طبقه ی چهارم : خانواده ی آقای "ج" ."خ"."ن" می نشستن.
آقای ج: موجی بود...یه مرد هیکلی با موهای جوگندمی و گوش ها و روانی که تو جنگ آسیب دیده بود حسابی..هر وقت می خواستی باش حرف بزنی باس داد می زدی..هیچ وقت نباید از خواب بیدارش می کردی چون می ترسید و فک می کرد جنگه! همیشه در حال قلیون کشیدن بود..بچه هاشو هم با نی قلیون تنبیه می کرد..زنش بسکتبالیست بود..سه تا دختر داشتن سر حال و شوخ و شنگ داشتن..و جمع عجیب و دوست داشتنی ای بودن...
آقای خ: یه آدم گردن کلفت بود.هم هیکل داشت و هم موقعیت اجتماعی توپ...یه زن خوشکل کوچولو هم داشت که معلم بود و مجبور بود چادر بپوشه و البته آرایشش هم همیشه سر جاش بود..دو تا بچه داشتن ..یه دختر و یه پسر..همه از "بابا" حساب می بردن...
آقای ن:مرد آرومی بود..زنش تا پنجم ابتدایی بیشتر نخونده بود و حالا داشت درس می خوند..بچه هاشون هم ــ یه دختر و یه پسرــ اهل تو کوچه اومدن و بازی نبودن....
طبقه سوم : خانواده ی آقای "آ". "ر" ."پ" می نشستن.
خانوم و آقای "آ"هر دوشون وکیل بودن...و آدم های الکی خوشی بودن...زیاد تفریح می رفتن..تند تند مدل ماشینشون رو عوض می کردن ..هر وقت دلشون می خواشت کار می کردن ،هر وقت نه تعطیل!...خلاصه به خودشون سخت نمی گرفتن..ــ یادمه یه روز جمعه ، خانوادگی داشتن فوتبال بازی می کردن بالای سر ما ، و ما هم مهمون داشتیم...مامانم خواهرم رو فرستاد که بهشون بگه یکم رعایت کنن .و اونا به خواهرم گفته بودن : چار دیواری اختیاری و تق در رو بسته بودن ! خواهرم هم یخ کرده بود هم خوشش اومده بود..مث من...
خانواده ی "ر":آقای "ر" یه مرد قد کوتاه بود با موهای سفید ــ یکم زیادی دیر ازدواج کرده بود ــ همسرش یه زن قد بلند بود..لونا بچه دار نمی شدن...هردوشون مهربون، تودار و ساکت بودن ــ مامانم خیلی دوسشون داشت ـــ
خانواده ی آقای " پ" : هر دوشون به قول خودشون بچه هنری بودن..یکی شون کارگردانی خونده بود یکی دیگه فیلمبرداری..و خلاصه تو سینما و این چیزا با هم آشنا شده بودن..دو تا بچه ی تخس داشتن..و همیشه هم با هم دعوا دشتن...ما به خانوم "پ" می گفتیم "ماتم" چون هر وقت سر و کله اش پیدا می شد یه دردسری چیزی واسه ما (بچه ها ) درست می کرد..همیشه هم به دخترا سفارش می کرد که گول این مردهای پلید رو نخورن و این حرفا...فیلم برتر مشترک هر دوشون هم "من ترانه ۱۵ سال دارم "بود.....
طبقه دوم :خانواده ی آقای "خ" "خ" و "ه" می نشستن.
"خ" اولی که خودمون بودیم که بی خیال...
"خ" دومی : آفای "خ" یه مرد خسیس و مذهبی خشک و از نظر من بدجنس! بود..و یه زن بازم به نظر خودم واقعا هنرمند داشت...اون زنش رو مجبور کرده بود که شب عروسیشون مغنه بپوشه روی تورش و زنه هم به خاطر عشق! این کار رو کرده بود..اونا خیلی مایه تیله و از این حرفها داشتن اما از همه ی ما بدتر زندگی می کردن ،البته خانوم "خ" همیشه به خودش می رسید و اندام و هیکل درست وحسابی داشت ، از همه ی خانوم های ساختمون خوش پوش تر بود..که اونم البته از صدقه سر بابای پولدار خودش بود..من همیشه وقتی به زندگیشون نگاه می کردم فک می کردم چی واقعا باعث شده این زندگی لعنتی دووم بیاره؟؟...افتضاح بود...
"خانواده ی ه" اونا دو تا پسر ورزشکار و قهرمان کنگفو و دو تا دختر دسته گل خانوم داشتن که از هر انگشتشون یه هنر می ریخت ( آشپزی ، خانومی ، گل چینی، گل کاغذی ، گل رویای، الیاف، گیپور، چمی دونم ..والخ.) آدم های مذهبی ای بودن و رو هم رفته خانواده ی شاد و جفت و جوری بودن..آپارتمانشون ۲ خوابه بود و همیشه هم مهمون داشتن .آقای "ه" از اون دست به خیر های درست درمون بود و تو مسجد محل کلی آبرو داشت.
طبقه اول : آقای "م" ."ن" ."ز" می نشستن.
آقای "م" : اونا هر دوشون به اصطلاح خودشون در سن مناسبی ازدواج کرده بودن..خانومه ۲۸ـ۲۹ ساله و آقاهه هم ۳۹ ـ۴۰ ساله..وضع زندگی و کار و بارشون خوب بود..آدم های محترمی بودن و انگار بدشون نمی اومد الگویی باشن واسه دیگران..خانوم "م" با اینکه اصلا به ظاهرش نمی اومد طلبگی خونده بود...دو تا پسر داشتن ...و بی خیال هر دوشون به هر حال خوشبخت بودن...
آقای "ن" موجودات با حالی بودن..یه مرد گنده و هیکلی ــ تو مایه های شرک ــ و یه زن کوچولو خجالتی و خوشکل با چشم های شیشه ای...و دو تا بچه ی خنگ...اونا روز و شب می خندیدن و ساز می زدن و آهنگ گوش می دادن شبها تا صبح صدای صدای کلاه قرمزی و پسرخاله و حسین قلی و...از خونه شون می اومد با هم دسته جمعی ترانه های کودکانه رو می خوندن ، و همیشه با هم صمیمی و دوستانه رفتار می کردن..طوری که همه نسبت بهشون بدیبن بودن و به نظر همه (آدم بزرگا) جلف می اومدن...
آقای "ز" : من با دختر این خونواده شدیدا رفاقت داشتم.زهرا..و حسابی هم دوستش داشتم ، خانوم آقای "ز" یک زن دهاتی شدیدا لهجه دار و جسور و قناعت پیشه بود...
یک سال بعد از وقتی که ما از اینجا رفتیم اتفاقات زیادی افتاد...
آقای "ز" یعنی بابای زهرا فوت کرد...آقای "ه" هم که مرد نیکو کاری بود فوت کرد...خانوم و آقای "آ" (طبقه سوم) تز همدیگه جدا شدن و دقیقا ۳ بار طلاق گرفتن...بعدش آقای "آ" دوباره ازدواج کرد و خانوم "آ" ــ که البته دیگه خانوم "آ" نبود! ـــ با یه پسر آشنا شد و تا مدتی معتقد بود که تازه و واسه اولین بار داره عشق رو تجربه می کنه ( مامان من معتقد بود که واسه رو کم کنی آقای "آ" این کار رو کرده ) >(چه خاله زنک! ) تا اینکه اون آقا پسره هم رفت و ازدواج کرد..آخرین باری که خانوم "آ" رو دیدم دفعه ی پیش که رفته بودم شیرازبود...تو ایستگاه اتوبوس ایستاده بود وقیافه اش زار می زد که خوشحال نیست و سر وضعش هم اصلا مث گذشته شیک و پیک نبود...نخواستم باهاش احوال پرسی کنم...طبق تصویری که ازش داشتم یعنی اینکه توی یه ماشین آخرین مدل نشسته و می خنده ...این ایستگاه اتوبوس اصلا باهاش جور در نمی اومد...باورم نمی شد...آقای "خ" (طبقه چهارم) زنش رو طلاق داد و به یه ماموریت خارج از کشور (یه کشور آفریقایی رفت) و با یه خانوم محجبه ی زشت که اصلا هم اهل آرایش نبود ازدواج کرد...و بعد که از سفر باز گشت فیلش یاد هندوستان کرد و رف سر وقت زن سابق و زیبای خودش ...و خانوم "خ" هم که حسابی گویا واسه خودش و بچه هاش هاش نیازمنده سرپناه و اینجور چیزا بود...حاضر شده یه بار دیگه زنش باشه با وجود یه زن دیگه (هوو!) ...
