صبر واژه ی قشنگیست احترام برانگیز هم هست
ابهت دارد ص ب ر
ولی احساس می کنم غلظتش در خونم پائین آمده
من ترجیح می دهم در این تختخواب دو نفره تنها بخوابم
می شود بروی؟
من ترجیح می دهم تنها بخوابم...
من ترجیح می دهم
تنها بخوابم!.......
به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........
صبر واژه ی قشنگیست احترام برانگیز هم هست
ابهت دارد ص ب ر
ولی احساس می کنم غلظتش در خونم پائین آمده
من ترجیح می دهم در این تختخواب دو نفره تنها بخوابم
می شود بروی؟
من ترجیح می دهم تنها بخوابم...
من ترجیح می دهم
تنها بخوابم!.......
پری به نجمه : چه می گویی؟
زن غمگین مغموم؟ چه می گویی به من که حتی نمی دانم فلسفه یزندگیم چیست؟
هر روز برخواستن و به خورشید سلام نظامی دادن که دیگر حرفهای قلنبه نمی خواهد
از خیر چپاندن این حرفها در کله ی کوچک من بگذر
جون خیلی وقت است با یاد کسی پر شده است....
مشخصات رساله: انتشارات کدبانو.....پرفروش ترین کتاب سال های ۲۰۰۰-۲۰۰----۲۰۰۰۰۰
۱۰نکته در باب دوستی یا چگونه دوستی پایداری داشته باشیم؟
نویسنده: جین جکسون.....مترجم :پری.....
ـــمرتب به او نگاه کنید و لبخند بزنید((به خصوص در اوقاتی که اصلا خنده ضروری نیست ـــوسط جلسه ی امتحان یا موقع خاکسپاری مثلا پدربزرگش ــ))سعی کنید او را surpris کنید (در دستشویی را باز کنید و به او لبخند بزنید.) ــتوجه!ــ زیبا لبخند بزنید.monalisa s smile (این راسته ی کار شما نیست فقط سعی کنید طوری لبخند نزنید که تا دندان آسیایتان پیدا شود همان دو دندان نیش کافیست )
ـــ گاه و بیگاه به او تلفن کنید:هرچقدر غیرمنتظره تر باشد بهتر است.۵/۴ صبح به او تلفن کنید و بگوئید: امروز جمعس تا هر وقت خواستی بخواب (امروز شنبه اس ) اگر شخص مورد نظر دارای mobile است این موضوع کاملا به نفع شماست مثلا موقعی که می دانید با دختری یا پسری در رختخواب است در حین کار به او تلفن کنید و برایش چه خوشکل شدی امشب بگذارید (البته اگر بردارد که در غیر آن صورت کون شخص شما خواهد سوخت ) اگر شخص مورد نظر دارای پدری مهندس و بداخلاق است می توانید ساعت ۱۱ شب به او زنگ بزنید و پس از کلی سلام و احوالپرسی سراغ طرف را بگیرید (این کار را در صورتی انجام دهید که هیچ نوع تعصبی روی خوار و مادرتان ندارید)
ـــ برایش کادوهای نا متعارف بخرید: شورت پاچه بلند، اگر شخص مذکور دوست تنبلیست (مثل خودتان)برایش کتاب های تست بخرید....
۱۰نکته در باب اینکه چگونه می توان دیگران را از خود متنفر کرد؟
ـــ در یک مهمانی در حالیکه او هم حضور دارد بعد از خوردن نوشابه سر میز شام تا می توانید آروغ بزنید و اگر شخص با استعدادی هستید کار دیگری هم که بسیار پر بوتر و پرصداتر است می توانید انجام دهید.
ـــ موقعی که او دارد از عشق حرف می زند زیر بغلتان را (چنانچه خانومید) یا خایه تان را (چنانچه آقا هستید) بخارانید.
ـــ اگر برای اولین بار با هم قرار گذاشته اید چنانچه خانم هستید با سیبیل و لباس مدرسه ی" فرهنگ" و اگر آقا هستید کت چرم بپوشید با شلوار پارچه ای سفید .
ـــ اگر با او به سینما رفته اید (و طرف اهل سینمای کلاس بالا و روشنفکرانه و این حرفهاست) و فیلم روشنفکرانه ای هم هست شما قبل از شروع فیلم کتلت بخرید و تخمه بشکنید و در اواط فیلم وقتی هنرپیشه های فیلم از مسایل مهم حرف می زنند سوت بزنید و هنگامی که فیلم تمام شد بگوئید (دست هم بزنید) دوباره...دوباره...
ـــ بوی عرق بدهید (کارسازترین راه)
ـــ اگر طرف اهل ادبیات و این حرفاست مرتب بگوئید من کتابهای حافظ را خوانده ام و شعرهای سهراب سپهری را هم بلدم.بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم و هر کتابی را گفت.بگوئید:من خواندهام و برای جشن تولدش کتاب "بی تو هرگز ، با تو عمری " را هدیه ببرید.
ـــ اگر طرف اهل ماشین است مرتب بگوئید:ما یک ماکسیما داشتیم فروختیم با پولش پراید خریدیم(مطلب را جوری بیان کنید تا طرف بفهمد شما فرق ماکسیما با پیکان را نمی دانید.)
ـــ اگر ریاضی طرف خوب است وقتی با هم به خرید می روید وسط مغازه بایستید و با انگشت بقیه ی پول را حساب کنید.
ـــ اگر دختر هستیدبگوئید اسمم ملیکا یا نازیلاست و اگر پسر هستید آرنوش یا آبتین پیشنهاد می گردد.
ـــ اگر طرف خیلی با کلاس و از خانواده ی آزادیست کاری کنید که هر وقت زنگ می زند ننه تان گوشی را بردارد و بگوئید :فلان فلان شده مگه خودت خوارمادر نداری......؟
....تذکرات مهم:اینا رو پری سر یه جور کل کل نوشت ...و همون موقع هم خیلی کسی تحویلش نگرفت..ولی خوب الان که من بدجور هوای دبیرستان و اون روزا زده سرم...واسه ام خیلی شیرین و بامزه اس....شما رو نمی دونم...مدرسه ی فرهنگ هم دبیرستان کوفتی ای بود که ما می رفتیم و شعارش این بود که بند کفشتون هم نشونه شخصیتتونه...و فرمش سراپا سورمه ای بود...تازه سر آستین هاش هم گورخری بود...یه ناظم چاق بدجنس هم داشت( خدا منو ببخشه که هنوز ازش بدم می آد) که هر وقت می خواست خواهری خودشو ثابت کنه و تریپ خیرخواهانه بیاد بلند می گفت : من حتی اون "نجمه" رو هم دوس دارم...و این جمله رو یه جوری ادا می کرد انگار می گه :من اونقدر مهربونم که حتی یزید رو هم دوس دارم....
همین دیگه باس ببینیم تا فردا چی پیش می آد...راستی این پری بچه خوبیه ها ولی خب عفت کلوم نداره...اینه که من تا یه حدی سانسور کردم....و شرمنده ام از یه طرف به خاطر سانسور و از طرف دیگه به خاطر بعضی چیزایی که سانسور نکردم....!
اتفاقا همین که خوندمش فروغ اومد تو...کاغذ و دادم دستش و گفتم اینا رو ننداز همین چوری وسط اتاق...گرفتم خوندمش...!...
حالا دارم به همین فک می کنم...اینا چی بود فروغ نوشته بود؟ واقعا منظورش این بود که بهش خوش گذشته؟ سهیلا کی شوخی کرد که ما ندیدیم؟...همه چیز این قدر خوب و خوش و راحت بود؟ و همشون موجب دلتنگی؟نوشته ی فروغ ایهام داشت؟داشت به خودش دروغ می گفت؟داشت واسه آیند هساش خالی می بست؟؟؟....نمی دونم...آخر کار..وقتی این جمله ی هنسون رو با خودم تکرار می کنم می گم..شاید هم فروغ چیزای دیگه ای رو می دید؟ چیزایی که من نمی دیدیم...شاید فقط نوشته اش توصیف چیزایی بوده که اون دیده...و نوشته و توصیفی هم که من از اون شب کردم فقط مال خودم و چشمای خودم بوده باشه...
با این حساب می شه ...نگاه هامون رو ارزش گذاری کنیم؟...نمی دونم ...
سهراب می گه:آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید بز رفتار شما خواهد تابید....
یه چن تائیش رو هم گفتم اینجا بنویسم....
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن فکردوراست همانا که خطا می بینم
بی زلف سرکشش سرسودایی از ملال همچو بنفشه برسرزانو نهاده یم
به بوی نافه ای کاآخر صبا زان طره بگشاید زتاب زلف مشکینش چه خون افتاد در دل ها
نمی دونم چرا بین این همه بیت به ظاهر خوشکل من گیر دادم به این سه تا...یا هم به یکیشون...شایدم هیچ کدومشون....
به جهنم!
پی نوشت: نه این قشنگ تره..خوشم اومد...خودش باس باشه...چون خوشم اومد....
این لطائف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
مرد پیر با عصبانیت پرسید :" تو چرا همیشه قلب شکسته ات را به رخ می زنی؟ ما کاری نکرده ایم ."
"می دانم شما با من کاری نکرده اید .من خودم باعث بدبختی ام هستم.آه حرف مرا باور کنید.راز تولد من."
"راز تولد تو، چه؟"
مرد جوان خیلی رسمی و با احترام زیاد گفت :آقایان ، همه چیز را به شما می گویم.در واقع من یک دوک هستم!".
نزدیک بود من و جیم از شدت تعجب در رودخانه بیفتیم.
"ماجراهای هاکلبری فین"
توپ توپ گیلاسی تو تنبل کلاسی می خواستی که بیس بشی حالا! شدی روفوزه دلم برات می سوزه.....
همه فک و فامیل...یعنی همون خاله ها و دخترخاله ها اینجان...و همگی با هم دیگه رو تختم و تو اتاق من نشستن و دارن می گپن....دل و دماغ هیچی رو ندارم.....
مامان اصلن به رو خودش نیورد..اصلا....خواهرام می گن چون که تو پررویی و مامان اینا نمی خوان روتون تو رو هم باز شه احتمالن به روت نمی آرن...!عجیبه...ولی تا حالا تو زندگیم مامان اینا بهم نگفتن چی خوبه وچی بده...ولی من می دونم چی رو اونا می گن خوب و چی رو بد...ولش کن اصلن حوصله ندارم....
دیشب به شوهرخواهرم گفتم یه سیگار بهم می دی؟ می گه : نه! می پرسم چرا؟ خواهرم می گه می ترسه آتیش سوزی راه بندازی....شوهر خواهرم سیگار رو روشن می کنه و می ده دستم....و می گه به تو اعتمادی نیس....می گم یه لطفی کنیی وبلاگ منو نخونین...!
کلی با این نوشته اش خندیدم...ولی فک می کنم...نگرانی خواهر من بیخوده آخه خدا که بلا رو سر یه خونواده چن بار نمی آره...درسته من خیلی نثرم و شخصیتم کوچه باغی و احساساتی و سانتی مانتال و عامه پسند می زنه....ولی تو اینکه خواهرهام هر دو آدم حسابی ان..هیچ شکی نیست...!
خلاصه این شد که دلم واسه خونه و همه ی چیزای خونگی از قبیل اینترنت و غیره تنگ شد و وسط امتحان ها با خودم گفتم بزنم برم...بی خیال....این بود سرگذشت و چرایی سفر ما....!
دو تا کامنت خوشکل داشتم: اولی رو که فعلن بیخی...ولی دومی بهم می گه: خوش به حال آدمی که فیلم هاشو ببینه و نشناستش...و منظورش جلیلیه..و می گه : شرم بر تو باد دختر...
قبول دارم...اصولن شرم بر من باد..!
من رو تختم که طبقه دومه نشسته بودم و کتاب می خوندم...به فروغ گفتم:میشه بیای سیگار منو آتیش بزنی؟؟؟ و فروغ اومد...من خم شدم...و همراه با خودم موهام هم...سیگار گوشه لبم بود و فندک هم تو دست فروغ...ولی خوب یهو نظم طبیعت به هم خورد و به جای اینکه سیگارم روشن شه..موهام روشن شد...بعد سرم شعله ور شد...جیغ کشیدیم و با پتو خاموشش کردیم...
ــ من همیشه آرزوی موهای بلند رو داشتم...خیلی مسخره اس که آدم آرزوش این باشه نه؟؟؟....تازه داشت واسه اولین بار موهام به شونه هام می رسید...
ــ فرداش با آرزو رفتیم آرایشگاه...بچه ها بهم می گن موی کوتاه خیلی بهت می آد...خودم هم می دونم...! و این اصلن خوشحالم نمی کنه.....دلم واسه موهام تنگ نیس هرچند...چون آدم که دلتنگ عدم نمی شه که نه؟؟
اولی: تو خودم!
امروز تولد فروغه....یه عالمه اتفاق و این جور چیزای دیگه هم افتاده که نمی تونم بگم..وقت ندارم...الان با فروغ ام!...دقت کردین این فروغ ها همشون متولد دی ان؟
چگونه باورت کنم؟
غزل سروده ای، سفید!
چگونه باورت کنم! حدیث مثنوی ماست....
ـــ دو سال پیش ...یه روز می خواستم برم آموزشگاه رانندگی...و همین جوری نشستم پای آینه و هی آرایش کردم...صد جور وسایل مسایل استفاده کردم و ...ترکیب رنگ ...پشت چشم و ....خلاصه چمی دونم سبز زرد آبی قهوه ای مشکی خاکستری ...هر چی دستم اومد....مامانم هم نشسته بود اونجا قر می زد که اینقدر خودتو از اینی که هستی بدتر نکن!...حداقل بدون آرایش یکم بچه گونه و بامزه می زنی...و اینا...همین که رسیدم آموزشگاه دویدم تو دسشویی و با قیافه ای که اصلا انتظارش رو نداشتم رو به رو شدم...عصبانی و بلند بلند به خودم گفتم :بیا خاک برسرن کنن این همه مالوندی آخر هم همون گهی بودی که هستی...قتی از دستشویی اومدم بیرون یه خاونمه با شخصیت و درست درمون پرید جلوم و یه نگاه به سر و وضعم انداخت و گفت: واای ماشالله ...ماشالله ...چه قدر شما خوشکلین! معلومه که بدون آرایش هم خیلی خوشکلین! حیف نیس به خودتون فحش می دین و این حرفا رو می زنین؟؟؟...............
ـــ یه بار دبیرستان که بودم همه ی دوستام و اینا رو جمع کردم...و یه مهمونی راه انداختیم که مامان من هم اونجا بود...بعد از اینکه مهمونی تموم شد مامان شروع کرد: وااای دیدین؟ فلانی چه خوشکل بود؟ فلانی مث بریژیت باردو بود...اون یکی مث سوفیا لورن..اون یکی رمی اشنایدر...وای...فلانی چه چشم و ابرویی داشت...اون یکی عجب هیکلی داشت....خلاصه تن تن از ریخت و سر و ضع دوستام تعریف می کرد و به قول خودش : از هر طرف نگاری....دست آخر خوب که گفت و گفت یه نگاه هم به من انداخت و گفت: خوب البته مامان تو هم خوبی....!
ـــ من واسه چن تا چیز تو این دنیا زنده ام...یکی از اون ها رقصه...جدی می گم زنده ام که برقصم!...خدا نکنه من تو یه مهمونی ای جشنی چیزی یه دقیقه دلم بخواد یه گوشه بتمرگم....فورا مامانم( در حالی که به جماعت خوشکل و خوش تیپی که وسط دارن قر می دن اشاره می کنه) شروع می کنه: وای نجمه جون! چرا تو نشستی؟ چرا ناراحتی؟؟؟ مامان جون..به خدا اگه تو هیکلت فلان جور بود و قدت فلان اندازه و قیافه ات فلان شکل بود ( می بینید چه جور ماهیت و هویت من رو دگرگون می کنه و یه باربیه خیالی واسه خودش می سازه؟) اون وقت ..از همه ی اینایی که اینجا دارن می رقصن خوشکل تر و خوش اندام تر بودی....پاشو پاشو برقص...!
ـــ یکی از پسرای فامیلمون ...فامیل دور...همین جا تهران در سمی خونه و چون خونواده ی پولداری داره ...مردمان با شخصیتی تو فامیل به حساب می آن....همین جوری اتفاقی پارسال یه چن باری همدیگر رو دیدیم و اون نمی دونم رو چه حسابی سور به من زنگ می زد ...روز و شب...حتی دسشویی رفتنش رو هم به سمع و نظر من می رسوند....یه روز با خاله ها و برو بچس جمع بودیم و اون طبق عادت یا می تلید یا sms می داد...همه کلافه شده بودن...منم بهشون گفتم که بچه ی فلانیه و اینا...و البته هنوز ما همدیگر رو ندیدیم...! خاله لم که کف کرده بود بهم می گفت: وااای نجمه پسر فلانی با تو حرف می زنه!!!! چه سعادتی....بر باش قرار بزار بیچاره...برو رو مخش...و از این چیزا...که مامانم در اومد گفت: نه بابا ولش کن ..این یه بار نجمه رو از نزدیک ببینه دورش یه خط قرمز می کشه...!
آرزو همیشه به من یه سفارش هایی می کنه که خدائیش پر بیراه هم نیستن...یکی از اون چیزا همینه که همیشه بهم می گه نجمه هیچ وقت عیب و ایرادات رو ورندار هوار بکش همه جا....مثلا نزار همه بفهمن که اعتماد به نفست در حد گوجه فرنگیه یا چی و چی...می گه اگه طرفت فک کنه تو خوشکلی و تو هم خودت اینو بگی این تاثیر خیلی خوبی داره...شکسته نفسی مطلقا چیزی نیس که جواب پس بده.....یکی از پسرهای کلاسمون که من هم خیلی ازش بدم می آد....همیشه می گه زن مساویست بازیبایی ....و اگه یه زن زشت پیدا کنه...فورا می گه یه مثال برای تناقض در آفرینش...!من فک می کنم...زیبایی چیزی نیس که ملاک وردار باشه..مثلا دو تا خونه رو فرض بگیر...فک کنین یکی بیاد بگه و من از اون خونه خوشم می آد و بعد طرفش هم که یه دوره تاریخ هنر و معماری خونده و متخصص زیبایی شناسی هم هست در بیاد و بگه نه "این" خونه به فلان دلیل و فلان دلیل زیباتر و قشنگ تره...ممکنه طرف از دلایلی که واسش بر می شمره لذت هم ببره ولی دست اخر می گه....نه "اون" ـ که من می گم ـ زیباتره...همینه که زیبایی محیط بردار نیست و اینا...طبق نظر آرزو آدم اگه این ساختمونه لب باز کنه و خودش نقص ها و ایرادهاش رو بگه فوری از چش طرف می افته...و شاید سر همین قضیه هم باشه که یه آقایون حتی در سنین پیری و مچالگی هم یه نقاطی از بدن خودشون رو از شخصیت ! نمی اندازن هیچ وقت...من هیچ وقت نمی تونم به نصایح گوش فرا بدم و عمل کنم ...حتی اگه مث این نصیحت خیلی هم خوب و سنجیده باشن...ولی با این حال گفتم احتیاط کنم...و امیدوارم این پست کاملا زنونه بین خود ما زن های زیبا و محترم باقی بمونه....!
آقایون بدانند:
من خیلی خوشکل و خیلی خوش اندام و همه چی تموم ام...! تا کور شود هر آنکه نتواند دید...
به قول هانس کریتسن آندرسن( درست می گم؟ ) : هر کس خلاف این را بگوید ...احمق است!
اون: می دونی مث چی می میونه؟ مث این که یه پرادو داشته باشی بعد با خودت بگی بی خیال ..بری تو بیابون ولش کنی....
من با خودم : این بیچاره رو باش واسه تعدیل ویارهای من چه چیزایی از خودش می بافه...یک کیلو گوشت رو با یه متر پارچه مقایسه می کنه....
این" شاه بی بی " مامان بزرگ بابای من می شه...که تونست در دوران زندگیش سلسله های قاجار هلوی و حکومت جمهوری اسلامی رو ببینه...بقیه اش رو هم نشد دیگه...! یه رنگ از رنگین کمون بچگی من هم متعلق به اینه...همیشه با خوردنی و تنقلات از شکم همیشه گشنه ی من استقبال می کرد...اسم عجیبی داره مگه نه؟؟؟ شوهرش یعنی همون جدبزرگوار ما اسمش "سید حسین" بود...و رو همین حساب هم شاه بی بی رو بی بیه حسین...صدا می کرد...یعنی بی بی ای که مال حسینه....بعد ها بزرگای فامیل هم صداش می کردن بی بی حسینی...ولی خوب واسه ما همون شاه بی بی بود...شوهرش مرد متمولی بود...تو جوونی هاش واسه خودش خانومی و سروری کرد...و قت یریش بیماری و مرض سخت و بدی نگرفت و همیشه محترم و عزیز بود...خلاصه که روحش شاد....من فقط این وسط امیدوارم با این تاخیری که داشته سید حسین اون دنیا خیلی بهش خیانت نکرده باشه...!
اینکه تنها دختر عموی آدم عقدش باشه و هیچکی به آدم نگه هم خیلی چیز جالبیه...!
هیچ وقت برف بازی اینقدر بهم نمی چسبید..صبح که بلند شدم و رفتم کنار پنجره جیغ کشیدم...بعد از ناهار با چنور جلوی دانشکده علوم با دختر پسرای باحال....نمی دونید چه صفایی داره برف بازی .....!
من که رفتم..شمام یکی رو پیدا کنید باش برف بازی کنید.....
پی نومشت: همین الان یکی از پسرای باتان شناسی بهم گفت: تو با اینکه حرف نمی زنی ولی خیلی خوب برف می زنی!!!!
این ترم بنا بود فلسفه سیاست بردارم...ولی خوب شانس گندم با لاریجانی ارائه میشد...اصلا تحملش رو نداشتم که برم سر کلاس استادی بشینم که با بادیگارداش می آد دانشگاه...مجبور شدم بی خیال شم و اخلاق بر دارم اونم با بهشتی...وااای..نمی دونین چه قدر این آدم منو عصبی می کنه....پراز کلمات لاتین...شیک..جنتلمن...شلوارش کمربند و این چیزام نداره...همیشه خودش می گه و خودش هم می خنده...همیشه آرومه..همیشه حرص منو در می آره....وااای اخلاق با اون؟؟؟!!!
فلسفه ی علم....با mrزیباکلام...با اون اداها و اطوارهاش...سرکلاسش آزادی! می تونی لم بدی و تخمه بشکنی و به جز خیار هر چی دم دستت اومد بخوری...ولی دست آخر بالاخره یامخت پیاده می شه یا سرگیجه می گیری...( و این دو تا خیلی با هم فرق دارن)...سر جلسه امتحانش اگه ازش جواب رو بپرسی بهت می گه ...چون اصلا جواب واسش مهم نیس....ولی هیچ وقت به کسی الکی ۱۳ـ۱۴ نمی ده و کسی رو خوشحال نمی کنه....
می بینین؟ترم دیگه خیلی زجر آوره....ولی از همه بدتر گذروندن ۸ واحد با استادیه که یه بار تصمیم گرفت منو ادب کنه....حداقل یه معلم فلسفه خوب می دونه که هیچ آدمی اصلاح پذیر و تربیت بشو نیست...ولی خوب نمی دونم چرا ..اون به سرش زد منو آدم کنه...خیلی باهام خوب بود..تقریبا من جزو معدود کسایی بودم که به اسم کوچیک صدام می زد...همیشه با چای و شکلات ازم پذیرایی می کرد...!یه بار سر کلاسش خوابم برده بود و صدام کرد یه سوال ازم پرسید..جواب دادم..گفت مث اینکه تو،تو خواب بیشتر درس گوش می دی و اینا....بعدش به حال خودم رهام کرد....و گفت هر جور راحتی باش...!این گذشت و من ترم بعدش یه چن باری سر بعضی کلاس ها تاخیری داشتم...و کاریش هم نمی تونستم بکنم....کلاس هایی که به اون هیچ ربطی نداشت....آخر ترم...منو صدا زد و گفت می خوام آدمت کنم!..گفتم ..باشه بفرمایید...ورداشت از تموم درسهام ۵ نمره کم کرد....!
بدترین حال گیری سال های اخیرم بود...آدم کله گنده ایه نمی تونم اسمش رو بگم...ولی فکرش رو کنید...آدمی مث من که به زور از خواب پا می شه و هیچ وقت وجود صبح زود بلند شدن رو نداره...به همبن زودی قراره هر روز ۸ صبح سر کلاس این آدم! حاضر شه....ترسناکه...ترسناک...به دوستم می گم مث این می مونه که هر روز بنا باشه از کنار یه شیر آزاد عبور کنی...معلوم نیس...اون روز قراره چه بلایی سرت بیاره..معلوم نیس بخواد غرش کنه و فقط بترسونتت یا اینکه ...اصلا هیچیش قابل پیش بینی نیس...و ترسناکه...دوستم می گفت این حداقل واسه اون لذت بخشه...چون بالاخره چیزی رو پیدا کرده که به زندگیش معنا بده...ترس در اول صبح ....به نظر اون دلیل خوبیه واسه زندگی کردن....!
یه سری درس مرس دیگه هم برداشتم...که خوب می شه باشون طی کرد یه جورایی....
ولی به هر حال امروز روز بدیه....این نیز بگذرد....
یه مساله اس که یه چن وقته بد گیر کرده تو مخ ما ۴ تایی....هیچ جوره ام نمی شه حلش کرده...بعضی وقتا تمام شب و تقریبا صبح رو می شینیم نقلش حرف می زنیم..مثال می آریم دلیل ملیل جور می کنیم..خود خوری می کنیم و الخ...ولی بالاخره هنوز هر کی نظر خودش رو داره....
سوال: چگونه می شه به خدا رسید؟؟؟
فروغ: راههای رسیدن به خدا بسیار زیاده...!
نجمه: فقط یک راه وجود داره و والسلام..!
چنور: یه چن تایی راه هس که همه اش می خوره به بیراهه...!
آرزو:هیچ راهی وجود نداره...!
زیرنویس: این آرزو همیشه به من می گه نجمه با خدا شوخی نکن...منم خدائیش خوشم نمی آد خودمو با خدا درگیر کنم...!
آهای دیدار دوباره ی ما یک اتفاق ساده نیست...!"
"ناگفته پیداست که... هیچ حرفی نا گفته پیدا نیست."
"آدم الکی به چیزی قانع نمی شه."
"پریشان آغاز کردیم و پریشان تر به پایان رسیدیم."
منابع :اولی که تیکه شعر از نمی دونم کیه...دومی یه جمله از "دریدا"ست..سومی یه جمله اس که سر کلاس از استادمون دکتر قوام کش رفتم....و چهارمی یه ضرب المثله....
تذکر مهم: منابع اصلن مهم نیستن....
می دونید بچه ها...شما دیگه بزرگ شدین...یکم باس عقلتون رو به کار بندازین...اسمش ماجرای عاشقانه اس...اسمش خیلی چیزای دیگه که شما گذااشتین نیس...یه چن تا پاره اتفاق همین جوری خیلی طبیعی رو که حتما شماها بهترش رو تجربه کردین ورداشتم اینجا نوشتم....همین...خواستم بازم کشش بدم...مثلا از کسایی که بهم پیشنهاد هم خوابگی دادن و کسایی که بهم گفتن "عروس نه نه ام می شی؟ " هم یه چیز میزایی بنویسم...آخه هر چی باشه این دوتا هم تنه شون یه وقتایی به ماجرای عاشقانه خورده و یه جورایی باش هم سفره شدن....ولی خوب ...از اونجایی که خدا شما رو بیشتر از من دوس داره بی خیال شدم....می دونید؟ فک می کنم هر چیز که دست نایافتنیه ،فقط دست نایافتنیه و والسلام..فک نمی کنم چون نیست پس حتما مقدسه....( مقدس به معنای عرف ) من هیچ چیز مقدسی این وسط نمی بینم....ناراحتم و نگران چون مثل یک انسان نتونستم عاشق شم...من آدم ها رو همون قدر دوست داشته ام که گربه ها آدم ها رو..و آدم ها همیشه منو همون قد دوس داشته ان که آدم ها گربه ها رو....
هیجده سالم که شد گفتم خوب نجمه شروع کن...دیگه بسه چه قدر می خوای تو کتاب ها عاشق شی..بیزار شی...خیانت کنی...بترسی...والخ...دو سال وقت داری تا سر به هوایی کنی...عاشق شی...تب تند بلوغ رو...الان ۲۰ سالمه...سالیه که همیشه فک می کردم وقتی شروع شد باس با عقلانیت پیش برم.باس بیگدار به آب نزنم و این حرفا....با خودم گفتم آدمها از ۲۰سالگی به بعدشون ثبت می شن...بقیه اش هر چی بوده کشکه...نباس به چشم بیاد..نباس کسی گیر بده...مجازی...مجاز!می تونی تو هر سرزمینی که عشقته سیرکنی و پر از حس و درک شی....ولی خوب نشد...شاید از بس بهش فک کردم که بشه نشد...
هیچ کدومشون واسم جالب نیستن....بازم یه خاطره بگم؟؟یه مزاحم تلفنی سمج نکبتی داشتیم...هیچ جوره هم روش کم نمی شد...یه روز گفتیم بیایم باش قرار بزاریم و اینا...بش گفتیم یه کیلو سیب زمینی بخر بگیر دستت و پشت دانشکده حقوق وایسا...با بچه ها سر ساعت رفتیم که یکم بهش بخندیم...باورتون می شه؟ همون جور ..با همون وضعیتی که گفتم وایساده بود...ریخت و سر و وضعش هم اصلا به آدم های خل و خز نمی خورد...خیلی شیک با یه کیلو سیب زمینی...خنده ام نیومد...ناراحت شدم...جدا ناراحت شدم...هیچ کدومشون واسم جالب نیستن...دم دستی و هر دم بیلی ان...خیلی خیلی مبتذل همه جا وجود دارن....حالم بد می شه...فک می کنم پس اون کسی که منو عاشق می کنه چه شکلیه ؟؟؟ این ماجرای عاشقونه کی و چه جور اتفاق می افته....و این قضیه ی خیلی مهمیه...خیلی مهم...نمی دونم شما هم عکس رو جلد چاپ قدیمی سفرهای مارکوپولو رو دیدین یا نه...؟ اما من از بچگیم فک می کردم این جوریه.....بیخی...زن عموم و عموم رابطه شون خیلی با هم گرم و صمیمیه...ـــمن و زن عموم به یه دلایلی با هم خیلی جفت و جوریم ــ یه روز تو ایوون خونه شون نشسته بودیم...و عموم رفته بود زیر ماشینش...و داشت طبق عادت روزهای تعطیلش با ماشینش ور می رفت...زن عموم بهم گفت : نجمه کی گفته باس این شکلی باشه؟ گفتم کی؟ گفت شوهرم دیگه...نگاش کن چه قدر مرد خوبیه...چه قدر نجیبه...نگاش کن چه قدر اخلاقیه چه قدر مهربونه....گفتم حالا چرا این حرفو می زنی؟مگه بده؟تازه خیالت هم راحته! گفت : نه، شوهر منیژه (خواهرش ) دیدی چه طوریه؟ اصلا پابند هیچی نیس...اصلا شبیه عموت نیس...مودب نیس...هر چی از دهنش در بیاد می گه و هر جور پیش بیاد رفتار می کنه...همه اش دارم فک می کنم چرا این اینجوریه؟؟؟ چرا مثلا شوهر من مث شوهر منیژه نشد؟؟؟ همون لحظه عموم صداش کرد :" مریم جونم؟" و زن عموم جواب داد :"جانم بگو قربونت برم....!!!می دونین زن و شوهرا هیچ وقت عاشق هم نیستن .اینو من مطمئنم (نگید استقرا کردم...که اگه بگید می گم دنیا بر پایه ی استقرا در جریانه... ) بنابراین می دونم اگه ازدواج کنم هیچ وخ عاشق شوهرم نیستم...و اونم عاشق من نیست...اصلا با عقل هم جور در نمی آد که دو نفر زیر یه سقف زندگی کنن و عاشق هم باشن...آدم فقط می تونه همسرش و بچه هاش رو دوست داشته باشه و در وقت لزوم واسشون دلتنگی کنه...همین...
شاید واسه همینه که اینجا دارم اینجور می گم که نگرانم ...دوس دارم قبل از ازدواج حتما یه عشق درست درمون رو تجربه کنم ..خیلی بده که آدم نتونه تو زندگیش حتی شده ربع ساعت هم عاشق شه...انسانی..کاملا انسانی...به قول یک نفر شورشی :اتفاق بیخودیه بلوغ وقتی نمی تونی تنت رو با یه نفر قسمت کنی که فکر می کنی لیاقتش رو داره...."یا به قول دفتر نارنجی : زیبایی را،طراوت را با چه کسی قسمت خواهم کرد؟"
............................................................................................................................................
خوب دیگه....که نیست....که نیست...!
" درسته که ما عاشقای واقعی نیستیم.ولی مغرور هم نیستیم....! "
این بحث تا حد زیادی و تقریبا یعنی همه اش برمیگرده به این بحث که ملاصدرا واسه وجود ذهنی ارزش بیشتری قائله و اون رو ناب تر و اینا می دونه...ولی بچه ها شما تا این حدش چه قدر باهاش موافقین؟ اینکه شب با خیالش بخوابین و صبح با خیالش پا شین؟ اینجور عشقی بهتون حال می ده؟ اصلا می تونین همچین چیزی رو عشق بنامین؟ نمی دونم شاید اسمشو بعضی ها این جوری هم نزارن..بگن عشق افلاطونی...عشق سنتی....ولی خوب من تقریبا می تونم بگم که همچین موجودی رو نمی شناسم ....موجودی به نام عشق افلاطونی....مگه که طرف یه جای خودش بلنگه و سر همین هم بگه که واااای مردم از خیالت....!منظورم اینه که دلم می خواد عشقم دم دستم باشه ....واینا...چون عاطفه هم یه چیز کاملن بشریه....نمی دونم شماها بیشتر طرفدار کدوم یکی هستین؟ نمی دونم از اون دسته از آدم ها هستین که می زارین طرف بپره و بعد هم هی تو خیال خودتون بگید وااای این عشق من به اون مقدس و اینا هس... یا نه....به معنای انسانيش عاشقید....کدوم یکی؟؟؟
به هر حال منم عین خود خود شما کسایی تو زندگونیم بودن....که به اصطلاح عارفانه عاشقشون بودم....یا شدم....یا تو یه لحظه دلم رو....
آخریش : همین چن روز پیش بود...تو این مراسم اعتراض جات ــ تقریبا بی سابقه تو چن سال اخیر ــ که تو دانشگاه تهران یکی دو هفته پیش برپا شد....من بالای یه سکو ایستاده بودم با دوستام و داشتم به جمعیت نگاه می کردم....جمعیت عکس دانشجوهای زندانی رو گرفته بودن دستشون و اینا....من همین طور که داشتم بهشون نگا می کردم در اومدم که : وااای بچه ها! اینا چه قدر خوشکلن...واقعا هم باس آزاد شن..!...که یه صدای پسرونه از پشت ــ با خنده ــ گفت : خانوم صداتون ضبط شد...من با خودم گفتم وای چه زشت ..چه زری زدم و اینا ...و بنابراین برنگشتم نگاش کنم...دو دقیقه دیگه اش باز در اومد که :می گما اینا حالا خیلی هم خوشکل نیستنا....خدائیش عجب سلیقه ای دارین و اینا....برگشتم ببینم این بچه پررو کیه....و خودتون دیگه حتما می تونین حدس بزنین چی شد...طرف یه آقا" یوسف "بود با هندی کم...برگشتم و همین جوری کلی مات و مبهوت نگاش کردم..اونم یکم با اون دوربینش از چک و پوز من فیلم گرفت و اینا...بعد هم صاف زل زد تو چشام....خلاصه دل کندم.... و روم رو برگردوندم...باز اومد یه چی بگه...گفتم : اه...چه قد حرف می زنی....!....دو دقیقه بعدش باز طاقت نیاوردم...باز نگاش کردم و گفتم : می شه اینجا وای نسی؟ برو یه جای دیگه فیلم بگیر....و اینا...دوستام بهم گفتن :اه نجمه مرده شور سرتو ببرن با اون پسر خوشکله چی کار داشتی؟؟؟ چرا گفتی بره؟ ...خيلي تيكه بود اين حرفا...گفتم بابا حرفي مي زنيدا..اگه بي ريخت بود كه من مي گفتم تا قيامت كنارم وايسه.....خلاصه اين جوري شد كه سعي و تمرين خودم رو كردم ديگه.....
يكي مونده به آخريش:يه پسره بود...توضيحات اضافي بسه....همينكه بگم يه پسر بود..با تعبيرات زيباشناساناي منم جور در مي اومد و اينا...و به دلم مي نشست كافيه....چن مدت پيش...يه هفته و اينا...داشتيم با چنور پياده مي رفتيم همين جوري....كه ديديم ...يه جماعتي دختر و پسر يه جا وايسادن و دارن مي گپن و اينا...و از قضا اون پسره و دوست موستاي خودمون هم باهاشون بودن...! كلن همين طوري! و من مخصوصا به هواي پسره زدم رفتم احوال پرسي و اينا......بازم توضيح اضافي رو بيخي...يكي از دوستام اونجا بود...كه خيلي وقت بود نديده بودمش..در اومدم بش گفتم :پونه جون شنيدم ازدواج كردي....گفت :آره.....و فك مي كنين كيو به عنوان شوهرش بهم نشون داد؟؟؟ ....خلاصه كه كلي قهوه اي شدم....
وسطي:يكي از هم رشته اي هام بود..همون كه بهش مي گم مداد رنگي....يعني مي گفتم....قيافه اش بهم آرامش و اينا مي داد...از اونايي بود كه كم كم داشت منو با ملاصدرا هم عقيده مي كرد...آخه يه كلي وقت تو فكر و خيالم موند...بدون هيچ جور كنجكاوي در موردش...اينكه چي كاره هس و چه جوريه و سطح سواد موادش در چه حده و تو رختخواب چه جوريه و اينا...همين طوري تو خيالم بود...و واسم عجيب بود...آرزو اينا مي گفتن اين مدادرنگي تو واقعا در هيچ كجاي دنيا يافت نمي شه چونكه گردنش مث غاز مي مونه سينه هاي سپرش مث خروس مي مونه از پشت مث اردك مي مونه پاهاش كه عين شتر مرغ...و همه كلي بهم مي گفتن بابا تبريك..بابا سليقه...! ولي خوب بچه قشنگي بود...من ازش خوشم مي اومد...تااينكه...هيچي يه روز رفتم و بهش گفتم آقاجان من ازتون خوشم مي آد و والسلام....ــ با خودم فك كردم يه همچين حسي اونقد باس واسم حل شده و طبيعي باشه كه ازش در نرم ــ...خلاصه طرف هم دستش رو بهم نشون داد و گفت : اينو ببين اين حلقه ي ازدواج منه...!!!
يكي مونده به وسطي:اين يكي رو روزي ديم كه داشتم فيلم چهارشنبه سوري رو نيگا مي كردم...با گمونم دوس پسر سوميه بودم...رفتيم سينما...و اون ورداش دوستش رو هم آورد...چشاش شهلا بود...يك دلبر سرخود به تمام معنا....تو تموم فيلم داشتم حس خيانت رو تو خودم قل ميدادم...با تمومشون بودم...تموم قهرمانها...چن شب بعدش ديگه نتونستم طاقت بيارم...به آقاي دوس پسر گفتم: ببين من عاشق شدم...!اونم عاشق دوست جوني تو...!آقاي دوست پسر كلي ناراحت شد...و چه كارها كه كرد و چه زلزله ها راه انداخت ...كه همشون بيخي...ولي دست آخر از حرصش در اومد به پسره گفت كه نجمه عاشقت شده....اين هم البته واسه من مهم نبود...چن روز بعدترش واسه اينكه يكم روابط بهتر شه و اينا قرار گذاشتيم بريم كوه..و من با خودم و دوستام شرط كردم كه اگه فلاني ــ همون چش قشنگه ــ بيادش منم مي آم...با يه بدبختي آرزو رو راضي كردم زنگ بزنه به آقاي دوس پسر و بهش بگه مي شه به فلاني هم بگيد بياد؟؟؟....طرف فهميد كه اين كار از طرف منه...ولي باز دندن رو جيگر گذاش...توي كوه..وقتي بچه ها داشتن..آتيش رو روشن مي كردن...و اينا...من و اون پسره يه يك ساعتي نشستيم با هم حرف زديم...هر دومون كنار هم رو يه تخته سنگ نشسته بوديم....و اون از اونجايي كه مي دونس من خاطرش رو مي خوام تند تند نمك مي ريخت و قصه ها ي به قول خودش خنده دار واسم مي تعريفيد...منم كه مي دونستم الان در نقش يه آدم عاشقم و اينا....هر چي اون مي گفت مي خنديدم و ذوق مي كردم و هي مي گفتم: نازي...چه با حال و از اين چيز ميزا..يه چن باري هم باهاش ور رفتم...البته كار بي تربيتي اي چيزي نكردم ...خيلي دلم مي خواست بغلش كنم و اينا كه خوب اون كارم نكردم....اون روز با خودم عهد كرده بودم كه كارم رو بكنم و الكي به نصايح دوستانم و دل شكسته ي آقاي دوس پسر اعتنا نكنم...!....اينم گذشت...
اوليش:اينم بايد بنويسم؟ نه بابا بي خيال....!
خلاصه كه اين جوري....در موردش حرف نمي زنم......
راستي امروز اول دي ماه است......من راز فصل ها را مي دانم....خانوم فروغ بهم گفته....!