویش بکاهد
آه ، گاه او نمی تواند مرد خویش را زیر نفوذ بگیرد
اما آنگاه همه چیز رخ تواند داد!
و سخنی همچون "نه" در میان نیست.....
"برتولت برشت"
ـــ یه شب جمعه بود....ما تو خوابگاه بودیم و هیچ جور برنامه ی خاصی واسه گذروندن اون شبمون نداشتیم...و اصلا خیال هم نداشتیم که داشته باشیم...من رفتم حموم و برگشتم..."ب" و فروغ عاشق آش رشته ان...وقتی تو حموم بودم اونا تلفنی برنامه ریختن که دسته جمعی بزنیم بریم "پاندا" و آش بخوریم...راستش من حتی اسم اونجا هم به گوشم نخورده بود....موهام خیس بود و هنوز تو حوله بودم و داشت کم کم دیر وقت می شد....یعنی می خورد به ساعت تاخیری های خوابگاه ها و ما از اون موقع به بعدش اصلا نمی تونستیم از اونجای کوفتی بیایم بیرون....همین جوری تند تند..بدون اینکه آرایش خاصی چیزی بکنیم من و فروغ زدیم از خوابگاه بیرون...و منتظر موندیم ببینیم دوست موستامون که هر کدوم با جفتشون رفته بودن بیرون یکی یکی سر و کله شون پیدا بشه و همگی با هم بریم....تنها کسی که تونستیم خفت گیرش کنیم آرزو بود...بقیه، مثلا چنور....نیم ساعت از تاخیر گذشته بود و اون با طرفش وایساده بود جلو خوابگاه و هی چشم در چشم...و دست در دست....تنها کاری که تونستیم کنیم این بودش که یه سلام و دورودی از دور واسشون بفرستیم....اصلا حوصله ی اینو نداشتیم که بریم جلو و متهم به این بشیم که ناموس مردمو داریم از راه به در می کنیم!!!!....خلاصه این جوری شد که نهایتا ما ۳ نفر بودیم و آقای "ب"...(و واقعا هم دیگه می خواستیم چن نفر باشیم اونم تو یه ماشین؟؟؟)...پاندا آش نداشت....دیرموقع بود....رگ بی خیالیمون باد کرده بود...زدیم تو جاده ی فشم...فقط و فقط به هوای آش!!!!....راستش من اصلا آش خور نیستم....وقتی بالاخره به آشمون رسیدیم و خوردیمش ساعت طرفای ۱۲ و خورده ی شب بود....و یهو ما به خودمون اومدیم...واااااااااای....چه طور ی بریم خوابگاه؟؟؟ تو برگه ی تاخیر چی بنویسیم؟...من یکی که داشتم از ترس می مردم...فک می کردم بهتره من همون شب همون جا خاک شم....نمی شد رفت خوابگاه...نمی شد تا صبح هم همین جور ول گشت...
ـــ نمی دونم اول از همه کی این پیشنهاد و داد....ولی به هر حال پذیرفته شد:"بزنیم بریم دریا...طلوع آفتاب کنار دریا رو ببینیم...."و بعدش تا خود صبح لرزیدیم....دخترک بیا نترسیم دخترک....بیا دریا رو بدزدیم....بارها و بارها روی ضبط این آهنگ شهامت ما رو کنترل کرد....حفظ کرد....راه رو بلد نبودیم...جاده خاکی بود و یه طرفش کوه بود و یه طرف دره....۳ تا دختر...توی ماشین یه پسر...۴ تا رفیق...ترس از پلیس...ترس از سیاهی...خاطره های ترسناک بچگی...مامان باباهایی که اگه می فهمیدن با ساطور می اومدن سر وقتمون....فروغ از دره ی لب جاده می ترسید...وحشت زده بود و نفسش به سختی بالا می اومد....آرزو به یاد نقاشی افتاده بود و شاعر شده بود...من کنار "ب" نشسته بودم و همون طور که نقش "مامان" داستانو بازی می کردم تو ذهنم واسه بابام یه نامه می نوشتم....(کسی حق نداشت ما رو به خاطر این کارمون سرزنش کنه)....شجاعت...اضطراب...شجاعت...اضطراب....
ـــ اون وسطا ...من و فروغ دیگه نمی تونستیم خودمونو کنترل کنیم...بدجوری ممکن بود کار دست کلیه هامون بدیم....از ماشین پیاده شدیم....غلیظ ترین شبی بود که می شد به عمرت ببینی....سرد بود و غلیظ....پشتمون کوه بود...جلومون یه جاده ی مه آلود و یه ماشین و اطرافمون دره....بطری های آبو گرفتیم دستمون...نمی دونستیم بترسیم بلرزیم یا خجالت بکشیم....ولی بالاخره جفت هم نشستیم و شلوارامونو کشیدیم پائین...فک نمی کنم تا لحظه ای که بمیرم این صحنه از ذهنم پاک شه....
آواز خوندیم....سیگار کشیدیم...وقتی بالاخره به جاده ی اصلی رسیدیم چایی خوردیم...آهنگ به هم تقدیم کردیم...جاده قشنگ بود...حتی یه ماشین پلیس هم ندیدیم....انگار واسه اولین بار جاده ی چالوس شد مال ما...صبح همون جوری که قرار بود..ما کنار دریای چالوس بودیم...طلوع خورشیدو نگاه کردیم...یکم آب بازی کردیم...نون داغ و خامه خوردیم...مشروب دزدیدیم (هر چن نخوردیمش)...و....دلمون می خواس اونجا می موندیم...یکم بیشتر...اما...خوب مامان بابای من تهران بودن...همون صبح اومده بودن...و من قرار شد که برم پیششون...طفلک "ب" که مجبور شدهمه ی راه رو باز رانندگی کنه..خسته و کوفته...سعی کردیم نخوابیم ....تو راه دعوامون هم شد....و خیلی چیزای دیگه...ظهر تهران بودیم...من خسته و کوفته رفتم پیش مامان بابام انگار نه انگار که اتفاقی افتاده....انگار هیچ وقت همچین شبی تو زندگیمون نبوده...آب از آب تکون نخورده بود...
ـــ ولی خوب خیلی چیزا عوض شده بود...از اون شب به بعد خیلی چیزا عوض شد...شایدم کن فیکون شد....نمی دونم به هر حال ما این راهو رفتیم...و من کاری به بعدش ندارم.... اون شب یه فصل شاد بود....
۲ــبرای انسانی که دیگر خانه ای ندارد تا در آن زندگی کند،نوشتن مکانی برای زندگی می شود.
"ت.آدورنو"
تمام روز را صرف توضیح دادن این دو جمله برای همه ی آدم های معروف اتاقم کردم...خوشبختانه اتاق من فقط ۵۴ تا آدم معرف دارد....
یه چیزی می خوام بنویسم که نشونش نه اینه که من خسیسم ...نه بدبخت بیچاره ام...و دقیقا از همون باب درددل حس می کنم باس نقلش حرف بزنم...
ـــ پری روز رفتم سر سوپری سرکوچه و یه پفک خریدم ۲۰۰ تومن...دیروز رفتم همون جا و همون پفک رو خریدم ۴۰۰ تومن....
من خوابشو هم نمی دیدم...حتی وقتی این بربادرفته و چمی دونم از این کتاب متابای جنگ زده رو می خوندم هم عمری باورم نمی شد که بخوام جایی صدام در بیاد محض همچین قضیه ای....ولی دیگه....
خلاصه ی مطلب اینکه..خدا رو چه دیدی شاید یه روز من هم خسیس شدم هم بدبخت بیچاره...