اگر ۵ عدد فرد است یا شیشه در آب حل می شود،پس ۵ توانی از ۵ است.اما ۵،مضرب ۵ نیست.بنابراین نه ۵ عدد فرد است و نه شیشه در آب حل می شود.
پی نوشت : عرض می کنم خدمتتون.!
ز آن شب که با دست تو در آغوش کرده ام
یکباره ترک صبر و دل و هوش کرده ام
هرچه آن عشق تست به بازی شمرده ام
هرچ آن نه یار تست فراموش کردهام
درچشم من شدست یکی دانه ی دانه ی گهر
هر نکته ای که از دهنت گوش کرده ام
خالی شد دماغ من از مستی و خمار
زان باده ها که از لب تو نوش کرده ام
برچرخ می رسد خروش دل از فراق
اورا به وعده های تو خاموش کرده ام
از چشم نیمخواب تو امروز روشن است
آن ناله ها که من ز غمت دوش کرده ام
دستم که زیر سنگ فراق است هر شبی
تا روز با غم عشق تو در آغوش کرده ام
............
در مورد اسم " نجمه ی کوچک"سختیها کشید...خوانواده اش شیرازی بودن...و البته مذهبی...یکی گفت :دیوان حافظ رو باز م یکنیم...اولین اسم دختر یکه اومد...یکی دیگه گفت قرآن باز می کنیم...اول دیوان رو باز کردن:
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم / تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم
بعد نوبت قرآن شد...سوره ی نجم اومد( خدا رحم کرد!)..منو دو اسمه کردن...و این بیت رو صفحه ی اول کتاب قرآن نوشتن...
زن عموم بعدها یکی از بهترین دوستام شد...و همیشه می گه : من و نجمه با هم و یه روز وارد این خانواده شدیم....( نمی دونم این دلیل خوبیه واسه صمیمی شدن یا نه ولی به هر حال من زن عموم رو دوس دارم) ....در مورد اسمم هم مدتها ناراحت بودم...مخصوصا وقتی که بزرگ تر شدم و فهمیدم "صنم" یعنی "بت" و خوب تو کتاب دینی خونده بودم که بت پرستی کار زشتیه...و ازطرفی یه مارک یخچال و لباس شویی وتلویزیون و خلاصه از این جور لوازم برقی هم مث اسم من نوشته می شد: sanam ...واقعا آدم وقتی ببینه که اسم خودش و لباس شویی خونه ی خاله اش یکیه ....چه حسی بهش دس می ده؟ من که به هر حال حس خوبی نداشتم...و یه روز ی بالاخره تصمیم گرفتم فقط "نجمه" باشم...اینم از این...
بعدها مث الان که یه خورده بزرگتر تر شدم ...همه اش با خودم فک می کنم این همه شعر قشنگ حافظ داره...چرا این شعر باس واسه من می اومد...مخصوصا که واسه خواهرم اون شعر دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند اومد...و واسه دختر عموم اون شعره کارم به کام است الحمدلله....نمی فههم چرا فقط از بین این بر و بچه های فامیل فقط شعری اومده که توش غم و هجرت و تدبیر و از این جور چیزا هس...این همه شعر...این یکم فکرش ناراحت کننده نیس؟...آدم مدام فکر می کنه محکومه به شکست خوردن در عشق ...و خیلی چیزای دیگه...به هر حال چیزیه که من شدیدا می خوام باش مبارزه کنم..و فکر می کنم حافظ شوخی کرده و البته این کاملا تصادفی بوده...مگه نه؟!!!!
هر سال تولدمو با دوستام بودم..امسال با خونواده هستم...و به نظرم اصلا جالب نیس آدم همین اول عیدی ببینه که یک سال پیرتر و بزرگ تر شده بدون اینکه پخی شده باشه یا کاری کرده باشه که یه ذره به دنیا برخورده باشه...ابه هر حال روز تولد آدم هم همون سیگنال هایی به مغزش می خوره که روزای دیگه...
۲۱ سالم شد...و تا الان هیچ روزی نبوده که احساس خوشحالی کنم...نه روزای دیگه اش..و نه حتی یکی از این تاریخ های ۹ فروردین...به دوستم پارسال گفتم هیچ آدمی روز تولدش خوشحال نیس...حتی اگه کلی هم برنامه های قشنگ داشته باشه...باز آدم روز تولدش یه حسی داره که نمی زاره خوشال باشه...گقت : تو فقط اینو تجربه نکردی...چه طور تعمیم می دی؟؟؟؟.....ولی من هنوزم مطمئنم کسی نیست که تو روز تولدش خوشحال باشه...
اینم از پستی واسه تولدم!
قبل از عید یه چن باری بهم زنگ زد...وقتی با بجه ها اومده بدیم شیراز گفت باس منو ببینه و باهام نقل یه چیز مهم مشورت کنه...حوصله شو نداشتم..حوصله ی گذشته رو...پیچوندمش...هر سال ۸ فروردین زنگ می زد و می گف : واسه فردا به کسی قول ندیا....من رفیقی ترین قدیمیتم...
امروز خیلیا زنگیدن..جز اون...زنگ زدم...مامانش گفت چن شب پیش ازدواج کرد...!!!گفت خیلی بی معرفتی نجمه..خیلی دنبالت گشت...به گوشیش زنگ زدم..گفت تهران زندگی می کنه...گفت :ای بدک نیست...گفت خیلی وقته اذیت نکرده و دلش تنگ شده...گفت تنهام نزاری یادت باشه تو رفیقی ترین قدیمیمی...حس کردم دلتنگم...
اما امشب یکی از بچه ها خبر مسرت بخشی به ما داد...گفت : همه چی برگشته سرجاش..قهوه خونه ی حافظیه رو نمیدونست اما بقیه ی جاها...خوب طبیعتا ما هم گفتیم : آخ جووووووووون...
تو این سالی که گذش و تو این دوران وب نویسی...من با سه تا زن آشنا شدم...خاتون که بهم یه کپه هیزم داد...فریدا که نشونم داد می شه باز بلند شد...و بیتا که بوی زندگی می داد...همیشهبدون خالی بندی می گم...قبل از اینکه صفحه نظرای خودمو نیگا کنم و اینا... فورا صفحه هاشونو باز می کردم...هیچ وقت شوری که تو سرم داشتم واسه خوندنشونو یادم نمی ره...گفتم این شب عیدی ازشون بابت همه چی تشکر کنم...واسه هر کدومشون یه آرزو می کنم سر سفره...آرزو رو هم که نباس گفت مگه نه؟
نمی دونم باز کله ام داغه..داغه داغ....
می دونید بچه ها...!!! فک می کنم...:
اگه یه روزی یه ماشین BMW17 یا چمی دونم یه پژو ۶۰۷ فلین هم داشته باشم
با یه خونه ی ۲ میلیاردی
و یک دوجین خدمتکار و آرایشگر مخصوص
اگر بتونم به راحتی یک چشم بر هم زدن از این سر دنیا به اون سر دنیا برم
باز هم حسرت روزهایی رو خاهم خورد
که پول یک بستنی دیگر را نداشتیم
آس و پاس و امیدوار به زندگی
ـــ هر چند ژست های نا امیدانه می گرفتیم و از راه رفتن در تاریکی حرف می زدیم ــ
باز هم حسرت روزی را خواهم خورد که توی m& m با هم چای خوردیم
حسرت روزی را خواهم خورد که توی کافه گودو نشستی و دود سیگارم رو تحمل کردی...
اگر روزی در یک مهمانی روح فقید گریگوری پک هم از من تقاضای رقص کند
و مستقیما در چشمانم نگاه کند و بگوید که مرا می خواهد
من به اندازه ی دورانی راضی نخواهم بود
که غزلیات سعدی برایم می نوشتی
به اندازه ی دورانی راضی نخواهم بود
که کشته مرده ی خوندن مطالبتون (آپ هاتون ) بودم
و شما مثل یک تکه سنگ از کنارم می گذشتید...هی گریگوری پک !
یک دور دیگر برقصیم؟؟؟؟
..............
این دم عیدی من یه نفر رو که خیلی عزیز بود واسم رو از خودم رنجوندم ...بد زشت...خوب اینجا ازش معذرت می خوام... همتون رو دوس دارم ...و دلم می خواس همتونو بغل می کردم و می بوسیدم...و واسه همتون کادوی عیدی می گرفتم...دلم می خواد این سال جدید یه سری از عادتای بدمو ترک کنم و یکم بیشتر درس بخونم و اینا...دلم می خواد این سال ..ساله گر گرفتن از عشق باشه...واسه همتون و حتی خودم....ولی راستش رو بخواین من یکی که از این سالی که می آد هیچ توقعی ندارم....دروغ چرا؟ توقعی ندارم....
خوب دیگه...به سلامتی شما و کسایی که دوسشون داریم و نمی دونن و دسمون دارن و نمی دونیم...سلام نوروز!....خوش بگذره...و بوس...بوس...بوس
پی نوشت : یادم رفته بود بگم که چه قد آهنگ وقتی بهار شد می ام دیدنت رو دوس دارم...
