تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

ــــ یه دختر خوب، یه دختر خوب...نمی تونستم ببینمش،ولی حتم دارم چشماش برق می زد وقتی راجع بهش می گفت:یه دختر خوب...منظورم لحنشه...یه جور لحن خاصی داشت صداش که قبلا اصلن از این لحنها نداشت،شاید فکر کنید دارم زیادی بزرگش می کنم ،اما قسم می خورم که این طور نیست...یه جور خاصی گفت:یه دخترخوب...انگار همچو چیزی تو خواب و خیالش هم نمی تونسته باشه،یه جوری می خندید و می گفت انگار به دهنش مزه کرده باشه....احتمالا کار درستی نکردم بهش گفتم:خوب پس راجع بهش فک کن...احتمالا حرفم ناراحتش کرد...اما کسی چه می دونه؟واقعا چه می دونه؟ وقتی مردی در می آد و می گه یه دختر خوب...آدم به هر حال فکر می کنه.....به هر حال فکر نمی کنه که یه دختر(حالا هر نوع  دختری)داره یه فکر خوب راجع به یه مرد می کنه....آدم با خودش فک می کنه یه مرد داره راجع به یه دختر خوب فکر می کنه....

.....و این از اون چیزاییه که منو به جنون می رسونه....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/30ساعت 4:19  توسط ....  | 

نشستم با خودم تخمین زدم که اگه من ....منظورم اینه که اگه من این کارا رو بکنم....این کارا رو هم نکنم....خوب تقریبا بگی نگی احتمالش هست که یه دختر باحال بشم...منظورم اینه که کلا آدم با حالی بشم....خلاصه که خدا کنه هیچی تو ریپمون نزنه...

پی نوشت:راستی این نوشته رو نقل تنهایی تو وبلاگ مچاله کن و آتش بزن خوندین؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 1:58  توسط ....  | 

شاید اینی که می خوام بگم قشنگ ترینش نباشه...اما بیشتر از همه تو ذهنم موند....مدتی حالم بد بود و اینا...امتحانم دینی هم داشتم از قضا...از این امتحانهای نه چندان مهم کلاسی...خیلی به این در و اون در زدم تا بتونم یه روز نرم مدرسه و اینا...نسخه ی دکتر...حضور مامان تو مدرسه و اینا هیچ کدوم اثر نکرد...گفتن امتحانتو بده و برو...با حال خرابم نشستم و فس و فس سوالای دینی رو جواب دادم...وقتی بلند شدم برگه ام رو بدم...دبیر دینی مون با شیطنت ازم پرسید:نچمه جونم...؟؟؟ با حیرت و اینا گفتم بله؟؟؟!!! گُفت : بهتری؟؟.....(لامصب کار خودشو کرده بود)

معمولا کم پیش می آد حالم بد بشه...ولی وقتی هم یه چیزیم می شه دیگه واقعا یه چیزیم می شه...ولی من آدم خوش شانسی ام...همیشه جون سالم به در می برم...سخت ترینش ...شب عروسی عموم اتفاق افتاد که اتفاقا خودش هم پزشک بود....یهو تو مهمونی سرم گیج رفت...بهتره بگم از سر و صدا سرسام گرفتم....یک سال ناقابل طول کشید تا باز بیام رو فرم....

ولی غیر از اینا....خوب گفتم که من خوش شانسم...مثلا همین قضیه ی چن روز پیشم...یه سکته رو رد کردم....و الان توپ توپم....چیزی که واسم جالب بود این بود که همیشه فک می کردم وقتی آدم سکته قلبی می کنه خیلی قلبش درد می گیره....اما این طور نبود...سری قبل که تو تهران قلبم درد گرفت و دوستم منو رسوند مرکزقلب...گفتم نجمه بی خیال سکته هه رو زدی.ــ با این حال دکتره بهم گفت فقط یکم عصبی هستی ـــ ..ولی ..این جوری نبودش...من فقط قلبم خیلی تاپ تاپ کرد...یهو بد شلوغ شد..با سر و صدای زیاد..و تقریبا گیجی و فلجی و این حرفا....درد آن چنانی نداشت...یا نمی دونم...قضیه همون آتیشه و جهنمه بود تو دلم که دردشو نفهمیدم....چیز عجیب تر از اینا...این بودش که من یه بار دیگه بهم ثابت شد که شدیدا پوست کلفتم...

آدم فک می کنه خوب اینایی که سکته می کنن چه جور آدمایی ان؟؟؟ من که حتما جزوشنو نیستم...آخه به قیافه ی من نمی خوره سکته ای !! باشم...بعد فرداش قلبت می ایسته!!!...مث همون جریان مرگ و این چیزاس که آدم خبر نداره و یهو فاتحه شو می خونن!!!....

آلان حالم خوبه...خیلی خوووووووووب..هیچ وقت اینقدر خوووب نبودم و با خودم حال نکردم...من مث مرگ جلو زندگی ایستادم و نمی زارم چیزی بزنه درب و داغونم کنه....فک می کنم من فقط قضیه ام از این قرار باشه که یکهو...احساسات خودمو نمی فهمم...اونقدر زیاد می شن که خودمم خودمو درک نمی کنم...و این می زنه به بدن و جسمم و این حرفا...خوب نوش جونم..سوراخ سوراخ شدم....و حالا هم هر کی از راه می رسه می پرسه: اوه!!! چه طوری تو دختر؟؟؟ خوبی؟ چت شد یهویی؟؟؟

باشه...اینم از این!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 14:26  توسط ....  | 

دومی:پری من باش....پری مهربان من....

اولی:ولی پری مهربون از دست پینوکیو دق کرد و مرد!

پی نوشت:چیزی از اوج به حضیض شنیدین...؟؟؟واسه منم اینجور اتفاق افتاد....مث یه شوک بود....دم سحر...مث یه شوک...بعدش استخوونام شروع کردن به لرزش...و تو سرم یه چیزی بامب منفجر شد...نمی دونم چن ساعت گذشته هفت ؟ هشت ؟ کمتر؟ بیشتر؟...نمی دونم...اما هنوزم زانوم...استخوان زانوی راستم می لرزه و هر چی می گیرمش تو دستمام آروم نمی شه...دست چپم سنگین شده و درد می کنه..گردنم تیر می کشه و سر سنگینمو نمی تونه تحمل کنه....به سختی می تونم طرف چپ تنم رو تکون بدم و جا به جا کنم....اما اینا خوب می شن ...می دونم ....فقط نمی دونم این آتشی که در من برپا شده رو چه جور خاموش کنم.....

به قول مایاکوفسکی:با جهنم درونم اما چه کنم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/21ساعت 15:38  توسط ....  | 

"بالاخره پل را پیدا کردم.می دانم که پل را پیدا کردم،در غیر این صورت آن شب چه طور توانستم به خانه برگردم؟"

من شبها نمی خوابم....اولش این جوری شروع شد که ، همیشه، وقتی به زور فستاده می شدم تو اتاقم واسه خواب...دلم هنوز پیش سریالهای آخر شب تلویزیون بود و منتظر بودم تا چراغ اتاق مامان بابا خاموش شه و از اتاق بزنم بیرون....کم کم در طی روز تنقلات و خوردنی هایی مث پفک و چی و چی رو که می خریدم ..نمی خوردم و شب ...وقتی همه خواب بودن می رفتم سر وقتشون...روز تمایل خاصی واسه انجام دادن کاری نداشتم و هیچ چیز اون جور که تو شب می چسبید تو روز واسم خوشایند نبود...بعضی وقتا می رفتم تو حیاط قدم می زدم....و گاهی تا صبح تو رخت خوابم غلت می زدم و فکر می کردم...یک سری تخیلات بچه گانه مثلا اینکه اگه یه تمساح داشتم چی می شد؟؟؟(البته من از بچگی هم ترسو بودم) و اینکه فردا بازی رازجنگل رو چه طور بازی کنم؟....به هر حال بعد ها که بزگتر شدم خودم رو می دیدم که بی اختیار...نشستم و دارم در تموم طول شب می نویسم....فقط می نویسم...نه اینکه چیز خاصی....بعضی وقتا هم با قلم خوشنویسی و این چیزا....تا صبح بیدار می موندم و کتاب می خوندم...مامان بابام از این کار من حسابی شاکی بودن و وضعیت من نگرانشون کرده بود...همیشه کلی دردسر داشتم...باید مواظب می بودم نور نره بیرون...مواظب بودم در طول شب کوچکترین صدایی ندم...نباس مامان اینا می فهمیدن که شبا می رم کنار پنجره و به درختای کاج نگاه می کنم...این ادامه داشت ...و خوب همه بهم م یگفتن عین جغد ها زندگی می کنی...و من سعی می کردم بهم برنخوره....اما درست وقتی که دانشگاه قبول شدم و از خونه رفتم...تازه متوجه شدم که من بیمارم...بی خوابی دارم...و کم کم احساس کردم دارم رنج می برم....دو هفته ی تمام بدون کوچکترین خوابی زندگی کردم....شبها تا صبح بیدار بودم و روزها هم دانشگاه و...حتی اولش احساس خستگی هم نمی کردم...اما کم کم دلم واسه خواب تنگ شد....دلم خواست بخوابم...و وقتی دیدم نمی شه و نمی تونم کوفته و کلافه شدم.....یکم که گذشت  یکی از بهترین اساتید فلسفه مون رو درست مثل خودم یافتم....سر کلاس در مورد اینکه شبها نمی خوابه و چیزای دیگه به بهونه های مختلف صحبت می کرد و حتی بهونه می آورد و می گفت :فلاسفه هیچ وقت شبا نمی خوابن....فیلسوفای واقعی ال و بل...و قرینه و اینا هم می آورد....اما من می دونستم اونم مث من بیمار بود ...و شبهاش به همون اندازه تلخ بود که مال من....این همدلی باعث شد که خیلی زود و سریع با خودش و فلسفه اش و رسم و راهش آشنا شم و بفهممش...ـــ هنوز هم بعضی وقتا جزوه های درساشو می خونم نه واسه اینکه چیزی یاد بگیرم...واسه تسکین خودم...واسه همدلی عجیبی که باهاش پیدا کردم ـــ....

هنوز شبها نمی خوابم...هنوز همه بهم می گن عادتم روز تغییر بدم...همه ازم یه زندگی دیگه رو می خوان...دلم یم خواد تو اینجور زندگی تجدید نظر کنم اما اگه تمام تلاشم رو هم کنم و خسته و کوفته بگیرم بخوابم...طرفای ساعت ۳ شب ناخود|آگاه بیدار می شم و دیگه نمی تونم بخوابم....یک بار دو روز پشت سر هم شب خوابیدم....اما روز سوم اونقدر احساس فقدان شب می کردم که گریه ام گرفت....فک می کنم چیزی بیشتر از اعتیاد بین من وشب برقرار باشه...می گن خدا شبو واسه آرامش ساخته...اما شب منو می طلبه....منو به طرف خودش می کشونه...نمی تونم و نمی خوام مث مردم در روز زندگی کنم و می دونم یکی از جبرهای زندگی همینه...تن در دادن به صبح بیدار بودن و شب در لحاف پیچیده و آروم خوابیده...اما....

وقتشه با من زندگی کنی...قصه ی دختریه که به درد من مبتلاست...از شما چه پنهون گاهی اوقات فک می کنم جویس کرول اوتس این داستان رو با الهام از زندگی من نوشته....دختری که شبها نمی تونه بخوابه....و مامان بزرگی داره که اونم تقریبا همین بیماری رو داره...و البته الان که داستان روایت می شه مامان بزرگه مرده و این فقط گذشته اس که گفته می شه....مادربزرگه اون دختره رو بیشتر از همه ی نوه هاش دوست داره...و یه شب که دختره بی خوابی زده به سرش و یواشکی از خونه می زنه بیرون ...تو شب گردیش به خونه ی مامان بزرگه همیشه بیدارش می خوره...و اون بهش می گه : فک نمی کنی وقتش رسیده؟..... دختره می  پرسه وقته چی ؟ ـــ وقتشه با من زندگی کنی....

حتی یک بارهم کسی متوجه نشد ــ این کارو می کنم، چون دلم می خواد ــ افراد خانواده ام مثل حلزون های بی چشم درخواب عمیق فرو رفته بودند.

مادربزرگ مرا بیشتر از همه ی نوه هایش و حتی بیشتر از تمام افراد خانواده اش دوست داشت...مادربزرگ مرا بی قید و شرط و بی عیب جویی دوست داشت....

..................................................با خوندن این داستان به یاد چیزی افتادم...اینکه یه جایی مدتی پیش خونده بودم....سعی نکنید مکملتون رو واسه زندگی تون انتخاب کنید ...بگردید و مشابهتون رو پیدا کنید.......................................البته اولین بار که اینو خوندم به این فک نکردم..اما این روزا که خوب دارم به همچین چیزی فک می کنم به اینم فک کردم....گرفتید؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 16:22  توسط ....  | 

ـــ منو فرستاد این طرف دره.....و بعد با صدای بلنـــــــــــــــــددددد گفت :چیز عوضی ای پیش اومده،برگرد......اینجا هیچی نداره....حتی یه چمن مصنوعی محض تقلید.....دلم می خواد برگردم اون طرف پیش اون....ولی تا چشام می بینه فقط دره است...بدون هیچ پل خراب شده ای حتی..... 

ـــ منو فرستاده بود این طرف دره....جایی پرت....و دااااااااد می زد :اشتباه کردم برگرررررررررررد.......دلم می خواست برگردددددم.....اینجا هیچ چیز دلخوشکنکی نداشت.....داد زدم :ولی چــــــــــه طوری برگردددم؟؟؟اینجا که پــــلــی نیست...یه پـــل....یه پــــل می خوااام......عین این دیوونه ها...کلافه و خسته بازم فریاد زد: می شنوی چی می گم؟؟؟؟؟اشتباه کردم....اون ور دره خبری نیست....برگرد....

ـــ خدای من! صدام بهش نمی رسه....با چه جور وسیله ی کوفتی منو فرستاده این طرف دره؟...یه پله برقــی؟....چه طور نمی بینه اینجا هیچ پلی نیست؟؟...بدون پل چه جوری برگردم....؟؟؟؟!!!

ـــ تمام تلاشم رو کردم...هر چی صدا و نفس تو تموم عمرم ذخیره کرده بودم...همه رو با هم یه جا آزاد کردم...با یه نعره ی جیغ داری گفتم :می خوااااااااااااام برگردم....یه پللللللللللل می خوام.....ولی صدام مث موریانه ها اون قدر بلند شده بود که دیگه به گوشش نمی رسید....دیگه بی فایده بود...هیچ راهی نداشت....برگشتن برام به معنی سقوط بود....

ــ مغزم تبدیل به یک پایگاه نظامی شده.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 12:43  توسط ....  | 

می خواستم بروم....هر جا شد....فرقی نمی کرد....شاید باید یک ماجراجو می شدم...یا یک جهانگرد...بعدش معلوم نبود....برام فرقی نمی کرد که چه جور زندگی کنم....منظورم اینه که با چه جور آدمایی...هنوز اینکه جهنم یعنی دیگران واسم هیچ مفهومی نداشت....بی خانومانی....تنهایی...دلتنگی....نمی فهمیدم چرا هیچ وقت خوشحال نیستم....چرا این قدر گوش ها با هم فرق دارن....و چیزهای دیگر..چیزهای بسیار دیگری...خوب محض همین هم بود که تصمیمم رو گرفته بودم که برم...مغزم خورده شده بود و تنها راهش راهی شدن بود....و خوب بالاخره رفتم...و وقتی پر از تجربه های ساکت شدم...یه روزی بود که احساسکردم یه جایی رو می خوام...یه چیزی که بهم عطا شده بود....و همیشه سرسری ازش گذشته بودم...خوب بهش پناه آوردم ....

ـــ همه بهم می گن تو احیانا؟ واقعا ..خداییش...این تو بمیری و چی و چی ..نمی خوای مثلا یه روزی یه وفتی تغییر رشته بدی و بری یه چیز درست و درمون بخونی...؟؟؟؟!!!!!....اینجور موقع ها واقعا گوه گیجه می گیرم که خدایا چه جور جوابی بهشون بدم؟؟؟...

ـــ بعضی وقتا دلم می خواس مث دکارت بودم...منظورم اینه که این شاهزاده خانوم و اون شاهزاده خانوم مخارجم  رو می داد واینا....بعضی وقتام فک می کنم این چه جور اشکالی داره که مث اسپینوزا طرد شده زندگیتو از راه ساخت عدسی بگذرونی ...حسو.دیم می شه به ملاصدرا که در زمان های قدیم هم مجبور نبوده تو خوابگاه زندگی کنه و اونقدر پول داشته که خونه شخصی بگیره...بعدش با خودم می گم چه ایرادی داره مث فارابی جیبام شپش بندازه.....؟؟؟ اکثر بچه ها اینجا دلشون به این خوشه که روزی مث هایدگر و هوسرل و کی و کی استاد دانشگاه بشن یا چم یدونم مث سارتر آثارشون رو بفروشن....ولی خوب من و همه ی بچه های هم دانشگاهیم یه مرد ۴۰ و خورده ای ساله رو می شناسیم که دکترای فلسفه داره و همیشه تو حیاط خلوت دانشکده پلاسه ....با اون بارونیش.....بعضی ها می گن حاضرن نصف عمرشون رو بدن و جای اون باشن اما.....

ـــ فلسفه آینده ای نداره....ما بین خودمون تو درس های اصطلاح شناسی اونو الهه ی عشق (اروس) معرفی می کنیم....دوستش داریم....پناه گاهمونه...و بهش افتخار می کنیم...اکثر استادامون چه خوب و چه درپیت همه دکتر و مهندس و چی و چی بودن که این عشق دامنشون رو گرفته....خلاصه چیزی نیس که با کم محلی بهش دس از سرت برداره....می دونی که بودن باهاش تو رو ثروتمند نمی کنه..یا تبدیل به یکی از اون آدمایی که زندگی زناشویی خوبی دارن یا حتی رو فرش قرمز راه می رن....می دونی که خوب شاید حتی پول یه کنسرت رفتن یا یه تخم مرغ خریدن رو هم نداشته باشی....ولی انتخابش می کنی....و احساس می کنی زنده ای....

یه روزی فک می کردم بدبخت ترین موجود دنیام چون هیچ جایی رو در عالم نداشتم....بدون هیچ انتخابی...بدون هیچ انگیزه ای....ولی بالاخره فلسفه رخ نمود....و به قولی: فلسفه دار رهایی است...

این پست رو به دعوت زن زیادی نوشتم....در جواب به این سوال که چه شغلی رو دوس داری؟....و خوب راستش احساس کردم بد نیس یکم از چیزی بنویسم که اسمش شغل نیست...ولی شغلمه ...و دچارشم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 2:38  توسط ....  | 

ـــ روزی روزگاری بود که ما بچه های کوچولویی بودیم ۷ــ۸ سال بیشتر نداشتیم...تازه یاد گرفته بودیم که چیزایی وجود دارن که ظاهرشون مث باطنشون نیس..البته هنوز اینو هم خوب درک نکرده بودیم...اما مثلا یاد گرفته بودیم که "خواهر" شکل نوشتاریش با گفتاریش فرق داره یا وقتی می خوایم بنویسم" نک گنجشک" باس حتما بنویسسم :"نو ک گنجشک"....که روزی تو کتاب ادبیاتمون قصه ای خوندیم که از اینا هم عجیب تر بود....قصه ی چوپانی بود که همه ی بره هاشو از دس داده بود فقط و فقط محض یه کلک کوچولو یه شوخیه کوچولو....اون، موقعی که همه جا امن و امان بوده داد زده بود:آآآآآآآی گرگ...و مردم آبادی هم کار و بارشون رو ول کرده بودن و به دادش رسیده بودن...اما وقتی به اونجا رسیدن متوجه شدن که بد کلاهی سرشون رفته....آقای چوپان حوصله اش سررفته و احتمالا خواسته یکم تفریح کنه....مدتی می گذره و واقعا سر و کله ی گرگ پیدا می شه و مردم که دوس ندارن یه بار دیگه سر کار برن...به داد و فریادا و خونه ام آتیش گرفتای آقا چوپانه هیچ جور چیزی(....) نمی کنن....نتیجه ای که قرار بود بگیریم این بود که یه چیزی تو دنیا وجود داره که اسمش دروغه و تو مایه های سرکاریه و خلاصه کار بدیه و اینا....اما بچه های کوچولو با تعجب از معلممون پرسیدیم :ولی آخه چرا؟ باید به اون یه فرصت دیگه هم داده می شد و فک کردیم واااااای به هر حال چه قدر ظالمانه!!!!.....و هی ..از شما چه پنهون دلمون راستی راستی حسابی سوخت و جلیز ویلیز کرد واسه این آقا چوپانه....گناه داشت طفلکی...

ـــ و این جوری بود که داستان چوپان دروغ گو...واسه ما شد اسطوره...اگه این بار بهش فرصت بدیم شاید گرگ گوسفنداشو نخوره....و ما شدیم آدمایی که الآن می بینین....دستمالای گلدوزی شده ای کنار میز که هر وقت خواستن به وسیله ی ما چک و پوز کثیفشونو پاک می کنن...مث آب خوردن بهمون دورغای شاخ دار می گن....و ما فقط بر و بر نگاه می کنیم...احتمالا انتظار داریم به راه راست هدایت بشن یا سر عقل بیان نه؟....شاید اگه باهاشون همکاری کنیم اونا بچه های خوبی بشن و کمتر با ما شوخی های زشت بکنن نه؟؟؟...احتمالا مردم باستان (البته رسما گور بابای باستان ماستانو هم کرده) آدمایی بودن که هنوز با خیلی از گناه ها آشنا نشده بودن...ـــ خوب حق هم دارن اونا هنوز ایدز و سرطان و چی و چی رو نمی شناختن ـــ که دروغ و قحطی و جنگ رو بزرگترین بلایا به شمار می آوردن نه؟؟؟ شاید حالا که قحطی کمتر شده (مثلا) و گناه های بزرگتری کشف شده دروغ خیلی کم رنگ تر شده نه؟؟؟...حالا یه دروغ کوچولو که ایرادی نداره....

ـــ ببینم اگه مخصوصا با یکی، مثلا یه دوستتون و یا شریکتون قرار گذاشاته باشید که هیچ وقت بهم دروغ نگین و بعد از یه مدتی بفهمید که.....متوجه ی منظورم می شید که...! و اون در بیاد و بگه خوب :اشتباه کردم ببخشید .....چی کار می کنید؟؟؟....شاید بهش حق بدین نه؟ آخه ما تو جایی زندگی می کنیم که تو اینجور کارا خودمون اوستا شدیم...خیلی راحت دروغ می گیم..خیلی راحت هم به دیگران وقت جبران می دیم...(قصه ی چوپان دروغ گو رو که خاطرتون هس؟)...تو مملکتی زندگی می کنیم که وزیر کثیفش به همراه دار ودسته ی کثیف ترش تو روز روشن از مدرک جعلیش دفاع می کنه و آب از آب هم تکون نمی خوره....خوب چی کار می کنین؟؟؟ با طرفتون بهم می زنین؟؟؟یه مدت باهاش قهر می کنین؟؟؟؟ بعضی وقتا ادامه ی رابطه واستون مهمه....و یه ماجرای عاطفی در میونه (به هر حال دوستتونه و می گن دوستا معمولا به هم رحم می کنن)...فک می کنین با کلکی که بهتون زده دیگه ارزش داره که حتی اسم شما رو هم یه بار دیگه صدا کنه؟؟؟؟...فک می کنین اگه به فرض بخشیدینش و  واسه اش یه حساب جدا باز کردین و با خودتون گفتین این فرق داره... این اتفاق هیچ وقت دیگه تکرار نمی شه؟؟؟.... ببینم نکنه شما هم اصلا به اینجور کارا کار نداشته باشین و بگین :بی خیال حالا یه دورغ که چیزی نیست.....ها؟؟؟؟

واژه نامه :دروغ = تحریف واقعیت ... وانمود کردن که همه چیز طور دیگریست...فروختن حقیقت....و غیره و غیره و غیره...چن تا معنای کلی داره :۱ـ ترس،۲ــ توهین به شعور دیگری،۳ــ به جای دیگری قضاوت کردن ،۴ــ خیانت ۵ ــ خودپرستی و منفعت طلبی ۶ ــ غروری که از ضعف حکایت داره ۷ــ رعایت نکردن حقوق دیگران ۸ ــ چیزی که بهش می گیم جهل مرکب...

دلم گرفته.....

آی آدمها به صلیبم می کشید ....زجرم می دهید.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 19:14  توسط ....  | 

تبدیل به رودی شده ام که هنوز کسی کشفش نکرده...گلوم تره....خیسه خیسه خیسه..ولی این تری باعث نشده خنک هم باشه....تو مثل ها می گن نفسای گرم مال آدمای خوشبختن....اما اینجا اینجور نیس....این رود از یه رشته کوه سرسبز جاری نشده....از یه آتشفشان، که باور بفرمایید اونقدرام کوچولو نیست و نمی شه به این سادگیا خاموشش کرد نشات گرفته....و من اینجا فقط تکه تکه ذوب شدن صورتمو و اجزای بدنمو می بینم....می بینم که چه طور گر می گیرن و ازم جدا می شن....و تنها چیزی که می شنوم شر شر هق هقائیه که تمومی نداره.....

ـــ امیدوارم هیچ وقت دمتون گرم و گلو تون تر نباشه و رودخونه هاتون همیشه خشک باشن....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 2:38  توسط ....  | 

                                                  و چه طور بگویم؟

                                                  حالم خوب نیست

                                                  و چهره ام تهی شده

                                                  از چهره ای که تو می شناختی....

پ.ن:اسم شاعرش رو فعلا نمی گم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/12ساعت 13:30  توسط ....  | 

آنزمان که دختری کوچک و ساده بیش نبودم،

از آنجا که چون شما ساده بودم

در اندیشه بودم:شاید روزی کسی بیاید

و آنگاه بدانم چه باید کرد؟

و اگر پول داشته باشد،َ

پسرخوبی باشد

یقه ی لباس کارش بسان برف سپید باشد

و بداند که چگونه با یک خانم رفتارکند

آنگاه به او خواهم گفت:"نه"

زیرا شما باید با او درباره ی هوا سخن بگوئید

و هرگز احساساتتان را بروز ندهید

ماه مانند گذشته سراسرشب خواهد تابید

بی گفتگو قایق به ساحل بسته خواهد بود.

اما همه چیز تنها تا همان جا پیش می تواند رفت.

آه، یک دختر تاب آن ندارد که از ارج خویش بسیار بکاهد!

***

و آنگاه در بامدادی زیبا به هنگامی که آسمان آبی بود

مردی آمد که آه نمی کشید

ولی تنها کلاهش را به گل میخ اتاقم آویخت

و من به او اجازه دادم و نمی دانم چرا

و پسر خوبی نبود

و حتی یقه ی لباسش بسان برف سپید نبود

و نمی دانست چگونه با یک خانم رفتار باید کرد

و من نتواستم به او "نه" بگویم

آنگاه من درباره ی هوا سخن نراندم

و احساساتم را آشکار کردم

آه، مانند گذشته ماه در سرار شب می تابید

اما قایق باز شده و از ساحل دور شده بود

آه ،گاه یک دختر باید از ارج خویش بکاهد

آه ، گاه او نمی تواند مرد خویش را زیر نفوذ بگیرد

اما آنگاه همه چیز رخ تواند داد!

و سخنی همچون "نه" در میان نیست.....

"برتولت برشت"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 0:23  توسط .... 

راه های بیراهه ی زیادی هست که هر آدمی استحقاقشو داره یه بار اونا رو زیر پا بزاره....خیال دارم ماجرایی رو واستون تعریف کنم...که توش نق و نوق نیست..ـــ واسه اولین بارـــ ماجرایی که در شرایط فعلیم رو ممنوعه بودن یا نبودنش هیچ جور نظری  ندارم...

ـــ یه شب جمعه بود....ما تو خوابگاه بودیم و هیچ جور برنامه ی خاصی واسه گذروندن اون شبمون نداشتیم...و اصلا خیال هم نداشتیم که داشته باشیم...من رفتم حموم و برگشتم..."ب" و فروغ عاشق آش رشته ان...وقتی تو حموم بودم اونا تلفنی برنامه ریختن که دسته جمعی بزنیم بریم "پاندا" و آش بخوریم...راستش من حتی اسم اونجا هم به گوشم نخورده بود....موهام خیس بود و هنوز تو حوله بودم و داشت کم کم دیر وقت می شد....یعنی می خورد به ساعت تاخیری های خوابگاه ها و ما از اون موقع به بعدش اصلا نمی تونستیم از اونجای کوفتی بیایم بیرون....همین جوری تند تند..بدون اینکه آرایش خاصی چیزی بکنیم من و فروغ زدیم از خوابگاه بیرون...و منتظر موندیم ببینیم دوست موستامون که هر کدوم با جفتشون رفته بودن بیرون یکی یکی سر و کله شون پیدا بشه و همگی با هم بریم....تنها کسی که تونستیم خفت گیرش کنیم آرزو بود...بقیه، مثلا چنور....نیم ساعت از تاخیر گذشته بود و اون با طرفش وایساده بود جلو خوابگاه و هی چشم در چشم...و دست در دست....تنها کاری که تونستیم کنیم این بودش که یه سلام و دورودی از دور واسشون بفرستیم....اصلا حوصله ی اینو نداشتیم که بریم جلو و متهم به این بشیم که ناموس مردمو داریم از راه به در می کنیم!!!!....خلاصه این جوری شد که نهایتا ما ۳ نفر بودیم و آقای "ب"...(و واقعا هم دیگه می خواستیم چن نفر باشیم اونم تو یه ماشین؟؟؟)...پاندا آش نداشت....دیرموقع بود....رگ بی خیالیمون باد کرده بود...زدیم تو جاده ی فشم...فقط و فقط به هوای آش!!!!....راستش من اصلا آش خور نیستم....وقتی بالاخره به آشمون رسیدیم و خوردیمش ساعت طرفای ۱۲ و خورده ی شب بود....و یهو ما به خودمون اومدیم...واااااااااای....چه طور ی بریم خوابگاه؟؟؟ تو برگه ی تاخیر چی بنویسیم؟...من یکی که داشتم از ترس می مردم...فک می کردم بهتره من همون شب همون جا خاک شم....نمی شد رفت خوابگاه...نمی شد تا صبح هم همین جور ول گشت...

ـــ نمی دونم اول از همه کی این پیشنهاد و داد....ولی به هر حال پذیرفته شد:"بزنیم بریم دریا...طلوع آفتاب کنار دریا رو ببینیم...."و بعدش تا خود صبح لرزیدیم....دخترک بیا نترسیم دخترک....بیا دریا رو بدزدیم....بارها و بارها روی ضبط این آهنگ شهامت ما رو کنترل کرد....حفظ کرد....راه رو بلد نبودیم...جاده خاکی بود و یه طرفش کوه بود و یه طرف دره....۳ تا دختر...توی ماشین یه پسر...۴ تا رفیق...ترس از پلیس...ترس از سیاهی...خاطره های ترسناک بچگی...مامان باباهایی که اگه می فهمیدن با ساطور می اومدن سر وقتمون....فروغ از دره ی لب جاده می ترسید...وحشت زده بود و نفسش به سختی بالا می اومد....آرزو به یاد نقاشی افتاده بود و شاعر شده بود...من کنار "ب" نشسته بودم و همون طور که نقش "مامان" داستانو بازی می کردم تو ذهنم واسه بابام یه نامه می نوشتم....(کسی حق نداشت ما رو به خاطر این کارمون سرزنش کنه)....شجاعت...اضطراب...شجاعت...اضطراب....

ـــ اون وسطا ...من و فروغ دیگه نمی تونستیم خودمونو کنترل کنیم...بدجوری ممکن بود کار دست کلیه هامون بدیم....از ماشین پیاده شدیم....غلیظ ترین شبی بود که می شد به عمرت ببینی....سرد بود و غلیظ....پشتمون کوه بود...جلومون یه جاده ی مه آلود و یه ماشین و اطرافمون دره....بطری های آبو گرفتیم دستمون...نمی دونستیم بترسیم بلرزیم یا خجالت بکشیم....ولی بالاخره جفت هم نشستیم و شلوارامونو کشیدیم پائین...فک نمی کنم تا لحظه ای که بمیرم این صحنه از ذهنم پاک شه....

آواز خوندیم....سیگار کشیدیم...وقتی بالاخره به جاده ی اصلی رسیدیم چایی خوردیم...آهنگ به هم تقدیم کردیم...جاده قشنگ بود...حتی یه ماشین پلیس هم ندیدیم....انگار واسه اولین بار جاده ی چالوس شد مال ما...صبح همون جوری که قرار بود..ما کنار دریای چالوس بودیم...طلوع خورشیدو نگاه کردیم...یکم آب بازی کردیم...نون داغ و خامه خوردیم...مشروب دزدیدیم (هر چن نخوردیمش)...و....دلمون می خواس اونجا می موندیم...یکم بیشتر...اما...خوب مامان بابای من تهران بودن...همون صبح اومده بودن...و من قرار شد که برم پیششون...طفلک "ب" که مجبور شدهمه ی راه رو باز رانندگی کنه..خسته و کوفته...سعی کردیم نخوابیم ....تو راه دعوامون هم شد....و خیلی چیزای دیگه...ظهر تهران بودیم...من خسته و کوفته رفتم پیش مامان بابام انگار نه انگار که اتفاقی افتاده....انگار هیچ وقت همچین شبی تو زندگیمون نبوده...آب از آب تکون نخورده بود...

ـــ ولی خوب خیلی چیزا عوض شده بود...از اون شب به بعد خیلی چیزا عوض شد...شایدم کن فیکون شد....نمی دونم به هر حال ما این راهو رفتیم...و من کاری به بعدش ندارم.... اون شب یه فصل شاد بود....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 5:46  توسط ....  | 

۱ــ بدبخت ترین انسان کسی است که جایی در عالم ندارد....>>>>>>هومر

۲ــبرای انسانی که دیگر خانه ای ندارد تا در آن زندگی کند،نوشتن مکانی برای زندگی می شود.

                                                                                                                   "ت.آدورنو"

تمام روز را صرف توضیح دادن این دو جمله برای همه ی آدم های معروف اتاقم کردم...خوشبختانه اتاق من فقط ۵۴ تا آدم معرف دارد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/06ساعت 20:59  توسط ....  | 

انگار که دیگه هیچ جای جهان جاش نباشه...انگار هر چی گشته بود اتاقشو پیدا نکرده بود....خونه شو...گذشته شو...انگار به شکنجه ایستادن تو یه انفرادی هم حتی محکوم نشده بود...انگار همه ی گشتاشو زده بود...رفت و بغل سطل آشغال چمپاته زد...یه سطل آشغال تو یه گوشه از یه آبدارخونه ی یه اداره ی عمومی...و انگار یادش رفته بود که چرا اومده اونجا...رفت و کنار سطل آشعال نشست و و هی گونه هاشو با دستاش مالید...هی گونه هاشو با دستاش مالید....و بعد احساس کرد در مرکز اقتدار خودش نشسته....یادش افتاد که بعله قدیم ترا وقتی نوجوون بوده ...به قول خیلیا تو کف ناوالیسم و کارلوس کاستاندا و این حرفا بوده...ناگهان احساس کرد "دون خوان"ی شده واسه خودش....و آره تو مکان اقتدار خودش حضور داره...بعد فکر کرد که امروز زیادی به خودش گیر داده...حقش نبود...واقعا حقش نبود که این دادگاهو واسه خودش راه بندازه...اصلا اینکه آدم بخواد گذشته شو.. ـــ اونم بچگیشو!!!ــ یه بار دیگه تجربه کنه...چه معنی داره؟؟؟...دو ساعت قبل ترش یه سر رفته بود آشپزخونه...چند بار دریخچال رو باز کرده بود و محکم بهم زده بود بدون اینکه چیزی برداره...سر و صدا و خش و پش راه انداخته بود...ولی ارضا نشده بود و هیچی چشمش را نگرفته بود....بعد واقعا بدون اینکه اهل اینجور کارها باشد رفته بود سراغ ظرفهای نشسته و کثیف...و بدون اینکه اهل خیال پردازی باشد ...توی لیوان پر از ریکا آب ریخته بود....و بعد نشسته بود روی صندلی و به یک لیوان پر از کف و نی ای که رو سطح آبش شناور شده بود زل زده بود...مات و مبهوت ... نه حوصله بی حوصلگی را داشت و نه حوصله ی خیال پردازی را...و نه می دونست چی تو سرش بوده که این بساطو راه انداخته...ابدا حس و حال اینو هم نداشت که توی نی فوت کنه و حباب درست کنه...حبابای قشنگ و رویایی...نه اهل اینجور کارا نبود...و فکر می کرد این فقط یه رویای شیک واسه وقتیه که یه الف بچه بوده....خودش هم نمی دونس چرا دلش نمی خواس بزاره این رویای شیک زمان الف بچگیش دست بخوره...با این حال این کار احمقانه رو کرد...حالا هر فکری که کرد پای خودش...ولی بعدش حسابی دمغ شد...اولش فقط یکم احساس سوزش کرد...یه چیزی از پائین درونشو سوزوند و اومد بالا...ولی بعدش اونقدر دمغ شد که دست آخر مجبور شد بیاد و جایی بشینه که هر گز نمی نشست...مجبور شد از اون آشپزخونه بزنه بیرون...و همین جور که اونجا در مکان اقتدار خودش نشسته بود...یه نگاهی به سطل آشغال انداخت و حسابی تعجب کرد...تازه پی برد که سطل آشغال موجود یگانه ایه تو دنیا....تقریبا تنها موجودیه که می شه بارها و بارها از اون استفاده کرد...اصلا هیچ جور شباهتی به لحظه ی کوفتی خاطره ی شسته رفته ی فلان سال عمرش نداره....رنگ عوض نمی کنه...و کثیفه همون جور که باید باشه...همون بویی رو که باید بده می ده...حیرت کرده بود...و همین جور که با موهای سرش..با لبهاش و با گونه هاش ور می رفت ....خوشحال بود کشف بززگی کرده بود...فکر کرده: آآآآرررررررررره ..تواین دنیای یک بار مصرف...و دیگه تا همین جا...خوشحالی خودشو کش نداد...نباید تو اون نی ها فوت می کرد..اون حباب های درب و داغون...که هیچ مزه ای نداشتن...هیچ جور کیفی...هیچ جور سرخوشی ای پشتشون نبود...نه...نباس این کارو می کرد...یادش افتاد چند وقت پیش تو یه کافه داشته بایه شیشه نوشابه ور می رفته که روش نوشته بوده "برای رفع تشنگی"...همین جور از رو بی حوصلگی... ــ طبق معمول ــ از بغل دستیش پرسیده بوده "هی تو تا حالا نوشابه ای دیدی که روش نوشته باشه بنوشید و لذت ببرید؟" و اون گفته بوده "خوب می دونی...یه چن تایی دیدم که روشون نوشته خنک بنوشید..." و اونم بدون اینکه حوصله داتشه باشه با خودش گفته :"پرسیدم لذت..."و دیگه ادامه اش نداده....فکر کرد نه حتما یه لذتایی وجود داره....این که بخواد باز گیر بده و حرف از نیاز و ال و بل بزنه مسخره اس...مثلا؟؟؟ مثلا بو کردن یه گل دیگه...یا یه طعم خوشمزه...ولی نه بابا ولش کن....یه بار مصرف....خودش را گشت....تموم اونچه که نام و نشانی از آگاهی در وجودش داشت رو زیر و رو کرد....نه خبری نبود..هیچ چیز دوبار مصرف نشده بود محض رضای خدا حداقل....جز یکی ،همین سطل آشغال... ـــ گور باباشو هم کردن!!....این کشف جدیدش ...اینکه فهمیده بود در تمام عمرش یه بار مصرف بوده حس قدرتشو در مقابل سطل آشغال پلاستیکی ازش گرفت...وباز احساس کرد یک جای یه چیزی تو بدنش نمی زاره خوب نفس بکشه..یکم گردنشو ماساژ داد...و بی اراده چشماشو مالوند...دستاش خیس بود و گلوش می سوخت...خودشم نمی دونست چرا اینکه باس مفهوم لذت رو واسه همیشه بریزه دور ناراحت بود...نمی دونست چرا گریه اش گرفت...خوب بچه ها هم...و حتی آدم بزرگا هم تو قصه هاشون همیشه اسب شاخ دار داشته اند...همیشه چیزی داشته اند...و لفظی...نامی ...اسمی اختراع کرده اند واسه چیزی که در خارج مصداقی نداره...حالا اینکه بفهمی این صرفا یه مفهوم بوده کجاش دردناکه؟؟؟...احساس کرد ناراحت است و این رو نمی تونه به کسی بگه..برای اولین بار در تمام عمرش سخت رنجیده بود...هیچ لذتی وجود نداشت و او تمام چیزاهای اطرافش یک بار مصرف بود...واین تازه اولش بود...دیگه گریه نمی کرد و مث آدمایی که تظاهر به درماندگی می کنن توی پناهگاهش میخ شده بود....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 4:9  توسط ....  | 

وقتی صدف جان ما این سگ کش !رو نوشت.و از فقر و زندگی دانشجویی و مخارج و گرونی و چی و چی گفت...تا مدتها میون بچه ها نقلش حرف زده شد و همه تصمیم گرفتیم دیگه دم به ثانیه از صدف روغن یا سیگار نخوایم....یه وقتایی می شد هممون سر یه نخ سیگار می خواستیم به جون هم بیافتیم ولی ترجیح می دادیم به اون نگیم...خودش مشکوک شده بود...و گمونم بهش برخورده بود که حالا  یه پست من باب درددل نوشته ما چرا اینجوری می کنیم؟؟؟

یه چیزی می خوام بنویسم که نشونش نه اینه که من خسیسم ...نه بدبخت بیچاره ام...و دقیقا از همون باب درددل حس می کنم باس نقلش حرف بزنم...

ـــ پری روز رفتم سر سوپری سرکوچه و یه پفک خریدم ۲۰۰ تومن...دیروز رفتم همون جا و همون پفک رو خریدم ۴۰۰ تومن....

من خوابشو هم نمی دیدم...حتی وقتی این بربادرفته و چمی دونم از این کتاب متابای جنگ زده رو می خوندم هم عمری باورم نمی شد که بخوام جایی صدام در بیاد محض همچین قضیه ای....ولی دیگه....

خلاصه ی مطلب اینکه..خدا رو چه دیدی شاید یه روز من هم خسیس شدم هم بدبخت بیچاره...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 15:18  توسط ....  |