پی نوشت : راستی داشتم فک می کردم...چه قدر بعضی وقتا من ناامید کننده ام...مثلا فکرشو بکنید همیشه با خودم می گفتم من یه پرنسس ام...وقتی بچه بودم دامنای بلند مامانمو که تا پشت پام می اومدن و رو زمین کشیده می شدن می پوشیدم یه دامن بلند قهوه ای هم می زاشتم سرم یعنی اینم موهامه...و من پرنسس فلان کشورم...!!!...و الان که بزرگ شدم می بینم...من شاید یه پرنسس می بوده ام..ولی حتما یه پرنسس تخم جن!...دلیلش هم اینه که...مثلا طرفم دلش می خواد به من بگه پرنسس من!...ـــ اه، یه جوری گفتم که حال خودمم بهم خورد...ــ...منظورم اینه که با من مث یه همچین موجوذدی رفتار کنه و منم کلی خوشال باشم...ولی خوب من تا چه قدر می تونم ادامه بدم که عینهو این پرنسسها باهام رفتار کنن؟ ولو اینکه خوشم بیاد در ماشین و برام باز کنن یا تن تن واسم نوشابه باز کنن...بازم نمی تونم رفتار متناسبی با توجه به فعالیت عرضه شده!!!...انجام بدم...خلاصه که بی بروبرگشت ــاگه نخوایم پرنسس بودن منو انکار کنیم ـــ...می خوریم به این قضیه که من پرنسس تخم جن هستم...( که البته فک نمی کنم تعدادشون تو دربارها کم هم بوده!)
پی نوشت ۲: امروز...روزی که گذشت کلی انیمیشن های باحال دیدم...که فعلا بیخی...ولی فیلم talk to her ـــ پدرو آلمادوارــ رو هم نیگا کردم ...و تا می تونستم گریه کردم...اونقدر که نفسم بند اومده بود....از خود بیخود شده بودم....دلم می خواد کلی راجع بهش بنویسم...ولی اینجا نه!
