تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

ای خدا...عقرب رو آفریدی ، منطق ریاضی رو آفریدی...گندم،موز،جنون گاوی ، سنگدان مرغ،گیاهان گوشتخوار،پارادایم،تدوین کردن ، دب اکبر، مشروطیت ، ماشین، زبان، کاوه ی آهنگر،تخته وایت برد،ون های سبزرنگ مسافرکشی،بوی بارون،ریش هنری،انتخابات،شیرشاه،موزه ی تاریخ طبیعی شیراز،غریزه ی اصلی ، رنگ بنفش ، وب نویسی ، فن کامپیتور، پایکوبی با خروس ها،جمهوری اسلامی ، وینگنشتاین،کیفیات نفسانی،تختخواب دو نفره ، پالتوی پوست، همسر آقای پل نیومن ، استیک، شانزه لیزه،هجده سالگی بی مصرف،دلسردی،دلهره،وزن،لباس خروس،پیچیدگی،مرگ،کارخانه های شکلات سازی اسکاتلندی،مارک نیوآ،لباس عروس،دارکوب، آم های آدم خوار،ایدز،وحدت،مازوخیست،دروغ،تائیدکردن،مستراح، اتم،میکروب آنفولانزا،دکارت،معنا،عشق ورزیدن ، انطباعات ذهنی،آهنگ دختر دایی گم شده ، سریال فرندز،عدم اجتماع نقیضین، موهای طرف زیربارون،جوگیرشدن،جین کلی،زرافه،....خدایا همه ی این چیزای خوب و بد و با هم آفریدی...همشونو تو یه جا به نام"زمین" قرار دادی...این همه چیزای رنج آور و پر از بدبختی و مصیبت ...به اضافهی چیزای دل خوشکنکی زیاد دیگه...که من همشونو پذیرفتم..همشونو جزئ نبوغ بی حد و حصر تو قبول کردم...و بر این خلاقیتت بارها و بارها غبطه خوردم وبر این دیوانگیت حتی...اما خدایا همه شون یه طرف همه ی دردها و بدبختیا یه طرف..این حجاب هم یه طرف...این چه طور می تونه از خلاقیت تو سرچشمه بگیره..چه فکری پیش خودت کردی...واقعا خواستی ضربه ی نهایی رو بزنی؟؟؟من از این حجاب تعجب می کنم...و نمی تونم باورش کنم...و رسما می گم تو کتم نمی ره و امیدوارم خدایا تو هم با من هم صدا بشی و لعن و نفرینت رو بر حجاب ببارونی...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 14:39  توسط نجمه  | 

به من می گن...تو در حال حاضر دارای نیروی شگفت انگیزی هستی...تو جوونی و پر قدرت...می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی...هر گلی خواستی به سرت بزنی...ولی من نمی دونم این کارایی که از آدم تو جوونیش بر می آد چیه؟ چار تا کلاس کوفتی اسم نوشتن و مدرسه و مشق و این حرفا که یه وقت احیانا نیس ؟؟؟....تعجب می کنم وقتی می بینم این حرفو می زنن...آخه آدم هر وقت بخواد نیروی شگفت انگیزشو به کار بندازه می باس تصمیم بگیره...هر کاری که منجر به آینده یشخصی بشه کل تا تصمیم و اینا پشتشه...ولی خوب...این اصلا با دور و ور و جامعه جور در نمی آد....این ورا اصلا نمی شه تصمصمی گرفت بی اونکه کسی بیاد و قضاوت کنه...تضمین چن تا آدم وبلاگی و مجازی واسه خوشحال زندگی کردن و استفاده از این نیرو...چه قدر آدمو از دست جامعه حفظ می کنه؟؟؟.....چه قدر آدمو قرص و محکم می کنه....؟؟؟؟ تقریبا هیچی...صفر درصد...و اون وقت...من موندم ...چه بلایی سر این نیرو بیارم...و تقریبا گمونم آکبند گذاشتنش بهترین راهکاره...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 11:39  توسط نجمه  | 

چیزهای زیادی وجود داره که منو حداقل متحیر می کنه ....اما شما فعلا به قول استادمون برای قوام پیدا کردن ذهنتون این مساله ی پیش پا افتاده رو حل کنید :

اگر ۵ عدد فرد است یا شیشه در آب حل می شود،پس ۵ توانی از ۵ است.اما ۵،مضرب ۵ نیست.بنابراین نه ۵ عدد فرد است و نه شیشه در آب حل می شود.

پی نوشت : عرض می کنم خدمتتون.!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 10:12  توسط نجمه  | 

ــ ما وظیفه داریم زندگی کنیم.

ــ وظیفه؟

ــ آره وظیفه!

ــ کی گفته؟!

ــ کسی نگفته،همین طور هست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 15:54  توسط نجمه  | 

دوست خوبم  نجمه ی ملخ لطف کرده و منو به یه بازی دعوت کرده..البته راست و واقعیتش من نفهمیدم منظورش از این بازی و از این مشاعره چی بوده...ولی گویا قراره که یه شعر (کلاسیک یا نو) بنویسم که از کلماتی مث مستی، زلف، سحر، دل و جان!! در اون استفاده شده باشه....خوب راستش من زیاد شعرایی رو که از این کلمات توشون استفاده شده رو دوس ندارم...مثلا ترجیحا به جای زلف از گیسو استفاده می کردم....یا به جای سحر از شب...کلا شب خیلی چیز خوشکل تریه و آدمو یاد شعر شب محمدزهری می ندازه...ولی خوب ...بیخی..زیاد قر نزنم بهتره...بین این کلمات یکه "نجمه" گفته بود من فقط مستی و زلفش تو خاطرم مونده بود...و پیش خودم فک کردم مستی و زلف که بدون آغوش و بغل و این حرفا نمی شه که..اینه که ورداشتم یه شعری نوشتم که خلاصه می خونید (اگه دوس داشتین احیانا)...شعر از کمال الدین اسماعیل اصفهانیه....

ز آن شب که با دست تو در آغوش کرده ام

یکباره ترک صبر و دل و هوش کرده ام

 

هرچه آن عشق تست به بازی شمرده ام

هرچ آن نه یار تست  فراموش کردهام

 

درچشم من شدست یکی دانه ی دانه ی گهر

هر نکته ای که از دهنت گوش کرده ام

 

خالی شد دماغ من از مستی و خمار

زان باده ها که از لب تو نوش کرده ام

 

برچرخ می رسد خروش دل از فراق

اورا به وعده های تو خاموش کرده ام

 

از چشم نیمخواب تو امروز روشن است

آن ناله ها که من ز غمت دوش کرده ام

 

دستم که زیر سنگ فراق است هر شبی

تا روز با غم عشق تو در آغوش کرده ام

............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 13:42  توسط نجمه  | 

همین که می رسم به خوابگاه...همین که پامو تو اتاق می زارم...یه حسی بهم می گه...وقتشه که بری به درک...نمی دونم چرا ...قبلا بهش فک نکردم...دوس هم ندارم راجع بهش حرف بزنم...اما به شدت احساس می کنم...وقتشه که خلاص شم...فکر خودکشی..همیشه از همون لحظه ی ورود تعقیبم می کنه...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 10:51  توسط نجمه  | 

اگر روز اول بعد از سال نو هس که دارین می رین دانشگاه...اگه در حین قدم زدن تو دانشکده (البته با مقصد مشخص) سر یه پیچ...با یکی از هم رشته ای هایتان face to face شدید..(ترجیحا پسر) اگر نه راه پس داشتید و نه راه پیش...و مجبور شدید جهت خالی نبودن عریضه بگوئید سلام...اگربه طور ناگهانی دهانش را باز کرد (در حد یک خمیازه بلند) و با شعف خالی بندانه ی بی سابقه ای گفت : سلآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم چهطوری؟؟؟؟؟....بدونید که اصلا از دیدن شما خوشحال نشده....و خیلی لفتش ندهید و خودتان را خلاص کنید....
+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/17ساعت 16:40  توسط نجمه  | 

....جشن ازدواج بود ...و قرار بود اون شب زن عموم رو به حجله ببره...طرفای ساعت ده شب...درد شروع می شه...مامانمو می گم...می برنش بیمارستان مسلمین شیراز...و چن دقیقه بعد من دنیا می آم...

در مورد اسم " نجمه ی کوچک"سختیها کشید...خوانواده اش شیرازی بودن...و البته مذهبی...یکی گفت :دیوان حافظ رو باز م یکنیم...اولین اسم دختر یکه اومد...یکی دیگه گفت قرآن باز می کنیم...اول دیوان رو باز کردن:

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم    /   تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم

بعد نوبت قرآن شد...سوره ی نجم اومد( خدا رحم کرد!)..منو دو اسمه کردن...و این بیت رو صفحه ی اول کتاب قرآن نوشتن...

زن عموم بعدها یکی از بهترین دوستام شد...و همیشه می گه : من و نجمه با هم و یه روز وارد این خانواده شدیم....( نمی دونم این دلیل خوبیه واسه صمیمی شدن یا نه ولی به هر حال من زن عموم رو دوس دارم) ....در مورد اسمم هم مدتها ناراحت بودم...مخصوصا وقتی که بزرگ تر شدم و فهمیدم "صنم" یعنی "بت" و خوب تو کتاب دینی خونده بودم که بت پرستی کار زشتیه...و ازطرفی یه مارک یخچال و لباس شویی وتلویزیون و خلاصه از این جور لوازم برقی هم مث اسم من نوشته می شد: sanam ...واقعا آدم وقتی ببینه که اسم خودش و لباس شویی خونه ی خاله اش یکیه ....چه حسی بهش دس می ده؟ من که به هر حال حس خوبی نداشتم...و یه روز ی بالاخره تصمیم گرفتم فقط "نجمه" باشم...اینم از این...

بعدها مث الان که یه خورده بزرگتر تر شدم ...همه اش با خودم فک می کنم این همه شعر قشنگ حافظ داره...چرا این شعر باس واسه من می اومد...مخصوصا که واسه خواهرم اون شعر دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند اومد...و واسه دختر عموم اون شعره کارم به کام است الحمدلله....نمی فههم چرا فقط از بین این بر و بچه های فامیل فقط شعری اومده که توش غم و هجرت و تدبیر و از این جور چیزا هس...این همه شعر...این یکم فکرش ناراحت کننده نیس؟...آدم مدام فکر می کنه محکومه به شکست خوردن در عشق ...و خیلی چیزای دیگه...به هر حال چیزیه که من شدیدا می خوام باش مبارزه کنم..و فکر می کنم حافظ شوخی کرده و البته این کاملا تصادفی بوده...مگه نه؟!!!!

هر سال تولدمو با دوستام بودم..امسال با خونواده هستم...و به نظرم اصلا جالب نیس آدم همین اول عیدی ببینه که یک سال پیرتر و بزرگ تر شده بدون اینکه پخی شده باشه یا کاری کرده باشه که یه ذره به دنیا برخورده باشه...ابه هر حال روز تولد آدم هم همون سیگنال هایی به مغزش می خوره که روزای دیگه...

۲۱ سالم شد...و تا الان هیچ روزی نبوده که احساس خوشحالی کنم...نه روزای دیگه اش..و نه حتی یکی از این تاریخ های ۹ فروردین...به دوستم پارسال گفتم هیچ آدمی روز تولدش خوشحال نیس...حتی اگه کلی هم برنامه های قشنگ داشته باشه...باز آدم روز تولدش یه حسی داره که نمی زاره خوشال باشه...گقت : تو فقط اینو تجربه نکردی...چه طور تعمیم می دی؟؟؟؟.....ولی من هنوزم مطمئنم کسی نیست که تو روز تولدش خوشحال باشه...

اینم از پستی واسه تولدم!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/09ساعت 18:55  توسط نجمه  | 

s رو اول راهنمایی بودم که دیدم...تا اون موقع من وتعدادی از بچه ها فک می کردیم خیلی آدم های باحال! و شوخ و شنگی هستیم...فک می کردیم خیلی سرزنده ایم و غیره و غیره و غیره..شایذم بودیم...ولی خوب هیچ وقت کسایی نبودیم که بتونن یه شهر و بهم بریزن یا تموم مدرسه رو سر آموزش و پرورش خراب کنن...که s اینجور بود...زلزله بود...اول ازش بدم می اومد..مث همه ی قصه ها که ااول از طرف بدت می آد و بعد یهو...یهو دیدم که خیلی وقتا تو مدرسه گناهشو به گردن می گیرم...و جلو ناظم قسم می خورم که اون بی تقصیره...سوم راهنمایی بودیم که یهو دیدیم حرف از چشای شهلا می زنه و فهمیدیم دلش رفته...یه روز مریض می شد..یه روز لو می رفت..یه روز گر می گرفت و تب های عاشقانه...نامه هاشونو دارم...نامه هایی که واسه پسره نوشت..و نامه هایی که پسره واسش نوشت...همه پیش من نگه داری می شدن...و شدن...بزرگتر شدیم...رفت روانشناسی خوند...و سعی کرد...بفهمه من چی تو کلمه...غرایزمو بشناسه و قسمم داد که راستشو بگم نقل فلان قضیه تا بفهمه دردم چیه..داش زندگیشو می کرد..مث همه..با دوس پسرا و شیطونیا...درس و مشق و مامان بابا...

قبل از عید یه چن باری بهم زنگ زد...وقتی با بجه ها اومده بدیم شیراز گفت باس منو ببینه و باهام نقل یه چیز مهم مشورت کنه...حوصله شو نداشتم..حوصله ی گذشته رو...پیچوندمش...هر سال ۸ فروردین زنگ می زد و می گف : واسه فردا به کسی قول ندیا....من رفیقی ترین قدیمیتم...

امروز خیلیا زنگیدن..جز اون...زنگ زدم...مامانش گفت چن شب پیش ازدواج کرد...!!!گفت خیلی بی معرفتی نجمه..خیلی دنبالت گشت...به گوشیش زنگ زدم..گفت تهران زندگی می کنه...گفت :ای بدک نیست...گفت خیلی وقته اذیت نکرده و دلش تنگ شده...گفت تنهام نزاری یادت باشه تو رفیقی ترین قدیمیمی...حس کردم دلتنگم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 18:32  توسط نجمه 

وقتی در قهوه خونه ها رو تخته کردن...وقتی با بچه ها رفتیم فرح زاد و گفتن شرمنده ایم به خانوما قلیون نمی دیم....وقتی رفتیم لب بندر نشستیم و قلیون کشیدن آقایون رو تماشا کردیم...همه اش تو دلم خوشحال بودم که به هر حال شیراز چیز دیگریست...و هیچ وقت کسی همچین بلا ملایی سرش نمی آوره...مدتی بعد زدیم رفتیم حافظیه ...و اونجا متوجه شدیم که قهوه خونه اش رو به خاطر شرف یابی پرزیدنت به کل بستن و اینا...مدتی بعدترش تموم باغهای شیراز بو گرفتن...ولی باغ هم از لیست ما خط خورد...

اما امشب یکی از بچه ها خبر مسرت بخشی به ما داد...گفت : همه چی برگشته سرجاش..قهوه خونه ی حافظیه رو نمیدونست اما بقیه ی جاها...خوب طبیعتا ما هم گفتیم : آخ جووووووووون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/08ساعت 1:4  توسط نجمه  | 

شوخی شوخی داره عید می شه ها..حواسم نبود از دستم در رفت...حواسمم بود از دستم در می رفت..شوخی شوخی عید شد...

تو این سالی که گذش و تو این دوران وب نویسی...من با سه تا زن آشنا شدم...خاتون که بهم یه کپه هیزم داد...فریدا که نشونم داد می شه باز بلند شد...و بیتا که بوی زندگی می داد...همیشهبدون خالی بندی می گم...قبل از اینکه صفحه نظرای خودمو نیگا کنم و اینا... فورا صفحه هاشونو باز می کردم...هیچ وقت شوری که تو سرم داشتم واسه خوندنشونو یادم نمی ره...گفتم این شب عیدی ازشون بابت همه چی تشکر کنم...واسه هر کدومشون یه آرزو می کنم سر سفره...آرزو رو هم که نباس گفت مگه نه؟

نمی دونم باز کله ام داغه..داغه داغ....

می دونید بچه ها...!!! فک می کنم...:

اگه یه روزی یه ماشین BMW17 یا چمی دونم یه پژو ۶۰۷ فلین هم داشته باشم

با یه خونه ی ۲ میلیاردی

و یک دوجین خدمتکار و آرایشگر مخصوص

اگر بتونم به راحتی یک چشم بر هم زدن از این سر دنیا به اون سر دنیا برم

باز هم حسرت روزهایی رو خاهم خورد

که پول یک بستنی دیگر را نداشتیم

آس و پاس و امیدوار به زندگی 

ـــ هر چند ژست های نا امیدانه می گرفتیم و از راه رفتن در تاریکی حرف می زدیم ــ

باز هم حسرت روزی را خواهم خورد که توی m& m با هم چای خوردیم

حسرت روزی را خواهم خورد که توی کافه گودو نشستی و دود سیگارم رو تحمل کردی...

اگر روزی در یک مهمانی روح فقید گریگوری پک هم از من تقاضای رقص کند

و مستقیما در چشمانم نگاه کند و بگوید که مرا می خواهد

من به اندازه ی دورانی راضی نخواهم بود

که غزلیات سعدی برایم می نوشتی

به اندازه ی دورانی راضی نخواهم بود

که کشته مرده ی خوندن مطالبتون (آپ هاتون ) بودم

و شما مثل یک تکه سنگ از کنارم می گذشتید...هی گریگوری پک !

          یک دور دیگر برقصیم؟؟؟؟

..............

این دم عیدی من یه نفر رو که خیلی عزیز بود واسم رو از خودم رنجوندم ...بد زشت...خوب اینجا ازش معذرت می خوام... همتون رو دوس دارم ...و دلم می خواس همتونو بغل می کردم و می بوسیدم...و واسه همتون کادوی عیدی می گرفتم...دلم می خواد این سال جدید یه سری از عادتای بدمو ترک کنم و یکم بیشتر درس بخونم و اینا...دلم می خواد این سال ..ساله گر گرفتن از عشق باشه...واسه همتون و حتی خودم....ولی راستش رو بخواین من یکی که از این سالی که می آد هیچ توقعی ندارم....دروغ چرا؟ توقعی ندارم....

خوب دیگه...به سلامتی شما و کسایی که دوسشون داریم و نمی دونن و دسمون دارن و نمی دونیم...سلام نوروز!....خوش بگذره...و بوس...بوس...بوس 

پی نوشت : یادم رفته بود بگم که چه قد آهنگ وقتی بهار شد می ام دیدنت رو دوس دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 3:51  توسط نجمه  |