تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

دومی : دستت می لرزه؟

اولی : .....

دومی : خوب قطعش کن تا دیگه نلرزه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 14:5  توسط ....  | 

عادت می کنیم

           مثل وقتی بلد نبودیم راه برویم و یاد گرفتیم

عادت می کنیم

         مثل وقتی صبح ها چشممان را باز می کنیم وچشممان به نور می خورد

عادت می کنیم

      مثل اولین باری که با غریبه ها می خوابیم

عادت می کنیم

     مثل اولین باری که قلبمان بفهمی نفهمی می لرزد

عادت می کنیم

    سرمان را پائین بیندازیم و ....

    پی نوشت : این چیز میزایی که تو این پست نوشتم..فرمایشات دوستم :پری " یه....چون با حالم سازگار بود نوشتمش....خلاصه گفتم که بگم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 22:45  توسط ....  | 

لابه لای بیست تا کوه

فقط یه چیز بود که می جهید

چشمای یه توکا....

من اونجا نبودم... خودم رو تو اون تابلو ها نمی دیدم....هیچ اثری هیچ نشونی از من نبود...نمی دونم ...حتما هم قرار نبوده من اونجا باشم...ولی من از اون دسته آدم های ام ...که هر جا...هر جا شد...حتی تو یه نخ تار موی باقی مونده خودمو جا می کنم...یه مشکل من اینه که تو هر هنری هر وجودی...دنبال چیزی هستم شبیه به خودم...اون پیکره های وارونه...هم آغوشی ها...سکس ها ...آدم های در هم فرو رفته....جوجه ی خیلی بزرگ وارونه....مرد وارونه ای با شکم گنده که در خودش غلت خورده...آدم هایی که تو حیوون ها (گاو و اسب؟؟؟) حل شدن...و مردمی که چشم ها و آلت تناسلیشون رو گرفتن....آقای توکا نیستانی باس منو فوق العاده ببخشن...چون من حتی تو توصیفشون هم چندون موفق نبودم....من فقط اینا رو دیدم...نظر و اینا هم بلد نیستم بدم...چونکه قهرمان نیستم...و چونکه من خودمو توشون پیدا نکردم....!...این خیلی مسلمه ( حداقل واسه من ) که هیچ چیزی وجود نداره که آدم کاملا بتونه بفهمتش ودرکش کنه....اینجور وقتا از خودم می پرسم...هنرمندا...مخصوصا هنرهای تصویری...آخرش از مردم می خوان که چی بگن و چه جور داوری کنن...؟؟؟...اینکه خیلی چسبید و خوب بود؟ ...اینکه ۴ تا اشکال ساختاری بگیرن؟...نمی دونم ...//////// خوب بنابراین چیز باقی مونده ای که می تونم در این باره بگم: من از فضای کارهای توکا خوشم می آد و اونو تحسین می کنم....به دو دلیل یکی اینکه ما لزوما باس در مقابل هنر تعظیم کنیم...و دوم اینکه باز هم من از فضای کارهاش خوشم می آد...از ریتم تکرار توکا در آثارش...

..........همین.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 15:23  توسط ....  | 

    سخت مایل و نیازمندم که به چیزی ایمان بیاورم...اما چه کنم... دلم از کار افتاده ....و عقلم نمی کشد....
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 16:59  توسط ....  | 

همین جوری خیلی سر راست می رم سر اصل مطلب و می گم چه اتفاقاتی واسم افتاده...!

حدودا دو هفته پیش من با خواهرم رفتم بیرون و یه شلوار خریدم....وقتی برگشتم خوابگاه خواستم اونو به بچه ها نشون بدم ...اما دیدم نیست...کیفم و خلاصه همه ی وسائل مسائلم رو گشتم..نبود که نبود...به خواهرم هم تلیدم و اونم گفت که دست اون نیست....!

مامان بزرگ من پارسال دقیقا یکی دو هفته قبل از مرگش یه کت خیلی خوشکل درست درمون بهم هدیه داد...و از اونجایی بعدش هم فوری زد و رفت ...واسه من عزیز بود...اصلا دلم نمی اومد بپوشمش...خلاصه که اینم معلوم نشد کجا گمش کردم...یعنی یه روز اومدم خوابگاه و دیدم همرام نیست...!

چن شب پیش ..باز رفته بودیم خرید...کلی لباس مباس زمستونه و از این جور چیزا گرفته بودم...تو هر کدوم از دستام کل تا پلاستیک بود...خوش و خرم برگشتم خوابگاه...تو حیاط آرزو رو دیدم...با خوشحالی گفت خرید کردی؟ گفتم آره...و یهو نگاه کردم دیدم دستام خالی ان...قیافه ام عین فاویان بارتز شده بود...!

.......خوب اینا از فراموشی هام....قصه ادامه داره....

شنبه ما متون تخصصی داشتیم...و استاد دراومد که : دوشنبه میان ترم داریم...و ما بچه ها هم کلی باهاش بحث کردیم و استاد زیر بار نرفت و گفت نخیر و اینا...من یک شنبه شب زود خوابیدم و فرداش هم از صبح بلند شدم و هی به خودم و زمین و زمون لعنت فرستادم و درس خوندم...بعدش رفتم سر کلاس...دیدم داره روال عادی طی می شه...گفتم ببخشید استاد مگه میان ترم نداریم؟ استاد با حیرت گفت خوبید شما؟...خلاصه این قضیه که اسمش شاید توهم باشه موجبات مسخره شدن رو هم واسه فراهمید...

اون روز نشسته بودم تو حیاط دانشکده و دیدم آرزو داره رد می شه...دنبالش دویدم و بلند بلند صداش کردم...همه برگشته بودن بهم نگاه می کردن...! آرزو کر شده بود جواب نمی داد...از در دانشگاه رفت بیرون دنبالش رفتم..یهو ندیدمش گمش کردم...برگشتم تو دانشکده دیدم آرزو اونجاست....!

داشتم تو حیاط قدم می زدم یه دختره یه جا رو نیمکت نشسته بود و داشت بند کفشش رو می بست رفتم ازش ساعت بپرسم دیدم نیست...!

خوب اینا ماه عسلی بود از اینجور اتفاقاتی که این روزا مدام واسم پیش می آد...آها یه چیز دیگه...اسکیت هم مث رانندگیه...یعنی واسه آدم درونی می شه...این نیست که امروز یادش بگیری فردا یادت بره...من معمولا وقتی یه جورایی غصه ام می گیره و اینا به سالن اسکیت پناه می برم...کاری که دیشب کردم...ولی تجربه ی خیلی تلخی بود...مدام می خوردم زمین...تا می اومدم برم تو حس...فک کنین؟ وشتناک نیس...؟ احساس می کردم یه چیزیم هست...فقط نمی دونستم چی...چرا اینقدر گیج و منگ و حواس پرت شدم؟؟؟...اینا در ادامه ی چی ان؟ کجا باس برم دنبالشون بگردم؟ نمی دونم...وقتی از سالن اسکیت اومدم بیرون...اونقدر عصبانی بودم که دلم می خواست میخی آهنی چیزی بزارم لادندونام و بشکونمش...!....با خودم می گم بی خیال اینا طبیعین....طبیعی در رابطه با چی؟؟؟...اینو نمی دونم....بگذریم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 10:48  توسط ....  | 

خیلی چیزا هستن که باعث می شه آدم یه روز سگی رو آغاز کنه و خیلی وقتام حواسش نیست که دقیقا بابت چی اینقدر کلافه اس...خوب راستش منم نشستم ویکم فک کردم ــ نمی دونم شایدم فقط یکم دقیق شدم ــ که چه چیزایی هستن که اول صبحی ممکنه بره رو اعصاب آدم...مثلن من صبح اگه بیدار شم و ببینم نون نداریم خیلی دمغ نمی شم فوقش یه لباسی چیزی می پوشم و می رم نون می خرم تازه مخم هم تو راه یه هوایی چیزی می خوره ، ولی خوب بعضی چیزا هم هستن که حسابی رو اعصابم ان دم صبح....مثل اینا : من خیلی بدم می آد که صبح از خواب پاشم و یکی بهم بگه :ا سلام امروز خیلی کار داریم نه؟....یا بگه یادت نره باس امروز بری بانک...!!!یا از امروز دیگه باس یه برنومه تنظیم کنیم...!....فک کن وحشتناک نیست؟...یا مثلن از خواب پاشی و هم اتاقیت،هم خونه ایت ،همسرت،و.....در بیاد فوری بگه...سلام من یه خواب دبدم...آخه واقعن به من چه که تو یه خواب دیدی.....بدترش اینجاس که شروع کنن تفسیر مفسیرش هم کنن....و از آدم علاوه بر گوش هاش نظر هم  بخوان....آره بالاخره چیزایی وجود داره که من اصلن دلم نمی خواد صبح اول صبحی باهاش رو به رو شم....مثلا از بحث کردن سر صبحونه راجع به مسائلی مثل آرایش،محافظت پوست و مو، دین ، سیاست ، کشفیات علمی جدید ، برنامه ریزی جدید واسه زندگی ، فراق و هجران یار،فلان قاعده ی فلسفی و غیره و غیره و غیره......درضمن از این هم بدم می آد که با صدای رادیو از خواب پاشم....و یا با صدای کسی که تصمیم گرفته یه روز خوب و همه چی تموم رو شروع کنه...!دلم نمی خواد وقتی از خواب پا می شم صورت های نشسته و کثیف مثیف و دندون های مسواک نزده جلو روم ببینم البته به همون انذازه هم از دیدن یه آدم به هئیت یه دسته گل در آمده در اول صبح دمغ می شم.....خوش ندارم طرفم اول صبحی دهنش بوی شاش سگ بده...یا شیشه مربا رو محکم بکوبه به میز...یا سعی کنه نشون بده که بی حوصله است و یا اینکه همین جور بیخودی بخنده و از احساس خوشی مفرط و شروع یک صبح جدید غش کنه....دلم می خواد فقط خیلی خیلی معمولی روز معمولیش رو شروع کنه...تصمیم گیری واسه روزی که نرسیده و زمانی که نیومده خیلی احمقانه است مخصوصن اگه مربوط به حالات و رفتار یه آدم باشه...!!! به هر حال من با اینجای قضیه هم کاری ندارم....فقط بعضی چیزا رو در اول صبح دوس ندارم....اینجور چیزا حالم رو بد می کنن...و حسابی مایه جات زهرماری اون روز رو واسم جفت و جور می کنن...و بعدش ممکنه تا آخر شب و روزهای بعدش هم خوش و خرم نباشم فقط محض اینکه....و این ادامه داره...خوب آدم خودش هم نمی دونه دقیقا...شما چه طور؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 15:10  توسط ....  | 

  امرزو تو سرویس دانشگاه ایستاده بودم..بین دو تا صندلی...صندلی جلویی دو تا پسر نشسته بودن...و صندلی عقب ۲تا دختر..همون جور که ایستاده بودم نمی دونم یهو چرا دلم خواست موهای پسره رو نوازش کنم....موهاش آروم و مرتب بودن..دلم خواست باهاشون ور برم....روم رو برگردوندم...دختری که صندلی پشتی نشسته بود چن تا النگوی طلا دستش بود...نمی دونم چرا یهو دلم کشید النگوهاش رو ناز کنم....

نه موهای پسره رو نوازش کردم و نه النگوهای دختره رو...چه قدر بده که آدم نتونه نه موهای پسره رو نوازش کنه نه النگوهای دختره رو....

چه قدر بده که آدم باس بگذره و بره....و دستش رو از لمس چیزی که با تمام وجود می خواد محروم کنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 14:20  توسط ....  | 

 ارسطو در متافیزیک : فلسفه اشرف علوم است چراکه بی فایده ترین علوم است.

فیلسوف به چه دردی می خوره ؟جاش کجاس؟ دانشمندان کار خودشان را می کنند.سیاستمداران،هنرمندان،هر کسی یه شغلی داره و یه مسئولیتی و کار خودشم می کنه.حتی روشنفکرهم واسه خودش داره کار خودش رو می کنه...

اما فلسفه چی؟ و فیلسوف چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 14:45  توسط ....  | 

   الف ــ بین چیزها خدایی وجود دارد و من آن خدا را دوست دارم.

    ب ــ در هر نقطه ای ابتذالی هست و من عاشق این ابتذالم.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 16:46  توسط ....  | 

پدرم کارش طوریه که هر یکی دو هفته یه بار می آد اینجا....یه جورایی شده پیک من و مامان....و وقتی می آد بوی شهرم رو می ده، اینجاهاست که برگریزان پاییز دل آدم رو به درد می آره...دیشب با،بابا داشتم صحبت می کردم.گفت این هفته و هفته ی بعدش نمی تونه بیاد...آخرین باری که اومد دو هفته پیش بود گمونم...نشد با هم بریم بیرون...صبح زود اومد خوابگاهمون و تو اتاق ملاقات همدیگه رو دیدی..قرار شد عصرش با هم بریم بیرون..بعد زنگ زد و گفت باس بره...از کردستان واسه مامان یه لچک قرمز خوشکل خریده بودم...به دردش نمی خوره..ولی قشنگه و فک می می کنم مامان خوشش بیاد...به هر حال بابا نمی تونه بیاد و من مجبورم اونو پست کنم...

دلم تنگه..واسه خونمون...پائیز شیراز ...پارس سگ ها،آشپزخونه،سروهای باغ ارم،لمس کنترل تلویزیون...لم دادن روی مبل بزرگ زرشکی...بودن مطبوعیت خانه...برای دوچرخه ی باران..درسا کوچولو...محمد فوتبالیست...ایمان خجالتی....ورق بازی با خاله هام...دلم لک زده واسه هر چیزی که بوی اونجا رو می ده....دلم می خواد برم خونه و با مامانم برم پیاده روی..دلم می خواد با بابام برم بستنی بخورم...دلم واسه نصیحت های بابا تنگ شده...واسه اطلاعات عمومی مامان....

می دونید؟ من از درس خوندن متنفرم...من از نداشتن خونواده بیزارم....

من به خونه نیاز دارم....به خانواده ام....ولی عجیبه که به خاطر همون هاس که باس درس بخونم...و به خاطر هموناس که باس مستقل شم...

این روزا برعکس داره اتفاقات مهمی هم می افته...اتفاقات مهم..خدای من....!

از دستتون شکارم....از دست همتون...دوست های الکی پلکی من....حتی به خودتون زحمت ندادید داستانم رو بخونید و بهم بگید به درد سطل آشغال می خوره...حالم رو گرفتید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 17:48  توسط ....  | 

چه قدر خوبه که آدم تازه از حمام اومده باشه و هنوز حوله اش تنه اش باشه و موهای خیسش رو شونه هاش ریخته باشه ...و دوستاش هم با هم قهر باشن....( آدم حس می کنه دیگه هیچی از این دنیا نمی خواد ) ....مث الان من....که سیر سیرم....

راستش بچه که بودم یکی از بازی ها و تفریحاتم نوشتن بود....اووووف یادم به این کارگردان مارگردان ها افتاد که می گن : ــ به همراه باد غبغب واجب ــ خوب البته من در کودکی آثار تارکوفسکی رو می خوردم و در نوجوانی برگمن و انتونیونی و شرکا رو می زاشتم تو جیبیم و اینا....و آثار نبوغ....بیخی.....منظورم اینه که خلاصه تو یه دوره ی تقریبن طولانی از زندگیم....دغدغه ی اصلیم نوشتن بوده و ادبیات....درگیر محفل بازیها و اینجور چیزام شدم که اونام بیخی....اما بالاخره یه روز تصمیم گرفتم که دیگه هیچ وقت ننویسم.....اونم ربطی به فلسفه داشت یا اینکه گم کردن و نابود شدن بهترین کارهام ( از نظر خودم ) سرخورده ام کرد.....اما حالا خوب داشتم فک می کردم شاید بد نباشه همین جا یه فلاش بک بزنم و در ادامه یا سپاس از دیروزم یه کارایی انجام بدم....

یکی از داستان هام رو که خودم دوستش دارم رو می زارم اینجا.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 21:40  توسط ....  | 

  پارسال بود گمونم....قرار بود یه مشت ( یه تعدادی ) بچه هنری رو ببینم.....واسه اولین بار و اینا....منظورم اینه که با یه پسره آشنا شده بودم که به قول خودم یه کرگدن بود...و می خواست فیلم بسازه یکی از نوشته های منو دید و به این نتیجه رسید که نه....همچین هم تعطیل نیست و اینا....اون روز قرار بود...بریم کارگاه نقاشی یکی از بچه ها....و اونجا اون جور که می گفت قرار بود یه محفل هنری ـ جوجه هنری ـ راه بندازیم و این حرفا....همه جور رشته ای هم توشون پیدا می شد....که بیخی....خلاصه من گفتم الان باز می تونم چی کا کنم؟.....اول کاری بگم که اگه من بخوام لیست بدترین های زندگیم رو تهیه کنم یکیش همین دانشکده هنرهای زیباست....بیخی....خلاصه به اندازه کافی واسه خودم دلیل داشتم که مسخره بازی در آرم.....

یه روز جمعه صبح از خواب بیدار شدم و آماده شدم به این صورت : یه دامن هندی (پاکستانی ) از اینایی که اگه یه خانومه تو خونه بپوشه سر و صدای شوهر و بچه هاش در می آد ....یه پیراهن زرد رنگ آستین کوتاه....یه جفت ساق دست استرج....یه روسری عهد بوقی کهنه و بنجل...به اضافه ی یه چادر گل گلی ...و یه کفش پاشنه بلند قرمز رنگ پوشیدم و زدم به جاده...تونستید تصورم کنید؟ آها یه کیف فوق زنونه ی سانتی مانتال هم گرفتم دستم.....

خوب...اونجا که رسیدم طرف حسابی کپ کرد...و به نظرم اومد دلش می خواد فرار کنه....وقتی رفتیم کارگاه....جمعشون جمع بود و همه رسیده بودن...وقتی منو دیدن همه یاد عروس دهاتی ها افتاده بودن....( یادم رفت بگم ..من اصلن آرایش هم نکردم...حتی ضد آفتاب....) ....منم دیدم خوب جواب داده  و رفتم تو کارش....

اونجا نشسته بودیم و هی یارو قسم می خورد که بابا نجمه امروز مسخره اش گرفته و این حرفا...جدی نگیرید....! ...یکم که نشسته بودیم من گیر دادم به آهنگ....در اومدم که : بچه ها شما شهرام کاشانی ندارین....( خوب من دیگه توضیح نمی دم اونا چه عکس العملی نشون دادن...خودتون حتمن می فهمید ...) یکی از بچه ها که دیگه روشن فکری خونش خیلی بالا بود در اومد که : من نه اونو می شناسم و نه دلم می خواد بشناسم....منم گفتم آخه چرا؟ خیلی قشنگ می خونه که...تا حالا یه بارم آهنگ جیگرش رو نشنیدین؟ واقعن که....این گذشت و آقای نقاش با حوصله و احترام شروع کرد کاراش و نشون من دادن....هر بار که حرف می زد...مدام یه جوری نگاش می کردم یه خنگ بازی هایی در می آوردم که مث چی پشیمون شده بود و داشت تو دلش به خودش واسه کار احمقانه اش لعنت می فرست....خودش هم نمی دونست چرا داره اینا رو واسه من می توضیحه...یکم کمترش که گذشت...من لوازم آرایش رو در آوردم و گفتم ...این فلون فلون شده اینقدر عجله کرد نزاش من یه آرایشی کنم و اینا...خلاصه ملت نشسته بودن و منو نگاه می کردن و من بعد از یکی دو مین تبدیل شدم به یه عروس جهرمی دست اول....یکی از بچه ها همون طور که تو دلش به خودش لعنت می فرستاد....یکی از داستان هاشو آورد و داد من خوندم ( خداییش کف کردم..خیلی قوی بود..) من خوندمش و گفتم نمی دونم والا....این چیزام مد شده دیگه ! .....بعدش نشستم و یه داستان واسش تعریف کردم که مثلن من نوشتمش و چه حیف که یادم رفته بیارمش و اینا...نقل یه دختر پسری که تو پارک با هم آشنا می شن....و به فساد و منجلاب کشیده می شن و این حرفا....بنده خداها اصلن بعد از یه مدت دیگه با من بحث نکردن...اون طرفی که منو معرفی کرده بود کاملن قهوه ای شده بود و اینا....و من هم به تک گویی هام راجع به هنر و شعر و ادبیات و نقاشی و گرافیک و معماری و چی و چی..ادامه می دادم....!به هر حال وقت گذشت و من بچه ها رو در حالی که همشون اسهال گرفته بودن ترک کردم....

برگشتن هم کلی صفا داد واسه خودم ول گشتم و اینا...البته همون" طرف "منو تا دم خوابگاه رسوند ...اما من دیدم همچین ریخت و قیافه بی نظیری دارم...حیف نیس یکم تو شهر بیشتر نگردم؟....هیچی خوش گذروندم و برگشتم..شبش اون طرف ازم پرسید یه سوال؟ تو واقعن اون جوری بود ی و فک می کردی یا ما رو دست انداخته بودی؟ منم در اومدم که : منظورت چیه جه جوری؟ من خوشم نمی اد کسی اعتقاداتم رو مسخره کنه ها.....

نمی دونم چرا...نمی دونم چرا اینقدر گند اخلاقم....نمی دونم چرا خوشم اومد روزشون رو سگی کنم....و اینا....نمی دونم چرا همیشه واسه دیدن تازه ها دلم می خواد یه تستی چیزی کنم....عینهو خدا که آدمهاش رو امتحان می کنه ( استقفرالله) ....امروز بر عکسش با یه هنرمند قرار داشتم که خیلی هم دوستش داشتم....سعی کردم برم اونجا ببینمش و رفتارم هم معقول و منطقی باشه....

من از اون دسته آاادم های بی تابم که قرار ندارن هیچ جا....همه ی استاد هام منو بیش از یه تایمی سرکلاس نگه نمی دارن و اگه کلاساشون طولانی شه خودشون می گن: نجمه می تونه پاشه و بره....قضیه از این قراره که.....امروز من بر عکس بودم....نزدیک به ۲ ساعت رو باهاش نشستم...و خوب بود.... حتی تونستم آدم های دور و برش رو هم تحمل کنم.....!

......همین دیگه.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت 17:31  توسط ....  |