تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

بعد با صدای بلند گفت:"خدایا!خداوندا!" دست و پا را دراز کرد،چشم ها را گشود."مرگ معنویت" واژه ها به صحنه ای،اتاقی،گذشته ای که در خواب دیده بود وابسته بودند.و واضحتر شد،صحنه، اتاق و گذشته ای که در خواب می دید.

                                                                                                خانم دالوی :ویرجینیا ولف

ـــ وقتی که دوست بودیم گفته بود...اصلا قول داده بود: "هر وقت عروسی کردیم هر چقدر دلت خواست در ملاء عام سیگار بکش....کردیم...گفت: چه قدر من علیه خودم قول دادم و حرف زدم.

ـــ نه نمی شه.......من نفسم حبس شده بود.یاشاید هم نشده بود. اشکم؟! نه خبری نبود.من دلم می خواست به اندازه ی یک نخ سیگار زندگیم مال خودم بود.یک نخ سیگار برای خودم.از تمام سیگارهای مشترک متنفر شدم.

ـــ بعد امروز صبح،دوباره دلم دویدن از یک سراشیبی،سرم را از پنجره بیرون بردن و یه سیگار با نوستالژی اندوه فریدون فروغی خواست.می دونی چی گفت؟....:"دیشب کلی خجالت کشیدم ،این کار جنده هاست که در ملاءعام سیگار بکشن.

اصلا من دلم یک سیگار در ملاء خیلی خیلی عام می خواد.

                                                                                 "از دفتر خاطرات یک زن"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 20:46  توسط ....  | 

چرا قربانی ؟ چرا ۱۴؟...نه خدائیش؟؟؟...(یه چشمک)...به نظر من حق داری...ما هممون قربان ی هستیم...قربانیه قوانینی که زیرشونو امضا نکردیم...قربانی چهارچوبای تحمیل شده ای که واسه فکر ما دیگه زیادی کوچیک و دست و پا گیرن....حالا چرا قربانی؟..اسم فامیلته؟؟؟...بله ما قربانی هستیم قربانی خونه های تنگ و لوکس و جاده ی چالوس (چه بیمزه)...نگفتی چرا چهارده؟ روز خاصی بوده ..؟؟ تو اون روز رفت؟؟؟؟....

خدا پدر گابریل گارسیا مارکز رو بیامرزه...(اسمش دیگه از اسراره) جز این می شه چه جوابی داد اگه بخوای تو دردسر نیافتی؟؟؟...جواب دادن یا توضیح دادن...فکرشو کنین...خلی کار سختیه..هرکسی از پسش برنمی آد...حداقل من از اون دسته آدمایی نیستم که بخوام راجع به چیزی حرف بزنم...و خوب جالب اینجاس که اگه بخوام راجع به چیزی هم حرف بزنم کسی دوس نداره بشنوه...معمولا آدما دوس دارن راجع به چیزی حرف بزنی که هیچ خوش نداری نقلش صحبت کنی...ردخور نداره باورکنین....یه استاد داشتیم که هی بگی نگی می اومد و  اینجا رو می خوند....اون فک می کرد فامیلم قربانیه...سرکلاس صدام میزد:خانوم قربانی؟؟؟ ..همین طور خارج از کلاس وموقع حضور و غیاب...

ـــ لازم نیس تا زیاد درس بخونیو به زحمت بیافتی..نیازی نیس..نوشته هاتو از قبل چک کنی و بعد بنویسی تو وب تا نمره ی ۱۴ بگیری....۱۴ تو رونجات می ده...می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی..اما دست آخر مشروط نیستی...می تونی مبتذل باشی...اما موجه....!!! این چیز خوبیه....می تونه هم جلو دانشگاهیا خلاصت کنه و هم از سرزنش بقیه وب نویسا و وب خونا....وقتی ۱۴ باشی..همیشه مطمئنی که یکی دو نفر هستن...هر چن ۱۴ اصلا خوب نیس...متوسط بودن اصلا خوب نیس....توصیه می کنم کسی این راهو نره....

ـــ کتاب ترس و لرز "سورن کیرکه گارد" رو اگه نخوندین حتما بخونین ...همین طور "قربانی" نوشته ی رابیندرانات تاگور رو...می دونین؟ قدیما یه قصه خوندم....نقل این ضرب المثله :بادآورده را باد می بره...اون موقع ها بچه مچه بودم و خوب راستش یکم تپل مپل و سفید وایناهم بودم...یه وقتایی صدام می زدن پنبه دانه و پنبه و این چیزا....قصه ای که نقل این ضرب ا لمثله خوندم داستان یه پنبه دونه بود که باد واسه یه دهقانه می آره و اونو ثروتمند می کنه و بعدش هم باد پنبه رو می بره و ....خوب راستش رو بخواین این بدجوری رو من تاثیر گذاشت...حالا به هر دلیلی....خلاصه من حتی فک میکردم مامان بابام هم  حق بداخلاقی با منو ندارن چونکه یه روزی منو باد می بره....این گسترده تر از این شد و رفت کشید به روابطم با دوستام و اینا...فکرشو کنین وقتی یه روزی اون شعر فروغ :باد ما رو با خود خواهد بر...دچار چه جور احساسات غلیایی و اینایی شدم...خوب همچین بدم نمی گم..یعنی حرف بدی ام خدائیش نمی زنم....من خیلی آدم وفاداری ام...و وقتی به بی وفایی و بی اخلاقی و چی و چی متهم می شم معنیش اینه که منو بادبرده ...(که اصلا هم تقصیر من نیس)...بگذریم...این تاریخچه و نام و نشون وبلاگ قبلیم تو پرشین بلاگ بود...سال ۸۳...اینبار...پارسال تو یه همچین شبی...تازه کتاب تاریخ جنون فوکو روتموم کرده بودم..مخم داشت منفجر می شد....بدجوری حس می کردم باس بنویسم...اما نه تو  دفترا و کاغذ کاهیام....یهو دیدم نشستم پای نت....و خوب اگه به اولین یادداشتم مراجعه کنین می بینین هیچ ربطی به تاریخ جنون فوکو نداشت و نداره....از اون اول تصمیم گرفتم حالا که باز دوباره شروع کردم و نشستم نوشتم....هیچ وقت خودمو تو بازی دنیای وبلاگی نندازم و خیلی هم ساده بنویسم....بدون هیچ پیچیدگی...ساده نوشتم...اما خودمو انداختم تو خیلی چیزا...(البته این ساده نوشتنم به مذاق خیلی ها نیومد)....حتی یه داستان با این خط روایت نوشتمو و زدم تو وبلاگم که همه فک کردن ادامه این خاطره نویسیای وبلاگیمه....خواهرم چن روز پیش چن تا از پستام رو خوند و همچین آه ی کشید که تا مغز سرم  سوخت.... و البته یه حرف بدی هم بهم زد...دوستام و هم اتاقی هام بهم می گن : وا! نجمه تو باس بهتر از اینا بنویسی....در ضمن دختر دبیرستانیا از نوشته های من استقبال می کنن...که البته با اینکه خودش خوبه...ولی اینکه از نظر بزرگترا و آدم حسابیا قابل قبول نیستم یکم معنیش اینه که اوضاع خیطه!!!...اونم بد جور....باور کنین بعضی وقتا می خوام دور این جور نوشتنو خیط بکشم و بزنم برم چیزایی بنویسم که کمتر به درد سطل زباله می خورن..اما یه چیزی بهم می گه هنوزم همینو ادامه بده...شاید....خلاصه من از اون دسته آدمایی ام که بدگیر می دن...استادم وقتی منو می بینه می گه از نوشته هام لذت می بره و تو نوشته های روزمره ام یه نکات ظریف فلسفی هست واینا....و خلاصه من یکم امیدوارو اینا میشم...وقتی هم بعضی ها(مثلا آقای محسن خان) ای میل میزنن و کلی نقدم می کنن باز خوشالم که ارزش این یه قلم جنسو داشته این نوشته ها....بی خیال ...

منم بدم نمی آد از خودم یه وقتایی تعریف کنم....و تقریبا وقتی کسی بهم توجه نکنه اون قدر ممکنه به داد و جیغ و هوار بیافتم تا طرف روشو برگردونه ببینه چه خبره....خوب قربانی شماره ۱۴///بگی نگی اینجوری سر از نت در آورد...و به قول پیمان خان مچاله کن و آتش بزن:

این وبلاگ زمانی مخاطبین خاص داشت .

سپس به مخاطبین عام گرایش پیدا کرد .

در حال حاضر نه به مخاطبین عام گرایش دارد و نه به مخاطبین خاص .

راستشو بخواین دوس دارم...این سری بهم بگین نقل این وبلاگ...این نوشته ها...چه اونایی که یه زمانی یکم دوستش داشتین و چه اونایی که ...چمی دونم....یکم نظر می خوام....می خوام بدونم اوضاع چه جوریه کلا؟؟؟

پی نوشت:پارسال یادت به خیر....!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 23:5  توسط ....  | 

طرفای ۷ صبح بود که دیگه گفتم بگیرم بخوابم...طرفای ۹:۳۰ صبح بود که اول یه سری بابام و بعد هم مامانم (چون چاره چی بود؟؟؟ من باس بیدار می شدم)...اومدن بالا سرم و به هر نحوی که شد بیدارم کردن...بهم گفتن ببین تو لازم نیس،خوابتو بهم بزنی...فقط کافیه بلند شی و لباستو بپوشی و بری تو ماشین بشینی ــ یه چیزی تو این مایه ها که ما فقط به جسد تو احتیاج داریم ــ ...قضیه از این قارا بود که مامان بزرگ من همه رو (منظورم همه ی برو بچه هاشه) به خونش دعوت کرده بود...معمولا کم پیش می آد همچین اتفاقی بیفته...در طول سال یکی دو بار مثلا روز دوم عیدنوروز یا چمی دونم وسط تابستون به یه بهونه ی من در آوردی...اونجا همه همو می بینن ...منظورم اینه که من بچه های خاله هام و دایی هام و بقیه رو می بینم...و خلاصه آدمایی رو که اگه تو خیابون همدیگرو ببینیم یا مثلا تصادفی به یه کافه بریم نه بهم سلام می دیم و نه آشنایی ای چیزی...آره اینجوریه دیگه....تقریبا هر سال دو بار من مجبورم این مراسم و بگذرونم تا ببینم بعدش چی پیش می آد...هر سال مامان من وقتی می خواد منو ترغیب و راضی کنه واسه اومدن به همچین مهمونی ای...بهم می گه: فکرشو بکن همه می آن ..همه هستن..همه ی بچه ها....(بچه هایی که نه تو بچگیم باهاشون بازی کردم و نه تو همچین سنی که الان دارم یه کلوم حرف واسه وقت پرکردن باهاشون دارم و اینا)....مامانم می گه : واقعا دلت می آد نیای؟؟؟ دختر خاله هات....!!!!...و خوب می دونین من مجبور می شم...برم....قدیم تر نمی رفتم ...مثلا وقتی نوجوون شده بودم و اینا..و مامان و بابا فک می کردن الان تو سن حساسی هستم و باس رعایت حالم و بدخلقی هام رو بکنن.خوب می شه گفت کمتر گیر می دادن...گیرم سه پیچ می شدن...بازم اون موقع ها من واقعا حال و حوصله ی دعوا و مرافعه و چون و چرا و خلاصه "نه" گفتنو داشتم...اما فکرشو کنید الان من!!! تو تموم تابستون ۲ بار بیشتر پامو از خونه بیرون نزاشتم....و تقریبا تو خونه مشغولم.... ـــ از این کارایی می کنم که هر کی اگه جای من بود تو خونه بهش مشغول بود ــ به هر حال می شینم تو ماشین و غر اضافی هم نمی زنم..نیم ساعت بعد خونه ی مامان بزرگه ایم...  هنوز کسی نیومده....( آخه مامن من عادت داره زودتر از همه برسه بابا با حرفاش بابابرزگم مشغول می کنه و مامان به مامان بزرگ کمک می کنه،نمی دونم منم از این جور نقش ها باس داشته باشم در آینده؟؟؟!!!) می رم تو یه اتاق دراز می کشم و کم کم همه می آن...یکی از دختر خاله هام با مامانش قهره و خیلی رک از اینکه اومده اینجا اظهار تاسف واسه خودش می کنه...و مامانش می گه ببیین دختر خاله هاتم هستن...و اون یه جوری به ما نگاه می کنه که آدم دلش می خواد اصلا دیده نشه...خواهرم و یکی از دخترخاله نرسیدن خودشون آرایش کنن واز این حرفا و آینه گرفتن دستشون و یه جا نشستن...من به شدت خوابم می آد و کسلم و اصلا حال خودمو نمی فهمم دراز کشیدم و لعنت می فرستم به خودم که فک نکنم و یا با خودم حرف نزنم و دلم می خواد یه چیزی پیدا می شد خودمو باش سرگرم می کردم...بزگترین دایی که زن می زنه و می گه : مادر جون می دونین که ما اسیر بچه ها هستیم...نمی تونیم بیایم واینا...دایی وسطی تنها می آد ...اینکه چرا رنش و بچه هاش نیومدن به ما ربطی نداره...چون وقتی از مامان و بقیه می پرسم چرا تنها اومده می گه : خوب لابد نتونستن بیان...دلم می خواس یکی پیدا می شد و من باهاش در رابطه با اینکه دایی م با زنش دعواش شده یا نه حرف می زدم..ولی خوب بدبختی اینجا بود که هیچی اونجا حوصله ی حرفایی از این دست رو با من نداشت ــ من از کلمه ی خاله زنکی بدم میاد ـــ بگذریم....من تموم مدت اونجا افتاده بودم و سعی م یکردم فکرمو ببرم یه جای دیگه...یکم اون ور تر ..و یکی از دخترخاله هام که می رفت و می اومد به من یه چشک می زد...مثلا چمی دونم به عنوان یه جور صمیمیت کوفتی یا هر چیزی...هیچ جور حرفی نداشت با من بزنه...اما یه سال از من بزرگتر بود و گمونم واسه همین سن و سال نزدیکمون بنده خدا خودشو ملزم می دونس به یه چشمک زدن و اینا....و مدام این کارو تکرار می کرد و منم مجبور بودم حداقل یه لبخندی چیزی بزنم...دردسرتو ندم تموم روز همین جور گذشت...من رفتم تو حیاط و یکم گردو چیدم و خوردم...با گوشیم ور رفتم شبکه های تلوزیونو نگاه کردم...درست مث رفتن به یه مطب و انتظار پزشکی شده بود این کانال اون کانال کردن شبکه های جمهوری اسلامی دقیقا مث وررفتن و ورق زدن مجله های زرد و بنجل تو مطب یه پزشک بود...به ما خبردادن که به دلایلی شب هم می باس واسه شام اونجا باشیم...بچه ها همه نق می زدن و علنن در کنار هم بودنو واسه خودشون توهین به حساب م یآوردن...و من حسم خیلی خیلی بدتر می شد...ساکت بودم و یه وقتایی زیر گوش مامان البته یه غرهایی می زدم...بهترین اتفاقی که افتاد پیدا کردن داستان "معشوقه" ی ماکسیم گورکی بود...که حسابی اشکم و در آورد..نمی دونم چرا...بارها خونده بودمش اما این بار ...به هر حال اون داستان و ده بار تقربا واسه خودم خوندم....با صدای بلند و با چشم...فرقی نیم کرد..یه جوری باس وقته می گذشت...اونجا آدمایی جمع بودن که اونقدر با هم تفاوت داشتن که اگه ۲۰ سال هم همشونو نو یه اتاق جمع می کردی بازم رفتارشون عین هم نبود و هر کی به کار خودش مشغول بود...(می دونم که کمی دارم اغراق می کنم اما واقعا لازمه)....

اینه قصه ی خونه ی مادربزرگه.....که درخت داره...خوشگله ...نوستالژیکه....و خاطره داره...ما هر سال دو بار دچار این خونه ایم....و این دو بار ها هیچ وقت از یاد ما نمی رن....نه به خاطر اینکه خوش می گذره ...به این خاطر که ما تحمل می کنیم...و این شاید درس خوبی برای ما باشه که بتونیم صبور بار بیایم و اینا....گندم بزنن...قصه ی خونه ی مامان بزرگه..قصه ی دلخوریهاست..حرفها و حدیث هایی که تازه می شن....قصه ی آدمایی که به طرز اشتباهی باهاشون هم خونیم....

طرفای ۱۲ شب به خونه برمی گردیم...من بدخواب شده ام...حالم خوب نیست و احساس تهوع دارم...فکرم به جایی راه نیم ده...و انگار اصلا دوس ندارم به جایی هم راه بده...می رم می خوابم که فراموش کنم...یکی دو ساعت بعد از خواب می پرم کابوس دیده ام و گریه کرده ام...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 19:16  توسط ....  | 

خواهرم با تعجب پرسید : وا! نجمه به خودت اس ام اس دادی؟؟؟ ......و بعد بلند خوندش: غصه نخور نجمه!...گوشی رو ازش گرفتم که بقیه اش رو نخونه...و بهش گفتم چیه یه اس ام اس هم به خودم نمی تونم بدم؟؟؟...ولی تو چشاش نگاه نکردم....گناه داشت طفلکی...حتما از سرخی چشمهام وحشت می کرد....

خوش به حال سوسک ها که هیچ وقت ضربه مغزی نمی شن....خوش به حال من که حسابی به ریش خودم می خندم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 4:11  توسط ....  | 

راه می روم...و حرف می زنم..می خوابم و حرف می زنم...کنار آتش می نشینم و سرخ می شوم و حرف می زنم...وسط جاده خرابی ماشین غافلگیرمان کرده و من حرف می زنم....می نویسم و حرف می زنم...به عکس هایی که در و دیوار چسبانده ام نگاه می کنم و حرف می زنم...چربی های ظرف ها را می گیرم و حرف می زنم...مردم را تماشا می کنم و حرف می زنم..سکتم و حرف می زنم...با خودم قهرم و حرف می زنم....

وقتی بچه بودم و شروع می کردم به حرف زدن (و احیانا خالی بستن) پدربزرگم ضرب المثلی را راجع بهم به کار می برد می گفت: "یه کلاغ ۴۰ تا حرف زد پوکید"

توی سفر مامانم مواظب بود که به تور من نخوره ...چون سرشو می بردم بس که حرف می زدم...تو ماشین اغلب اونقدر حرفا کش می آد که مجبور م یشیم ضبط و خاموش کنیم و ادامه بدیم...حتی حالا که این قدر بی حوصله و کم حرف شده ام...حتی حالا که هارت و پورت سابقم خوابیده ...و زبونم رو موش خورده....آنقدر با خودم حرف می زنم که وقت موسیقی گوش دادن آهنگ رو نمی فهمم ...صداش رو نمی شنوم....مامانم به پدرم می گه :دلم واسش می سوزه این قدر حرف می زنه که آخر هنجره اش ورم می کنه!!!!!!

حرفها و حساب کهنه های من با خودم تمامی ندارد...حرف می زنم تا با خودم در نیافتم....احساس می کنم حوصله ی حرف زدن با همه کس عالم را دارم الا خودم را....نمی دونم چرا زودتر نمی ترکم؟؟؟ یا به قول شیرازی ها نمی پوکم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 0:53  توسط ....  | 

معلم دینی می گفت:همه می تونن خوب باشن...حتی تو...تویی که گناه از سر و روت می باره هم می تونی برگردی...می گفت بیاین از خودمون شروع کنیم...بیاین یه دفتر اعمال واسه خودمون درست کنیم و هر شب توش بنویسیم چه کارایی کردیم و چه اشتباهاتی ازمون سرزده...از خداوند طلب مغفرت کنیم...خوب ما هم این کارو کردیم.....

دفتر محاسبه ی اعمال:

۱ــ امروز ۳بار سر کلاس یه بوهای بدی از خودم صادر کردم و همه فک کردن بغل دستیم است....استغفار

۲ــ به دوستم گفتم بابام پاژیرو داره....استغفار

۳ــاز توی کیف دوستم کاغذ برداشتم و توش تکلیف جامعه نوشتم....استغفار

۴ــ به اون پسرکافی شاپیه نمره تلفن مدرسه مون رو دادم و گفتم این خط مستقیمه اتاقمه....استغفار

۵ ــ به یک راننده ی نامحرم نگاه کردم....استغفار

۶ ــ سرکلاسم نامه نگاری کردم...استغفار

۷ ــ سرمراسم صبحگاهی ورزش نکردم...استغفار

۸ ــ عطر فعال کننده ی چیزها رو به زدم...استغفار

۹ــاز وقتم درست استفاده نکردم....استغفار

۱۰ــ در انتخاب دوست دقت نکردم...استغفار

**************************************************************

با نام و یاد خدا

سلام دفتر عزیز امروز روز بسیار خوب و ماهی بود.من ساعت ۶صبح بیدار شدم وضو گرفتم و نماز خواندم(خودمونیم که اون موقع نماز باطله!) و پس از صرف صبحانه و بوسیدن روی پدر و مادر راهی مدرسه شدم و در راه به مطالعه ی درس های همان روز پرداختم و در ضمن به خانم پیری در رد شدن از خیابان کمک کردم ولی نزدیک بود خودم زیر یک عدد وانت بروم.راننده ی محترم و زحمت کش نیز سرش را بیرون آورد و با حالتب بسیار محترمانه به من گفت:کره خر بی صاب،وقتی مردی لابد هزار تا صاب(صاحب) پیدا م یکنی من متوجه معنی سخنان ایشان نشدم ولی احتمالا در مذمت عمل نکوهیده ی من (رد نشدن از پل عابر پیاده) بود.من تمام راننده های زحمت کش را دوست دارم و از ایشان سپاسگزارم.باری پس از رسیدن به مدرسه و انجام مراسم صبحگاهی و سلام گفتن به ناظم خوب و مهربان و زحمت کش مدرسه(سرکارخانم ملوک نوری)به کلاس رفتیم.پس از سلام گفتن به یکایک همشاگردی ها و آرزوی موفقیت یکایک ایشان در درس و تحصیل بر روی صندلی نشستن و....الخ.بله در کنار من دانش آموزی نشسته است به نام نجمه(صنم) خ.وی بسیار شیطان و وروجک می باشد.بنده شخصا شیطنت های زیادی را از او دیده ام ولی از جهت رابطه ی دانش آموزی به روی خودم نیاورده ام ولی چنانچه او بخواهد به اعمال نکوهیده و زشت و نادرست خویش ادامه دهد شخص بنده مراتب را به اطلاع سرکار خانم نوری(ناظم فوق الذکر)خواهم رسانید تا ایشان با صحبت ها و ارشادهای مادرانه و دلسوزانه ی !!!!!خودعقل به سرش بیاورند....

می دونم که اونقدرام این تلاش ما واسه گوش دادن به حرف خانم معلممون واسه شما جالب نیس...و همین طور بقیه ی چیزایی که سر کلاس و این ور اونور نوشتیم...ولی خوب...هنوزهم احساس می کنم باید بنویسمشون....(اینا حرفای مجری برنامه ساعت خوش بود)....واقعا یادش به خیر چه قدر واسشون شعر و ترانه ی کوچه باغی ساخته بودیم...رادش چه مهربونه عطاران چه خوش زبونه عشوه از اون...می ریزه....ولی خدائیش خیلی آبکی بود....

ـــ این داستان عمو ویگیلی در کانه تی کت هم چیزی بودا...نجمه می خوام یه مساله ای رو باهات در میون بزارم و همین جا ختم به خیرش کنم.اگه یه باردیگه بهم گفتی که یه ...گنده ی لبم ــتپل ــ که فقط به درد شوهر کردن می خورم دندوناتو می یارم پائین.همیشه تو عمرم از بیشترین تصویری که وحشت داشتم همین بوده یه زن غرغروی بی ریخت که هیچ چیز نداره جز یه شوهر بی ریخت تر از خودش و چند تا بچه ی مفنگی که صبح تا صبح ساندویچ کالباس می برن مدرسه،حالم از دخترایی که خودشونو باکره نگه می دارن برای ...سیخ یه پسر پشمالو بهم می خوره و اگه یه موقع دیدی که دندونات تو دهنت نیست بدون که محض همین حرفاس(احتکالا خانم ن می تونه در مورده ی شیوه های استفاده از دندون مصنوعی کمکت کنه)برای همینه که همه ی فکر و ذکرم اینه که لاغر بشم.چون آدمای لاغرکمتر در معرض این حرفها و نگاه ها هستن.حتی پسرا به دخترای لاغر کمتر در مورد مسائل جنسی و این حرفا گیر می دن می فهمی؟

ـــ نجمه در همه ی عمرم چیزی رو دلم چندون نخواسته که به دستش نیاورده باشم.بگذریم از چیزایی که هیچ وقت امکان پذیر نیست و رویای آدمه مثل رویای هنرپیشه شدن تو هالیود.رویای شبای بارونی پاریس بازو به بازوی یه همخوابه ی بادرک.رویای توی یه خیابون پرازبرگ دوچرخه سواری کردن.رویای زندگی تو دهه ی پنجاه و.....می فهمی؟ اما با تموم وجودم این رفاقتو می خوام....هرچند تو روش خودتو داری و من روش خودم رو، من می خوام زود دسته ی سفید زنجون رو بیرون بکشم.می خوام زیرپنجره ات آواز بخونم.ولی تو توی سکوتت تو رفتارای حساب شده ات ،توی امتحانای سختی که ازم می گیری(و من همیشه رفوزم) رفاقتت رو شکل می دی..نجمه روزگار بدی شده خیلی بد.همه ترسو شدند.همه علی کنکوری شدن.هیچ کس دیگه آرمانی نداره.می فهمی؟ احساس می کنم نوی این دنیای بزرگ فقط من موندم و تو موندی و یه مشت آرمان.

چیزای زیاد دیگه ای هم هستن...ولی بهتره دیگه بی خیالشون شم...یه لحظه الان حس کردم قیافه ام مث اون پیرمدایی شده مه شریک زندگیشونو از دس دادن و حالا دیگه هیچ شانسی واسه از نو شروع کردن ندارن و به سختی می خوان به همه بفهمونن که بعله تو زندگیشون کسی هم بوده که اونو دوس داشته و این حرفا...یا مث فاحشه های پیری که می خوان همه بدونن که اونا هم روزگاری برو بیایی داشتن و اینا...می دونین؟ من با اینا حالا که فکرشو می کنم می خوام فقط به خودم یادآوری کنم که آره من هم یه زمانی یه همدوره ای داشتم....فک می کنم ما خیلی هامون هم دوره ای داشتیم...که حسابشون از رفقا و عشاق و چی و چیمون جدا باشه....هم دوره ای مث یه شریک خوب زندگی...مث لحظه ای که دلت می لرزه و عاشق می شی یه بار اتفاق می افته و دیگه تو زندگیت تکرار نمی شه بعدش فقط می تونی به قول شاعر بگی :دنیا را گشتم بدون تو...

راستش من فک می کردم با کشف دنیا یجدید تر دوستای جون جونی تر پیدا می کنم...و دوره های جدیدی تو زندگیم شروع می شه...فکر اینجاشو هم اصلا نکرده بودم که همچین حال و روزی پیدا می کنم...و اصلا خودمم رو حتی یادم می ره...خیلی ها هم دوره ای هاشون دوستای دانشگاهیشونه....من تو دانشگاه حتی موفق به پیدا کردن یه دوست هم نشدم...و خوب یه دوست خودش خیلی زیاده...ولی حتی....می دونین؟ دخترای تهرونی که دوس نداشتن من شهرستونی (اونم از نوع شیرازیش) وارد گروه هاشون بشم...و دخترای شهرستونی که ....باور کنید بعضی هاشون حتی از اینکه برن بوفه و پفک بخرن هم وحشت داشتن چون اونجا موجوداتی به نام پسر خارج از کلاس وجود داشت....نتونستم با هیچ کدوم ارتباط برقرار کنم...تنها تر که شدم تازه فهمیدم چه قد بی دست و پام و تو همه چی افت کردم...درسام...فکرام...غذاهایی که می خوردم...و چی و چی و چی... واین هنوزم ادامه داره....مدتها کارم این بود که تنهایی برم کافهی  کنار دانشکده مون بشینم و به دوستا نگاه کنم و حسرت بخورم که قدر کافه هایی که با پری و اهام و کی و کی می رفتیم و ندونستم...حسرت پیاده روی های طولانی و حرفا و فلسفه های عجیب غریب گذشته رو....حسرت جک هایی که دو تا رفیق واسه هم تعریف م یکردن...حسرت تلفنایی که به هم می زدنو...اون قدر حسود شده بودم که وقتی می دیدم دو تا هم کلاسیم (دو تا پسر یا دو تا دختر) با هم رفیقن و می رن با هم این ور و اونر یا در مورد درساشون حرف می زنن گریه ام می گرفت..می دونین اگه یکی دو روز با یه نفر هم یه گپی می زدیم این هم دوره ای نبودن بدجوری تو چشم می زد....حسرت..حسرت خوردن...حسرت دخترایی که به همدیگه کتاب معرفی می کردن...حسرت رفیقایی که با هم می رفتن تئاتر....حسرت رفیقایی که عاشق ادا ها و پزهای همدیگه بودن....یکی دوبار هم با بچه های وبلاگی قرار گذاشتم....آدمایی که نوشته هاشون یکم با حال و هوام جور بود....ولی خوب....اونا هم مجازیشون یه چیز دیگه بود ....جدیدن یاد گرفتم واسه خودم مدام اینو می خونم که : دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد...ولی خوب....رفاقت هنوز هم دغدغه ی منه...اون چیز عجیبی که یافت نمی شه....آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.....

شازده کوچولو بود؟ می گفت : چه خوب است که آدمی حتی تا دم مرگ نیز فراموش نکند که دوستی داشته است...

پری همیشه می گه: دو چیز قدیمیش خوبه یکی شراب و یکی رفیق........شاید راس می گه.....

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 3:48  توسط ....  | 

روزی ما کبوترهامان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت،روزی که.....

امروز اون روزه نجمه،نمی دونم خبردار شدی یا نه؟خبردار شدی که یه قفل از قفل های زندان تنهایی زن شرقی باز شده؟خبردارشدی که به آلونک محقر همه ی زنای بدبخت نورامیدی تابیده؟خبردارشدی که فاحشه ها امشب آزادند؟خبردارشدی که چادررنج زن ایرانی امروز بوی یاس می ده؟خبردار شدی که کبوتر صلح روی شونه های زن ستمدیده،تحقیرشده و ناتوان ایرانی امسال آشیونه ساخت.دنیا حالا فهمیده که پشت این درهای قفل و بسته دو تاچشم سیاه هست که دنیا رو می بینه و در آرامش و نجابت شاهدگذران سرنوشت گریزناپذیز خودشه.دنیا حالا می دونه که زیر این چادرهای سیاه دو قلب وجود داره که از همه ی احساسات لبریزه.دنیا حالا می دونه که حتی اونایی که به ازاء چند تاشتر زن کسی می شن بعد از ازدواج توقع عشق و تفاهم دارند.دنیا حالا می فهمه که همه ی تروریستایی که CNN هر شب نشون می ده زنایی دارند که شاید نگران و چشم انتظار باشند.شاید یه قلب شاید یه زن برای یه تروریست نگرانه و عاشقه.دنیا حالا می فهمه که زنای ایرانی هم مدرسه می رن.درس می خونن.بزرگ می شن.عاشق می شن.اشتبا می کنن و هر روز در چرخه ی گذران سختی های هر روزه از نو متولد می شن.چه فرقی می کنه یه زن از ایران یا یه زن از هند یه زن از عربستان یا یه زن از عراق؟مهم درد مشترک مهم آزادی ها و حقوق های هرگز پرداخت نشده اس.چه فرقی می کنه هر جا نیستی هست قید و بند و رنجی هم برای زنها هست.بعضی وقتا با خودم می گم هر جا مردی هست رنجی هم برای زنی هست.این جایزه مال همه است.مال من که احساس می کنم عمرم در چارچوب قوانین خشک و بی امکاناتی تباه می شه.مال تو که دلت یه دنیا پر از windows و زندگی می خواد مال مادربزرگ من که تو ۱۳سالگی عروسی کرده و هنوز بعضی وقتا که جلوی آینه می ایسته با خودش می گه:من زندگی کردم؟ مال بیتاس...و همه ی بیتا هاکه نیازهای فروخوردشون رو جائی خارج از حصاره محدودیت های روزمره تصور می کنند.مال ساره است که ۴۲ سالشه و با یه جفت چشم قشنگ شاهد بلوغه مشتریاش و پیرشدنه خودشه.مال خانم ق* که هیچ وقت معنی و لذت زن بودن رو درک نکرده.مال همه یزنایی که کتک می خورند وتهمت می شنوند و سکوت می کنن برای آینده ی بهتر که خدا می دونه هیچ وقت در شرق فرا نمی رسه.این جایزه مال همه ی زنای خانه دار جنوب شهره که همیشه از نگاه گرسنه ی بچه هاشون و درد کمرشوهراشون شرمنده اند.این جایزه مال همه ی فاحشه های شهرنوئه که پشت دیوارهای شهر شاهد گسترش شهراند و هیچ سهمی از این زندگی برای خودشون قائل نیستند.این جایزه برای سپیده اس دختر ۱۸ساله ای بود که رقیبش آتیشش زد و الان ۱۰ ساله که از خجال کنج یه کمد زندگی می کنه. آخ خدا ! صلح برای ما؟ صلح برای ما که هنوز دخترای ۹ ساله رو به مردای شکم گنده ی پیرشوهر می دیم؟ صلح برای ما که اجازه نمی دیم دخترامون از خونه بیرون برند و دنیا رو بشناسند؟ صلح برای ما که زنمون رو کتک می زنیم؟صلح برای ما که دخترامون به امید آزادی و احترام شبا تو توالت پارک می خوابند؟نه صلح برای ما نیست تنها و تنها امیدصلح برای ماست برای نسل ما.برای همه ی چشم های سیاه و قشنگ و نگران،برای همه ی مریم ها، برای همهی فاطمه ها،ساراها نرگش ها راضیه ها....برای تو.برای من ...فقط و فقط یک چیز وجود داره و اون هم امیده..امید به اینکه فردا که تو خیابون را می ریم.کسی که به ما نگاه می کنه یه انسان ببینه یه موجود دوپای متفکر که قلب و شعور و حافظه داره و فقط به درد همخوابگی و پخت و پز نمی خوره.خدا می دونه که چه قدر خوب شد.چهارمین سال از قرن جدید.چهارمین سال از دنیای جدید متعلق به ماست.متعلق به یه وکیل زن ایرانی.متعلق به همه ی ما که دستامون رو گره کنیم و در آرامش و مبارزه به انتظار فردا بشینیم...

در تنم چیزی هست مثل خواب دم صبح....

نبودی نجمه بزرگترین روز زندگیم رو توی نور زرد رنگ اتاقم و توی تختخوابم با یه پیتزا جشن گرفتم جات خالی بود نجمه.احساس می کنم از این به بعد انگیزه ی بیشتری برای تلاش و زندگی کردن دارم.احساس می کنم برای اولین بار دنیا داره منو می شناسه.من کوچکترین نقطه روی این گربه ی پیر حالا احساس می کنم در هوایی نفس می کشم که هزاران زن مثل من نفس می کشند.با انگیزه ی یکسان با درک یکسان.همه ی زنهایی که به چیزی فراتر از روزمرگی ها علاقمند هستندوزنهای مستقلی که پر از انگیزه تمام سختی های این زندگی رو تاب می آرندوشیرین عبادی،مهرانگیز کار،شهلا لاهیجی،تهمینه میلانی،هما سرشار،سیمین بهبهانی،سیمین دانشور،مریم رجوی...تا به حال در عمرم اینهمه از یه موقعیت خوشحال نشده بودم.وقتی اسم شیرین عبادی رو خوند احساس کردم یه نفر داره می گه :پریسا.ر...نجمه.خ.....مریم.ذ.....برای همه خوشحالم حتی برای زنهایی که از این موفقیت خبر ندارند.زنهای بسیاری در حالیکه اشک می ریزند این موفقیت رو بهم تبریک می گن.ولی حالا که بهتر فکر می کنم و کمی احساسات فمینیستیم فروکش کرده احساس می کنم.این جایزه برای همه ی انسانهاییه که این ۲۵ سال با تمام وجودزجر کشیدند.برای مردایی که جنگیدند و قسمتی از وجودشون رو بخشیدند منظورم جانبازی و از این حرفا نیست هر چند برا اونا هم احترام قائلم ولی احساس می کنم پیرمردا و مردایی که تو زمان جنگ تو صف های طولانی نفت و روغن و نون می ایستادند هم در جنگ شرکت کردند.متوجهی؟ خدایا پیرمرد واکسی هم یه شهیده . اون جوون بدبخت که صبحا سرفلکه منتظره که کسی برای عملگی ببردش هم شهیده.اون بچه ای که مورد بهره کشی جنسی قرار می گیره هم شهیده.اون دانشجویی که هیچ کس جدی نمی گیردش هم شهیده.خدایا صلح برای ما قدسه.مثل نون برای گرسنه.مثل آب برای تشنه.هیچ ملتی نمی تونه در زمان معاصر بعد از ۲۵ سال کشت و کشتار و اختناق معنی صلح رو درک کنه.هیچ ملتی نمی تونه هر شب خوشحال بخوابه برای اینکه روسرش بمب نمی ریزند و نصفه های شب بی خبرممکن نیست یه عرب بیاد تو خونش و به ناموسش تجاوز کنه.صلح برای مردم ایران اون کبوتر سفید کپل مپل جناب پیکاسو نیست.تاج سبززیتون یونان هم نیست.صلح برای مردم ایران یعنی ....کی می توه بگه یعنی چی؟شیرین عبادی گفته که:مردم ایران خودشون با توجه به وضعیت جامعه ی خودشون صلح رو بوجود می آرن.در این روز پائیزی نجمه،با همه ی وجودم دعا می کنم روزی برسه که برات نامه ای بنویسم .و عوض اینکه از امید آزادی حرف بزنم از آزادی حرف بزنم.روزی رو آرزو می کنم که بهم فرارسیدن آزادی رو تبریک بگیم و باز بیشتر از همه ی اینا آرزو می کنم روزی برسه که بهت بگم همه چیز از اون جمعه ی پائیزی شروع شد.....

شاید خودتون حدس زده باشین از چه قراره....می دونید فردای روز جمعه ی ای که همتون مطمئنم یادته نمی دونم چه جور جشنی بود..نیمه ی شعبان یا چیزی تو این مایه ها...وقتی اومدیم مدرسه یه راست ما رو نشوندن رو صندلی های مخصوص جشن....من و پری بی قرار بودیم و خوشحال.....همدیگر رو ندیدیم....و تو بی خبری از هم نشستیم و نوشتیم تا بهم تبریک بگیم...اینایی که خوندین نوشته های پری بود...که واسه تبریک به من نوشت...تو وسط شلوغی جشن..نمی دونم پری هم نوشته ی منو نگخ داشته؟؟؟؟

چه قدر ما امیدواریم هنوز؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 1:20  توسط ....  | 

می دونی راست می گن اینا...خاطره های من تمومی نداره...یهو گیرم به تابستون ۷۸ می افته و ول کن نیستم یا چمی دونم سالی که به حساب خودم باخدا شده بودم...یا همین امسال آخر ترم...انگار که در این دنیا فقط من خاطره دارم...فقط من گذشته دارم..فقط من با گذشته ام زندگی می کنم...فقط منم که وقتی یه دختر بچه راهنمایی ام دلم هوای دبستان را می کند...فقط منم که وقتی یک دانشجو هستم دلم یک دختردبیرستانی می خواهد که رفیقش برایش از رفاقت بگوید یا مواخذه اش کند یا نمره هایش را منفی ۲۵٪ بگیرد...خودت یادته بهم چی می گفتی؟ می گفتی منو که می بینی یاد یه شقایق سرخ و وحشی می افتم که وسط یه تخته سنگ(بین شیارها)روئیده و انگار با همه ی سرخ رنگیش و تضادش با خاکستری صخره می خواد به دنیا بگه که اونجاست و با همه ی کوچیکیش و ناتوانیش می تونه از پس دنیا برآد...ولی الان می دونی که نتونستم؟ یادته؟ بهت گفتم من از تنها بودن تو شهرای غریبه وحشت نمی کنم...ولی دیدی وحشت کردم؟...گفتی روزی رو تصور می کنی که تو یه شب مهتاب لب یه پنجره نشستم و دارم به ماه کامل نگاه می کنم.کوچیکی من در برابر عظمت ماه،خدایا یه جوری به ماه خیره شدم که انگار می شناسمش و باش حرف می زنم....یادته ماه رو دوس نداشتم حتی ماه خونه ی شما رو که از پشت درخت انار و پرده ی رخت همسایه خیلی خیلی قشنگ و گرد و درخشان بود...خبر داری جدیدا کارم شده زل زدن به ماه و سعی کردن واسه حرف زدن باهاش؟؟؟ احساس می کنم عشق زیر مهتاب یه جور عبادته...یه جور نفس کشیدن...بشینی اونجا ....با کسی که دوستش داری و حرف نزنی..بگذریم....یادته اولین سیگاری که با هم تو کافه کشیدیم و تو سر و ته روشنش کردی؟؟؟یادته چه قدر ریاضی خوندیم روی تاب تو حیاط خونه ی مامان طلا؟یادته وقت المپیاد همه رو کاشتیم و جیم شدیم  پپرونی خوردیم وخندیدیم و بعد گندش در اومد؟یادته به هم قول دادیم که جلوی ناظم مدرسه رفاقتمون رو حفظ کنیم؟یادته دعواهامون سر کتاب؟؟؟هنوزم کتابایی که از کتابخونه دزدیدیم رو داری؟؟ کتابا و مجله هایی که از من کش رفتی رو چه طور؟ یادته چه قدر بیخودی زور زدیم که حداقل ما دو تا از این چرخه ی تکراری زندگی بزنیم بیرون؟؟؟یادته چه قدر بیهوده حرص قالبی رو خوردیم که ما رو ریخته بودن توش؟؟؟لباس مدرسه مون یادته؟؟؟؟ می گفتی یکی از دلایل تنفرت از مدرسه همین لباسه....یادته تعهدایی که دادیم؟؟؟یادته رودخونه ی مدرسه رو؟یادته روزی رو که "نوری" ــناظم مدرسه ــ بهمون گفت دلقک!...یادته چه قدر از توهین فرار می کردیم؟؟؟ یادته چه قدر دلمون می خواس آدم حسابی باشیم؟ یادته وقتی سالینجر و بورخس رو کشف کردیم؟؟یادته فیلمایی رو که با هم به اونا فک کردیم؟؟؟یادته چه قدر زور می زدیم بریم خودمون رو گم و گور کنیم و دست آخر همیشه تو همون کافه ی همیشگی بودیم؟؟ یادته اون باری که رفتیم بازار وکیل و داشتیم از ترس منفجر می شدیم؟؟؟یادته چه قدر از مردای موتوری و آدم های کثیف و شلخته منزجر بودیم؟ یادته چه قدر عباس کیارستمی اخ بود؟یادته چه قدر عمو ژوزه (ساراماگو) رو دوس داشتیم؟؟ یادته خوابش رو می دیدی هر شب.؟؟؟یادته جنگ عراق؟؟؟یادته شیرین عبادی؟؟؟یادته تلما و لوئیز؟ یادته سید و قدرت؟؟؟یادته نجمه و پری رو؟؟؟

رفیق ! دست خودم نیست..اون شعر اسپانیایی رو یادت هست ؟ رفیق تو می روی و همیشه بر می گردی درست مثل یک تکه کلام...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 4:38  توسط ....  | 

دیگه تاب تیاوردم بهش msg دادم : نمی دونم چی شد یهو یادت افتادم...خوبی؟

جواب داد:مرسی که باز تو یکی به من گاهی فکر می کنی.من شدم مث یه مزرعه ی خشکه دور از جاده....

اینو بخونید:فرزند عزیزمان ه . ر دانش آموز فرهیخته دبیرستان نمونه دولتی فرهنگ به وسعت شیرین ترین ارمغانها، به پهنای بیکرانه ی هستی،دلمان را طراوت بخشیدی،بالیدیم و سر به سقف سما سائیدیم...کسب مدال طلای المپیاد ادبی مرحله ی کشوری بر شما مبارک....

همه ی بهونه ام همین بود: یه تبریک حال بهم زن واسه یه دختر خرخون با ریش و سبیل و ابرو ی پاچه بزی....تو یه روزنامه ی استانی که تقریبا صبح به صبح دم در خونه ی همه ی شیرازیاست..منو ببخشید ولی هیچ وقت حس خوبی نسبت به اینجور مذخرفات نداشتم...یه دختر دیگه بازم قربانی نام مدرسه ی نمونه دولیت فرهنگ....دست خودم نبود یهو یادم افتاد....همهی بازیا همه ی مسخره بازیا....امتحانای ورودی سخت...متفاوت بودن...روزی که تو "کنکور" این مدرسه قبول شدم موقع ثبت نام مامانم بهم گفت:می دونی چیه دخترم؟ من فک می کنم تو یه نابغه ای!!!!!!!!! من واقعا به تو افتخار می کنم خیلی می خواد که آدم بتونه تو همچین مدرسه ای قبول شه ..تو بهترینی تو سنبلی و چی و چی و چی...بعدش هم کلی تو فامیل پزم رو داد...روزی که پرونده ام رو گذاشتن زر بغلم و گفتن :اخراج!!! هم باس مامانمو می دیدین...تو خیلی خنگی..تو هعمیشه استباه می کنی...تو همیشه تو زندگیت بازنده ای تو خیلی خاک بر سری...یه وقت دایی ت اینا نفهمن...یه وقت به کسی نگی...وای خدا جونم اصلا نمی دونم در خانواده ای با این همه هوش و استعداد!!!!!!! تو چه طور اینجوری شدی....؟؟؟یاد روز اول تو مذکور افتادم...سر صف صبحگاهی بهمون گفتن شما حتی باید بند کفشتون هم نشون بده که از این مدرسه هستین...و نمی دونم چرا بعدش هیچ وقت بند کفش من بسته نشد؟ و چرا دیگه تو تموم زندگیم کفشام لنگه به لنگه شدن؟؟؟ اون ابروها....المپیاد...خوارزمی....خدا لعنتت کنه حدادعادل...رقابت سالم...رتبه های برتر کنکور....اه...حالم بهم خورد...فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم...بازم خدا لعنتون کنه با این طراحی مذخرفتون...

رفتم تو انباری...دنبال کتابام گشتم....کاغذایی که وسطشون بودن....(آثارجرم)...همه چیز سر جاش بود....تو گذشته غرق شدم...غرق اون دو تا صندلی ته کلاس...کتار پنجره شدم...غرق دختر مو مشکی و  دوست موطلاییش....چن روزه که گیج و گمم ..نمی دونم شمام دلتون می خواد گیج و گم شدب با من یا نه....اما فقط واسه دل خودم می خوام اینجا گذشته رو مرور کنم...(ترجیحا بدون سانسور)...می دونید؟ باید بفهم....چیزایی که می نویسم دست رنج دو تا دختر دبیرستانیه که می خواستن زندگی کنن...حتی شده قایمکی و دور از چشم معلما و ناظم ها....بیشترشون نوشته های دختر موطلاییه...نوشته های من احتمالا دست اونه...البته اگه کتاباشو هنوز داشته باشه.....

دختر مو طلایی سر زنگ ریاضی:پست و دزدی و من بدم م یآد اگه یه رنگ بودی هیچ فرقی برام نداشتی کتاباتو عین یه موش قایم می کنی و بعد کتابا و مجله های منو برمیداری خدائی اگه یه کتاب داشته باش ی و مشغول خوندنش باشی پدرمو در نمی آری اگه برش دارم ؟ نکبت؟

سر زنگ دینی:هی این بحثی که من پیش کشیدم هم جالب بودا.ئاقعا چرا.چرا ما (حالا خودمو میگم) همیشه از غافله عقبیم؟ اگه کنسرته که ما خبردار نمی شیم .اگه نمایشگاهه که ما نمی ریم.اگه تئاتر که ما نمی ریم..واقعا خسته شدم خیلی خیلی دلم م یخواد گر فتار تب چیزی بشم می فهمی؟ به خاطرش ریسک کنم.به خاطرش نخوام..به خاطرش به خودم زحمت فکر کردن بدم می فهمی؟

بازم سر زنگ دینی همون صحفه : من از اون آدمای بی مصرفم که حوصله ی عکس العملای پرشور و حرارت رو ندارم..یه خورده شلوغش می کنم و بعد فراموش می شه...من مطمئنم اگه یه روز برم خونه ی معشوقم و ببینم با یکی دیگه خوابیده تنها کاری که می کنم اینه که بلند می گم: کثافتا و محکم درو می بندم و می رم تو حال می شینم تا بیاد بیرون یه خورده سرش جیغ جیغ می کنم و بعد که دختره رفت می پرسم:بریم بیرون؟؟؟ آره دیگه من اینجوریم اصلا خوصله ی به دردسر انداختن خودمو ندارم.

زنگ عربی: چیه تو قیفی؟ از اینجا کلی خنده دار شدی....گفتم خدا کنه ۴۰چراغتو آورده باشی...کلی هم حرف داشتم که دیگه مالیده ...اولش کن...فقط همین الان که رفته بودم دسشتویی داشتم به تو فکر می کردم که اگه نبودی و ندیده بودمت چی کار می کردم؟خدایا چه قدر این سهراب شهید پالث نازنینه چه قدر این جمال امید نازه...چه قدر با رفاقتشون حال میکنم....

عربی همچنان:خلاصه دیروز که گوشی رو گرفته بودی تا از مامانت اجازه بگیری حالم ازت بهم خورد.بدبخت تو فقط بلدی ژست بگیری تو هیچی جز یه بچه مفنگی نیستی که می خوای ادعا کنی مفنگی نیستی می فهمی؟ همه ی اون پزهای روشنفکرونت همه ی اون چسی های چپ گرایونت همه و همه فقط باد هواست بنده ی خدا....من هیچ وقت در این زمینه چسی نیومدم ولی واقعا اینجوریم که تو هستی نیستم.چه عیبی داره دنیا به آدمای شاوورتی باز و چاچولی مثل تو احتیاج داره.یه جک برات می نویسم که حسابی به تو می خوره: یه دفع خامنه ای می ره انگلیس بعد با خودش م یگه بزار برم از ملکه بپرسم چه جوریه که این همه اونا سیاست مدارای عاقل و فهمیده دارن خلاصه می ره پیش ملکه و ازش می پرسه اونم به تونی بلر خبر می ده...بعد وقتی می آد می گه:تونی اون کیه که اون بچه ننه باباته ولی خواهر و برادرت نیستن اونم می گه خوب معلومه خودمم...خامنهای حسابی کفش می بره می آد ایران می ره به رفسنجانی می گه:اکبر اون کیه که بچه ننه باباته ولی خواهر و برادرت نیست اونم می ره از خاتمی می پرسه اون کیه که بچه ننه باباته ولی خودت نیستی...خاتمی فک می کنه می گه خودمم..بعد رفسنجانی می ره پیش خامنه ای .خامنه ای م یگه فهمیدی کیه؟ می گه خوب معلومه خاتمی!!!بعد خامنه ای م یگه:خاک تو سرت یعنی نفهمیدی تونی بلره؟؟!!!............خیلی حال گیریه اگه قبلا شنیده باشیش....نمی دونم چرا منو یاد تو می ندازه؟؟؟؟؟

سر کلاس منطق:نجمه زندگی تکرار همه روزه ی دردها و شادیهاست..خدایا باید دهن این وودی آلن رو صلا گرفت که گفته زندگی کمدی بی انتهای موقعیت هاست.خدایا چه قدر همه خنده داریم من تو..همه مسخره ایم با همهی دلمشغولیا و دردها و تظاهرهای ساختگیمون...جرج بوش تو کاخ سفید ملک فهر تو حرمش.خامنه ای تو بیتش.پرنس چارلز تو باگینهام .همهی ما بازیگرای کهنه کار خیمه شب بازی خدای متعالیم.خود خدا هم مسخره اس...ما رو آفریدی که چی بشه؟ چی می خواستی نون خور اضافی.موجودات شریر دوپای کثافت....عجیبه بیشتر تا مسخره توی یه بیمارستان درب و داغون به دنیا اومدم و حالا ۱۷سال دارم و باید ۱ سال دیگه برده وارانه درس بخونم که چی؟اگه همین الان بمیرم چی از این زندگی کسر می شه؟بگذریم....نجمه بعضی وقتا فک می کنم دنیا فقط و فقط با من یکی بنای ناسازگاری داره.فقط و فقط با من یکی دنیا این همه دشمنی می کنه از هر نظرکه بگی این زندگی کوبیده تو این سر من.قیافه...هیکل...سواد...حتی در زمینه ی رفیق...حتی در زمینه ی رفیق.....

سر زنگ عربی:بابابچه مایه دار.حسابی خورد تو ذوق دختر آقای مهندس از دیشب تا حالا بدجوری بهت مشکوک شدم.نجمه یه جورایی این روزا فکر می کنم تو همیشه همین دغدغه های ایران رو داری.نمی دونم ولی احساس می کنم تو بچه ی شیرازی می فهمی منظورمو؟یعنی نمی تونی شیراز اون ور تر فکر کنی (البته بگذریم که باسوادی و ....)ولی کلا بچه ی زمونه ی خودتی.با بروبچ می گردی.باهاشون چت می کنی.شلوار بگ می پوشی...آخ اگه گیتارم می زدی که دیگه تموم بود......وای این سه شنبه ها چه روزای نفرت انگیزیند هیچ خوشم نمی آد ازشون.بقول بچه های تریپ تو اصلا فاز نمی دند.از هر درسی که بدم می آد گذاشتنش تو این روز.

ساقیا برخیز و در ده جام را   / خاک بر سر کن غم ایام را

واسه امشبم بسه....شرط می بندم حوصله ی همتونو سر برد....باس منو اسکیوز کنید دیگه....تقصیر منم نیستا..مردم بدسلیقه شدن....

 فقط نمی دونم دختر موطلایی یادش هست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 3:5  توسط ....  | 

فرض،بگویم تابستان و

بنویسم مرغ مگس خوار

بعد نوشته را بگذارم توی پاکت

ببرم پائین تپه و بیندازم توی صندوق پست

آن وقت نامه ام را که باز کنی

یاد آن روزها می افتی

و یاد این که

چقدر واقعا دوستت داشتم.

                                            "ریموند کارور"

......................آدم به جرم خوردن گندم

                                                   با حوا

                   شد رانده از بهشت

                             اما چه غم

                                         حوا خودش بهشت است...

               روزدیگری از راه رسیده است

                                                  خدایا تو را شکر می کنم

                   که نمی گذاری بترسم

                                                    از این شروع دوباره....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 2:37  توسط .... 

من به نوزادی که پاهاشو با دستاش گرفته و داره بازی می کنه، من به پسربچه ای که تو یه حومه کویری زندگی می کنه،من به آفتاب کویر که داغ تر از آخرین درجه ی سشواره...من به آسمون پرستاره ای که یه کوه اونو از تمام دنیا متمایز کرده..من به صدای خنده ی دخترها تو شب نشینی ها،من به آقایون خوش صدا،من به یک سرباز روانی و جنگ زده و درب و داغون آمریکایی،من به دختری که تنهایی تو یه کافی شاپ نشسته و داره قهوه می خوره،من به زنی که تو حومه ی برازجون تو حمله ی انگلیسا کشته شد،من به اشکام وقتی آزاد و بی عذاب ولو می شن..من به دخترایی که سر تا پا زرد می پوشن عینهو موز،من به لحظه ای که یه دختر دبیرستانی دنبال یه آدم حسابی باشعور می گرده که بفهمه اون دیگه بچه نیست،من به اون خانومی که با اطمینان دستشو می گیره جلو دهنش و میگه:وا!خدا به دور....من به اون آقا پسری که پدرش از ارث محرومش کرده...من به استادی که می تونه تشخیص بده کی درسو گرفته کی نه...من به دختری که مجبور نیست از عمه اش متنفر بشه...من به آدمایی که وقتی بغضشون می گیره میتونن یه دل سیر گریه کنن...من به لبخنهای مطمئن برتولت برشت....من به آدمهایی که یه سقف دارن...من به یک دریانورد شیک پوش،به لبخندی که یه هنرپیشه جلوی دوربین می زنه...من به همه ی آدمهایی که فلسفه نمی خوانند..من به عروسک گنده ای که صرفا واسه دکور یه خونه خریداری شده...من به آدم هایی که محسن نامجو رو با تموم وجود می مکن...من به آدمهایی که پای قله ی شجریان ایستادند و مشغول سپاس و ستایش اند...من به آدمی که تو دنیا به هیچی جز عشق و حال فکر نمی کنه....من به مردی که می خواد زنش زنده نباشه اگه فرمونش رو نبره...من به دختر چهل ساله ای که تازگیها عاشق شده و زیر لب با خودش حرف می زنه و می خنده...من به آدمهایی که یه جایی خاطرهاشون رو می گیرن تو دستشون و می گن :کات! تولید خاطره دیگه بسه!من به پسرنوجونی که سر از پانمی شناسه چون بهش اجازه دادن اذان مسجد محلشون رو بگه...من به مردی که با وجود ۵ تا بچه پاشو کرده تو یه کفش که من یه زن جدید می خوام...یه زن تپل مپل چاق....من به استاد فلسفه ای که دوست داره بزرگترین سیگار دنیا رو داشته باشه....من به گاو مش حسن...من به گرازی که یک ماشین را حوالی فلان ناحیه چپ کرد....من به خیابون گاندی که اینقدر طرفدار داره...من به مامانی که سعی می کنه یه جورایی بحثو با بچه اش باز کنه....من به فرداهای دیگر اسکارلت اوهارا...من به مردایی که تو زندگیشون فقط و فقط دنبای یه سوراخن...من به فیلمی که حتی محض رضای خدا هم یه طرفدار نداره...من به یه عارف که کمالات از سرو روش می باره....من به نقاشی که داره نقاشیش رو میکنه..من به محله ی کثیفی که حتی عقت می گیره بهش فک کنی...من به دانشجویی که تو خوابگاه زندگی نمی کنه...من به زنی که تو ملایر داره با کندوهای عسلش ور میره...من به آتشفشان که آخر خطه....من به کسی که می تونه ۳تا کاسه آش رو پشت سر هم بخوره....من به کنکوریهایی که فقط تو کنکور مجاز شدن و براشون مهم نیست چی و کجا قبول شن....من به پیرمردایی که فک می کننن هیچکی قدرشونو نمی دونه و همینم اسباب دلخوریشون شده...من به اون دسته از آدمایی که اجازه دارن:"رو"باشن...من به آدهایی که خونه دارن،سلیقه دارن...جواب پس نمی دن.و...و..و خوب راستشو بخواین من به همه اینا حسودیم میشه....

حســــــــــــــــــــــــــــــودیـــــــــــــــــــــــــــــــم می شــــــــــــــــــــــــــــــــــــه .....

احتمالا دلم میخواد جای تموم اینا بودم..........می دونین چرا ؟ چونکه بهشون حسودیم می شه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 4:7  توسط ....  | 

دم غروب میان حضور خسته ی اشیاء

مسافر از اتوبوس پیاده شد

چه آسمان تمیزی...

              و امتداد خیابان غربت او را برد.......

امان از دست این رادیو...یه بار بهت خبر می ده که شیرین عبادی جایزه ی صلح برده و تو نمی دونی از خوشی از کدوم دیوار راست بری بالا و یه وقت هم بهت خبر می ده که باس فاتحه ی داداش اسد و حمید هامون رو بخونی...و اون وقت تو نمی دونی کدوم سوراخی پیدا کنی و تلخ زار بزنی و مرثیه ی ناباوریتو بخونی....

من یه سفرنامه ی شلوغ نوشتم...ولی الان که برگشتم نمی دونم چرا همش با خودم می گم:ای خدااا چرا زندگی اینقدر سخته و گاهی اوقات اینقدر زشت که آدم مجبورمی شه آرزوی مرگ بکنه؟در ضمن درسته که زبان یه مساله ی کاملا پیچیده اس و اگه بخوایم راجع بهش حرف بزنیم مث علم عشق در دفتر دستک نمی گنجه...ولی باز واقعا ...چمی دونم فکرش رو بکنید که دو ساعت تموم بشینید با یکی دردل کنید و دست آخر متوجه بشید که تموم مدت داشتید واسه اش عرعر می کردید...این جوری تحمل آدما گاهی اوقات واقعا سخت می شه خیلی سخت تر از هرچیز دیگه،هرچند به قول حضرت اجل سعدی شکرلسان درافشان :"بنی آدم اعضای یکدیگرند..." و من چه قدر از همه ی اعضای پیکرم که اینهمه دورو و گاگول و نفرت انگیزند بدم می آد...فکرشو کنید من از اکثریت متنفرم و البته همین طور از همه ی کادر فنی.....!

شبانه شعری چگونه 

                         توان نوشت که هم از قلب من

                                                     سخن بگوید هم از بازوی من؟

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 2:38  توسط ....  |