اولی: فک می کنی یه روز همه چی تموم می شه؟مث امروز که همه چی تموم شد؟
دومی:من فک می کنم هر چی تموم شه...بالاخره یه روز شروع می شه...مث خورشید که باز برمی گرده...
به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........
اولی: فک می کنی یه روز همه چی تموم می شه؟مث امروز که همه چی تموم شد؟
دومی:من فک می کنم هر چی تموم شه...بالاخره یه روز شروع می شه...مث خورشید که باز برمی گرده...
اولین کاری که می کنم اینه که یه کاری کنم ناکام از دنیا نرم...صاف و مستقیم می رم درخونه ی کسی که دوسش دارم و باهاش می خوابم...(شاید کارمون طول کشید و ۲۴ ساعتو با اون گذروندم!)
تلفنمو وصل می کنم و به یه چن نفری که تو ذهنمه زنگ می زنم و هر چی دری وری از دهنم در اومد تحویلشون می دم،شاید از پری عذر خواهی کردم چون هیچ وقت رفیق خوبی واسش نبودم...ممکنه بزنم برم طلوع آفتابو کنار دریا نگاه کنم....یا زنگ بزنم به دوستم E و باهاش تموم خیابون چمران شیراز رو تا کوچه پس کوچه های بلوردی قدم بزنم با لباس مدرسه ی قدیمی...با فکر دخترک کبریت فروش...ـــ و یا خدا می دونه هر فکر دیگه ای! ــ...شاید نشستم و یه بار دیگه اون قسمت فیلم جاده رو که پسره به جلسومینا می گه :حتی این یه تیکه سنگ هم واسه خودش ارزش داره " رو نیگا کردم...یا قسمت پایانی فیلم طناب رو که جیمزاستوارت سرشو از پنجره می کنه بیرون و داد می کشه...
می رم استادمون آقای" م" رو پیدا می کنم و بهش می گم :شما واقعا خوش تیپ این و...این همیشه منو به حیرت واداشته...یکم شعرای لورکا رو با صدای شاملو گوش می دم...یکم می رقصم....و یکم سوره ی "آل عمران" رو می خونم...به عکسای بچگیم نگاه می کنم....و....و دیگه فک نمی کنم وقت اضافه بیارم که مثلا یه فوتبال با بچه های عموم و عمه ام بازی کنم یا چی و چی و چی...
روز آخر زندگی من ...خیلی خاص نیست...ولی روزیه که هرگز اتفاق نیفتاده و بنابراین ساده و پش پاافتاده هم نیس...در ضمن من آخرین پک به سیگارم دم مرگو هم از دس نمی دم...(گیرم معلوم نباشه من دقیقا کی می میرم...)
شایدم به این فک کردم که من بالاخره با همه ی نفرینایی که در طول زندگی به طرفم پرتاب شد..جون سالم به در بردم....
گمونم همینا واسه درمیون گذاشتن با بچه های وبلاگ نویس کافی باشه...
من این دوستامو به بازی دعوت می کنم:moonروزنامه دیواری،وستا،فریدا،فصل مشترک،توکای مقدس ،خاتون نامه،داداهوتی،بعد از ظهر سگی، من می نویسم،کارگاه رنگ و خیال ، زن قد بلند و دل پیچه...
بعله! متاسفانه منم مجبور شدم از اين کارا کنم
سوال سختی نمی پرسم...اصلا عجیب غریب هم نیست..اما پاسخ من را همه گم می کنند..مثل پول توجیبی که می شود با آن لواشک خرید....و نمی دونم چرا هنوز هم بعضی شبها مثل امشب فکرمی کنم ....چه کسی گفته بال فرشته همیشه سفید است؟ چه کسی گفته بال فرشته باید سفید باشد؟
لغت نامه:estisal...استیصال....: این واژه به وقتی اطلاق می شود که کاملا دلیل پکر بودن و عصبانیتت واست روشنه و هیچ جور ابهامی در کار نیس...و هیچ غلطی هم نتونی بکنی.
در چنین حالتی ممکنه یه نفر خیرخواه پیدا بشه و بگه :مواظب خودت باش.......خوب تو کاملا مجازی که ازش بپرسی باشه ولی چه جوری؟<؟؟؟
ــــ راهشو باید اختراع کنی!...البته منم سالهاست که دارم سعیمو می کنم ولی میوه بر شاخه شده ام!
"درسا" دخترخاله ی ۷ ساله ی منه...اون خیلی چیزا رو دوس داره مثلا دوس داره با موشک بره مکه!!! و فک می کنه اگه ملت می خوان برن زیارت چرا اینقد به خودشون سختی می دن...دوس داره نقاشی بکشه...دوس داره آرایش بکنه...دوس داره بره پارک بازی بکنه...دوس داره لب آدما رو ببوسه...دوس داره مهمونی بره...و خیلی چیزای دیگه..فکرشو کنین....یه عالمه چیز دوس داره این دختربچه...امروز بهم گف :" آجی نجمه دوس داری آلان بریم پارک؟" گفتم : نه ...گفت:" دوس داری بادوم بخوریم؟ گفتم :نه... بعدش بند کرد و کلی چیزای دیگه پرسید و من پشت سرهم فقط گفتم :نه...!دست آخر پرسید: دوس داری چی کار کنیم؟ گفتم : کار؟ چمی دونم....هیچی....گفت :یعنی حوصله ات سر نرفته؟ گفتم : نه..!.فسقلی عصبانی شد، گفت :اه تو چرا هیچ وقت هیچی رو دوس نداری؟ .....نمی دونستم چی بگم...دست آخر گفتم :چمی دونم شاید چونکه من بداخلاقم...چن بار زمزمه کرد بداخلاق و بعدش در اومد که :مگه شما یه درس به نام اخلاق ندارین....؟؟ با تعجب گفتم :خوب آره....گفت خوب برو درستو خوب بخون یکم اخلاق یاد بگیر....!
تقصیر من نیست....اتفاقیه که افتاده...چیزهایی رو نمی خواستم....ولی قبل از من اتفاق افتادند...تقصیرمن نیست...دوستان! اگر دلی زرد دارم.....
من همیشه چیزهای زیادی رو خواب دیده ام.رویاهای دور و دراز و بلند و یا آرزوهای کوچکی رو تو سرم پرورونده ام...ولی هیچ وقت بعضی چیزا رو نخواستم...مثلا هیچ وقت دلم نخواسته اسم قرص ها رو بدونم ...وقتی می بینم مردم از دیازپام یا دیفن هیدرامین صحبت می کنن به عنوان یه چیز حل شده و بدیهی ،دلم می خواد همه بفهمن که من فرق قرص ها رو از هم تشخیص نمی دم...قرص؟؟!!!...شستن توالت خونه؟؟!!!ازدواج؟!!!....غذاپختن؟؟؟!!!حراست خوابگاه؟؟؟!!!.....برق انداختن وسایل خونه؟!!!...سبقت غیرمجاز؟؟!!دعوا؟؟؟!!!....رفتن به بانک؟؟؟!!!....دلدلری دادن؟!!! .....از خود گذشتگی؟؟!!!توضیح دادن؟؟؟!!!کاشت ناخن؟؟!!!......همین جور بگیر و برو جلو...اینا مسایلی بود ه ان که همیشه خیلی راحت میتونستم شونه هامو بندازم بالا و بگم :خوب ....اینا!!! مسائل من نیستن....اینا مشکل من نیستن...یا اوووووووف این مردم رو باش...از چی دارن می گن!!!
بالاخره اتفاق عجیبی افتاد...چن شب پیش فهمیدم اسم خیلی قرص ها رو بلدم...و خیلی چیزای دیگه رو هم درگیرم،بی اونکه اونا رو خواسته باشم.یا آرزو کرده باشم....با همه ی ترس و فرار و چندشم ...با همه ی نفرتم...اونا رو قبول کردم....
و فک می کنم ،زندگی دیگه از چغاله بادوم بودن در اومده...و داره سفت و سخت می شه...داره بادوم می شه...یه بادوم واقعی...و حالا من احتیاج به یه سنگ دارم تا بشکنمش و از هسته ی خوشمزه اش لذت ببرم....
اینجا زیر نور ماه...همیشه یه نیمکت نیست که دو تا زوج خوشبخت و عاشق روش نشستن و بوسه های عاشقونه به هم می دن....اینجا زیر نور ماه...یه دختر و یه پسر نشستن که دارن به همدیگه بادوم هدیه می دن!....
قربانی شماره ۱۴:توکای مقدس عزیز یه بازی راه انداخته ان... که از قضا منم یه جورایی قاطی این بازی هستم...قرار نقل این دوستای عزیزی که لینکشون کردیم و به نوعی انتخابی ما هستن یه چیزایی بنویسیم...چیز جالب و قشنگیه...ولی خوب نه واسه من پاهام گیر ه به تقدیر الهی و این انتخاباتم هم از این تقدیر پیروی کردن...
توكاي مقدس : ماه بالا نشین!
فريدا :یه موج با عطر هوگو....
دل پیچه های آرزو! :دختری که می چکاند خود را در تجربه های جاذبه ی زمین...!!!( عجب شعری گفتم!)
من مي نويسم! :یک زن که انکار شده است....
فصل مشترک.......یک مرد!!!!!!!!
خاتون نامه*:
ای جان و ای جانان ِ من دارم هوای ِ عاشقی
ای وصل و ای هجران ِ من دارم هوای ِ عاشقی
گرگ بيابون :آقایون مهندس و فیلسوف ازنوع شیرازی اش...
فروردینی دیگر! : .....................
برگ و درنگ :یک دختر پژوهش گر دیگر از نوع شیرازی اش....
راز شمع :هنرمند...خوش نویس...عاشق هاینریش بل....
چوزموري: بدون شرح!.....و با کلی شرح........!
غربت فلسفه :فلسفه می خونه...معتقد خانوم ها نباس سیگار بکشن ..و نکته ی اصلی اینه که از من متنفره....
وستا :فکر می کنه...می بینه...می سنجه...راه حل ارایه می ده...عشق می ورزه...مادر می شه...دوست می شه...خاله می شه...زن می شه...می خوابه...و .....همه اش تو چن سطر...
پشه در سرزمين عجايب :یه بچه فنی...(مهم اینه که بالاخره رشته اش فنی بوده)
ويارهاي پسري آبستن :تزهای حکیم آبستینوس راجدی بگیرید....
زن قد بلند :بلده چی کار کنه...
کوچه پشتي :خیلی خطرناک نیس...خیلی ذهنت رو نمی جوه...ولی فیلتر شده...و به سختی می شه دیدتش..یا حتی باهاش احوال پرسی کرد...
داداهوتی :همیشه فک می کنم من کار درست ترم یا داداهوتی؟
مچاله کن و آتش بزن ! :یک سرگشته ی مفهموم از نوع صنعتی شریفی اش...
تراژدی زیستن :کراوات می زند.سرو صدا راه می اندازد...و دلتنگ می شود.
ساسوشا :نرم و نازک...
شراب تلخ می خواهم :یک زن...خانوم وکیل که عاشق آقای نویسنده شده و به روی خودش نمی آورد...
فلسفه یعنی رنج! :عقاید نو کانتی نامجو رو که شنیدید؟
تذكره ي شيخ ابوحليم حلماژي.............. :یه درخت.یه دلستر.یه نخ وینستون....من در میان توام ...
نغمه( قلم های کاغذی) :گاهی وقتا که دوس دارم یکی موهامو ناز کنه ...می رم سر وقتش...
کارگاه رنگ و خیال فرشته:فرشته ای که رویا دیدن را دوست دارد...و هی می بیند که یک جای کار خراب است...
ای واااااای...جبر رو می بینین؟ نمی خواستم تو این بازی شرکت کنم...ولی این کار رو کردم....آخه چرا این جوریه؟؟؟...........
همه ی دوستانی که اسمشون تو لیست بالا رفت...تو این بازی شریک ان...یعنی دعوتن...
با اينكه حس خاصي نسبت به رنگاي صورتي كمرنگ و كرمي ندارم ...هرولد پينتر رو دوس دارم...شايدم واسه اينه كه بر خلاف اسمش..نمايشنامه هاش بنفش تيره و غليظ ان...دلهره ها، حسادتها ،دوبرجه بودن آدمهاش ،سرگيجه هاي بعد از قصه هاش...با همه ي اينا كلي حال مي كنم...اما بعد از خوندن "بازگشت به خانه"...تو يه ظهر جمعه...وقتي يه جور موج جنون و سردرد خفتم رو چسبيد..و بي قرار شدم...وحال خودم رو اصلا نفهميدم...بعد از مدتها خوندن يه متن كه حس تمايل به خودكشي رو در من زنده كنه...و ..وقتي دلم خواس سرمو بگيرم لاي دستام و فقط داد بكشم...همه ي اي اينا اين فكرو انداختن تو سرم كه پينتر يه مردم آزار حرفه ايه....
بازگشت به خانه ...قصه ي يه خانواده اس...كه از هم پاشيدن...البته نه اينكه اتفاق خاصي افتاده باشه و آدمها رو وادار كرده باشه واسه اين ياس و دلزدگي از خانواده...نه...خونواده اي رو نشون مي ده كه مث هميشه در اوج نيس...مث هميشه فرد قرباني خانواده نمي شه...يه پيرمرد با دو تا پسراش و برادش تو يه خونه زندگي مي كنن...و زن خونواده هم كه به نظر گذشته ي مشكوكي با عموي خانواده داشته فوت كرده...اول داستان دلت مي خواد فك كني داري قصه ي چن تا مرد مجرد رو تو يه خونه مي خوني و باس همه ي اين حرفا و كل كل ها رو طبيعي قلمداد كني...تا اينكه يكي از پسراي خانواده كه مدتهاس از اونجا رفته...در حالي كه استاد فلسفه شده با همسرش برمي گرده خونه و....اتفاقي كه مي افته اينه كه همسرش رو مث يه پيشكش تقديم خانواده مي كنه و برمي گيرده...
ذهنم هيچ وقت در گير اين مرداي خوب خانه و خانواده....مرداي شرقي...مرداي ايروني كه تا اسم زنشون مياد احساس بي ريشگي مي كنن نبوده...ولي نمي دونم چرا وقتي داشتم اين نمايشنامه رو مي خوندم مدام به خودم هشدار مي دادم كه نه!اين شاخ هايي كه من دارم در مي ارم به خاطر تفاوت فرهنگ ها و چي و چيه...
حتما ميليون ها مردم تو جهان دران اين جوري زندگي مي كنن...هميشه فك مي كردم ابتذال رو مي شناسم...اما اين ابتذالي كه آدمهاي هرولد پينتر مي زارن جلو چشام...از نوع ديگريست...و فك مي كنم ديگه اوجشه....وقتي "تدي" همون آقا فيلسوفه يكجا مي شينه و سكوت مي كنه و برنامه ريزي دسته جمعي خانواده اش رو واسه شريك شدن با زنش فقط نگاه مي كنه...سعي مي كنم خودمو كنترل كنم و فك مي كنم من با "تدي"هم داستانم...چون الانه كه از خشم منفجر بشم...غافل از اينكه همون لحظه بي اونكه خومدم بدونم ضربه رو خورده ام و تو نقطه ي اوج داستان ايستادم..."تدي" اصلا با من موافق نيس و جور ديگه اي عمل مي كنه...وقتي "روت" همسرش مي آد بهش مي گه :
تدي : روت ...خونواده ازت دعوت كرده يه مدت ديگه بموني...به عنوان....به عنوان يه جور مهمون...اگه دوس داري من حرفي ندارم.ما مي تونيم خيلي راحت خونه رو بچرخونيم.... تا تو برگردي .
روت : چه قدر لطف دارن....
روت به نظر زني مي آد كه شوهرش رو دوس داره و با اون اومده كه خونواده ش رو ببينه...وقتي اول قصه وقت معرفي شدن ..باباي تدي بهش مي گه هرزه...هيچ واكنش خاصي نشون نمي ده...آزاد و گستاخ به نظر يم اد...با گذشته ي موهومي كه معمولا همه ي شخصيتهاي هرولد پينتري گرفتارشن...اصلا به عنوان نمونه ي زنده و مسلم نجابت و اين حرفا معرفي نمي شه ....اما اينكه خيلي راحت تصميم مي گيره بمونه و برنگرده به خونش...پيش بچه هاش و كشورش يكم عجيب به نظر مي رسه...تا آخر ماجرا معلوم نمي شه كه "روت" گرفته قراره چه نقشي رو اونجا بازي كنه يا نه؟...اما همين انتخابش....اين انتخابش جداي از همه چيز عجيبه....
مكس: و البته تمام روز آزاد هستي.اگه خواستي مي توني به خورده آشپزي كني.
لني:رختخوابا رو مرتب كني.
مكس:اينجا رو يه خورده تميز كني.
تدي:مونس تك تك ما باشي....
پذيرايي كردن از همه ي آدمهاي اون خونه و شايد بيشتر از اون....مونس تك تك ....اينجا هيچ جور ريسماني وجود نداره....هيچ جور پيوندي كه باعث بشه روت قبول نكنه يا تدي عصباني بشه...يا افراد اون خونواده اين فكر به سرشون نزنه...اونا همديگر رو دوس دارن...با همديگه هماري مي كنن...هواي همو دارن...به هم احترام مي زارن تقريبا....خوب كه چي؟؟؟اينا دليل نمي شه...."بازگشت به خانه" ضد خانواده ترين مطلبي بود كه فقط و فقط ذهن دوگانه و ترسيده ي هرولد پينتر از پسش بر مي اومد...و به نظرم فقط پينتر كه مي تونه آدمو كفري كنه....
بحث خانواده خيلي طولاني تراز اين حرفاس ...اما اگه هنوز از اون دسته از آدما هستين كه به چيزي به نام خانواده اعتقاد دارين...يا از اونايي هستين كه اين چيزا تو خونتون نيس...اگه خيلي وقته حرصتون در نيومده...اگه خيلي وقته با خوندن يه كتا ب سردرد نگرفتين...جدا پيشنهاد مي كنم اين لطفو از خودتون دريغ نفرماييد...