تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

امروز روز مبارزه با سیگار بود...یه نخ سیگار می دادی و یه دونه بستنی می گرفتی...البته هنرهای زیبا رو می گم...تو دانشکده ی ما هم یه خبرایی بود ...شیرینی می دادن و اینا...ولی هیچ ربطی به سیگار و این حرفا نداش...سیگار بهمن هم قبول نبود...یعنی باس حتما دونخ بهمن می دادی تا بت بستنی بدن...و...البته من بهمن نمی کشم...

همین الان من و آرزو و فروغ رفتیم از صدف سیگار بگیریم...فوری سه تا نخ در آورد و بهمون داد و غر زد :بیاین بگیرین....امروز اینقد به این و اون سیگار دادم که حالم داره از خودم بهم می خوره...!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 16:18  توسط نجمه  | 

وقتی داری چیزی رو می پسندی،می پذیری...یا همه قبولش دارن و برات کف می زنن...یا اونقدر مخالف ان که حتی جوابت رو هم نمی دن...نهایتش خیلی لطف کنن..با خشم و غضب یه برو به درک! حواله ات می کنن...بالاخره تصمیمت رو می گیری و از اون پس اسیر انتخابت می شی...و شاید برگردی پشت سرت و ....

ــ امیدوارم چیزی رو از دست نداده باشی...

ــ زیاد غصه نخور شاید اون خوشبختیهای وعده داده شده از سر تو زیادی بوده اند...

ــ ولش کن گزینه های دیگه هم همچین آشی نبودن...

ــ احساستو گم کردی؟

ــ امیدوارم چیزیو از دس نداده باشی...

ــ نجمه یه زمستون با یه غار گرم می خوای؟

ــ اتفاق عجیبی نیفتاده...مث همیشه...

شرمین می گه : آروم شدی...و این به نظرم از خوشحالی و آرامش باشه نه افسردگی...بهش لبخند می زنم و باز به حرف زدن با خودم ادامه می دم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 15:18  توسط نجمه  | 

حرفی که آدم می زنه مثل یه تیکه گوشت یا یه تیکه پوست که ازش می افته .دیگه خودش نیست.گاهی فکر می کنم آدما به حرفهایی که می زنن ملتزم نیستند.برای همینه که ما حرف هم رو نمی فهمیم.ما حتی توی حرفهایمان هم نیستیم.ما حتی با چیزی که می گوییم غریبه ایم.ما بدبخت تر از این هستیم که راهی برای فرار از تنهایی یا برای نشان دادن خودمان به دیگری داشته باشیم.دیگری هیچ وقت ما را نمی فهمد و حرف، همیشه برای دیگریست...با خودم می گم اصلش اینه که حرفی در کار نبوده.به خودم می گم نجمه جانم! اشکاتو پاک کن و غصه ی نفهمیدن رو نخور، گل ما رو با جهالت سرشته اند...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 11:32  توسط نجمه  | 

ــ زن ها عشق نمی ورزند،مهر می ورزند....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 14:59  توسط نجمه  | 

۵شنبه ای که گذشت من و دوستم "ب"...رفتیم لب دریای چالوس...یه عالمه سنگای خوشکل جمع کردیم...و اونا رو خیلی مرتب رو زانوها و رون هامون چیدیم...سنگ ها خیس بودن و تو نور آفتاب می درخشیدن...یک جور خاصی به دلم نشسته بودن و دلم می خواس جیغ بکشم...سنگا رو ورداشتم با خودم آوردم...و بعد بهشون نگاه کردم...هیچ کدوم برق نمی زدن...تبدیل به سنگای معمولی شده بودن...و گمونم اگه یکم دریا دیده تر بودم انتظار  همچین چیزایی رو می کشیدم...اینکه سنگها بیرنگ شن...و هیچ شباهتی به سنگی که دوستش داشتی نداشته باشن...نمی خوام اینو بسط بدم به یه چیز دیگه و نتیجه گیری کنم...به سنگا که نگاه می کنم با خودم می گن حداقل بوی دریا رو می دن...حداقل "من" می دونم که اونا یه چن تا  سنگ معمولی نیستن...و به شعر آنا آخماتووآ فک می کنم: خاطره ای در درونم است ...چون سنگی که درون چاهی...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 9:57  توسط نجمه  | 

شبا که جورابمو می شورم...خیلی ناراحتم...یعنی زیاد از این کار خوشم نمی آد و لذت نمی برم...و یکی از همین موقع ها به یاد بابام می افتم که تقریبا هر شب ...یا یه شب در میون موقع مسواک زدن جوراباشو هم می شست...و همیشه دو تا جوراب داشت که یکیش مال من بود...منظورم اینه که من همیشه یواشکی از یکی از اونا استفاده می کردم...جورابی که اون مثلا امروز می وشید و من فرداش می پوشیدم...و چون جورابا واسم بزرگ بودن ..همیشه به طرز ضایعی پاشنه ی جوراب از قوزک پای من آویزون بود...و کافی بود یکم شلوارم بره بالا تا مضحکه ی دوس موستام و ملت بشم...جورابای خودم همیشه گم می شدن...واقعا روز دوم همیشه ناپدید می شدن ...و من تقریبا مجبور بودم این کارو کنم...و اگه بابا می فهمید جوراباشو کش می رم حسابی شاکی می شد و سر و صدا راه می انداخت و بیانیه واسه نظم و انضباط ارائه می کرد...به هر حال وقت قشنگی بود...و من همیشه موقع جوراب شستن فک می کنم که کاش جوراب تمیز بابا بود و من مجبور نبودم این کارو کنم...

دومیش...کلاس زبان رفتن و این دغدغه ی کاملا مذخرفه...از ابتدائی بابا منو فرستاد برم زبان یاد بگیرم و تا الان قرار بود n تا زبون زنده ی دنیا رو عین بلبل حرف بزنم...اما من هی موسسه عوض کردم و هی این ور و اون ور شل زدم...هر جور کتاب و شیوه ای که به مغز ملت برسه رو من تست شده و جواب نداده...مثلا همین تا همین الان بابا اینا فک می کردن که من در دوران مقدس دانشجویی مشغول بلغور کردن و آموزش زبان فرانسه ام...که خوب راستش بعضی وقتا حسابی عذاب وجدان می گرفتم و می گیرم بابت این قضیه...ولی خوب بیخی این مهم نیست..چیزی که می خوام بگم خاطره ی نسبتا خوشیه که من از کلاس زبان رفتن تو سال دوم دبیرستان دارم....اون سال بابام اسم من و خودشو تو یه موسسه نوشت...و بنابرین هر دومون با هم سر یه کلاس می رفتیم و می نشستیم...شبا بابا که از کلاس می  اومد مث یه بچه ی خوب و زرنگ می نشست تمریناشو می نوشت ...تلفظ ها رو کار می کرد و به من هم می گف بیا دو تایی درس بخونیم که من هیچ وقت نمی رفتم ....منم همیشه یواشکی می رفتم سر کیفش تمرینا رو تند تند کپی می کردم و با خوشالی می رفتم سر کلاس...همیشه اون درس بلد بود و من بلد نبودم...و البته بابا اصلا به روی من نمی آورد...آخرترم ها اون top student می شد و پول مول هم بابت ثبت نام ازش نمی گرفتن و من لنگان و خیزان...تا وقتی که من یه بهونه تراشیدمو اینو هم ول کردم...اینم یادش بخیر...

هشدار جدی! : من در این خاطره نویسی فرض رو بر این گرفتم که هرشب جورابامو می شورم ...دوستان ۴۰۹ +۱ از آوردن هر گونه مثال نقض جدا پرهیز کنن....!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 16:4  توسط نجمه  | 

دیروز گرفتار یا بهتره بگم مشغول عکس گرفتن و این حرفا بودیم واسه درس فروغ...موضوع عکاسیش دخترا و پسرایی بودن که تو جمع دو نفرشون با هم هستن و اینا...به قول خودش یه فیگور اجتماعی....قرار بود من نقش دختر قضیه رو بازی کنم و مدام وایسم کنار این پسر و اون پسر و یه عکس بندازم...چونکه تقریبا هیچ دختر یا پسری پیدا نمی شدن که حاضر باشن ازشون عکس گرفته بشه...!!!معمولا دخترا مشکل داشتن...و اگه هم راضی می شدن می  باس ۴ساعت بهشون بگی وای تو خیلی خوشکلی وای تو به به و چه چه....و از این حرفا....عصر بعد از کلاسام کار من شروع شد...فک کردیم پسرای دانشجو حتما فهمیده تر هستن و آدمو نا امید نمی کنن و زودتر می گیرن قضیه رو...اولش از چن تا پسر ارشدفلسفه شروع کردیم...که چون من به حساب خودم اونا هم کلاسیهام بودن...کلی خجالت مجالت کشیدمو اینا...و البته نمی شد ژست خاصی گرفت باهاشون...فقط می شد دو تا آدمو در حال صحبت کردن نشون داد و والسلام...پسره تا رو به روم نشست پرسید : انتخاباتو چی کار کردی؟؟؟...و من فقط بهش نگاه کردم...

و جریان همین جور ادامه پیدا کرد...فروغ هیچ حالش خوب نبود....آرزو هم به جمع ما پیوسته بود و حسابی کمکمون کرد...و مدام از این و اون می خواس که یه عکس بندازن...و حرصش گرفته بود و می گف:من تا حالا به هیچکی رو ننداخته بودم ..حالا بیا ببین این پسرای زپرتی که اصلا محلشون هم نمی زارم چه طور به آدم می گن :نه!...پسرا ممنوعیت داشتن....یکی احساس می کرد داره ازش سواستفاده می شه...یکی می گف تعهد داره!!!یکی می ترسید مشهور شه...و و و...

من خیلی پی این پسرا مسرایی که تو دانشکده های مختلف می شناختم گشتم...فک کردم به قولی اسلام هم دست و پای اونا رو نبسته و می تونن راحت هر جور عکسی با من بندازن...اما می دونید که ادما وقتی باس باشن نیستن...

نمی دونم ...اگه من دیروز گذرم به یکی از شماها می افتاد و می پرسیدم آقا پسر می شه با من یه عکس بگیری قبول می کردین یا نه؟؟؟....راستش نمی دونم حتی اگه یکی وقتی  منو دوس پسرم با هم باشیم در بیاد و بگه واسه کارش و پروژش می خواد ازمون عکس بندازه قبول می کردم یا نه...نمی دونم به این بچه هایی که به هر حال دیروز قبول کردن چی باس بگم؟روشنفکر؟؟...گاهی احساس می کنم من فقط واسه دیگران و در مورد دیگران روشنفکرم ..نوبت خودم که می رسه خط کشی ها و باید و نباید ها...سانسور شروع می شه...

پسرا وقتی دسته جمعی نشستن همیشه همشون یه عادت زشت دارن...اگه یه دختر خانوم...یا چن تا دختر ترگل ورگل بیان و باهاشون بگپن یا سوالی چیزی ازشون بپرسن ...خیلی مودب و صمیمی جواب می دن ولی همین که دخترا رفتن...قاه قاه...می زنن زیر خنده...هر چی خندشون بلند تر و زننده تر هم باشن گویا به خودشون خیلی می چسبه...بعضی پسرا هم اصولا احساس شخصیت می کنن با ضایع کردن دخترا...مثلا اگه دختری ازشون یه تقاضا کنه می گن خیلی خیلی دیرم شده و وقت ندارم می باس ببخشید خانوم و بعد می رن رو یه نیمکت می شینن و آفتاب می خورن و لبخند شیطانی می زنن...خلاصه پسرا این جورین دیگه....

کار عکاسی دیروز موفقیت آمیز نبود..کسی همکاری نکرد...فک می کنم آیا ما پرتوقع بودیم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 11:37  توسط نجمه  | 

امتحان منطق ریاضی داشتیم....هیچی بلد نبودم...از ورقات جواب بی دریغ میلاد و شرمین به شدت ممنون!
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 9:19  توسط نجمه 

وستا جان کامنت دون یتو بسته اس...حداقل واسه من!!!

بنابراین من نم یتونم جواب بدم...ولی گمونم بد نباشه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 16:21  توسط نجمه  | 

شنبه ی گذشته...با پدرم قرار داشتم...ودلم واسش تنگ شده بود...از صبح که رفتم دانشگاه خواستم چایی بخورم گفتم نه بزار عصر با،بابا می خورم...خواستم نسکافه و بیسکوئیت بخورم...غذا بخورم...باز گفتم نه عصر با، بابا می خورم...عصرش از دانشگاه مستقیم رفتم سرقرار...و تقریبا یک ساعت و خورده ای کاشته شدم اونجا...تا بالاخره فروغ که اتفاقی از کنارم می گذش بهم گف بابات تا حالا به هزار جا زنگ زده که جلسه اش طول کشیده و نمی تونه بیاد ببینتت...

عصبانی شدم...ولی تقصیر خودم بود...چون نه تل داشتم....نه شماره بابا  رو بلد بودم که بهش بزنگم...و شماره ی خونمون رو هم فراموش کرده بودم و نمی شد نق بزنم سر این قضیه...بنابراین فقط عصبانی شدم و به مامان و بابا گفتم مهم نیس!...

شنبه ی همین هفته ی جاری...از دانشگاه که برگشتم بابا رو دیدم دم در خوابگاه منتظرمه...نمی دونم چن دقیقه بعدترش بود...بابا پرسید چی می خورم؟ و من گفتم :کوفت ...و به حالت قهر بلند شدم و رفتم...و در تمام طول مسیر تو تاکسی گریه کردم...

قبل ترها...مثلا همین ترم پیش لحظه شماری می کردم که بابا یا مامان زنگ بزنن و عین این بچه های تخس و لوس مدام دلم هواشونو می کرد...یکم دیر و زود می شد حسابی پکر می شدم...اما مدتیه...واقعا دلم نمی خواد کسی از خانواده ام دور و برو بپلکه ...منظورم اینه که حالم بده...و دوس ندارم با حال همچین همچین به هم ریخته ام باهاشون برخورد کنم...دلم می خواد بگم نیستم...یعنی یه جورایی بپیچونمشون...این جوری ..اینکه اونا تو برنامه نباشن و ندونن در چه وضعیم کمک بزرگی به خودشون هم هس...

همیشه دلم می خواد وقتی با یکی هستم که دوسش دارم حالم خوب باشه...و نمی دونم چرا همیشه با آدمایی که دوسشون دارم تو موقیعیتی رو به رو می شم که اصلا رو به راه نیستم...و نتیجه اش این شده که آدمایی منو دوس دارن که اصلا باهاشون سنخیتی ندارم اما بر حسب اتفاق همیشه تو مود خوبی و خوشیم باهاشون برخورد داشتم...و در عوض ادمایی که دوسشون داشتم.............

احساس می کنم..تو یه حراجی بزرگ خیلی مفت و ارزون به فروش گذاشته شده ام...احساس می کنم احتیاج دارم کسی باشه ...که فقط باشه ...بی هیچ توقعی...احساس می کنم دلم کس یا کسانی رو می خواد که قضاوت نکنن...احساس می کنم توسط والدینم ..جامعه...دوستانم...و غیره و غیره و غیره...پیش فروش شدم...دارم می بینم که هر کسی هر روزه روز منو واسه فردای خودش رزرو می کنه..و دارم می بینم که دل سگ از این زندگی ای که من دارم بالا می آد...و دارم می بینم که دیگه نمی تونم تصمیم بگیرم...و دارم می بینم که از ساندویچ شدن و ساندویچ خوردن بیزار شده ام...و دارم می بینم...که یار غمگسار نیست و حتی نمی تونم یکی از این تناقضامو حل کنم...و حتی نمی تونم با کسی در میونشون بزارم...و دارم می بینم که صدام بالا نمی آد و دیگه نفس ندارم...

تو رابطه ها من همیشه هدایت کننده بوده ام...فاصله ها رو هدایت کردم...تفاهما و تناقضا رو...حتی درد دلا و لحظات الکی خوشی رو...همیشه عین یه راننده ی خوب و وظیفه شناس...همه چیزو همه ی قوانین رو رعایت کردم...ولی حالا که خسته ام...و دلم می خواد یکم استراحت کنم می بینم بغل دستیم راحت گرفته یه جا نشسته....و داره مناظر و تماشا می کنه و یه بند هم سر من به خاطر رانندگیم و همه چیزای دیگه غر می زنه و ایراد می گیره...نگاه می کنم می بینم بغل دستیهام همیشه همین جور سفت و محکم و قرص با اطمینانی که نمی دونم از کجا به دستش آوردن لم دادن و من دارم خودمو این و ورو اون ور می زنم....و یهو احساس می کنم ...احساسی مث تباهی...و بعدش همه ی زندگیم میآد جلو چشم...تموم رانندگی هام...و تموم لم دادن ها و فرمان دادن ها....و تموم رویاهایی که قد یه شعله ی کبریت ...دخترک کبریت فروش عمر نداشتن...یهو همه چی می آد جلو چشم...و با خودم می گم...دیدی دختر؟ باز هم اشتباه کردی...من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم لرزانم...بیزارم...

و بابای من...که تموم هفته ام رو بهم ریخت...تموم برنامه هامو واسه یه هفته ی شیرین... امروز می آد که باز منو ببینه!!!...و من نمی تونم بهش بگم نه!...و کیه که بدونه این چه قدر سخته؟...خیلی دلم می خواس یکی که می باید ،می بود...بود...اما نیست...و کاریش هم نمی شه کرد...آدم با خودش می گه اینم می گذره...تلخیش هم فقط و فقط ته گلوی خود آدم می مونه ...نه طرفت....بنابریان آدمها با خیال راحت می تونن تو رو واسه فردا و فرداهاشون رزرو کنن...و  هر وقت خواستن باشن...و بابا ها هم می تونن قواعد ذهنی آدمو مغشوش کنن هر جور که دوس داشتن....و والدین گرامی می تونن تا ابد فداکار و نگران و مضطرب و دلسوز باقی بمونن...به من چه اصلا...من رو به اینا چه کار؟ ولی بابا ! با صورتی که حتی آینه بازش نمی شناسد چگونه به میعادگاه بیایم؟

نظر خواهی رو واسه این پست غیرفعال می زارم چونکه نمی خوام سرزنش نصیحت یا قضاوت شم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 9:58  توسط نجمه