تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

خواهرم (s) می گه..ترانه ی لاله زار منو یاد این محله می ندازه..می گه هر کی یه لاله زاری تو زندگیش داره...یه جایی همیشه خونشه حتی اگه توش زندگی نکنه...و از این حرفا...من نمی دونم تا حالا گذرتون افتاده به اینجا (آدرسی که خدمتتون دادم) یا نه...ولی خوب نصف زندگی من...شایدم بشه گفت قسمت مهم زندگی من کودکی و نوجوونیم اینجا گذشت...اینجا جاییه که فقط آپارتمانه و آپارتمان و البته پارکینگ و درختای کاج...!

طبقه ی چهارم : خانواده ی آقای "ج" ."خ"."ن" می نشستن.

آقای ج: موجی بود...یه مرد هیکلی با موهای جوگندمی و گوش ها و روانی که تو جنگ آسیب دیده بود حسابی..هر وقت می خواستی باش حرف بزنی باس داد می زدی..هیچ وقت نباید از خواب بیدارش می کردی چون می ترسید و فک می کرد جنگه! همیشه در حال قلیون کشیدن بود..بچه هاشو هم با نی قلیون تنبیه می کرد..زنش بسکتبالیست بود..سه تا دختر داشتن سر حال و شوخ و شنگ داشتن..و جمع عجیب و دوست داشتنی ای بودن...

آقای خ: یه آدم گردن کلفت بود.هم هیکل داشت و هم موقعیت اجتماعی توپ...یه زن خوشکل کوچولو هم داشت که معلم بود و مجبور بود چادر بپوشه و البته آرایشش هم همیشه سر جاش بود..دو تا بچه داشتن ..یه دختر و یه پسر..همه از "بابا" حساب می بردن...

آقای ن:مرد آرومی بود..زنش تا پنجم ابتدایی بیشتر نخونده بود و حالا داشت درس می خوند..بچه هاشون هم ــ یه دختر و یه پسرــ اهل تو کوچه اومدن و بازی نبودن....

طبقه سوم : خانواده ی آقای "آ". "ر" ."پ" می نشستن.

خانوم و آقای "آ"هر دوشون وکیل بودن...و آدم های الکی خوشی بودن...زیاد تفریح می رفتن..تند تند مدل ماشینشون رو عوض می کردن ..هر وقت دلشون می خواشت کار می کردن ،هر وقت نه تعطیل!...خلاصه به خودشون سخت نمی گرفتن..ــ یادمه یه روز جمعه ، خانوادگی داشتن فوتبال بازی می کردن بالای سر ما ، و ما هم مهمون داشتیم...مامانم خواهرم رو فرستاد که بهشون بگه یکم رعایت کنن .و اونا به خواهرم گفته بودن : چار دیواری اختیاری و تق در رو بسته بودن ! خواهرم هم یخ کرده بود هم خوشش اومده بود..مث من...

خانواده ی "ر":آقای "ر" یه مرد قد کوتاه بود با موهای سفید ــ یکم زیادی دیر ازدواج کرده بود ــ همسرش یه زن قد بلند بود..لونا بچه دار نمی شدن...هردوشون مهربون، تودار و ساکت بودن ــ مامانم خیلی دوسشون داشت ـــ

خانواده ی آقای " پ" : هر دوشون به قول خودشون بچه هنری بودن..یکی شون کارگردانی خونده بود یکی دیگه فیلمبرداری..و خلاصه تو سینما و این چیزا با هم آشنا شده بودن..دو تا بچه ی تخس داشتن..و همیشه هم با هم دعوا دشتن...ما به خانوم "پ" می گفتیم "ماتم" چون هر وقت سر و کله اش پیدا می شد یه دردسری چیزی واسه ما (بچه ها ) درست می کرد..همیشه هم به دخترا سفارش می کرد که گول این مردهای پلید رو نخورن و این حرفا...فیلم برتر مشترک هر دوشون هم "من ترانه ۱۵ سال دارم "بود.....

طبقه دوم :خانواده ی آقای "خ" "خ" و "ه" می نشستن.

"خ" اولی که خودمون بودیم که بی خیال...

"خ" دومی : آفای "خ" یه مرد خسیس و مذهبی خشک  و از نظر من بدجنس! بود..و یه زن بازم به نظر خودم واقعا هنرمند داشت...اون زنش رو مجبور کرده بود که شب عروسیشون مغنه بپوشه روی تورش و زنه هم به خاطر عشق! این کار رو کرده بود..اونا خیلی مایه تیله و از این حرفها داشتن اما از همه ی ما بدتر زندگی می کردن ،البته خانوم "خ" همیشه به خودش می رسید و اندام و هیکل درست وحسابی داشت ، از همه ی خانوم های ساختمون خوش پوش تر بود..که اونم البته از صدقه سر بابای پولدار خودش بود..من همیشه وقتی به زندگیشون نگاه می کردم فک می کردم چی واقعا باعث شده این زندگی لعنتی دووم بیاره؟؟...افتضاح بود...

"خانواده ی ه" اونا دو تا پسر ورزشکار و قهرمان کنگفو  و دو تا دختر دسته گل خانوم داشتن که از هر انگشتشون یه هنر می ریخت ( آشپزی ، خانومی ، گل چینی، گل کاغذی ، گل رویای، الیاف، گیپور، چمی دونم ..والخ.) آدم های مذهبی ای بودن و رو هم رفته خانواده ی شاد و جفت و جوری بودن..آپارتمانشون ۲ خوابه بود و همیشه هم مهمون داشتن .آقای "ه" از اون دست به خیر های درست درمون بود و تو مسجد محل کلی آبرو داشت.

طبقه اول : آقای "م" ."ن" ."ز" می نشستن.

آقای "م" : اونا هر دوشون به اصطلاح خودشون در سن مناسبی ازدواج کرده بودن..خانومه ۲۸ـ۲۹ ساله و آقاهه هم ۳۹ ـ۴۰ ساله..وضع زندگی و کار و بارشون خوب بود..آدم های محترمی بودن و انگار بدشون نمی اومد الگویی باشن واسه دیگران..خانوم "م" با اینکه اصلا به ظاهرش نمی اومد طلبگی خونده بود...دو تا پسر داشتن ...و بی خیال هر دوشون به هر حال خوشبخت بودن...

آقای "ن" موجودات با حالی بودن..یه مرد گنده و هیکلی ــ تو مایه های شرک ــ و یه زن کوچولو خجالتی و خوشکل با چشم های شیشه ای...و دو تا بچه ی خنگ...اونا روز و شب می خندیدن و ساز می زدن و آهنگ گوش می دادن شبها تا صبح صدای صدای کلاه قرمزی و پسرخاله و حسین قلی و...از خونه شون می اومد با هم دسته جمعی ترانه های کودکانه رو می خوندن ، و همیشه با هم صمیمی و دوستانه رفتار می کردن..طوری که همه نسبت بهشون بدیبن بودن و به نظر همه (آدم بزرگا) جلف می اومدن...

آقای "ز" : من با دختر این خونواده شدیدا رفاقت داشتم.زهرا..و حسابی هم دوستش داشتم ، خانوم آقای "ز" یک زن دهاتی شدیدا لهجه دار و جسور و قناعت پیشه بود...

یک سال بعد از وقتی که ما از اینجا رفتیم اتفاقات زیادی افتاد...

آقای "ز" یعنی بابای زهرا فوت کرد...آقای "ه" هم که مرد نیکو کاری بود فوت کرد...خانوم و آقای "آ" (طبقه سوم) تز همدیگه جدا شدن و دقیقا ۳ بار طلاق گرفتن...بعدش آقای "آ" دوباره ازدواج کرد و خانوم "آ" ــ که البته دیگه خانوم "آ" نبود! ـــ با یه پسر آشنا شد و تا مدتی معتقد بود که تازه و واسه اولین بار داره عشق رو تجربه می کنه ( مامان من معتقد بود که واسه رو کم کنی آقای "آ" این کار رو کرده ) >(چه خاله زنک! ) تا اینکه اون آقا پسره هم رفت و ازدواج کرد..آخرین باری که خانوم "آ" رو دیدم دفعه ی پیش که رفته بودم شیرازبود...تو ایستگاه اتوبوس ایستاده بود وقیافه اش زار می زد که خوشحال نیست و سر وضعش هم  اصلا مث گذشته شیک و پیک نبود...نخواستم باهاش احوال پرسی کنم...طبق تصویری که ازش داشتم یعنی اینکه توی یه ماشین آخرین مدل نشسته و می خنده ...این ایستگاه اتوبوس اصلا باهاش جور در نمی اومد...باورم نمی شد...آقای "خ" (طبقه چهارم) زنش رو طلاق داد و به یه ماموریت خارج از کشور (یه کشور آفریقایی رفت) و با یه خانوم محجبه ی زشت که اصلا هم اهل آرایش نبود ازدواج کرد...و بعد که از سفر باز گشت فیلش یاد هندوستان کرد و رف سر وقت زن سابق و زیبای خودش ...و خانوم "خ" هم که حسابی گویا واسه خودش و بچه هاش هاش نیازمنده سرپناه و اینجور چیزا بود...حاضر شده یه بار دیگه زنش باشه  با وجود یه زن دیگه (هوو!) ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 13:56  توسط نجمه  | 

طبق معمول یه  گوشه ی اتاق گرفتم نشستم و تو کار خودمم شدیدا...که یهو شرمین می پرسه :نجمه اگه دوس پسرت بهت بگه ابروهات رو اینجوری بردار چی کار می کنی ؟ چی بش می گی؟..می پرسم چه جوری بردارم این جوری که الان هس...می خنده و می گه نه بابا چه خنگی...کلا...کلا...بهش جواب می دم...:خوب بش می گم باشه!...بچه ها همگی با هم می گن خاک برسرت...فروغ می گه منکه برعکسش رو انجام می دم کاری که تا الان کردم...آرزو می گه: من از مردی که نظر بده خوشم می آد...یعنی حواسش باشه نه بیشتر...صدف :من که اگه بگه کلا ابروم رو می رم تیغ می زنم از لجش...و خلاصه من می فهمم که چرا خاک بر سرمه...و با خودم فک می کنم باس خودمو اصلاح کنم؟؟؟وواای خدایا مخم ترکید چه قدر هی خودمو اصلاح کنم....اینم از اون چیزایی بود که من اصلا راجع بهش نفکریده بودم...

در ادامه نوشت : با کامنت کاسنی کلی خندیدم:راستی تو که اینقدر عاشق پیشه ای و کللی داستان رومنس برامون نوشته بودی......راجع به ولنتاین چرا چیزی ننوشتی.........هان؟؟؟؟

آخه همون شب گرامی و مقدس والنتاین یکی از دخترای بغلی تو دسشویی منو گیر آورد و نقل ولنتاین ازم پرسید...و دست آخر یه تیکه انداخت که: بابا شماها دیگه چرا شماها (اتاق ۴۰۹) که همتون fashionاید...این پسرا به شما نخوان هدیه بدن به کی می دن؟؟؟!!!!....در اومدم که :خوب معلومه به شما....

بگذریم...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 15:21  توسط نجمه  | 

روز جمعه اس و با صدف داریم از کوه بالا می ریم...صدف یه نیگا به خودش و من و یه نیگا به دور و بر می ندازه و می گه :نجمه خدائیش ما الآن جوونیم خوشکلیم...ولی هیچکی دوسمون نداره...وقتی پیر شدیم چی؟ اون چه جور ممکنه کسی تحویلمون بگیره ؟؟؟ به یاد اون جمله تو کتاب هویت میلان کوندرا می افتم :یه زن وقتی تموم می شه که هیچکی سرشو یه بار دیگه برنگردونه تا ببینتش....به یاد فیلم "یک زن یک مرد" می افتم وقتی خانومه می گه : وقت نشد هیچ وقت به طور جدی با هم حرف بزنیم ...و آقاهه با دلبری جوابش می ده : من هیچ وقت با خانومای خوشکل به طور جدی حرف نمی زنم...

این زنانگی تموم ناشدنی هستی چیه؟؟؟این چیزی که بهش می گن زنانگی چیه؟؟؟

به فروغ ..صدف..چنور...لیلا...شرمین...سهیلا...آرزو...و خودم فک می کنم و همه ی آنچه بر ما گذشت...

این زنانگی چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 14:22  توسط نجمه  | 

یادمه بچه که بودم یه بار با بچه های فامیل حسابی دعوام شد..قضیه از این قراره که همه تو عید اومده بودن خونه ما... و منم کلاس پنجم بودم...بچه ها معمولن همشون مدرسه تیزهوشان درس می خوندن...و فقط من تو جمع یه مدرسه الکی پلکی می رفتم...تفریحشون هم این بود که بشینن و با هم معما طرح کنن...(من ترجیح می دادم دور هم جک بگن ) یادمه هیچ وقت هیچ کدوم از معما ها رو بلد نبودم...حتی یه بار که پسرخاله ام محض خوشمزگی پروند حسن کچل چه جوری از رودخونه رد شه بره آرایشگاه هم ..و بچه ها خندیدن و زدن پس کله اش ..من تا ۴ ساعت داشتم نقل این قضیه می فکریدم که واقعا چه جوری؟؟؟؟!!!..بگذریم...یکی از پسردایی های خوشکل موقرمز ام اون روز رفت سر کمد من و یهو پوشه ی ورقات امتحانی منو گرفت بالا دستش و گف:بچه ها نمره های نجمه ! همینکه شروع کرد من جیغ کشیدم و پوشه رو از تو دستش قاپیدم...یعنی به زور گرفتم...اونقدر سماجت به خرج دادم که هنوزم که هنوزه فک کنم از دل این پسر داییه در نیومده...نمی دونم از اون تاریخ به بعد هیچ وقت دوس نداشتم نمره هامو کسی ببینه...دبیرستان که بودم وقتی نمره ی ۲۵٪ ریاضیم رو دوستم بهم داد عصبانی شدم...وقتی نمره ی ـــ۰ـــ جغرافیام رو گرفتم...وقتی فهمیدم آمارم رو مشروط شدم..وقتی فهمیدم باس تابسوتن هم عربی ! بخونم...وقتی بچه ها بهم زنگ می زنن و نتیجه های درس مرسام رو تابستون بهم می گن...(که شاید اونقدرام بد نشده باشه) از اینکه خودم اینجا نیستم و این غریبه مریبه ها نتیجه ام رو بهم می گن عصبانی می شم...و چی کار کنم؟ مدلم اینجورییه دیگه...

یه نفر که نمی دونم کیه...واین طور که پیداس یه آقا پسره قبل از خودم عین زرنگا رفته و نمره های این ترمم رو نیگا کرده و واسم کامنت گذاشته...

من فلسفه ی علم رو دوس داشتم و دارم...ولی واقعا نمی دونم چرا باید همچین نمره ای ازش بگیرم...استاد گفته بود باس بین خط بنویسیم و تو برگه امتحانی از نوشتن روی خط جدا اجتناب کنیم..ولی من نتونستم اجتناب کنم...گفته بود خوش خط بنویسیم...و عین کتاب هم ننویسیم...من خوش خط ننوشتم ولی عین کتاب هم ننوشتم و کلی از خودم مثال و این جور چیزا در آوردم!...تازه کلی هم رو این قضیه شب و روز فک کردم...گفته بود وقت امتحان ۳ ساعته...من هر چی زور زدم بیشتر از ۱:۳۰ نتونستم یر جلسه بشینم...نمره ام شده ۱۱...اصلا خوشال نیستم که پاس شدم...یکی از دوستام که الان ارشد می خونه می گه باس کلاتو بندازی بالا که زیبا کلام این نمره رو بت د اده و اینا...و می گه بهخودش داده بوده ۱۰...خیلی ها می گن اون پارسال فقط ۴ نفر رو پاس کرده..و از این جور چرت و پرتا..اما لیست نمرات رو که نیگا می کنم می بینم همه و همه نمره هاشون بد نیس...نمره ی من بده...

پی نوشت : یادمه یه روز یه بزرگی به من گفت کاش جای تعلیمات دینی به بچه ها فلسفه یاد می دادن تو مدرسه....منم الان فک می کنم کاش جای علوم و اون راز بقاها...یکم فلسفه ی علم به بچه ها یاد می دادن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 15:45  توسط نجمه  | 

بابام خوشحاله...مدام می گه : خوب شد نجمه بالاخره رف شیراز و گشت ودید..خوب شد بالاخره دو تا جا یاد گرفت...خوب شد بالاخره پاشو از خونه گذاش بیرون...و باز هم ذوق می کنه...

مدرسه که می رفتیم یه حیاط کوچولو موچولو داشت که اونم تازه از وسطش رودخونه رد می شد...این بود که ما رو وقت و بی وقت ..به بهونه ی زنگ ورزش و چی چی ور میداشتن می بردن جاهایی مث حافظیه و سعدیه و باغ ارم...خلاصه از این جور جاها...و روزگار بالاخره می گذش...غیر از اون هر وقت از کلاس زبانی چیزی در می رفتم یکی از مطمئن ترین جاهایی که بلد بودم قهوه خونه ی حافظیه بود...اصلا عادت کرده بودم نذر و نیازام هم با حافظ می کردم...چمی دونم مثلا می کفتم حافظ جونم من اگه دانشگاه قبول شم ۱۰ تا ماچت می کنم...(البته از اونجایی که من کلا خالی بند و پشت هم اندازم هیچ وخ نشد نذرام رو ادا کنم)...

یه روزی رسید که گفتم بچه ها من به همین کافه ممداینا رضا دادم و والسلام...با خودم فک کردم اگه یه روزی یه عشقی چیزی پیدا کردم باش پا می شم می رم حافظیه یا چمی دونم زیارت حضرت عشق سعدی...

وقتی قرار شد بچه ها با من بیان شیراز...مدام با خودم کلنجار می رفتم که برم حافظیه؟نرم؟برم؟نرم؟سعدیه چه طور؟....گفتم بچه ها اگه یه وقتی من دم در وایسادم ونیمدم تو ناراحت نشین...ولی خوب حرف مفت زدم...اول از همه دویدم تو....

اهل مهمونی و این برنامه ها نیسم...وقتی رفتم کردستان تصویرم از چنور به کلی عوض شد و حتی متاسف شدم و یه جاهایی فک کردم رفیق نابابی! بوده ام...خونواده اش و محیطی که توش بزرگ شده بود..رفتارش در اونجا...خیلی دچار تناقض شدم...چنور رو  دوس نداشتم...و نمی دونم چرا...احساس کردم بهم دروغ گفته شده...دروغ حتی از طرف ذهن خودم...همه اش فک می کردم بچه ها با دیدن من در جمع خانواده ام چه جور راجع به من فکر خواهند کرد واقعا؟...نمی دونم....منم که تا بخوام یه غلطی کنم حرص خودمو حسابی در می آرم...

بچه ها با توجه به چیزایی که راجع به پری دریایی حوض سعدی شنیده و نشنیده بودن..این قضیه واسشون حسابی جالب بود...قضیه از این قراره که یه شاه ماهی که یه طوق طلا گردنشه بعضی وقتا اون ورا سر و کله اش پیدا می شه ...و حسابی سرش افسانه و این جور چیزا ساختن...یکی از استاد های ما هم تا کم می آره مثال پری دریایی حوضچه ی سعدی رو می زنه...

sh بابت تیپ و سر وضعش موقع رفتن به آرامگاه حافظ ناراحت بود می گفت باس آکادمیک می بودم...اینجوری اصلا درس نیس...(من یکی که حسابی از این جور حرفا کفرم در می آد)

تخت جمشید...چی بگم؟؟؟ بابا و مامانم هم باهامون بودن و بابام یه ریز می گفت :بی تربیت !بی معرفت! اینقدر دوستاتو ول نکن و واسه خودت این ور و اون ور نپلک...بچه ها هم گه حسابی کف..فیلمبردار اصلی اونجا من بودم که با حواس پرتیم همه ی فیلما رو پاک کردم!

امروز پا شدیم رفتیم مجموعه ی زندیه...از این کارایی که تو عمرم نکردم یکیش این بوده...ولی خوب بالاخره زدم و رفتم دیدم...شاه چراغ هم رفتیم...بچه ها کلی جریان آدم های مذهبی واسشون خنده دار و غیرقابل درک و حتی زشت بود...و خوب این باعث شد که اینم کوفتم بشه...

جاهای زیادی دوس داشتم بچه ها رو ببرم جاهایی که کشف خودم بودن...جاهایی که سهم من از شهرم بودن...و هستن...ولی خوب نشد...انگار شهر من زیادی توریستیه و نوبت به آرزوهای من نمی رسه...ولی خوب یه کار جالب کردم..تقریبا جالب...بچه ها رو بردم ظهر ناهار به یه کتلت فروشی تو یه نقطه ی کثیف و جنوب شهر...البته جای معروفیه ( کتلت فروشیه کاکو) بهترین کتلت های دنیا رو داره...هیچ وقت جراتش رو نداشتم که برم ..از اونجا و مردماش می ترسیدم...امروز دیدم که اونا اونقدام ترسناک نیستن...نمی دونم چرا نه نه بابا و دور و وری هام همیشه منو از رفتن به اونجا ترسوندن؟! اتفاقا به بچه ها هم حسابی چسبید و این کلی خوشایندم بود...

شنبه بهمون خبر رسید که کلاسا شروع شده و خبری از تعطیلی بین دو ترم نیست...و ساعت ۸ صبح با اون استاد ترسناکه کلاس دارم...زهرمارم شد...یعنی ۹۰درصد حالم گرفته شد...تو دنیا یکی از اون چیزایی که من واقعا بهش اهمیت می دم تعطیلاته..اونم بعد از یه ترم خسته کننده...

ولش کن کسل که نشدید احیانن؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 1:55  توسط نجمه  | 

سومی: فردا باید چند بیدار شیم؟

چهارمی:باید ببینیم چند بیدار می شیم....

به sh می گم عجیبه...این که فیونا حاضر شده با شرک!...باورم نمی شه...اینکه به خاطر عشق غول شدن رو بپذیری...و اون میگه می دونی؟ آدمهایی که خیلی اصیل ان ..دیگه این جور چیزا اونقدرام واسشون مهم نیس...فک می کنم : این باز تحلیل کرد!

دیشب و امشب جودی ابوت نگاه می کردم...نمی دونم واسه چندمین بار ...sh وسطهای فیلم اومده بهم می گه ولی نجمه اونو بهت جدی گفتم ...می پرسم کدومو ؟ می گه : قضیه ی اصالت و فرهنگ رو....

من اون قسمتی که جودی می ره و یه لباس مث جرویس (تراویس؟) می خره و خیلی دوس دارم...اون جایی رو هم که واسه رو کم کنی جولیا تموم سکه هاشو واسه خودش از طرف فک و فامیلای خیالیش واسه خودش لباس می خره دوس دارم...ترس هاش هم دوس دارم...وقتی یه چیزی به بابا لنگ دراز می گه و پشیمون می شه...و نداشتن نامه هاش رو به حساب عصبانیت بابا لنگ دراز عزیزش می زاره...جودی رو دوس دارم..نمی دونم چرا...ولی خیلی بیشتر از دختر مهربون یا پرین یا کتی (زنان کوچک) یا آنه شرلی...جودی رو دوس دارم...

مثال صندلی : می دونین بعضی آدمها یا چیزام مث صندلی چهار چرخ ان...آدمو فلج می کنن و با خودشون این ور و اون ور می چرخونن...و وقتی هم می رن...آدم نمی تونه حرکت کنه...دیگه به تزئین و دکوراسیون فک نمی کنه ...فقط در جا می زنه....راستش من بعضی وقتا به مامان و بابا فک می کنم که دیگه نیستن..پری و خیلی های دیگه...و خودم که بیشتر از اونا نیستم...به امیدی که ازش خبری نیس...و این جای خالیش حسابی تو ذوق می زنه...تازه کل تا فکرای ناجور و پر از تناقض هم تو سرم وول می خورن که از پسشون بر نمی آم...و این قضاوت کردن آدمها هم بدتر از همه چیزه...نمی دونم کسی که با من حرف از خوشالی می زنه چی به من داده؟؟؟...درکش نمی کنم...منظورم اینه که از اینجور عشقا حالم بهم می خوره...از اینکه یکی وبلاگمو بخونه و دلش واسه تنهاییم کباب شه...اینجور وقتا با خودم می گم کاش عشق فقط خودخواهی باشه که نیست...که می دونم نیست...حرفات انگار از تنور داغ اومدن بیرون...تازه ی تازه اس و داغه داغ...نمی دونم انگار خمیرشو از قبل آماده کردی...ولی اونقدر داغه که می سوزونه منو...دستامو...و زبونمو...و گلومو....و من با خودم فکر می کنم که وااای انگار کاسه ای زی نیم کاسه اس...اگه تعریفت از چیزی که ازش دم می زنی اینه آره خوبه تو خوشحال باش...اما تعبیر من چیز دیگریه...و با خودم فک می کنم تنها کسی هم که خواست بفهمه نفهمید...

...من خوشم نمی آد تیر ه وتاریک بزنم...چونکه اینجوری نیستم...و واسم جالب بود...همیشه یه نفر هس که پیدا می شه و به خودش می گیره و ناراحت می شه...شایدم این جوری واسه خیال پردازیش قشنگ تر باشه..نمی دونم....

یادم به درخت هایی افتاده که دلتنگ رهگذران همیشگی خیابونن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 2:1  توسط نجمه  | 

تعطیلات....

باز پاشدیم اومدیم اینجا...با بچه ها..شیرازیم...و من سعی می کنم با تجربه و ادراک اونا یه بار دیگه شیراز رو ببنم...اما بازم خوشال نیستم...خیلی وقته که دیگه خودمو خوشال تصور نمی کنم و فهمیدم هیچ مفهومی ازش ندارم...ولی واقعا تلاشم رو کردم...و خسته ام...گمش کردم...پناه...پناه...پناه...تسلی خاطر....مسجد من...خدای را مسجد من کجاست؟؟؟...به یاد گرازها افتادم ...به یاد شاخ هاشون....به آهوهایی که فرار می کردن..و به یاد همه ی چیزهایی که تو قصه های A بود....و من گوش نمی دادم...بعضیا...بعضی آدما و بعضی چیزا...مث صندلی می مونن...درس مث یه صندلی همه ی وجودشون رو می آرن و می ندازن تلپ تو زندگی آدم ...یه وقتی هم می رن..و قضیه واسشون فقط جا به جایی یه صندلیه...ولی خوب مساله اینجور وقتا واسه من دکوراسیون خونمه ...و مدام فک می کنم خونه ای هیچ جاش به هیچ جاش نمی خوره و صندلی های ناجور پرش کردن به چه دردی میخوره؟؟؟...خیلی راحته...اینکه همیشه همه چیز خیلی راحت به نظر می آد...همیشه وحشتناکه ....وهمیشه اذیتم میکنه....هزار گوش..هزار بو..هزار هوا واسه تنفس...سینما...کلمات....تصاویر...چرا پیداش نمی کنم؟؟؟ چرا اینقد حالم بده؟ آخه اینم انصافه؟؟؟

پی نوشت: نسبت به آرزو الان یه حسی دارم...که شاید اسمش دلتنگی باشه...! راستی من آشتی ام...همین جوری..فقط تلخی...تلخ!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 12:40  توسط نجمه  | 

T هم کلاسیمه...یه دختر خوشکل چادری...خوب فک می کنه...خوب می نویسه...وخوب بلده حرف بزنه...سال اول ...همون یکی دو هفته ی اول ورداشت و یه کاغذبلند بالا واسم نوشت....نمی دونم درددل بود..یا جزوه ی فلسفی...شایدم یه درددل فلسفی...خوندم...و حرف خاصی نزدم...بش فک هم کردم ...ولی خوب نقلش باش حرف نزدم...تقریبا جریان این جوری شروع شد...حالا بعضی وقتا که می رم دانشکده می بینم منتظرمه ...بی قرار طبقه دوم ایستاده و می پاد که من کی می آم...از اون بالا واسم دست تکون می ده...و تا بخواد گوشی بیاد دستم...جلوم ایستاده..مظطرب و می گه: نجمه امروز وقت داری حرف بزنیم؟؟؟...یه وقتایی که کلاس دارم...بی قرار دم در کلاس منتظرم می مونه...بعضی وقتا می گه: فقط ۱۰ دقیقه باشه؟ فقط ۱۰ دقیقه..خواهش می کنم! جالب اینجاس که منم همیشه تحویلش می گیرم و نه نمی آرم...ولی اون همیشه یه جوری رفتار می کنه انگار بابت این مدیونه به من! وقتی بالاخره شروع می کنیم..اولش ازم می پرسه: خوب خوبی؟ و من می گم...خوبم...نمی خواد بیشتر از این چیزی بدونه..منم چیزی نمی گم....وبعد می گم...خوب بگو...و اون شروع می کنه....همیشه می گه باور کن نجمه لبریزم...داشتن می ریختن..تو تنها کس و مطمئن ترین کسی هسی که می تونم بات حرف بزنم...(از کجا به این تیجه رسیده؟ نمی دونم) ...همین جوری ممکنه ساعت ها حرف بزنه..و منم گوش می دم...بعضی وقتا با هم تو هم کف دانشکده راه می ریم...و من همه اش فک می کنم چه خنده دار...چه قدر راه رفتن و گپ زدن ما دو تا با هم تناقض داره...بعضی وقتا دلم می خواد حرف بزنم...ولی هیشکی نیس...و با خودم فک می کنم که اون چه دختر خوشبختیه که یکی مث من رو گیر آورده...نه باهاش رفیقم و نه هیچ جور تعهدی داریم...و نه حتی روزای دیگه به هم سلام می کنیم...خیلی جالبه!...دیشب با یکی از بچه ها یهویی شروع کردیم بحث کردن...یه مطلب ساده رو نمی تونس بگیره و من حسابی عصبانی شده بودم و احساس می کردم داره مغلطه می کنه و اینا...بعدش فهمیدم اون واقعا نمی تونه حرف ساده ی من رو بگیره...ولی دست آخر که یه جورایی دوتاییمون به همدیگه حالی کردیم و اینا...برگشت گفت : نجمه تو ذهنت با کلماتت یکی نیس..دقت کردی؟ گفتم خوب شاید محض اینه که آدم دروغ گویی ام...بعدش نمی دونم چی شد...ولی حرف هایی رو زدم که مدت ها بود...نمی دونم چرا...ولی خیلی حرف زدم...صدام می لرزید وقتی حرف می زدم...و داشتم راس می گفتم....نمی دونم بعد از چن مدت بود که داشتم راست می گفتم...احساس کردم چه قدر الان قیافه ام باس حماقت بار شده باشه...ولی دست خودم نبود...داشتم حرف می زدم...حرف زدم...آخر کار بهم گفت من تا حالا فک می کردم تو....اما الان فهمیدم که....و بعد من حالیم شد که گند زدم...حالیم شد که نباس حرف می زدم...حس کردم باس برم زیر پتو قایم شم به خاطر برهنگی...کاریش نمی شد کرد تا خود صبح بیدار موندم و اشک ریختم....سعی کردم مث T خودمو توجیه کنم...که بالاخره باید به یکی می گفتم..و لبریز شده بود ...و خودش ریخت بی هوا...من که کاره ای نبودم نه؟ ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 15:10  توسط نجمه  | 

نمی دونم الان باس بگم جاااااااااانمی جااااااااان آخرین امتحانم رو دادم یا نه؟ نمی دونم باس تموم مساله های دیشبو از کله ام پاک کنم یا نه؟ نمی دونم باس کتاب متابامو پاره کنم یا نه....ولی می دونم هر کاریش هم که کنم ...بازم نمی تونم خودمو بزنم به اون راه که واسم مهم نیس...امتحانمو دادم و اومدم بیرون...استاد اومد بالا سرم و یه نگاه به برگه ام انداخت و متعجب زل زد بهم و گفت نه ! خوب دادی!...!...فصل امتحانات واسه من یعنی ناگوارترین....

پی نوشت : می گم این پسرا چی می خورن اینقدر پر رو سر خود ان؟ جواب سلامش رو هم با زور میدم...نشستم دارم وبگردی می کنم...اومده بلند فامیلمو صدا می زنه و تا می آم سر برگردونم جوابشو بدم شونصد تا سوت می زنه...می گم ها ؟ میپرسه گوشی دارین؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 9:18  توسط نجمه  | 

چرا اين پرده را نمي كشي تا همه تن عريان مرا ببينند؟

از چه مي ترسي؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 14:5  توسط نجمه 

همین الان امتحان فلسفه علم رو دادم..مخم مه گرفته..و تو تموم تنم احساس فساد می کنم....

نمی دونم چرا ولی یادم به اون صحنه معروف تو شرق بهشت افتاده...اونجایی که جیمزدین یهو خودشو می چسبونه به گردنه پدره و با فریاد می گه :(در حالتی که صورتش از سیلی پدر خونیه) :پدر لطفا منو هم قد اون دوست داشته باش.لطفا پدر، لطفا ازم متنفر نباش.!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 11:50  توسط نجمه  | 

اولی : امتحانت رو خوب دادی؟

دومی: آره عالی بود...تو چی کار کردی؟

اولی: من ؟ افتضاح...گند زدم...

دومی:چرا؟؟؟؟؟؟

اولی : آخه همه اش داشتم به تو نگاه می کردم....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 15:23  توسط نجمه  |