تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

بازی نور و دیوار...بچه که بودم بازی با آینه رو دوس داشتم...انعکاس شفافیت آینه روی دیوار...روشنایش...منو می کشوند دنبال خودش...کسی آینه رو می چرخوند...حتی دستای خودم...و چشم من دنبال نور می گشت همین که می اومدم بهش دست بزنم...بگیرمش...نور پرت می شد اون طرف تر..می رف رو سقف....رو لبه ی در اتاق...هر جا...بعضی وقتا هر جا که دور تر بود و می باس زحمت بیشتری بکشم...گفتم که دست خودمم بود..می تونستم زیاد لفتش ندم یه جا رضا بدم و نور رو بگیرم....ولی دستام هیچ وقت اونو لمس نکردن...فقط دنبالش دیوار رو بو کشیدن...چن سال بعدش هیجده ساله که شدم تو برگه ی انتخاب رشته دانشگاه این بازی رو ادامه دادم....و بعد بیست سالگی فرارسید:

هنوز هم اونقدر تنها بودم که می تونستم با خیال راحت این بازی رو برم...و این بازی رو رفتم...در بیست سالگی دوستان جنگ (با کسره )و صمیمصی زیادی رو از دست دادم...و دیگه هیچ وقت نخواستم ازشون بدونم...همیشه عادت داشتم رنگ و قلم مو وردارم و اتاقم رو با هر چی توش بود رنگ کنم...بعضی وقتا ماهی یکبار ..بعضی وقتا هنوز رنگ قبلی خشک نشده بود..مامان بابا زیاد از این تنوع طلبی افراطی من و از این سرگردونیم راضی نبودن ولی تقریبا ساکت شده بودن...و می زاشتن کارمو کنن...بیست سالم که شد یه بار فقط یه بار تابستون اتاقمو رنگ کردم...زرد ...وسایلشو هم این بار رنگ متفاوتی زدم مشکی...و دیگه انگار این آخرین بار بود...دیگه دلم نمی خواس که عوضش کنم...وبلاگ هم زرد شد..و دیگه نخواستم عوضش کنم...هر سال دوستانم رو...مدسه هایم رو..خوابگاه هایم رو...اتاق هایم رو تن تن عوض می کردم...وقتی بیست ساله شدم..یک جا اتاق گرفتم...ساکن ثابت اتاق ۴۰۹ شدم...آدم های اضافی رو حذف کردم...شب های زیادی رو گریه کردم...و به هر چیزی چنگ زدم....همون بازی خیلی پررنگ تر شده بود...خدا رو مرخص کردم...فقط یه کلام بهش گفتم بره و اونم از خدا خواته رفت که رفت ..و دیگه بر نگشت...به یاد ندارم تو تموم مصیبتایی که کشیدم یه بار گفته باشم "خدااااا" آخه نبودش و کاری هم از من بر نمی اومد...تا قبل از اون همیشه می گفتم از زندگیه بدون خدا وحشت دارم...اما بدون اون زندگی کردم...حتی وقتی داشتم تفسیر المیزان رو می خوندم هم نبودش...دیگه جایی حضور نداشت..از دل من رفته بود...و عقل ..آه عقل...تو بیست سالگیم آمار خواستگار هام رفت بالا..به طرز بی سابقه ای...همیشه تو زندگیه دخترا یه سالی هس که یدفعه و یهو کلی مرد پیدا می شن که می خوان باهاشون ازدواج کنن...گمونم مال من همین بیست سالگی بود...لخت و تنها ...دلم خواس قدم بزنم...و فک کنم که با هر قدمی یه گام به مرگ نزدیک تر می شم...فهمیدم زرافه رو از بقیه ی حیوونا بیشتر دوس دارم...یادم افتاد که ارتفاع رو قبلا ها دوست داشته ام...خواهرم ..دختر عموم...دخترخاله ..پسرخاله ام ازدواج کردن...و بخش بزرگی از زندگیشون و یا هم زندگیه من دیگه به اونا هیچ ربطی نداشت....بارها با صدای هایده خوندم: که آتش درونم تا استخونمو سوزونده...و دلم نمی خواست اسم هیچ چیزی رو بزارم نفرت..بزارم عفونت...حسودیم شد...حسودیم شد وقتی دیدم هم کلاسی هام همشون کلی دوست خوب دارن..و من حتی یه دوست هم ندارم..حسودیم شد به آدمایی که احساس تعلق و علاقه داشتن و من حتی "ترجیح" هم تو زندگیم نداشتم...حسودیم شد به استادم که انگار عقلش می کشید و عقل من راه به جایی نمی برد...تشریفات زندگیم رو فهمیدم...و تدوین کردم...بعضی وقتا از دستم در رفت به جای "اینچنین بودن" آنچنان شدم...کمتر از هر سالی پسرب ازی کردم..اصلا انگار پسر ها بالفعل خط خوردن...خودم رو تو کتابای اخلاق غرق کردم...برای هر چیزی دنبال تعریفی گشتم...ولی دست آخر به عاطفه رضا دادم...چیزی نبود...اینو هم حس کردم خلق کردم...دیروز وقتی به دختر خاله ام گفتم خوشبخت بشی ..منظورم رو خودمم نفهمیدم ..یعنی چی بشه که خوشبخت بشه؟؟؟؟...تو بیس سالگیم رسما سیگاری شدم....تو بیست سالگیم نتونستم "معنا" رو پیدا کنم...و بارها و بارها بر خودم پیچیدم و عذاب کشیدم و خودمو سرزنش کردم....فهمیدم فلسفه رو ترجیح میدم... و این واسم خوشایند بود...اما هنوز هم کور و منگ و هزار هوایی بودم...بیست سالگی...بیست سالگی...نتونستم به خندیدن ادامه بدم و مث ژاک پره ور بگم : آهای مردم ! آوازای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه /واسه اینه که نیشمو وا می کنم ومی خندم....نه نتونستم اینجوری رفتار کنم...گریستم و گریستم ....بی صبر و بی قرار...وقتی فهمیدم گریستم...و وقتی نفهمیدم هم...همه چیز زیاده از حد خشن بود...سیم کارتم رو سوزوندم...و کسانی رو دیگر برای هیچ وقت نخواستم...توی بیست سالگیم این وبلاگ رو زدم و با شما از روزمرگیهام گفتم از گاف هام و از ابتذالی که جریان داشت...و نوشته هام هر چن بوی پشکل می دادن...و هر چن خوب و خوانا و زیبا نبودن...اما کمی روشنی داشتن...و

بیست سالگی من داره روزهای آخرش رو می کشه...نفسای آخر...هر سال من با بهار بزرگ تر می شم..فقط یه خورده بزرگ تر...و چه قدر دلم می خواد با ویگن..و مث ویگن از ته دلم بخونم :می خوام بیست ساله باشم...می خوام سی ساله باشم...می خوام وقتی بهاره گل امساله باشم....

می خوام ۱۴ ساله باشم...می خوام یه خوشبخت و یه آتیش پاره باشم....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 19:29  توسط نجمه  | 

امشب توی جشن عقد دختر خاله ام...با یک حادثه رو به رو شدم...معنی دقیقش فقط یه حادثه اس....بی قرارم کرد...بیقرار شدم...چیزی در درونم می خواست لذت ببره...لذت فعال...چیزی در درون من می خواست ورق های پاسور رو بچینه برای یه حکم دیگه از نو...سرسختانه می خواست گنجشک کوچک مرده رو تو دستاش فشار بده و ناز کنه...می خواس دستای مردونه ای رو بگیره و تو صحرا برقصه....می خواس فشنگ های آهو کشی رو قایم کنه...می خواس بره..بره...بره....و دخترک درونم چیزی نمی خواست اگر این اتفاق نمی افتاد...اگر نمی دیدمش....

نجمه شب که برگشت خونه نخواست حسرت هاشو بشمره...نخواست گریه کنه...ولی مدام با خودش گفت :من نمی خوام دشتا رو خشک و خالی عاشق اون آهو بودم که کشتیش....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 1:33  توسط نجمه  | 

فرصتی نمانده است

بیاهمدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر

دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان

کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است                         "گروس عبدالملکیان"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت 1:14  توسط نجمه  | 

یادمه امتحان خرداد سوم راهنمایی رو  داده بودیم و تو  کوچه جلو آپارتمانمون با بچه ها نشسته بودیم...که یهو دیدیم یکی از پسرای کوچولوی ساختمون بغلیمون که شهرستانی بودن با یه پلاستیک پر از لباس، زیر بغلش از وسط درختای کاج داد زد : هی شهریا خدافظ ما رفتیم دهمون...!!!!!

این یکی از قشنگ ترین و مشنگ ترین صحنه هایی بوده که تو زندگیم دیدم تا حالا...منم حالا یکی دو روز دیگه مرخص می شم...و از هم اکنون داد می زنم : هی پایتختی ها ما رفتیم دهمون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 16:4  توسط نجمه  | 

من نمی دونم گفتن اینکه کدوم ترانه رو دوس دارم..یا دوس تر دارم..چه قدر به حال شما ا فرق می کنه...شایدم اصلا نباس فرق کنه و اینا...به هر حال فقط می شه آدم سرسری یه نیگا به لیست طرف بندازه و بگه که  این طور..."زن قد بلند "عزیز...به من لطف کرده و تو این بازی دعوتم کرده...

به هر حال من قبل از لیست کردن واینا...می خوام یه چیزی رو لو بدم...هر چن اطرافیانم دیگه این دستشون اومده و با این عادت من سالهاست که ساختن و می سازن...چیزی که می خوام بگم..تقریبا مث یه راز خجالت اور می مونه...منظورم اینه که یکم توش خرافات قاطیه و اینا...و هر چن وقت یه بار یه نفر پیدا می شه که بهم تلنگر بزنه هی دختر تو فلسفه می خونیا....

ــ خیلی خوبه که آدم صبح از خواب پاشه و آهنگ مورد علاقه اش رو گوش کنه و کیفور شه سر صبحی..بعدش آماده شه بره مدرسه دانشگاه سرکار...یا چمی دونم بگیره باز بخوابه...قدیم ترا همیشه با این فکر از خواب که پا می شدم یکراستت می رفتم سراغ تلویزیون و اونو روشن می کردم...خیلی دوس داشتم بدونم به محض روشن شدن tv چه آهنگی پخش می شه و از کی...دلم می خواس حتی شبا خودم آخرین نفر نباشم که پای tv نشسته تا خودم اونو خاموش نکنم و حتی ندونم کدوم شبکه اس...هر آهنگی می اومد آهنگ روز من بود...بعدش با خیال راحت می رفتم صورتم رو می شستم...هر چن همیشه یه غرغرایی هم می کردن ملت که سر صبح روانیمون کردی و اینا..ولی خوب...همه به هر حال عادت داشتن...اسمش شده بود فال نجمه ...بعضی از این آهنگایی که پایین واستون می نویسم آهنگایی ان که اول روز اومده واسم و بعدش روز خوشکلی رو داشتم بی سرخر و اینا...بعضی آهنگام بودن که دوستشون داشتم...ولی بعدش روزم زهرماری شده ...و از چشم افتادن...بعد ها که رفتم دانشگاه نتونستم این عادت رو ترک کنم...هر صبح که پا می شدم می رفتم سراغ کامپم و دستم رو می زاشتم رو کیبورد و چشام رو می بستم...آهنگ رو تصادفی انتخاب می کردم و بعدش با خیال راحت زندگیمو شروع می کردم...البته این اصلا به اینجا خاتمه پیدا نکرد..کم کم تو ماشین یا هر جای دیگه ..آهنگ بعدی رو به خودم تقدیم می کردم...بعضیا می گن درجه خود شیفتگیت خیلی بالاست روزی چن تا آهنگ به خودت معرفی می کنی؟؟؟!!! همیشه تو ذهنم می گه بر طبق اصل هماهنکی پیشین بنیاد ...آهنگ بعدی واسه من ساخته شده...!!!( استفاده ی درست از فلسفه) و خلاصه نمی دونید که بعضی وقتا که تو جمعم و چه قدر از اینکه مجبورم این حس و عادت رو پنهون کنم رنج می کشم...بدبختیه خیلی بزرگیه آدم نمی تونه به همه کسی همچین چیزی رو بگه...واقعا آدم به کی بگه که طرف فک نکنه وااای این دختره چه قدر کوچه بازاریه یا خرافاتیه یا مزخرفه یا چی و چی و چی؟؟؟؟ یه وقتایی هم می شه که من با خودم می گم خوب این آهنگ بعدیه مال من...و یهو طرف ضبط رو خاموش می کنه....( بیچاره از کجا بدونه که من چه فکر پلیدی تو کلمه؟؟؟) خلاصه که این جوریاس...و حالا بچه های فامیل و دوست وستام بهم می گن ..ما  به یاد تو فال آهنگ می گیریم...!!!!  بگذریم....

و اما آهنگ هایی که من دوس دارم....یا ضرورتا یا همین طوری....

اول آثار درجه یک موسیقی بند تنبونی ایران :چهارفصل اثر حسن شماعی زاده معروف به حسن خر صدا:۱ـ هر چی ما می ریم پیش تر پیش تر من دوست دارم بیشتر بیشتر۲ـ ساعته ۷ شبه ۳ـ گیتارمو...۴ـ جشن تولدت تو...جواد یساری : یا منو نبر به چشمه یا تشنه بر نگردون....عباس قادری :پارسال بهار دسته جمعی....

دوم آهنگای قدیمی مث :۱ـ شب به گلستان تنها منتظرت بودم ۲ـ لیلی جان تفنگ من کو ۳ـ رفتیم مدرسه یاد بگیریم الفبا ۴ـ من اندوهم من اندوهم مرا دریاب جانا ۵ ـ یه روز دیدم گم شد جونم پر گرفتم از آشیونه ام (عهدیه) ۶ـ بیا بریم به مزار ملا ممد جان ۷ـ شد خزان گلشن آشنایی ۸ ــ شب می آی ، سر شب می آی دم صب می آی می آی به خوابم ۹ــ بخواب جونم برات بیداری زوده بیدار موندن تا صبح آسون نبوده ۱۰ــ من از آنچه رسوا کند نام عاشق نترسم ۱۱ــ مراببوس (کیه که این آهنگو دوس نداشته باسه آخه؟) ۱۲ــ هر چی دارم قربونت غیر تفنگم ۱۳ــ الهه ی ناز ۱۴ــ مرغ سحر ۱۵ــ ستاره رفت  و کل تای دیگه که الان یادم نیس....

سوم آهنگای یکم نزدیک تر مث آلبوم برهنگی شهیار قنبری خیلی قشنگه، دخترک بیا نترسیم برهنه شو بغلم کن ببوس منو و خلاصه از این جور چیزا...خیلی دوسش دارم مرتبه...یا اون آهنگ لا لا دیگه بسه و ...آهنگای فریدون فرخزاد که کشته مرده ی صداشم....اسب سفیدم و یکی دیگه اش که یادم نیس...گل گلدون و من از اون شبهای مهتابی می خوام سیمین غانم ....آهنگای قدیمی گوگوش مث دو ماهی ..کمکم کن ...باور کن ...قد آغوش منی نه زیادی نه کمی...از این کیو کیو بنگ بنگ هم حسابی خوشم می آد...یا ابی :همین امشب فقط امشب بیا هم بغض من باش....یا اون آخرین ضربه رو محکم تر بزن ...یا اون صدام کردی ( کلا من از آهنگایی که توش حرف از صدا کردن و صدا زده شدن و اینا باشه خوشم می آد ) یا علیرضا اعصار : گفت آنچه یافت می نوشد آنم آرزوست ...یا شادمهر : رسیدی مثل یک مرحم به داد زخم دیرینه...یا اون آهنگه تنها تو ماندگاری در دلم ...هایده :دلم خواس که فدات شم دلم خواس بشم عاشق دلم خواس....هایده رو کلن دوس دارم ....ویگن عزیز رو هم همین طور ولی اون ترانه ی بارون بارونه رو بیشتر تر...از داریوش آهنگ وقت از نی کر شدن وقت عریان تر شدن رو دوس دارم...

چهارم آهنگای قدیمی خارجی : مث بیتلزا که من با اینکه هم دوره ایشون نیسم می میرم واسشون...مث yesterday , nowhere man, i wanna hold ur hand, come backe ,i need to love u, و کلی های دیگه که الان تو خاطرم نیس...یا The doors ...با اون جیم موریسون خوشکلشون...اون آهنگ hello  ilove  you  که یه چیزی تو مایه های سلام عزیزم عزیزم سلام خودمونه رو دوس دارم...و you make me real , love me two time....یا الویس پریسلی :love me tender ...به اضافه ی تمام کارای تام ویتس و باربارا  و باب دیلن که از همشون اتفاقا خیلی کم شنیدمو اینا....

پنجم آهنگای خارجی نزدیک تر : مث evanecence  وااای من واسه آلبوم fallen این گروه می میرم...مخصوصا آهنگ going under که با تمام وجودم باهاش نعره می کشم...و hello  , my imortal , breath no more .every bodys fool,listen to the rain , شانیا توآین رو هم خیلی دوس دارم...نمی دونم یه مدت تو دوران دبیرستان صبحامو باش شروع می کردم و بد بهم فاز می داد...آهنگایی مث :  forever and  for always, im not in the mood,  dont be stupid i love u,black eyes blue tears.....,از لینکین پار ک فقط دوتاش رو دوس دارم : in the end و somewhere i belong....  این  خانوم pink  رو هم کلی دوس دارم لطفا اخ و اوخ راه نندازین...cant take me home ! واقعا قشنگ نیس؟ یا اون nobody knows???خلاصه که من اینو هم حسابی دوس دارم ...آهنگ hurt کریستینا رو هم قبلا گفتم که دوس دارم...آهنگ i m not happy مدونا...naked, i drove all night,i hate u then i love u از سلین دیون....hot,dont tell me ,alone. who know , i dont have to try, از آوریل...من james blunt رو هم دوس داشتم اما این روزا چرا رو گوشیه هر کس و نا کسیه ؟ حس آدمو بد می کنه...here i am,i do it for u از براین آدامز...Bang Bang از نانسی سیناترا...آهنگ father and son که نمیدونم مال کیه...و همین طور Que_sera sera...از stevie :beacuse i love u....از لئوناردو کوهن عزیزم democracy , dance me to the end of love ...'تا یادم نرفته بگم که یه زمانی عاشق گروه aqua بودم...منظورم ۱۱ـ۱۲ سالگیمه..بزرگترین لذت زندگیم پوشیدن تی شرت این گروه بود...

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی ....این آهنگو این روزا دوس دارم بشنوم مدام...من و تو کم بودیم رو هم از فرهاد مهراد دوس دارم...همین طور تو فکر یک سقفم و ای کاش آدمی وطنش را می شد با خود ببرد هر کجا که خواست .....اون آهنگه دوتا زلف سیا داری دو تا موی رها داری بلا داری بلا داری...از فریدون فروغی و یکی دیگه که اسمش رو نمی دونم....هر دوشو دوس دارم..مخصوصا با صدای اون یکی که اسمشو نمی دونم....جغد بارون خورده رو هم دوس دارم و مشتی ماشالله رو....بگذر ز من ای آشنا و تو که به خوابم که می آی...از عارف...مرا نادیدن تو غم نباشد ازسراج

آهنگای زیادی رو دوس دارم صدای لینول ریچی...استینگ...و اون مرد کوره ایتالیایی رو که اسمش یادم نمی آد رو(آندره بوچلی؟؟)..گمونم اینا کسایی ان که همه ی آهنگاشونو دوس دارم...شهرام ناظری....و استاد شجریان(مخصوصا آلبوم آرام جان)....راستش بین اینا نمی تونم انتخاب کنم....همیشه یه آهنگشون با یه فضای آدم جور در می آد و تو هر مودی که باشی باز بت حال می دن....

کم نوشتم...اما بازم گمون نکنم حوصلتون شه بخونین....

پی نوشت: تابستون قبل از pmc یه آهنگ پخش می شد که اسمش یادم نیس..اما خواننده اش یه دختر دو رگه بود به اسم avo منو دیوونه ی خودش کرد...ولی نتونستم جایی گیرش بیارم...حتی چن تا cd shop معتبر بهم گفتن خواب دیدم و همچین کسی وجود نداره...نمی دونم شما احیانا نمی شناسید اونو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 16:49  توسط نجمه  | 

پنج شنبه  سالگرد فوت مامان بزرگم بود...همین موقع پارسال...وقتی واسه عید آماده می شدیم...

خواستم نرم شیراز..و خواستم که گریه نکنم...نرفتم شیراز ولی نتونستم عزادار نباشم...دیروز به جاش با بچه ها رفتیم سر خاک شاملو...شعر خوندیم و....فکر کردم بی خیالش لزومی نداره نه راجع به اون نه مامان بزرگ چیزی بنویسم...حسم رو پیش خودم نگه می دارم...و تنها کاری که می کنم ــ شاید واسه سپاس ــ یه تیکه از آخر شعر "برای شما چتر آورده ام" از آرش قربانی  رو می نویسم اینجا...

حالا در هیچ نقشه ای تو را پیدا نمی کنم

انگار چشم های ما مزاحم توست

و دوری بخش بزرگی از نزدیکی است

 

به رودخانه فکر می کنم

به لکه ی آرام لک لک ها در دور

و می فهمم که تسلیتی پیش روست

و مادری که جهان را جارو می کند

یکروز از پله ها می رود

 

چیزی نزدیک

چیزی دور

بوی ادویه می دهم

فکر می کنم چرا در تهران چرا در لندن

چرا در کجا

یک تکه از زمین برای من است

اگر چه آسمان هنوز سهم کسی نیست

و چیزی که همه جا سیاه شده می ارزد

به یکبار ملاقات

 

برای شما چتر آورده ام

به باران نزدیک می شوید

ای دل غافل

............................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 15:12  توسط نجمه  | 

شب تولد فروغ ...تنها کار مثبتی که کردیم (یعنی کردن )این بود که فرت و فرت عکس پرتره بگیرن و اینا...راستش عکسها هم بد نشده بود...ولی یه عکسه بود که من و "الی طلا" در حالی که خیلی خوشال بودیم، کله مون رو چسبونده بودیم به فروغ که بعله مثلا ما چه قدر صمیمی و این حرفا هستیم...من دومین نفری بودم که عکس ها رو دیدم...و این عکس..خدا نصیب نکنه...۳ تا دراکولا هر کدوم به یه حالت تو دوربین زل زده بودن...هر چن قیافه ی فروغ و الی به ضایعگی چک و پوز من نبود...از اون عکس های که اگر یکی شو هم داشته باشی تو زندگیت کافیه که تموم عمر مسخره ی عالم شی و اینا خلاصه...این شد که وقتی عکسا رو می دیدم یواش کش رفتم و اینا...و گذاشتم لای یکی از کتاب متابام...اون روز تو سایت نشستم که یهو فروغ اومد بالا سرم ایستاد و یه جوری نگام کرد که من مطمئن شدم باز یه دسته گل به آب دادم...اولش کلی پرسید که احیانا چیزی گم نکردم؟ و احیانا آیا عکس زشتی رو کش نرفتم و اینا...بعد گفت که یکی از پسرای مجسمه سازی صداش کرده و خیلی مشکوک بهش گفته من یه چیز از شما پیش خودم دارم و بیاین تا بهتون بدم...و اونو کشونده بوده تو کارگاه (شایدم تاریک خونه!!!) و خیلی خیلی یواش و مشکوک از لای یه کاغذ یه عکس کشیده بوده بیرون و در اومده که : این احیانا مال شما نیس؟؟؟!!!

خوب کاملا مسلمه که یه پسر یه عکس از سه تا دختر زشت رو پیش خودش نگه نمی داره...دلم نمی خواد چهر ه ی خودمو توصیف کنم..خودتون هر جونوری که خواستید رو تخیل کنید...صدف این وسط می خنده  که :ها ها ها ها ها می خواستی ما عکست رو نبینیم ضایع؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 1:32  توسط نجمه  | 

من یه راه حل خوب سراغ دارم واسه چیزایی که خوبن ولی به درد شما نمی خورن یا خداقل واقعا نمی دونین باهاشون چی کار کنین...این راه حلی بود که یکی از دوستای دوران دبیرستانم به من یاد داد...یه روز ورداشت یه پوستر خیلی خوشکل از آل پاچینو آورد و داد بهم...(آل پاچینو دسمال سر بسته بود ) ...و بهم گفت این به دردم نمی خورد گفتم بیارمش واسه تو...پس از اون من مدتها به خاطر این پوستر! زندگی می کردم...

شوهر آهو خانوم:باور کنید من خیلی سعی کردم این کتابو بخونم...ولی اون قدر نثر مذخرفی داشت...و اون قدر حداقل این نثر ناصمیمانه اش واسه من دهشتناک بود که باالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و رسما بی خیالش شدم...کتاب رو دادم به عمه کوچیکه ام...بعد ها واسم تعریف کرد که چه طور خودش شوهرش و خواهر شوهرا و برادر شوهر و عمه های دیگه ام از خوندن این کتاب لذت بردن...و چه قدر درگیر شدن و یه عالمه بابت این هدیه از من تشکر نمود....

دعوت به مراسم گردن زنی:این کتابیه که نتونستم بخونمش...حرص زیادی داشتم که مث باقیه آثار ناباکوف بخونم اینو هم...ولی هر چی زور زدم نشد...عید بود...رفتم دادمش به دوستم الهام و بهش گفتم خیلی قشنگه!  مال تو....فرداش که بهش زنگیدم..گفت : نجمه تو واقعا رودست نداری....اورژانسی ترین کتاب زندگیم رو بهم رسوندی...واقعا مرسی و چی و چی چی......

خدای چیزهای کوچک: این کتابی بود که دوستم پری بهم هدیه داد....صفحه اولش نوشته بود :به دوست بداخلاق و روشنفکرم نجمه....و از اونجایی که من نه بداخلاقم و نه روشنفکر....یه دعوای مفصلی قبل از خوندنش با  پری داشتم...وقتی کتاب رو شروع کردم مدام با خودم م یگفتم این دختره منو بدجوری دس انداخته.."می دونم باهاش چی کار کنم" و تو ذهنم واسش نقشه های شیطانی می کشیدم و اینا...کتاب روایت عجیبی داشت ..ــ حداقل واسه اون موقع های من ـــ همه چیز تو گذشته بود...گذشته ای که با ورود دختری به نام سوفی مال آغاز شده بود..مدام تکرار می کرد از اون روزی که سوفی اومد...زحمت زیادی کشیدم و فکر کردم مهم نیس باس تمومش کنم...وقتی کتاب رو تموم کردم....روزی که سوفی اومد...تازه گرفتم که پای یه ماجرای عشقی خیلی قشنگ وسطه...یه راز...و یه خارج از محدوده...تازه با خدای چیزهای کوچک...خدای سوسک ها...پشه ها....و مردمک ها...همدلی کردم...جونم بالا اومد تا بخونمش ولی وقتی خوندمش واسه همیشه فکر می کنم اتفاقه خوبی بوده تو زندگیم این کتاب...پری بعدش به گفت که می دونسته بعد از خوندنه این کتاب اون قدر بهش علاقه مند می شم که هرگز کتابو بهش پس نمی دم و گفت خیلی با خودش کلنجار رفته که آیا لذت خوندن این کتابو به من ببخشه یا نه...

سالها: تابستون ۸۳ من و پری هیچ کدوم درسامون رو نیفتاده بودیم و تصمیم گرفتیم به خودمون یه حال اساسی بدیم و بریم یه عالمه کتاب بخریم  و بخونیم از بین کتاب های ویرجینیا ولف...تو اون تابستون تنها کتابی که نشد بخونمش این رمان بود...سالها..هر سال تابستون می رم سر وقتش..از اولش شروع می کنم که بخونمش...سرهنگه می ره خونه ی فاسقش...مادره می میره...و دخترا هم با اون فکرا ی همیشگیشون...و نقشه هاشون... و یرجینیا مث همیشه حتی نحوه ی تابش آفتاب رو هم بر صندلی ها نوصیف می کنه ...همین جا کات می خوره هر بار...و من ادامه اش نمی دم...

راستش این من این پست هول هولکی رو واسه بدقولی نشدن ...به خاطر آبستینوس که لطف کرده  و من رو به بازی دعوت کرده نوشتم...سوالش اینه "چه کتابایی رو شما پدرتون در اومده که بخونینش و یا نیمه تموم گذاشتین؟" .....

منم می خوام یه چن نفری رو دعوت کنم...ولی قبل از اون تا یادمه بگم که سخت ترین کتابی که تا حالا خوندم آمار دبیرستان بود...که بارها و بارها امتحانش رو دادم تا بالاخره پاس شد...و نمی دونم چرا هیچ وقت چیزی ازش دسگیرم نشد....؟؟؟؟

من از بیتا،توکای مقدس، برگ و درنگ،زن قد بلند،چوزموری،پشه، وستا و مچاله کن و آتش بزن ،دعوت می کنم که وردارن و بنویسن ....نقل این قضیه....لطفا....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 16:47  توسط نجمه  | 

یک کارهای مشکوکی از شما سر زده می باشد....

ولی به هر حال من موندم که این چشم های جیمز دین اونجا اون وسط چی کاره ان؟؟؟

و همین طور بیچاره کارآگاه گجت....

پی نوشت : پس بینا جون فقط به خاطر اینکه صفحه تون باز نمی شه به آقا یخشا بگو که : یکی آواز می خوند مث الویس پریسلی......

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 3:24  توسط نجمه  | 

چرا این کار را کرده ای ؟ چرا مرا به اینجا آورده ای؟چرا مرا تا این حد شکنجه می دهی؟

درد دوباره شدت پیدا کرد با خود گفت :                                                       

ادامه بده مرا بزن اما برای چه؟ مگر در حق تو چه کرده ام؟ برای چه؟                    

نخستشن مفهومی که در قالب کلمات قابل بیان بود به گوشش رسید:                        

"چه می خواهی؟"                                                                                 

با خود تکرار کرد :"چه می خواهی ؟ چه می خواهی؟"                                      

پاسخ داد : چه می خواهم؟می خواهم زندگی کنم .می خواهم رنج نبرم و بار دیگر سراپا گوش شد آنچنان که حتی      درد نیز نمی توانست توجه او را منحرف کند.                                                          

 

صدای درونی پرسید : می خواهی زندگی کنی؟                                                         

_ روشن است می خواهم زندگی کنم همچنان که در گذشته زندگی می کردم خوب و خوش....   

صدا تکرار کرد:همچنان که در گذشته زندگی می کردی؟خوب و خوش؟                  

و ایوان ایلیچ در خیال بهترین لحظه های زندگی خودش را مرور کرد.                    

اما با کمال تعجب پی برد که اکنون هیچ کدام از آن لحظه های خوش زندگی آن گونه که به نظرش می رسیدند.

خوش نبوده اند....                                                         

                              

                                 فئودور داستایوسکی...(مرگ ایوان ایلیچ)

در ادامه نوشت:خواستم حرف بزنم..حرف بزنم..حرف بزنم..حرف بزنم...حرف بزنم...حرف بزنم...حرف بزنم...حرف بزنم...حرف بزنم...حرف بزنم..حرف بزنم..حرف......اما نشد...

پسر آبستن منو دعوت کرده به یه بازی حتما در بازیش شرکت می کنم...فقط شاید یکم دیرتر...

برمی گردم!

پی نوشت ۲: بی ربط نیس...چه فرقی می کنه؟؟؟؟ یکی می گفت نرود عاشق صادق به قفایی و جفایی...........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 18:3  توسط نجمه  | 

۱ـ اون ترم واسه ترجمه ی زبان انگلیسی موضوع "self"رو انتخاب کردم و هر جور بود آخر کاری درش آوردم و بدون تفسیر داد مش به آقای استاد!..این ترم همه دو تا دوتان..ترجمه ها یکم حجیم تر شدن (البته نه خیلی) منظ.رم اینه که هر کس یه مقاله رو انتخاب می کنه و اینا نه چیزی بیشتر..این ترم مقاله ها نقل فلسفه ی دین،سیاست،ذهن،زن و...بودن ..یعنی کلی تر بودن...همه ی بچه های کلاس دارن گروهی کارشون رو انجام می دن..استاد مدام ازم می پرسه خوب تو با کی هستی و من که هیچکی رو ندارم..ــ منظورم دوسته ـ هی بش می گم تنها...من مقاله ی فلسفه ی زن رو انتخات کردم و اصلا دلیل خاصی هم نداش همین طوری...داشتم فک می کردم یعنی واقعا کسی نیس که من باش شریکی اینو ترجمه کنم؟؟؟؟

۲ـ تو شماره ی ۴۴ (گمونم)مجله ی هفت یه مقاله ( سفرنامه ) مریم سپهری نوشته که خیلی منو هوایی کرده...نقل جایی تو کویر به اسم "انارک" اگه بگم دیوونش شدم دروغ نگفتم..روزی شونصد بار می رم و این نوشته رو می خونم و به عکس هاش نیگا می ندازم..بدبختی اینجاس که هیشکی حاضر نیس با من راهیه این سفر شه و بیاد ببینهکویر ممکنه چه بلایی سرش می آره...نمی دونم ...اون جایی که ازش یاد شده تو نوشته ..جاییه که همیشه فک می کنم واسه حال و احوال و روحیه من خوبه...دوستان عکاسم ( فروغ و صدف) هم حاضر نیستن همچین ریسکی !!! کنن...نمی دونم به هر حال علاقه ای ندارن و خلاصه اینکه من به شدت  دنبال یه همراه می گردم...

همین دیگه...

راستی واسه فهمیدن این نوشته ی من فقط باید از شیوه ی برخورد با فلسفه های قرن بیست استفاده کنید یعنی: همدلی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 17:47  توسط نجمه  | 

اومدم یه بار نوشته ی پست قبلم رو خوندم..این کاریه که من معمولا انجامش نمی دم..نوشته ام رو فقط یه بار می نویسم .والسلام...ولی خوب این سری خوندم و متوجه یه چیزی شدم...نصف نوشته ام رفته بود..یعنی نیست ونابود شده بود...این شد که با خودم فک کردم واقعا ملت چه طور تونستن واسه همچین نوشته ی ناقصی کامنت بزارن؟؟؟!...منظورم دقیقا اینه که..این توصیفات صرف ،از این آدم های بلوک ۱۷۷ـ۶۲...فقط مث یه عکس می مونه..عکس چسبوندن تو وبلاگ راسته ی کار من نیست..امااینا دقیقا همین حکم رو داشتن..خیلی وقتا آدم یه تصویر رو می آره . بعد نقلش کلی می حرفه...خلاصه که قصد منم همین بود! نمی دونم چه بلایی سر ادامه اش اومده و اینا؟؟؟اینکه چه طور پاک شده..و الخ...خلاصه که تقریبا حالم گرفته شد...

بی خیال..امروز چه بادی می آد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 17:21  توسط نجمه