بچه بودم...۱۰ سالم بود..نمی دونم تو تلوزیون جمهوری اسلامی بود یا یه جای دیگه....یه آقاهه ی خوش تیپ با پیرهن جین نشسته بود و سیبیل با مزه ای داشت....منم معطل نکردم و در جا عاشقش شدم.....
همیشه از همون سوم راهنمایی تا بعدتر و بعدتر هاش از فیلمای جشنواره ای که یه مشت بچه خودشون رو تو خاک و خل می مالونن و تو اون دم از عمق!انسانیت زده می شه متنفر بودم....
اون شب همون آقا خوش تیپه رو صحفه بود....گمونم با "دت یعنی دختر " ....یا شایدم "یک داستان واقعی"...نمی دونم کدوم یکی رو اول تر دیدم.....ولی از خودم پرسیدم....از اون شب به بعد همیشه خیلی چیزا رو از خودم پرسیدم....
ابولفضل جلیلی خیلی زود قوم و خویشم شد....خیلی زود تو من راه افتاد خیلی زود در من جاسازی و هضم شد....
روز سیزده به در اون سال ....وقتی همه داشتن تفریح می کردن....من یهو رفتم یه کنار و حس کردم مسخره اس....من واسه این یلالی تلالی ها ساخته نشدم و این حرفا....از اون شبی که دیدمش...شروع کردم واسش نوشتن....
الان سال ۳ دانشگاهم...دبیرستان رو پشت سر گذاشته ام و تصمیمات مهم زندگیم رو هم تا اندازه ای گرفته ام....بارها نقدش کرده ام...بار ها نالیده ام....بارها دورادور خرخره ی آقا خوش تیپه رو جویده ام....وخونه به خونه دنبالش گشته ام و نیافته امش....اما هنوز هم واسش می نویسم....حس می کنم همیشه حس می کنم ابوالفضل منو می شناسه...و یه جایی منتظره....مسخره اس نه؟
.....شایدم اون روزا زیادی جوگیر بودم....ولی ما هممون تا اندازه ی زیادی به یه جور جو گیری نیاز داریم....از همون سیزده به در مثل ابوالفضل ناهار خوردن رو گذاشتم کنار....(یه جوری نوشتم انگار wow واسه همیشه این کارو کردم...) نه واسه همیشه نبود....شاید هم فقط واسه این ..این کارو کردم تا وقتی ظهر ها ساعت ۳ از مدرسه خسته و کوفته می آم خونه....حمله نکنم....و درک کنم که ممکنه آدمی هم باشه نتونه انتظار اینقدر خوردن رو داشته باشه.....واز این جور چیزا خلاصه....۴ماه بیشتر طول نکشید...بدنم جواب نداد....و مامان بابام به خاطر لاغری بیش از حدام مجبور بودن لباسای کلفت کلفت کنن تنم و منو ببرن دکتر تغذیه....دیدم به فحشش نمی ارزه....ولی به هر حال تا همون جاش هم واسم کافی بود....
.....دیروز تو اتوبوس دانشگاه نشسته بودم.....و کلاس فرانسه ام رو هم نرفته بودم....یهو دیدم چنور با دوستاش سوار سرویس شدن....فک نمی کردم اون روز اومده باشه دانشگاه وگرنه حتمن یه سر می اومد دانشکده ی ما....خلاصه حس کردم هیچ حوصله اش رو ندارم و دلم نمی خواد واسش توضیح بدم که چرا کلاسم رو نرفتم و اون هم متعاقبن سرزنشم کنه....سر همین هم خودم رو زدم به اون راه....بارون می اومد و چنور یهو هوسش گرفت بره زیر بارون قدم بزنه و سرویس رو گذاشته بود رو سرش که هی آقا نگهدار.....و مگه می شد من با اون صدای تابلوش به رو خودم نیارم...اما خوب به هر حال من باز هم به رو خودم نیاوردم...تا بالاخره تو هارت و پورت راه انداختن هاش منو دید....و گفت وااای نجمه کجایی؟ این تویی؟ .....ابوالفضل اومده....ابولفضل جلیلی اومده....من البته اولش هنوز تو اون مایه ها بودم که انگار هنوزم متوجه حضورتو نشدم و این حرفا ولی خوب باز بعدش ازش پرسیدم چی می گه....راستش اون قدر تا لب مرز رفته بودم و خیط برگشته بودم که این سری هم از خودم ذوق چندونی در نکردم...( من مب ندارم و خواهرم اگه کاری باهام داشته باشه احیانن به گوشی چنور می تماسه ) گفت خواهرت گفته که تو حوزه هنری از ساعت فلان تا فلان فیلمش رو می زارن و اینا.....و خودش هم می آد.....من جیغ کشیدم که بزن بریم....و کله ی راننده رو خوردیم تا در رو باز کرد....آدرس رو بلد نبودیم هزار بار پرسیدیم هزار بار گیج زدیم هزار بار به خواهرم زنگیدیم...تا بالاخره رسیدیم...اونجا بهمون گفتن همچین برنامه ای ندارن....و بعد که اصرار کردیم گفتن چرا یه فیلم هس نشون می دن الان اونم هری پاتر ۴ه....فک کنین یه نفر تو این عالم از این جی کی رولینگ و دار دسته اش بیزار باشه اون منم...من گردن کلفت ترین دشمن هری پاترم....خلاصه که بد ضدحالی بود....نمی دونم چه جور بگم چه قدر خورد تو ذوقم....
شب که برگشتیم خوابگاه داشتیم روزنامه می خوندیم دسته جمعی که یهو همون اعلامیه رو دیدیم که فیلم گل یا پوچ در حوزه هنری..والخ....از طرفی خواهرم هم مدام قسم می خورد که تو دانشکده شون اعلامیه اش رو زدن....
از دیشب تا حالا از فکرش در نمی رم....نمی دونم واقعن رو چه حسابی اون انتظاماتی ها مثلن باس به ما دروغ می گفتن...نمی دونم چه حسابی توشه که من همیشه در رابطه با این مساله به بن بست می خورم....راستش من واسه همه چس و هر بر خوردی آماده ام...والان مدام فک می کنم...فقط باس اون نامه ها رو بهش بدم و خلاص شم...که خلاص شم همین....
