تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

دومی : دستت می لرزه؟

اولی : .....

دومی : خوب قطعش کن تا دیگه نلرزه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 14:5  توسط نجمه  | 

عادت می کنیم

           مثل وقتی بلد نبودیم راه برویم و یاد گرفتیم

عادت می کنیم

         مثل وقتی صبح ها چشممان را باز می کنیم وچشممان به نور می خورد

عادت می کنیم

      مثل اولین باری که با غریبه ها می خوابیم

عادت می کنیم

     مثل اولین باری که قلبمان بفهمی نفهمی می لرزد

عادت می کنیم

    سرمان را پائین بیندازیم و ....

    پی نوشت : این چیز میزایی که تو این پست نوشتم..فرمایشات دوستم :پری " یه....چون با حالم سازگار بود نوشتمش....خلاصه گفتم که بگم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 22:45  توسط نجمه  | 

یاری به دست کن که بر امید راحتش         واجب کند که صبر کنی بر جراحتش

دل هوشمند باید که به دلبری (نجمه) سپاری      که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پسندی 

دنبال تو (نجمه) بودن گنه از جانب ما نیست        با غمزه بگو تا دل مردم نستاند  

  امروز چه دانی تو که در آتش و آبم                    چون خاک شوم باد به گوشت برساند               

صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست                     یکدمه دیدار دوست (نجمه) هر دو جهانش بهاست

دلم از صحبت شیراز  (و نجمه ) بکلی بگرفت      وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم

ای گل (نجمه ) تو دوش داغ صبوحی کشیده ای   ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم

**************************

ز ره پس مانده ای (نجمه ) می گریست        که مسکین تر ز من در این دشت کیست؟

جهاندیده ای گفتش ای هوشیار                  گر زنی این سخن گوش دار

برو شکر کن چون به خر بر نه ای                 آخر بنی آدمی خر نه ای !

***********************

ای کآب زندگانی من در دهان تست        تیر هلاک ظاهر من در کمان تست

گر یک نظر به گوشه ی چشم ارادتی     با ما کنی و گر نکنی حکم از آن تست

هر روز خلق را سر یاری و صاحبیست (دختربازی )     ما را همین سر است که در آستان تست

گردست دوستان نرسد باغ را چه جرم                     معنی که میرود گنه از باغبان تست

بسیار در دل آمد از اندیشه ها ( دختران ) و رفت      نقشی که آن نمی رود از دل نشان تست (نجمه)

با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی                        ای دوست دل من همچنان مهربان تست

                     وقتشه خودت رو معرفی کنی یک!

                     همه ی اینا شاهدن که من چقدر بی جنبه ام دو !

                    من بابت چی باس توبه کنم؟ سه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 15:7  توسط نجمه  | 

يکي از من پرسيد چرا مب نداري؟ و وقتي شنيد که کارتم رو سوزوندم گفت آيا قبلا romanc داشتی ؟ نمی دونم این دلیل می شه که یکی خطش رو بسوزونه یا اصلن مب ندار بشه یا نه.....اما من قبلن romanc نداشتم پاسخم متاسفانه منفی بود...من دوست پسر ندارم...البته نه اینکه تریپ تنفر از جنس مخالف بزارما...نه اینکه پاکدامن ـ معنی این کلمه رو نمی دونم ـ باشما....نه ...فقط دوست پسر ندارم...باز هم نه اینکه نداشتم....اما رابطه ام با اونها هیچ وقت به romance نکشیده..مث سیگار آخرین پک هامون رو به همدیگه زدیم و هر کی رفته پی کار خودش...مث سیگار کشیدن اون وسط های کار...گیج خوردیم..خندیدیم...گپیدیم...سرمون ذق ذق کرده...هوایی شدیم...گریه کردیم..و الخ....اما بالاخره یه جا خاموشش کردیم..یا هول هولکی و با عجله...از سر اضطراب و اجبار...یا همین جوری چون به فیلترش رسیده بود و باس خاموشش می کردیم....

اولین دوست پسرم :یکی از پسرهای آپارتمان بغلیمون بود...عینکی و کرم کتاب...باشلوار ورزشی می اومد تو کوچه...اون تابستون قرار بود برم کلاس سوم راهنمایی...هنوز مانتو نمی پوشیدم....هنوز با کفش اسکیت این ور و اون ور می رفتم...هنوز بلند بلند می خندیدم...هنوز بزرگترین کتاب هایی که خونده بودم کنیز ملکه ی مصر و مهاجران و پارک ژوراسیک بود...پنجره ی اتاقم رو به رو پنجره ی آشپزخونه شون باز می شد...هیچ وخ با هم بیرون میرون نرفتیم...کلی رمز داشتیم....روزها تک زنگ می زدیم و می اومدیم تو پنجره..شبها یه پارچ آب خالی می کردیم پایین یعنی من اومدم تو هم بیا...بعضی وقتا هم ۳تا بشکن می زدیم....همیشه با هم تلفنی حرف می زدیم....و من خجالت می کشیدم که با اون برم جایی...خجالت می کشیدم دوست پسر داشته باشم...تو جمع بچه ها دوس نداشتم کسی اسم منو با اون ببره..کلی مایه ی طنز و شوخی بچه بزرگترا شده بودیم...یه ۳ـ۴ سالی از من بزرگتر بود...عاشق این بودم که وقتی فوتبال بازی می کنه با کفش اسکیتم برم وسط و بازیشون رو بهم بزنم...عاشق آدامس خوردن من بود...همه اش همون تابستون بود...وقتی پاییز شد و مدرسه ها شروع شد..اون کنکوری بود...زده بود به سرش..ورداشت همه جا با اسپری آبی رنگ نوشت نجمه kh ...اول فامیلمه....تو تموم محل..داشت آبروم می رفت...همه اش تو تب بودم..مامان و بابا نفهمن..همسایه های فوضول نفهمن...یه روز صبح داشتم می رفتم مدرسه دیدم  دو طرف در سفید رنگه مدرسه  بزرگ و با آبی نوشتن " نجمه "...حالم به هم خورد...کلی ترسیدم..دیدم این عشق به ما نمی آد..باهاش به هم زدم..اتاقم رو با اتاق مامان اینا عوض کردم..کلی غم و غصه و ماتم ریخت رو دلم..کلی نشستم و دعا کردم مامان اینا بویی نبرن...آخرین خبری که ازش دارم اینه که طراحی صنعتی خوند...

دومین دوست پسرم : دوتا چشم روباه...خیره و بی هراس...سال اول دانشگاه بودم...ازش فرار می کردم...متولد سال ۵۰ و خورده ای بود...خسته بود و نا امید..شایدم فقط دوس داشت اینجوری بزنه...تو وجود من دنبال یه جور آرامشی می گشت که گمش کرده بود...داشت کتاب می نوشت ـ الان چاپش کرده ـ می گفت تقدیمش می کنه به من ــ تقدیمش کرده به نیچه ــ می گفت با من گذر زمان رو احساس نمی کنه ــ وقتی باهاش بودم سخت ترین و دیر پا ترین و کشنده ترین دقایق زندگیم بود ـــدوستاش منو می بردن سینما،تئاتر،کوه،کنسرت....و واسم هدایای گرون قیمت می خریدن...کافی بود لب تر کنم که چیزی دوست دارم همیشه ۱۰تا دست تقدیم کننده با هم به طرفم سرازیر می شد...دوستش نداشتم...چندشم می شد...ازش بدم می اومد..وقتی می فلسفید...وقتی کلمات رو پشت سر هم ردیف می کرد...می گفت تو دنیا فقط اونه که منو دوست داره...حالم به هم می خورد...اصلن نفهمیدم که یهو چه طور شد به خودش جرات داد بیاد باهام حرف بزنه..نمی دونم که چی شد به دوستش جرات داد که بهم  بگه جذابم...نمی دونم چی شد که باهاشون نشستم تو حیاط خلوت و اخوان ثالث خوندم...آدم کله پوکی بود...مثلن من تو سایت نشسته بودم یهو فریاد زنون می پرید تو و می گفت : تو کجایی؟ تو کجایی؟؟ به فریادم برس...دارم له و لورده می شم...دارم می پوسم...دارم می گندم....خلاصه دارم هزار و کوفت و زهرمار دیگه می شم...و من بلند می شدم می رفتم یه گوشه باش می نشستم و می گفتم آروم باش...چی شده ؟؟؟ و اون می گفت : هیچی فقط یه لحظه احساس کردم باید باشی......!!!..ازش بدم می اومد...گناه داشت...دلم می سوخت..ولی بالاخره یه روز ...راستش رو بخواید جرات نداشتم بهش بگم نه! آدم ضعیفی بودم....آره یه روز ورداشتم و تو یه تیکه کاغذ واسش نوشتم : آقای محترم اشتباهی پیش اومده...فیلم نامه ی زندگی من..با فیلم نامه ی زندگی تو جور در نمی آد...خدا تا فرق هس...بنابراین من دیگه تو نصف سکانس بعدی هم حاضر نخواهم شد...خلاصه این تنها راهی بود که به کله ام زد...از کلاسم داشتم می رفتم بیرون..اون با دوستاش ( پسر و دختر ) نشسته بود....وقتی دید من دارم رد می شم داد زد : وااای این دختره....این دختره که منو دیوونه کرده....این دختره که....سلام کردم و کاغذ رو بهش دادم...همه کلی کف کردن که wow من واسش نامه نوشتم...سریع از پله ها اومدم پایین ..لحظه ی آخری که می خواستم از دانشکده بزنم بیرون..برگشتم و یه نگاه به بالای پله ها انداختم....با چشاش زل زده بود به رد پای من و کاغذم تو دستاش مچاله شده بود....گفتم تو ماهی....تو مو خرمایی هستی...اما ماه مو خرمایی من نیستی....از اون تاریخ به بعد دانشکده با من قهر کرد...من تحریم شدم...از همه بچه های فلسفه بیزار شدم...از استادامون که اونو دوست داشتن...پسرا و دخترا باهام حرف نزدن....چون اونو دوس نداشتم...همه بهم گفتن احمقم...همه بهم گفتن شانس بزرگی رو از دس دادم...همه گفتن پشیمونیت رو می بینیم...هیچکی دیگه با من حرف نزد...منم با هیشکی حرف نزدم..منم با همه قهر کردم....

سومین دوست پسرم :این همونیه که تئاتر می خوند....همونیه که قبلن هم راجع بهش حرف زدم...سیگار نمی کشید ...و از اینکه من سیگاری بودم همیشه دمغ بود....قراربود فقط به خاطر علاقه ی مشترکمون به فیلم و سینما با هم باشیم ...پر از اداها و صفات مبتذل روشنفکری بود...یه روشنفکر دروغکی ایرانی ...بازیش خوب نبود...همه اش تکنیک ...به دلم نمی نشست ...از اینکه من از بازیش ایراد می گرفتم خوشحال نبود...مظهر نفس مطمئنه بود...کلی به خودش می بالید...بهم اعتماد نداشت....اگه یکی دو روز سر و کله ام پیدا نمی شد ...فک می کرد حتمن...سرم یه جای دیگه...با یه پسر دیگه گرمه...هم صحبت خوبی واسه فلسفیدن من نبود...هر وقت کم می آورد به فلسفه فحش می داد...چهار تا اسم و "ایسم"بلد بود...ولی روی هم رفته پسر خوبی بود..بلد بود بخنده و بخندونه...بلد بود یه مجلس رو گرم کنه...به اصطلاح خوش مشرب بود....مث من گوشه گیر نبود...خلاصه یه جورایی آدمی بود که من نبودم...منم با اون که بودم فقط دلقک بازی در می آوردم....طاقت ناراحتی و دپ سردگی های من رو نداشت...می خواست همیشه منو شاد و غزلخون و صراحی در دست ببینه....می خواست لوسش کنم..تا پای جون بهش وفادار باشم...نظر ندم...بهش اعتماد کنم...خیلی خیلی مهربون باشم...نمی دونم...از من می خواست فولاد بارون خورده باشم...یه مادر دلسوز و مهربون و مطیع و صبور...به حقوق زنان هیچ اعتقادی نداشت...و وقتی ازش می پرسیدم چرا می خوای راجع به چیزی فیلم بسازی که هیچ اعتقادی بهش نداری..می گفت: خوب،این جواب می ده...منم تو دلم می گفتم :مردیکه ی شارلاتان بیشعور...یه روز اشکم رو در آورد...حرف خاصی نزد...مساله ی خاصی پیش نیومد فقط وقتی برگشتم خوابگاه تا صبح گریه کردم...خوابگاهمون یه سالن بزرگ سینما داشت...کلیدش دست دوستم بود...یواشکی برش داشتم ....چراغا رو روشن نکردم...تا صبح بچه ها دنبال من گشتن..و من تا صبح تو بوی تاریک سینما مچاله اشک ریختم...مدام احساس می کردم با اون دارم پیر می شم...تو رستوران نشسته بودیم...حرفمون شد...رفتم صورتم رو شستم..تموم آرایش هام رو پاک کردم...و بهش گفتم نگاه کن...به چشم هام نگاه کن...ببین چه قدر پیر شدم...همه اش انکار می کرد...عصبانی بودم...همیشه می رفتم تو آینه و می گفتم من صورتم پر از چروک شده....همیشه دوست داشت برنامه ی هزار راه نرفته رو تو جمع اجرا کنه...این طوری که تا چن تا از دوستای مشترکمون اون وسط بودن شروع می کرد از من گله و شکایت...مدام می گفت : من نیاز به یکی دارم که پشتم رو خالی نکنه و چی و چی...خیلی کارش مسخره بود..من از آدم هایی که می شینن مشکلات خصوصیشون رو تو جمع می گن متنفرم...اون قدر مظلوم نمایی می کرد که همه به من حمله می کردن...منم می گفتم شرمنده من نه متکا و بالشت هستم نه همسر ایشون...این جور اتفاقات دیگه روزمره ی رابطه مون شده بود....یه روز تو جشنواره فیلم فجر..اون و بچه ها رو گم کردم...رفتم یه صندلی دیگه پیش یه پسره خوش قیافه و درست درمون نشستم ...و تا آخر فیلم کلی با هم حرف زدیم...آخر سر فهمیدم بچه ها ردیف پشتی نشستن..و یکی از دخترا هم غیبش زده...خیلی عصبی داشتم دنبال دوستم می گشتم که وسط جمع تیکه انداخت : اون موقع که داشتی با اون آقا خوشکله می لاسیدی می باس فکر دوستت می بودی...محکم زدم تو دهنش...و زدم بیرون...بعدترش به من گفت که :بابا من یه پسر ایرونی ام..خودمم بکشم ایرونیم...گفتم :هه...!!!خوب باز هم عوضی شده بود..رو به رو همدیگه نشسته بودیم..دستام رو بردم پشتم مشت کردم و گرفتم جلوش...گفتم تو کدوم یکیه؟ گفت: این...باز کردم خالی بود...دست دیگه ام رو هم باز کردم..خالی بود...گفتم ببین هر دوتاش پوچه...هیچی این وسط نیس...شرمندتم..بازی بسه...خداحافظی هم کردم..ولی انگار باورش نشد ...که باز زنگ زد...باز پیغوم پسغوم فرستاد...ولی خوب من نه مهربون بودم...نه دلسوز نه صبور نه فولاد بارون خورده....

چهارمین دوست پسرم : یه پسره ی دورگه ی ایتالیایی ـ ایرانی...۹ روز ایران بود..۹ روز با هم بودیم....و اگه بخوام نقل این یکی بگم باس بیشتر از همه شون وراجی کنم...پس بیخی...

پنجمین دوست پسرم :فک کنم قد بلند ترین پسر شیراز بود...اینکه چه جور آشنا شدیم خودش کلی جالبه..حداقل از نظر خودم...البته اینجا فقط هم نظر خودم مطرحه...ولی خوب..از بس حرف زدم مجبورم رو این یکی که از همه دلچسب تر بود....ــ خداییش بقیه که خیلی مذخرف بودن ــ حداقل می شه گفت دل چسب بود...مجبورم کمتر روش مانور بدم...صداش گرم و کلفت بود با لهجه ی غلیظ شیرازی...اون اولین نفری بود که ــ غیر از مامان و بابام ــ به من گفت : مواظب خودت باش...اصلا باورم نمی شد که یکی در بیاد این حرفو بهم بزنه...هر روز بهم زنگ می زد و من کلی انرژی می گرفتم....یکی از بچه های دانشکده فنی بود...آدم بامزه و نمک سرخودی بود..همه اش با هم می خندیدیم...وقتی با هم راه می رفتیم ..مث وروجک و آقای نجار بودیم...از بس قدش بلند بود و من قدم کوتاه...صدا به صدا نمی رسید...من با خودم فک می کردم باس با گوشی با هم بگپیم...اولین باری که باهاش بیرون رفتیم شبش که برگشتم خونه به مامان گفتم: مامان کاش من قدم بلند بود...!من خیلی دوس داشتم باهاش جاهایی رو برم که کمتر رفته بودم مث سعدیه..یا دروازه قرآن...یه بار رفتیم دروازه قرآن نشستیم و قلیون کشیدیم و خندیدیم..خیلی بهم حال داد....اون همیشه طوری نشون می داد که واقعا بودن با من واسش سعادتیه...!!!حسابی داشت ازش خوشم می اومد..که یه بار سوتی دادیم..داشتیم تلفنی می گپیدیم که یهو بابا بر حسب اتفاق گوشی رو ورداشت و مکالمه مون رو شنید...من همیشه دختر مقدس خونواده بودم..بابا همیشه فک می کرد پسرا اون ور پل ان و من این ور پل...وقتی فهمید..یه روز سر کار نرفت..ماشین رو برداشت و رفت هی چرخید و چرخید..مامان اومد گفت: برو ببین چه جور بابت رو دیوونه کردی...تازه گوشی اومد دستم...زنگ زدم به بابا و گفتم..اون پسره یکی از بچه های انجمن داستان بوده...و می باس در این رابطه با من صحبت می کردی به جای ناراحت کردن خودت...حالش واقعا بد بود...راستش موقعیت من تو خونواده طوری بود که خاله ام می گفت: اگه نجمه یه روز عاشق شه اسم خودش و بچه هاش و شوهرش رو یه جا عوض می کنه و پسرعموم می گفت که تغییر جنسیت می ده!!!بعد از این ماجرا..خواهرام که گاو پیشونی سفید بودن...هر دوشون اعلام آمادگی کردن که بگن....اون دختر پشت تلفن من بودم نه نجمه...ولی خوب این چینی قداست شکسته بود...بابا حتی یه کلمه هم راجع به این قضیه حرف نزد و به روی خودش نیاورد...ولی من با اون به هم زدم..مدام فک می کردم اگه بابام حتی یه درصد هم احتمال بده من با یه پسر هستم چه قدر ناراحت می شه...با خودم گفتم درسته این پسره رو دوس دارم...درسته که خیلی خیلی دلم می خواد باهاش باشم...درسته که قلبم می شکنه..اما خوب نباس بزارم قلب بابا بشکنه..باهاش بهم زدم سخت بود...واسه هر دومون..و واسه اون کاملا غیر منطقی...اما مجبور بودم...

خوب...همینا بودن...طولانی شد..باس ببخشین...ولی کماکان ادامه دارد...من هوس کردم راجع به این موضوع بنویسم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 22:11  توسط نجمه  | 

لابه لای بیست تا کوه

فقط یه چیز بود که می جهید

چشمای یه توکا....

من اونجا نبودم... خودم رو تو اون تابلو ها نمی دیدم....هیچ اثری هیچ نشونی از من نبود...نمی دونم ...حتما هم قرار نبوده من اونجا باشم...ولی من از اون دسته آدم های ام ...که هر جا...هر جا شد...حتی تو یه نخ تار موی باقی مونده خودمو جا می کنم...یه مشکل من اینه که تو هر هنری هر وجودی...دنبال چیزی هستم شبیه به خودم...اون پیکره های وارونه...هم آغوشی ها...سکس ها ...آدم های در هم فرو رفته....جوجه ی خیلی بزرگ وارونه....مرد وارونه ای با شکم گنده که در خودش غلت خورده...آدم هایی که تو حیوون ها (گاو و اسب؟؟؟) حل شدن...و مردمی که چشم ها و آلت تناسلیشون رو گرفتن....آقای توکا نیستانی باس منو فوق العاده ببخشن...چون من حتی تو توصیفشون هم چندون موفق نبودم....من فقط اینا رو دیدم...نظر و اینا هم بلد نیستم بدم...چونکه قهرمان نیستم...و چونکه من خودمو توشون پیدا نکردم....!...این خیلی مسلمه ( حداقل واسه من ) که هیچ چیزی وجود نداره که آدم کاملا بتونه بفهمتش ودرکش کنه....اینجور وقتا از خودم می پرسم...هنرمندا...مخصوصا هنرهای تصویری...آخرش از مردم می خوان که چی بگن و چه جور داوری کنن...؟؟؟...اینکه خیلی چسبید و خوب بود؟ ...اینکه ۴ تا اشکال ساختاری بگیرن؟...نمی دونم ...//////// خوب بنابراین چیز باقی مونده ای که می تونم در این باره بگم: من از فضای کارهای توکا خوشم می آد و اونو تحسین می کنم....به دو دلیل یکی اینکه ما لزوما باس در مقابل هنر تعظیم کنیم...و دوم اینکه باز هم من از فضای کارهاش خوشم می آد...از ریتم تکرار توکا در آثارش...

..........همین.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 15:23  توسط نجمه  | 

    سخت مایل و نیازمندم که به چیزی ایمان بیاورم...اما چه کنم... دلم از کار افتاده ....و عقلم نمی کشد....
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 16:59  توسط نجمه  | 

همین جوری خیلی سر راست می رم سر اصل مطلب و می گم چه اتفاقاتی واسم افتاده...!

حدودا دو هفته پیش من با خواهرم رفتم بیرون و یه شلوار خریدم....وقتی برگشتم خوابگاه خواستم اونو به بچه ها نشون بدم ...اما دیدم نیست...کیفم و خلاصه همه ی وسائل مسائلم رو گشتم..نبود که نبود...به خواهرم هم تلیدم و اونم گفت که دست اون نیست....!

مامان بزرگ من پارسال دقیقا یکی دو هفته قبل از مرگش یه کت خیلی خوشکل درست درمون بهم هدیه داد...و از اونجایی بعدش هم فوری زد و رفت ...واسه من عزیز بود...اصلا دلم نمی اومد بپوشمش...خلاصه که اینم معلوم نشد کجا گمش کردم...یعنی یه روز اومدم خوابگاه و دیدم همرام نیست...!

چن شب پیش ..باز رفته بودیم خرید...کلی لباس مباس زمستونه و از این جور چیزا گرفته بودم...تو هر کدوم از دستام کل تا پلاستیک بود...خوش و خرم برگشتم خوابگاه...تو حیاط آرزو رو دیدم...با خوشحالی گفت خرید کردی؟ گفتم آره...و یهو نگاه کردم دیدم دستام خالی ان...قیافه ام عین فاویان بارتز شده بود...!

.......خوب اینا از فراموشی هام....قصه ادامه داره....

شنبه ما متون تخصصی داشتیم...و استاد دراومد که : دوشنبه میان ترم داریم...و ما بچه ها هم کلی باهاش بحث کردیم و استاد زیر بار نرفت و گفت نخیر و اینا...من یک شنبه شب زود خوابیدم و فرداش هم از صبح بلند شدم و هی به خودم و زمین و زمون لعنت فرستادم و درس خوندم...بعدش رفتم سر کلاس...دیدم داره روال عادی طی می شه...گفتم ببخشید استاد مگه میان ترم نداریم؟ استاد با حیرت گفت خوبید شما؟...خلاصه این قضیه که اسمش شاید توهم باشه موجبات مسخره شدن رو هم واسه فراهمید...

اون روز نشسته بودم تو حیاط دانشکده و دیدم آرزو داره رد می شه...دنبالش دویدم و بلند بلند صداش کردم...همه برگشته بودن بهم نگاه می کردن...! آرزو کر شده بود جواب نمی داد...از در دانشگاه رفت بیرون دنبالش رفتم..یهو ندیدمش گمش کردم...برگشتم تو دانشکده دیدم آرزو اونجاست....!

داشتم تو حیاط قدم می زدم یه دختره یه جا رو نیمکت نشسته بود و داشت بند کفشش رو می بست رفتم ازش ساعت بپرسم دیدم نیست...!

خوب اینا ماه عسلی بود از اینجور اتفاقاتی که این روزا مدام واسم پیش می آد...آها یه چیز دیگه...اسکیت هم مث رانندگیه...یعنی واسه آدم درونی می شه...این نیست که امروز یادش بگیری فردا یادت بره...من معمولا وقتی یه جورایی غصه ام می گیره و اینا به سالن اسکیت پناه می برم...کاری که دیشب کردم...ولی تجربه ی خیلی تلخی بود...مدام می خوردم زمین...تا می اومدم برم تو حس...فک کنین؟ وشتناک نیس...؟ احساس می کردم یه چیزیم هست...فقط نمی دونستم چی...چرا اینقدر گیج و منگ و حواس پرت شدم؟؟؟...اینا در ادامه ی چی ان؟ کجا باس برم دنبالشون بگردم؟ نمی دونم...وقتی از سالن اسکیت اومدم بیرون...اونقدر عصبانی بودم که دلم می خواست میخی آهنی چیزی بزارم لادندونام و بشکونمش...!....با خودم می گم بی خیال اینا طبیعین....طبیعی در رابطه با چی؟؟؟...اینو نمی دونم....بگذریم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 10:48  توسط نجمه  | 

خیلی چیزا هستن که باعث می شه آدم یه روز سگی رو آغاز کنه و خیلی وقتام حواسش نیست که دقیقا بابت چی اینقدر کلافه اس...خوب راستش منم نشستم ویکم فک کردم ــ نمی دونم شایدم فقط یکم دقیق شدم ــ که چه چیزایی هستن که اول صبحی ممکنه بره رو اعصاب آدم...مثلن من صبح اگه بیدار شم و ببینم نون نداریم خیلی دمغ نمی شم فوقش یه لباسی چیزی می پوشم و می رم نون می خرم تازه مخم هم تو راه یه هوایی چیزی می خوره ، ولی خوب بعضی چیزا هم هستن که حسابی رو اعصابم ان دم صبح....مثل اینا : من خیلی بدم می آد که صبح از خواب پاشم و یکی بهم بگه :ا سلام امروز خیلی کار داریم نه؟....یا بگه یادت نره باس امروز بری بانک...!!!یا از امروز دیگه باس یه برنومه تنظیم کنیم...!....فک کن وحشتناک نیست؟...یا مثلن از خواب پاشی و هم اتاقیت،هم خونه ایت ،همسرت،و.....در بیاد فوری بگه...سلام من یه خواب دبدم...آخه واقعن به من چه که تو یه خواب دیدی.....بدترش اینجاس که شروع کنن تفسیر مفسیرش هم کنن....و از آدم علاوه بر گوش هاش نظر هم  بخوان....آره بالاخره چیزایی وجود داره که من اصلن دلم نمی خواد صبح اول صبحی باهاش رو به رو شم....مثلا از بحث کردن سر صبحونه راجع به مسائلی مثل آرایش،محافظت پوست و مو، دین ، سیاست ، کشفیات علمی جدید ، برنامه ریزی جدید واسه زندگی ، فراق و هجران یار،فلان قاعده ی فلسفی و غیره و غیره و غیره......درضمن از این هم بدم می آد که با صدای رادیو از خواب پاشم....و یا با صدای کسی که تصمیم گرفته یه روز خوب و همه چی تموم رو شروع کنه...!دلم نمی خواد وقتی از خواب پا می شم صورت های نشسته و کثیف مثیف و دندون های مسواک نزده جلو روم ببینم البته به همون انذازه هم از دیدن یه آدم به هئیت یه دسته گل در آمده در اول صبح دمغ می شم.....خوش ندارم طرفم اول صبحی دهنش بوی شاش سگ بده...یا شیشه مربا رو محکم بکوبه به میز...یا سعی کنه نشون بده که بی حوصله است و یا اینکه همین جور بیخودی بخنده و از احساس خوشی مفرط و شروع یک صبح جدید غش کنه....دلم می خواد فقط خیلی خیلی معمولی روز معمولیش رو شروع کنه...تصمیم گیری واسه روزی که نرسیده و زمانی که نیومده خیلی احمقانه است مخصوصن اگه مربوط به حالات و رفتار یه آدم باشه...!!! به هر حال من با اینجای قضیه هم کاری ندارم....فقط بعضی چیزا رو در اول صبح دوس ندارم....اینجور چیزا حالم رو بد می کنن...و حسابی مایه جات زهرماری اون روز رو واسم جفت و جور می کنن...و بعدش ممکنه تا آخر شب و روزهای بعدش هم خوش و خرم نباشم فقط محض اینکه....و این ادامه داره...خوب آدم خودش هم نمی دونه دقیقا...شما چه طور؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 15:10  توسط نجمه  | 

  امرزو تو سرویس دانشگاه ایستاده بودم..بین دو تا صندلی...صندلی جلویی دو تا پسر نشسته بودن...و صندلی عقب ۲تا دختر..همون جور که ایستاده بودم نمی دونم یهو چرا دلم خواست موهای پسره رو نوازش کنم....موهاش آروم و مرتب بودن..دلم خواست باهاشون ور برم....روم رو برگردوندم...دختری که صندلی پشتی نشسته بود چن تا النگوی طلا دستش بود...نمی دونم چرا یهو دلم کشید النگوهاش رو ناز کنم....

نه موهای پسره رو نوازش کردم و نه النگوهای دختره رو...چه قدر بده که آدم نتونه نه موهای پسره رو نوازش کنه نه النگوهای دختره رو....

چه قدر بده که آدم باس بگذره و بره....و دستش رو از لمس چیزی که با تمام وجود می خواد محروم کنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 14:20  توسط نجمه  | 

 ارسطو در متافیزیک : فلسفه اشرف علوم است چراکه بی فایده ترین علوم است.

فیلسوف به چه دردی می خوره ؟جاش کجاس؟ دانشمندان کار خودشان را می کنند.سیاستمداران،هنرمندان،هر کسی یه شغلی داره و یه مسئولیتی و کار خودشم می کنه.حتی روشنفکرهم واسه خودش داره کار خودش رو می کنه...

اما فلسفه چی؟ و فیلسوف چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 14:45  توسط نجمه  | 

   الف ــ بین چیزها خدایی وجود دارد و من آن خدا را دوست دارم.

    ب ــ در هر نقطه ای ابتذالی هست و من عاشق این ابتذالم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 16:46  توسط نجمه  | 

پدرم کارش طوریه که هر یکی دو هفته یه بار می آد اینجا....یه جورایی شده پیک من و مامان....و وقتی می آد بوی شهرم رو می ده، اینجاهاست که برگریزان پاییز دل آدم رو به درد می آره...دیشب با،بابا داشتم صحبت می کردم.گفت این هفته و هفته ی بعدش نمی تونه بیاد...آخرین باری که اومد دو هفته پیش بود گمونم...نشد با هم بریم بیرون...صبح زود اومد خوابگاهمون و تو اتاق ملاقات همدیگه رو دیدی..قرار شد عصرش با هم بریم بیرون..بعد زنگ زد و گفت باس بره...از کردستان واسه مامان یه لچک قرمز خوشکل خریده بودم...به دردش نمی خوره..ولی قشنگه و فک می می کنم مامان خوشش بیاد...به هر حال بابا نمی تونه بیاد و من مجبورم اونو پست کنم...

دلم تنگه..واسه خونمون...پائیز شیراز ...پارس سگ ها،آشپزخونه،سروهای باغ ارم،لمس کنترل تلویزیون...لم دادن روی مبل بزرگ زرشکی...بودن مطبوعیت خانه...برای دوچرخه ی باران..درسا کوچولو...محمد فوتبالیست...ایمان خجالتی....ورق بازی با خاله هام...دلم لک زده واسه هر چیزی که بوی اونجا رو می ده....دلم می خواد برم خونه و با مامانم برم پیاده روی..دلم می خواد با بابام برم بستنی بخورم...دلم واسه نصیحت های بابا تنگ شده...واسه اطلاعات عمومی مامان....

می دونید؟ من از درس خوندن متنفرم...من از نداشتن خونواده بیزارم....

من به خونه نیاز دارم....به خانواده ام....ولی عجیبه که به خاطر همون هاس که باس درس بخونم...و به خاطر هموناس که باس مستقل شم...

این روزا برعکس داره اتفاقات مهمی هم می افته...اتفاقات مهم..خدای من....!

از دستتون شکارم....از دست همتون...دوست های الکی پلکی من....حتی به خودتون زحمت ندادید داستانم رو بخونید و بهم بگید به درد سطل آشغال می خوره...حالم رو گرفتید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 17:48  توسط نجمه  | 

چه قدر خوبه که آدم تازه از حمام اومده باشه و هنوز حوله اش تنه اش باشه و موهای خیسش رو شونه هاش ریخته باشه ...و دوستاش هم با هم قهر باشن....( آدم حس می کنه دیگه هیچی از این دنیا نمی خواد ) ....مث الان من....که سیر سیرم....

راستش بچه که بودم یکی از بازی ها و تفریحاتم نوشتن بود....اووووف یادم به این کارگردان مارگردان ها افتاد که می گن : ــ به همراه باد غبغب واجب ــ خوب البته من در کودکی آثار تارکوفسکی رو می خوردم و در نوجوانی برگمن و انتونیونی و شرکا رو می زاشتم تو جیبیم و اینا....و آثار نبوغ....بیخی.....منظورم اینه که خلاصه تو یه دوره ی تقریبن طولانی از زندگیم....دغدغه ی اصلیم نوشتن بوده و ادبیات....درگیر محفل بازیها و اینجور چیزام شدم که اونام بیخی....اما بالاخره یه روز تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وقت ننویسم.....اونم ربطی به فلسفه داشت یا اینکه گم کردن و نابود شدن بهترین کارهام ( از نظر خودم ) سرخورده ام کرد.....اما حالا خوب داشتم فک می کردم شاید بد نباشه همین جا یه فلاش بک بزنم و در ادامه یا سپاس از دیروزم یه کارایی انجام بدم....

یکی از داستان هام رو که خودم دوستش دارم رو می زارم اینجا.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 21:40  توسط نجمه  | 

مهر صد آفرین می زنم.....مهر صد آفرین می زنم به شما و نوشته هاتون ..خانوم ها و آقایان.....من شما رو نمی شناسم ....هیچ وقت با شما نبودم...هیچ راهی رو با هم طی نکردیم...دنبال چی هستین؟ یه خونه ی آهنی ؟....خیلی خوشالین که دارین اینجا جار می زنین مجرمین؟....وای چه خانوم ها و آقایان قهرمانی....هیچ کدومتون رو نمی شناسم...برید به جهنم...جهنم هم که البته قبلن به وسیله ی من رزرو شده...پس لطفن فقط برید....شما رو نمی شناسم...توی هیچ جای ذهن کوفتیم...هیچ جای عاطفه ام..هیچ جای کوفتی واستون نمی بینم....و ندیدم....انتظار دارید واستون از چی حرف بزنم؟؟؟ جزایر قناری؟ تاج محل؟ برج ایفل؟ آکروپلیس ؟ هتل های یخی؟ استوا؟ پنگوئن ها؟ شکار؟....نه من اینجا فقیر و پاپتی نشسته ام و هیچ غلطی هم توی زندگیم تا حالا نکردم که به درد نقطه گذاری بخوره.....دلتون می خواد حیرت زده تون کنم و با خودتون بگید: وااااااای چه عمق وجودی عجیبی؟ نه بابا این طرفا از این خبرام نیس....پس لطفن تو چشای خالی من بی خودی دنبال آب نبات چوبی نگردید......هه....! مسخره اس من واسه رفتن و گشتن تو خاطرات خودمم دنبال مجوز می گردم...انگار باد تو کله ام جریان داره.....

خسته ام.....از بازی کردن نقش دخترک کبریت فروش خسته ام....حوصله ندارم رویاهامو بفروشم....حتی حوصله ندارم ته مونده ی رویاهام رو ببینم....هه..میدون روبه رو شدن من با رویاهام یه چاه دستشویی بود که رویاهامو مث خلط هل می داد توش....و اونا می رفتن به درک....

چرا همش حس می کنم شیطان توی حلقم قی کرده...؟؟؟

اگه نوار مغزی ازم بگیرن همه اش نوشته مسخره اس ...مسخره اس...مسخره اس....مسخره اس..مسخره اس.....مسخره اس....مسخره اس....مسخره اس.....مسخره اس................

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 15:14  توسط نجمه 

  پارسال بود گمونم....قرار بود یه مشت ( یه تعدادی ) بچه هنری رو ببینم.....واسه اولین بار و اینا....منظورم اینه که با یه پسره آشنا شده بودم که به قول خودم یه کرگدن بود...و می خواست فیلم بسازه یکی از نوشته های منو دید و به این نتیجه رسید که نه....همچین هم تعطیل نیست و اینا....اون روز قرار بود...بریم کارگاه نقاشی یکی از بچه ها....و اونجا اون جور که می گفت قرار بود یه محفل هنری ـ جوجه هنری ـ راه بندازیم و این حرفا....همه جور رشته ای هم توشون پیدا می شد....که بیخی....خلاصه من گفتم الان باز می تونم چی کا کنم؟.....اول کاری بگم که اگه من بخوام لیست بدترین های زندگیم رو تهیه کنم یکیش همین دانشکده هنرهای زیباست....بیخی....خلاصه به اندازه کافی واسه خودم دلیل داشتم که مسخره بازی در آرم.....

یه روز جمعه صبح از خواب بیدار شدم و آماده شدم به این صورت : یه دامن هندی (پاکستانی ) از اینایی که اگه یه خانومه تو خونه بپوشه سر و صدای شوهر و بچه هاش در می آد ....یه پیراهن زرد رنگ آستین کوتاه....یه جفت ساق دست استرج....یه روسری عهد بوقی کهنه و بنجل...به اضافه ی یه چادر گل گلی ...و یه کفش پاشنه بلند قرمز رنگ پوشیدم و زدم به جاده...تونستید تصورم کنید؟ آها یه کیف فوق زنونه ی سانتی مانتال هم گرفتم دستم.....

خوب...اونجا که رسیدم طرف حسابی کپ کرد...و به نظرم اومد دلش می خواد فرار کنه....وقتی رفتیم کارگاه....جمعشون جمع بود و همه رسیده بودن...وقتی منو دیدن همه یاد عروس دهاتی ها افتاده بودن....( یادم رفت بگم ..من اصلن آرایش هم نکردم...حتی ضد آفتاب....) ....منم دیدم خوب جواب داده  و رفتم تو کارش....

اونجا نشسته بودیم و هی یارو قسم می خورد که بابا نجمه امروز مسخره اش گرفته و این حرفا...جدی نگیرید....! ...یکم که نشسته بودیم من گیر دادم به آهنگ....در اومدم که : بچه ها شما شهرام کاشانی ندارین....( خوب من دیگه توضیح نمی دم اونا چه عکس العملی نشون دادن...خودتون حتمن می فهمید ...) یکی از بچه ها که دیگه روشن فکری خونش خیلی بالا بود در اومد که : من نه اونو می شناسم و نه دلم می خواد بشناسم....منم گفتم آخه چرا؟ خیلی قشنگ می خونه که...تا حالا یه بارم آهنگ جیگرش رو نشنیدین؟ واقعن که....این گذشت و آقای نقاش با حوصله و احترام شروع کرد کاراش و نشون من دادن....هر بار که حرف می زد...مدام یه جوری نگاش می کردم یه خنگ بازی هایی در می آوردم که مث چی پشیمون شده بود و داشت تو دلش به خودش واسه کار احمقانه اش لعنت می فرست....خودش هم نمی دونست چرا داره اینا رو واسه من می توضیحه...یکم کمترش که گذشت...من لوازم آرایش رو در آوردم و گفتم ...این فلون فلون شده اینقدر عجله کرد نزاش من یه آرایشی کنم و اینا...خلاصه ملت نشسته بودن و منو نگاه می کردن و من بعد از یکی دو مین تبدیل شدم به یه عروس جهرمی دست اول....یکی از بچه ها همون طور که تو دلش به خودش لعنت می فرستاد....یکی از داستان هاشو آورد و داد من خوندم ( خداییش کف کردم..خیلی قوی بود..) من خوندمش و گفتم نمی دونم والا....این چیزام مد شده دیگه ! .....بعدش نشستم و یه داستان واسش تعریف کردم که مثلن من نوشتمش و چه حیف که یادم رفته بیارمش و اینا...نقل یه دختر پسری که تو پارک با هم آشنا می شن....و به فساد و منجلاب کشیده می شن و این حرفا....بنده خداها اصلن بعد از یه مدت دیگه با من بحث نکردن...اون طرفی که منو معرفی کرده بود کاملن قهوه ای شده بود و اینا....و من هم به تک گویی هام راجع به هنر و شعر و ادبیات و نقاشی و گرافیک و معماری و چی و چی..ادامه می دادم....!به هر حال وقت گذشت و من بچه ها رو در حالی که همشون اسهال گرفته بودن ترک کردم....

برگشتن هم کلی صفا داد واسه خودم ول گشتم و اینا...البته همون" طرف "منو تا دم خوابگاه رسوند ...اما من دیدم همچین ریخت و قیافه بی نظیری دارم...حیف نیس یکم تو شهر بیشتر نگردم؟....هیچی خوش گذروندم و برگشتم..شبش اون طرف ازم پرسید یه سوال؟ تو واقعن اون جوری بود ی و فک می کردی یا ما رو دست انداخته بودی؟ منم در اومدم که : منظورت چیه جه جوری؟ من خوشم نمی اد کسی اعتقاداتم رو مسخره کنه ها.....

نمی دونم چرا...نمی دونم چرا اینقدر گند اخلاقم....نمی دونم چرا خوشم اومد روزشون رو سگی کنم....و اینا....نمی دونم چرا همیشه واسه دیدن تازه ها دلم می خواد یه تستی چیزی کنم....عینهو خدا که آدمهاش رو امتحان می کنه ( استقفرالله) ....امروز بر عکسش با یه هنرمند قرار داشتم که خیلی هم دوستش داشتم....سعی کردم برم اونجا ببینمش و رفتارم هم معقول و منطقی باشه....

من از اون دسته آاادم های بی تابم که قرار ندارن هیچ جا....همه ی استاد هام منو بیش از یه تایمی سرکلاس نگه نمی دارن و اگه کلاساشون طولانی شه خودشون می گن: نجمه می تونه پاشه و بره....قضیه از این قراره که.....امروز من بر عکس بودم....نزدیک به ۲ ساعت رو باهاش نشستم...و خوب بود.... حتی تونستم آدم های دور و برش رو هم تحمل کنم.....!

......همین دیگه.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت 17:31  توسط نجمه  |