تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

من ۹ فروردین به دنیا اومدم ـ خوش به حالم ـ نمی دونم ۶سال یا ۷ سال پیش بود....سوم راهنمایی بودم...آخر شب تلوزیون رو روشن کردم تا مثلن فیلمایی مثل کسپر روح مهربون رو ببینم....در عوضش چیزی رو دیدم که می شناختمش....

بچه بودم...۱۰ سالم بود..نمی دونم تو تلوزیون جمهوری اسلامی بود یا یه جای دیگه....یه آقاهه ی خوش تیپ با پیرهن جین نشسته بود و سیبیل با مزه ای داشت....منم معطل نکردم و در جا عاشقش شدم.....

همیشه از همون سوم راهنمایی تا بعدتر و بعدتر هاش از فیلمای جشنواره ای که یه مشت بچه خودشون رو تو خاک و خل می مالونن و تو اون دم از عمق!انسانیت زده می شه متنفر بودم....

اون شب همون آقا خوش تیپه رو صحفه بود....گمونم با "دت یعنی دختر " ....یا شایدم "یک داستان واقعی"...نمی دونم کدوم یکی رو اول تر دیدم.....ولی از خودم پرسیدم....از اون شب به بعد همیشه خیلی چیزا رو از خودم پرسیدم....

ابولفضل جلیلی خیلی زود قوم و خویشم شد....خیلی زود تو من راه افتاد خیلی زود در من جاسازی و هضم شد....

روز سیزده به در اون سال ....وقتی همه داشتن تفریح می کردن....من یهو رفتم یه کنار و حس کردم مسخره اس....من واسه این یلالی تلالی ها ساخته نشدم و این حرفا....از اون شبی که دیدمش...شروع کردم واسش نوشتن....

الان سال ۳ دانشگاهم...دبیرستان رو پشت سر گذاشته ام و تصمیمات مهم زندگیم رو هم تا اندازه ای گرفته ام....بارها نقدش کرده ام...بار ها نالیده ام....بارها دورادور خرخره ی آقا خوش تیپه رو جویده ام....وخونه به خونه دنبالش گشته ام و نیافته امش....اما هنوز هم واسش می نویسم....حس می کنم همیشه حس می کنم ابوالفضل منو می شناسه...و یه جایی منتظره....مسخره اس نه؟

.....شایدم اون روزا زیادی جوگیر بودم....ولی ما هممون تا اندازه ی زیادی به یه جور جو گیری نیاز داریم....از همون سیزده به در مثل ابوالفضل ناهار خوردن رو گذاشتم کنار....(یه جوری نوشتم انگار wow واسه همیشه این کارو کردم...) نه واسه همیشه نبود....شاید هم فقط واسه این ..این کارو کردم تا وقتی ظهر ها ساعت ۳ از مدرسه خسته و کوفته می آم خونه....حمله نکنم....و درک کنم که ممکنه آدمی هم باشه نتونه انتظار اینقدر خوردن رو داشته باشه.....واز این جور چیزا خلاصه....۴ماه بیشتر طول نکشید...بدنم جواب نداد....و مامان بابام به خاطر لاغری بیش از حدام مجبور بودن لباسای کلفت کلفت کنن تنم و منو ببرن دکتر تغذیه....دیدم به فحشش نمی ارزه....ولی به هر حال تا همون جاش هم واسم کافی بود....

.....دیروز تو اتوبوس دانشگاه نشسته بودم.....و کلاس فرانسه ام رو هم نرفته بودم....یهو دیدم چنور با دوستاش سوار سرویس شدن....فک نمی کردم اون روز اومده باشه دانشگاه وگرنه حتمن یه سر می اومد دانشکده ی ما....خلاصه حس کردم هیچ حوصله اش رو ندارم و دلم نمی خواد واسش توضیح بدم که چرا کلاسم رو نرفتم و اون هم متعاقبن سرزنشم کنه....سر همین هم خودم رو زدم به اون راه....بارون می اومد و چنور یهو هوسش گرفت بره زیر بارون قدم بزنه و سرویس رو گذاشته بود رو سرش که هی آقا نگهدار.....و مگه می شد من با اون صدای تابلوش به رو خودم نیارم...اما خوب به هر حال من باز هم به رو خودم نیاوردم...تا بالاخره تو هارت و پورت راه انداختن هاش منو دید....و گفت وااای نجمه کجایی؟ این تویی؟ .....ابوالفضل اومده....ابولفضل جلیلی اومده....من البته اولش هنوز تو اون مایه ها بودم که انگار هنوزم متوجه حضورتو نشدم و این حرفا ولی خوب باز بعدش ازش پرسیدم چی می گه....راستش اون قدر تا لب مرز رفته بودم و خیط برگشته بودم که این سری هم از خودم ذوق چندونی در نکردم...( من مب ندارم و خواهرم اگه کاری باهام داشته باشه احیانن به گوشی چنور می تماسه ) گفت خواهرت گفته که تو حوزه هنری از ساعت فلان تا فلان فیلمش رو می زارن و اینا.....و خودش هم می آد.....من جیغ کشیدم که بزن بریم....و کله ی راننده رو خوردیم تا در رو باز کرد....آدرس رو بلد نبودیم هزار بار پرسیدیم هزار بار گیج زدیم هزار بار به خواهرم زنگیدیم...تا بالاخره رسیدیم...اونجا بهمون گفتن همچین برنامه ای ندارن....و بعد که اصرار کردیم گفتن چرا یه فیلم هس نشون می دن الان اونم هری پاتر ۴ه....فک کنین یه نفر تو این عالم از این جی کی رولینگ و دار دسته اش بیزار باشه اون منم...من گردن کلفت ترین دشمن هری پاترم....خلاصه که بد ضدحالی بود....نمی دونم چه جور بگم چه قدر خورد تو ذوقم....

شب که برگشتیم خوابگاه داشتیم روزنامه می خوندیم دسته جمعی که یهو همون اعلامیه رو دیدیم که فیلم گل یا پوچ در حوزه هنری..والخ....از طرفی خواهرم هم مدام قسم می خورد که تو دانشکده شون اعلامیه اش رو زدن....

از دیشب تا حالا از فکرش در نمی رم....نمی دونم واقعن رو چه حسابی اون انتظاماتی ها مثلن باس به ما دروغ می گفتن...نمی دونم چه حسابی توشه که من همیشه در رابطه با این مساله به بن بست می خورم....راستش من واسه همه چس و هر بر خوردی آماده ام...والان مدام فک می کنم...فقط باس اون نامه ها رو بهش بدم و خلاص شم...که خلاص شم همین....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 13:42  توسط ....  | 

                        تو با آن چشم های زرد و بی حیا

                        چاک دلم را جر می دهی

                        و بر تپله های عشق من می رینی....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 14:40  توسط ....  | 

نمی دونم خوبه که تو پستم بگم سرم درد می کنه و همین الان میان ترم منطق ام رو دادم و اصلن هیچ تصوری ازش ندارم و اینا یا نه...ولی به هر حال گفتم....این روزا هم سرم شلوغه هم سرم مدام در می کنه و هم هوایی شدم واسه تجربه های چن تا نقطه..... خلاصه که الان هیچ حال و حوصله ندارم ولی محض اینکه از فضای خودم یکم دور شم نشستم و به ضایع بازی های خودم خندیدم و کفتم بیام اینجا هم بنویسم که البته شاید واستون لطف چندونی هم نداشته باشه.....

ــــ سر کلاس فلسفه اسلامی نشسته بودیم . و استاد داشت نقل ابن سینا و ملاصدرا می گفت.... ( استاد عشق ابن سینا ست ) داشت می گفت ملاصدرا مرد خانواده بوده و این حرفا مثلن اگه زنش ساعت ۱۲ شب بهش بگه موز می خوام یا آب معدنی می خوام لباس می پوشه ماشینش رو روشن می کنه و تموم تهرون رو زیر پا می زاره واسه خانوم....برید ببینید چه خونه ای واسه زنش درست کرده و چی و چی....بر عکس ابن سینا نه ازدواج کرده و نه تو خط مرد خوب خانه بودن بوده ..راحت بوده واسه خودش و مثلن شب تا صبح با بچه ها دور هم می نشستن تخمه می شکستن و این حرفا....و می پرسید فیلسوف خوبه چه جوری باشه...و اینکه شما از کدوم نوعین.....از یه چن تایی از بچه ها پرسید و همه ( دختر و پسر ) طبیعتن گفتن ابن سینا ...در اومد از من پرسید : خوب تو از کدوم نوعی ؟ من هم جواب دادم :بستگی داره همسرم !!! چه جوری باشه....استاد اصلن توقع نداشت کپ کرد...گفت چی؟؟ و بعد از تک تک بچه ها پرسید این دختر چی می گه؟ همه با پوزخند گفتن نمی دونیم والا....بعد باز از خودم پرسید...من هم که این دفعه دستم اومده بود ۳شده و اینا درستش کردم و گفتم :خوب استاد بستگی به طرفم داره.....!!!!

ـــ پارسال واسه جشنواره فیلم های کوتاه رفته بودیم سینما....داشت انیمیشن پخش می کرد و من همون طور که نشسته بودم و می دیدم با پسر بغل دستیم شروع کردم گپیدن....یارو گفت سینما می خونه و این حرفا...منم با افاده گفتم که بعله من هم ارشد انیمیشن می خونم....( اسمم هم دلاویزه ) و نشستم راجع به مسایل و مشکلات انیمیشن !!! ــ چه قدر هم که من ازش اطلاع دارم ـــ سخن رانی کردم و خلاصه بد گرم گرفته بودیم....که یکهو خواهر گلم پرید وسط ما و داد زد واااااااای نجمه ی ایکبیری تو اینجایی....۶۰۰ساعته داریم دنبالت می گردیم و یهو چشمش به پسره افتاد و گفت ...وای سلام آفای فلانی اصلن شما رو ندیدم ببخشید....این خواهرمه نجمه اس سال ۲ فلسفه اس....واینا.....

ـــ چن شب پیش تو اتاقم تنها بودم و داشتم مثل همیشه خستگی در می کردم که تلفن زنگ زد....نمره بالا شهر افتاده بود....و خوب البته همون طور که می دونین ما بچه های ۴۰۹ ای هیچ کس و کاری نداریم و طرف مزاحم بود....منم همین طوری !!!! گفتم خوب بیخی باش بحرفم....کلی گرم گرفته بودیم و اینا...( دقت کردین که چرا اصولن من کلی گرم می گیرم ؟ ) و خلاصه نقل رشته حرفیدیم و گفت گرافیک خونده....من هم گفتم ارشد شیمی می خونم....به خوبی و خوشی ادامه داشت که یهو پرسید ...ااا یه سوال؟ اون چه ماده ایه که باعث می شه آب آتیش بگیره.....من ضایع هم در جا گفتم همچین ماده ای در طبیعت وجود نداره و تق قطع کردم....و بعدترش که زنگید کلی فحش نثارش کردم که دیگه این ورا پیداش نشه....

ـــ  ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

ـــ دیشب آقای حقوق دان ما (من و چنور ) رو به صرف شام دعوت کرد...و از اونجایی که آقای حقوق دان ناموس آرزو جون می باشن ما اصلن اجازه نداریم یه نگاه چپ هم به این موجود محترم بیندازیم...( رو دلمون موند...) سر شام....آرزو رو به رو من نشسته بود...و من که شدیدن احساس زرنگی بهم دست داده بود لیوان رو گرفته بودم جلوی صورتم و از کنارش داشتم دید می زدم....و کلی هم ذوق خودم و می کردم که یهو ( از همون کنار ) چشم به آرزو افتاد که بد زل زده به من .....! خلاصه گفتم تا بدونید ما به ناموس مردم نظر نداریم....

ـــ تولد من فصل بهار همون وسط عید نوروزه....که یه جورایی هم فاز می ده و هم حال گیرییه....امسال یه هفته قبل از عید دنیا با مامان بزرگم خداحافظی کرد....و ما تقریبن رسمن خوشال نبودیم....تا اینکه روز تولد من فرا رسید...صبحش از خواب پا شدم و دیدم یه پاکت کنار دستمه و روش نوشته از طرف عمه ات تولدت مبارک.....من هم با خوشالی بازش کردم و دیدم توش ۵ تا دوییست تومنیه....( شما بخونید ۵ هزاری... ) با ریاضیات ناقصم کلی نشستم حساب کردم و دیدم که توهین بزرگیه و خیلی شوخیه زشتیه واسه شروع ۲۰ سالگی....از زور عصبانیت باز گرفتم خوابیدم و تصمیم گرفتم اون روز اصلن بیدار نشم....خلاصه که داشتم از غم دق می کردم....و به هر حال وقتی بلند شدم دیدم ۲ تا از پسر عمه های فسقلیم دارن اون اطراف می پلکن....در اومدم  به هر کدومشون یه ۲۰۰ ای دادم و گفتم برین واسه خودتون چیز بخرین....۲ دقیقه بعدش مغازه دار حق شناس محل بچه ها رو تحویل یکی از شوهر عمه هام داده بود  و من می شنیدم که شوهر عمه ام داره در به در دنبال اون خنگولی که ۱۰ تومن پول داده دست این ۲ تا بچه واسه خرید پفک می گرده......

ـــ خسته که نشدین نه؟؟؟ خیال کنین من تریاک کشیدم و اینجا نشستم دارم از تجاربم می گم...استفاده کنین.....

ـــ پارسال زیاد با بچه های هنرهای زیبا می پریدم...و همیشه قرار بود با هم دیگه مثلن شاهکار بیافرینیم و اینا....یه بار تو آمفی تئاتر بودیم و یکی از بچه ها داشت نمایشنامه ی مذخرف غرب حقیقی (سم شپارد ) رو تمرین می کرد....نقش مقابلش نیومده بود....و من هم رو مرام جاش بازی کردم نقش یه آدم نویسنده ی شسته رفته ی هالیوودی بود....و طرف ام هم داداش لاابالیش بود که همه اش فحش می ده و مشروب می خوره ...و از این خرت و پرتا....شروع کردیم خلاصه و  من فقط متن خودم رو می خوندم که بدونم الان باس چه جوابی بدم و بین بچه هنری ها ضایع نشم....تماشاگران الاف که همشون هم پسر ای همون دانشکده بودن نشسته بودن دور تا دورمون و من و اون هم بازی می کردیم که یه دفعه دیدم دهنشو وا کرده یک ریز داره با عصبانیت به من فحش می ده و همه جا رو می ریزه به هم....من هم ..هم حسابی هل کردم و هم بهم بر خورد و احساس کردم باس بهش فحش بدم ( رو چه حسابی جلو ملت هر چی از دهنش در می اومد می گفت آخه ؟ ) خلاصه در اومدم که : خفه شو...آشغال زهرمار اون دهنتو ببند...والخ...که یهو دیدم ملت منفجر شدن از خنده و جملاتی مثل : بابا تو دیگه کی هستی  و دختر مردوندی ما رو از خنده و چه با حالی و .....به طرفم پرتاب شد...و آنگاه بود که دانستم....

ـــ می دونین چرا ادامه اش رو نمی زارم واسه یه پست دیگه...چون می دونم وجودش رو ندارم باز نقل همین موضوع مسخره ی خاطرات با مزه ام چیزی بنویسم...

ـــ دبیرستانی بودیم و مدت ها واسه یه تئاتر مسخره تمرین می کردیم....می شه گفت یه چن ماهی....روزی که جشنواره بود و ملت همه اومده بودن...به اضافه ی نه نه باباهامون که قرار بود بهمون افتخار کنن....هیچی ما اون روز رفتیم رو صحنه....و شروع کردیم...پرده ی سوم و آخر بود که نیاز بود یکی از بچه ها گریه کنه....و نمی تونست محض همین هم پیاز زد به چشماش و وارد شد....من اونجا مشغول تک گویی بودم و نقشم هم حساس بود....تا این دختره رو دیدم ـــ آخه سپیده آدمی نبود که آدم گریه اش رو ببینه ــ وسط حرفام زدم زیر خنده ....و باز هم زدم زیر خنده و ادامه دادم....سپیده هم زد زیر خنده....و بعد همگی با هم زدیم زیر خنده خلاصه تالار منفجر شد....نمایشنامه ای که قرار بود با گریه تموم شه نیمه تموم موند و به خنده ختم شد....ما رو با خفت و خاری ناخنک زدن به بیرون از سالن هدایت کردن....

ـــ باز هم دبیرستانی بودم و چیک تو چیک با بچه ها سر درس جغرافیا نشسته بودیم و در مورد مسائل مهم با هم حرف می زدیم....که یهو معلمه به کله اش زد یه حال گیری کنه و من رو صدا کرد برد پای تخته و یه نگاه بهم انداخت ( و گمونم دلش سوخت ) پرسید....مرکز تجمع یهودی ها کجاست ؟ ....من هم یکم فک کردم گفتم مراکز تجاری دنیا دیگه....( یعنی اینم پرسیدن داره ؟ ) گفت مثلن کجا؟ گفتم نمی دونم فلان ور روسیه فلان طرف آمریکا و چی و چی....و البته مراکز ارتودوکس نشین...!!! یه نگاه بهم انداخت و گفت نجمه؟؟؟؟ تو تا حالا اسم فلسطین به گوشت خورده؟؟؟ .......البته آخر کار هم زهرش رو ریخت و گفت اگه دیگه جیکت در بیاد گوشت رو می گیرم و با تیپا ( واقعن آدم سالم با یه خانوم محترم اینطور رفتار می کنه ؟ ) از کلاس می ندازمت بیرون....

بیخی دیگه.....برم..... 

آخر همه ی اینا من یه زجری کشیدما...با خوشالی نخونینش.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/27ساعت 15:17  توسط ....  | 

ــ این بچه ها رو دیدین؟ وقتی واسه اولین بار توپ بازی می کنن با هم سن و سالاشون چه قدر نه نه بابا هاشون ذوقشون رو می کنن؟ ....امروز من واسه اولین بار سر کلاس ترجمه کردم...نقل آگوستین بود...بعد از ترجمه ام وقتی همه داشتن کوئیز اشون رو حل می کردن...استاد بهم نگاه کرد و بهم آفرین گفت...!!!!! انگار خیلی خوشحال بود که می دید تک و تنها یه گوشه ننشستم و دارم از رو متن می خونم....اوووف ..باس اعتراف کنم که یکم واسم سخت بود....استادم گیر داده بود که اینقدر نباس دور باشم و می گفت خساسته اینکه اندیشه هاتو با دیگرون در میون نزاری...امروز واسه اولین بار تو جمعی که ازش نفرت داشتم شرکت کردم...نمی دونم بعدش چی می شه....نمی دونم چرا باس با بقیه باشم...به هر حال بودم....

ــ استاد گفت : به قول ......فلسفه کلیدیه واسه خوب زندگی کردن...که مداد رنگی خاکستری من در اومد گفت : من که می گم قفله....بهم چسبید....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 22:24  توسط ....  | 

  امروز صبح همون طور که خواب بودم از فروغ پرسیدم ساعت چنده.؟..و اون در جواب گفت : نامه اومده بچه های اتاق ۴۰۹ باس برن سرپرستی....و از اون لحظه به بعد روز من شروع شد....اتاق رو پاک سازی کردم و با چنور رفتیم سر پرستی .... من مثل طلب کارها گفتم هر کاری دارین زود بگین من باس برم و کلاس دارم و از این حرفا...گفت باید با همتون صحبت کنم...ولی به هر حال من رفتم و چنور موند....تو دانشگاه یه حالی داشتم تو مایه های دلشوره....بعد از کلاس زنگیدم به چنور تقریبا خوب و خوش و خرم گفت : هیچی بچه ها رفتن شکایت کردن که از اتاقمون بو ی سیگار می آد....من هم انکار کردم و اینا....بعد هم گفت مثل اینکه زنه روشن فکر بازی در آورده گفته سیگار کشیدن عیب نداره اما تو خوابگاه .....خلاصه که وضعیت الی داریم ما الان....و گفتنش بد نیس که اصلن هم خوش سابقه نیسیم که بشه یه جوری رفع و رجوعش کرد...اینجاس که فقط باس باری تعالی دس به کار شه.... فردا قراره دسته جمعی ریم بشینیم با مسئولان خوابگاه گپ بزنیم....یادم به دبیرستانم افتاده که من و دوستام رو جمع می کردن تو یه اتاق و ناظم و مدیر و مشاور و....دست اندر کار شستشوی مغزی ما و تهدیدات لازم می شدن.....من همیشه می گفتم الاتر از سیاهی که رنگی نیس... ( یادتونه گفتم چه قدر آدم امیدواری ام ؟) وخلاصه سعی می کردم نترسم همیشه هم به مشاورهه می گفتم من تصمیم گرفتم خونه تکونی مغزی کنم من تصمیم گرفتم ذهنم رو از چیزهای پلیدی چون دیر آمدن پاک کنم و از این حرفا....الان قضیه حاد تره....و هنوز هم همون خداوند قبلی شبان من است....گیرم که ما پارسال هم از این گیرا و بدبختی ها داشتیم...خلاصه بر و بچس گرامی محض رضای خدا هم شده واسه من جماعت ۴۰۹ ای دعا کنید....

نقل بازی : راستش من هیچ وقت شما ها رو نریختم تو قالب و ترکیب یه آدم....ازم بر نمی اومد....با خوندن کلماتتون اکثر اوقات یه چیزی و یه رنگی تو ذهنم تداعی می شد که اونا رو می نویسم.... و یه چیز دیگه اینکه خلاصه من دست خودم نیس که اینقدر تنبله تنبلا هسم...

توکای مقدس : باز شکاری / زرد..............

گرگ بیابون  : فیل / شیری..............

خاتون  : چمدان / قرمز........

فریدا :   یک شیشه عطر / سفید....

وستا : جنگل / سبز سیر........

آرزو : آنه شرلی / نارنجی....

خرمگس خرفت : یه عینک با قاب مشکی / طلایی......

یسنا : آتش/ فیروزه ای.....

دارکوب : چوب / خاکستری.....

جوزموری : سنجاب/ صورتی.....

پشه در سرزمین عجایب : مریخ / سیاه.....

زن قد بلند : یه صندلی / بنفش......

داداهوتی : توپ بیسبال / بژ....

راز شمع  : سکوت / قهوه ای....

 بیتا          : بیسکوییت تینا / خردلی....

ویارهای پسری آبستن : یه دکتر چاق / سبز چمنی......

                                                

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 16:5  توسط ....  | 

فروغ یه مچ گیری کرد...بعد از دیدن عکس های سفرمون ... در اومد گفت : یه فیلم داره وودی آلن که طرف می ره پیش هر کس...مثل اون می شه جسما و روحا دیدینش؟ ما گفتیم :نه! چه طور<منظورت کیه..حالا مگه کی اینطوری بوده ؟ ـــ من با خودم فک می کردم اه که چه آدم گند و مذخرفی ـــ فروغ گفت : تا آخر هم ندیدمش البته..مثلا می ره پیش یه سیاه پوست سیاه می شه و...خنده داره و با دستش به من اشاره کرد و گفت : نجمه ! نگاش کنین تو این لباسها انگار از اول کرد بوده.....

و خلاصه ماجرا اینجوری شروع شد.....

من تا حالا به همچین قضیه ای فک نکرده بودم. اینکه بی شخصیت و بی هویت ام....مثلن سگگربه ام یا پری دریایی...اینکه با همه جور تیپی جورم..اینکه در عرض یک اپسیدم ثانیه از یه موجود روشنفکر تبدیل به یه حاله زنک درست و درمون می شم یا ... اینکه با هر کی می پرم شبیه اونم.... اینکه با هر قصه ای احساس شدید همزاد پنداری می کنم..اینکه تا حالا هر فیلسوفی رو خوندم از تالس بگیر برو جلو شدیدن ـ نه فقط احساس خویشاوندی ـ با خودم گفتم چه جالب چه قدر با من هم عقیده است....آره منم اینجوری ام...منم اینجور می فکرم....

نمی فهمم چرا من باس اینقدر پاره پاره باشم؟ شاید فروغ حق داره...وقتی می بینه هر روز با یکی قاتی می شم جوری که انگار هیچ نقطه ی تضادی بینمون وجود نداره...فرقی هم نیم کنه طرف پیر باشه جوون باشه میان سال باشه بچه باشه...بسیجی باشه ...عضو نهاد رهبری باشه...یه دختر یا پسر معمولی..یه آدم فوق هنری..یه لامذهب...با سواد بی سواد..الکی خوش..غمگین...می گسار...هر جور تیپی...با همشون راحتم و با هیچ کدوم مشکلی ندارم.کمتر دعوا راه می اندازم..کمتر جوش می خورم.با هرکی حرف می زنم طوریه که انگار من هم دقیقن عین اونم... واسه خودم هم واقعن عجیب و ترسناکه....دلم نمی خواد زیاد روش معطل شم و فک کنم ...اما اینجور که پیداس ضرورت وجود دیگری در من بیشتر از ضرورت وجود من قوت گرفته.....

.....یکی از دوستای قدیمیم همیشه بهم می گفت خاصیت آدم بی خاصیتی مثل تو اینه که آدم باهات راحته....

خیلی حرف وحشتناکیه...می ترسم...یعنی من تو سن ۲۰سالگی هنوز اینجور چیزا واسم حل نشدن؟ کاش می شد این پست مثل یه راز همیشه بین خودمون باقی بمونه....

علی شیرازی منو به یه بازی دعوت کرده...که به نظرم چیز با حالیه....ولی واقعن تو این بحران بی هویتی مگه می شه چیز نوشت؟.....از اینا گذشته حالم واقعا بد و بد و بده.... مخم پیاده شده و اصلن اعصاب معصاب ندارم....حتمن تو این بازی شذکت می کنم...فوقش یه کم دیرتر....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 14:38  توسط ....  | 

امروز صبح رسیدیم تهران....دیشب همه اش آرزو و فروغ می زنگیدن که کی می رسین و از این حرفا....ما هم نشستیم و کلی با خودمون فک کردیم : وقتی رسیدیم چه ها که می کنن و حتمن تا صبح نمی خوابن و انتظار می کشن و چمی دونم الان ما بدبختا باس واسشون سفرنامه تعریف کنیم و این حرفا....حسابی خودمون رو آماده کرده بودیم......اینکه چی شد که تموم تهرون رو گز کردیم سر صبح رو بیخی....ولی بالاخره وقتی صبح رسیدیم و در اتاق رو با شعف باز کردیم و چراغ خاموش رو هم دیدیم ( فک کردیم حتمن می خوان سورپریختمون کنن ..) کلی حالمون جا اومد...اتاق بوی جسد می داد...گوشت مونده .... فروغ تو تختش جا به جا شد یعنی صدا ندید.... ــ من یکم الکی دور تخت آرزو پلکیدم شاید اتفاقی بیدار بشه که شد ــ آرزو بلند شد نشست و گفت بچه ها چتونه من با یه بدبختی خوابیدما بگیرین بخوابین....

من و چنور کلی ذوق کردیم....معلوم نشد بو از کجا می آد و من مجبور شدم تو هوای سرد تو بالکن بخوابم....

بالکن پر از پاکت های خالی سیگار و لیوان های خالی چای و قهوه بود...روی میز هم یه عالمه فیلم....گمون نکنم تعطیلات بهشون سخت گذشته باشه....

پی نوشت : ما رفته بودیم سقز ( کردستان )

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 14:20  توسط ....  | 

دومی : تا حالا عاشق شدی؟

اولی : آره ...

دومی: چه احساسی داشتی؟

اولی: ....احساس خیلی بدی داشتم چون وقتی بهش گفتم عاشق شدم نگفت عاشق کی ؟...پرسید چه حسی داشتی.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 15:0  توسط ....  | 

...همیشه خواهرام...بروبچس و نزدیکانم (بنده خداهایی که مجبورن با من سر کنن ) بهم می گن نجمه چه طوریه که تو اول آشنایی به نظر نمره ۱ می آی و بعد از یه مدت می شی یه مشروطیه بدبخت بیچاره...؟...خوب راستش من نمی دونم چی باس جواب بدم....؟؟؟.....خواهر کوچیکم می گه احتمالن تو چون خیلی خودخواهی ...بعله خودخواه ...چه طوری؟ ....این طوری....:

تو خونه نشسته ایم و  یکی در می آد می گه واااااااای بستنی چه قدر الان می چسبه....بقیه هم کف می زنن واسش...بعد نجمه می گه "فلانی می شه تو بری بستنی بگیری؟ آخه تو تقریبن آماده ای و لباس نمی خواد بپوشی  و از این حرفا....اونم می گه :عمرا....خلاصه که از نجمه التماس و از اونا ...این می شه که نجمه خیط شده در می آد و می گه :باشه خودم می رم می خرم ولی فقط واسه خودم....چن دقیقه بعد اون تک وتنها می شینه بستنیش رو می خوره....این قضیه در مورد بالشت آوردن واسه دراز کشیدن جلو تلوزیون و ...الخ هم صدق می کنه....و خواهر کوچیکه من بهم می گه خودخواه و لجباز....

خواهر بزرگه من ...همیشه بهم می گه این قدر ظاهربین نباش...خوب این ظاهر بینی من یعنی چه؟...یعنی اینکه اگه طرف مثل حیوون غذا می خوره این قدر حساس نشو....و البته سعی کن چیزهایی از قبیل کنسی و خسیسی که باعث می شه طرف واسه خودش یه نوشابه هم نگیره رو زیاد محل نزار....

من فک می کنم ...خواهر های من زیاده از حد خوشالن...امسال تابستون اتفاقی افتاد که من مثل یک عدد مادر مرده نشستم زار زار گریه کردم...منظورم اینه که مامان و بابام بدقولی کردن...همین طور خواهرهام....من دلم شدیدن آره ....این شد که حالم واقعا بد شد...اونا همشون خشکشون زده بود و با خودشون می گفتن : واقعا یه بستنی می ارزه که آدم این قدر تب کنه و اشک و آه بیاد...؟؟؟ نمی دونم شاید شما ها هم از اون دسته از آدم هایی هستین که بستنی خوردن واستون دغدغه نیس....من با شما کاری ندارم....منظورم اینه که خوب شما اونجوری هستین و من اینجوری....

اینا رو گفتم تا فضا باز شه و بتونم یکم از ارتباطاتم واستون بگم.......

با حس همزادپنداری چه قدر تا حالا جور بودین؟ وقتی رمانی رو می خونین و طرف یه فرشته است و حس می کنین وااااااای این که منم ....یا فرداش که قصه ی یه آدم معمولی رو می خونین و باز هم می گین ....:وااااای این منم....و وقتی پس فرداش در مورد یه خالی بند...یه جانی...یه الکلی...یه بیگانه...والخ .می خونید و در مورد همه هم با این حس دیوانه کننده ی wow ..این کماکان منم...یا همزادپنداری در سطح ملکوت رو به رو می شید....خوب سوالم رو پرسیدم و اونو هم توضیح دادم..شما در درونتون جمع کننده ی چن تا نقیض با هم بودین؟؟؟ ...وقتی امروز با یه نفر آشنا می شید و طرف شدیدن کشته مرده ی خلق خوشتون می شه...و یا مثلن میمیره از اینکه شما با فلان آهنگ حال می کنین...چه قدر حواستون هس که سوتی ندین می میرید واسه فلان آهنگ خالتور و اینکه کماکان معتقدید عشق حلیمه بازی روزگار ه و از این حرفا....؟؟؟...بچه ها مث این می مونه که ما هر روز و یا حتی ساعت به ساعت ماسک های مختلفی رو به صورتمون می زنیم....( وقتی می گم "ما" منظورم اینه که فقط "من نوعی دمدمی مزاج منظورم نیس" ) ....وقتی فلان رو ( بگید همون مود یا ماسک ) رو داریم ...یهو یه نفر از مون خوشش می آد...ما هم از اون خوشمون می آد....!ولی یه فرق هست....وقتی ما از اون خوشمون می آد  اصلن تو کف این نیستیم که ماسک رو صورتمونه....و غافل هم هستیم که اون داره ماسک ما رو می بینه...ما ممکنه مدتی با اون ماسک زندگی کنیم و به این رابطه ادامه بدیم....وسط های راه مساله این نیست که از همدیگه سیر شدیم و عادی شده و این حرفا ....مساله اینجاس که "من نوعی خنده رو " دیگه حال نمی کنم اینجوری باشم....و طرف من هم از این دلخوره چون من رو فقط واسه همین دلیل پسندیده...گرفتید؟این قضیه به زبان منطقی شاید مستلزم" دور" باشه ولی به هر حال این از اعتبارش کم نمی کنه....به هر حال منطق و اخلاقی که پشت این رابطه ها هست یه جور اخلاق منفعت طلبانه اس....و در طول زمان با عوض شدن ماسک ها و کارکردهای ما تو زندگیمون این عوض می شه...منظورم احساسه....احساس دوستی و عشق از بین می ره....کاملن ...و به جاهای دیگه ای می افته که من ابدا دلیلی نمی بینم ازشون حرف بزنم....

بچه ها ...من نمی دونم شما چرا وب لاگ من رو می خونید....از کدوم پست با من همراه شدید و تو کدوم پست خودتون رو دیدید....مدتیه که ای میل ها و کامنت های خصوصی ای واسه ام می آد که بهم می گه :به خواننده ات احترام بزار...طرز نوشتنت رو درست کن...چرت و پرت ننویس....والی آخر...راست و واقعیتش من فک نمی کنم " یک انسان جهانی عوض شه " و هیچ"  من " ی تغییر کنه...ولی به هر حال ما تو محیطمون شکل می گیریم و طبق نیازهامون رفتار می کنیم....در مورد من یکی از مهم ترین چیزهایی که باعث شد اینجا رو راه بندازم این بود که از نوشتن خسته شده بودم و از حرف زدن با خودم فراری....من آدم اجتماعی ای نیستم....تقریبن آرمان گرا و طرفدار اتوپیا هستم...واسه همین نتونستم هیچ وقت " دوست " پیدا کنم...اینه دلیل اینکه به قول خواهرهام چرا یه دفعه ...من از یه رابطه می برم و اطرافم خالی میشه....

بزارین تا بازم یه مثال بزنم.....                                                                                                    تز: خصوصیات دختری به نام نجمه : اون زیاد می خنده ...ورجه وورجه می کنه...شیطونه....صمیمی و گرمه و دور و ورش هم شلوغه.....پس : اون خونگرم ...مهربون...اجتماعی ...خوش اخلاق .شیطون بلا...با حال ...اهل........والخ.

آنتی تز: نجمه اینجوریه: بداخلاق..نق نقو...پرتوقع...ناراحت...غمگین...دروغگو...خالی بند...تنها و بی کس...هر دم بیلی....حساس ...زود رنج.....بی اراده....

خوب فک کنین وقتی کسی اینا رو می بینه ...با تصورات ملکوتیش راجع به نجمه جور در می آد یا نه؟...گمونم زیادی نالیدم....من دو تا وست خوب هم دارم چنور و آرزو....( شاید یه روز ازشون نوشتم )  ولی هر چی هست ....محیطم بسته اس...خلاصه قضیه ی اینکه چرا این قدر من نچسب و حال گیرانه مطلب می نویسم اینه ...و ربطی به احترام به خواننده و این حرفا نداره....و گمونم اصلن لازم ندارم که واسه نوشتن هام از کسی سر مشق بگیرم ...یا الگو سازی کنم....: من این چنینم و آن چنین نیستم....

لب مطلب اینکه :من شما رو دوس دارم.....بهتون هم احترام می زارم....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 10:19  توسط ....  | 

   بعضی وقتها فکر می کنم که میلیون تا کار هست که من دوس دارم بکنم , آخ یه میلیون کار که من عاشق انجام دادن اونا هستم.                                                                                                  

- مثلا؟

۱ـ دلم می خواد برم کلاس آواز ( لطفن نخندین صدام خیلی هم قشنگه )                                         

۲ـ دلم می خواد یه روز از صبح تا پای قبر فروغ بشینم و تا شب گریه کنم . ( مسجد من کجاست؟)

۳ـمی خوام برم کوه شکار آهو آآآی لیلی جان تفنگ من کو؟

 ۴ـ دلم می خواد مخ ریاضی شم . ( آرزو بر جوانان کماکان عیب است؟ )

۵ ـ دلم می خواد یه بقچه ( همون کوله پشتی ) رو وردارم و برم جهان رو بگردم ( زندگی سعدی وار )

۶ ـ دلم می خواد زبون فرانسه رو مثل بلبل حرف بزنم. ( مرسی )

۷ـ دلم می خواد وجودشو پیدا کنم این دوره تفسیسر المیزان رو بخونم .( آآآآآآی ضرورت )

۸ ـ دلم می خواد بالاخره یه روز جرات پیدا کنم که از این هم رشته ای های احمقم فرار نکنم.( خواندن قناری در قفس )                                                                                                                    

۹ ـ دلم می خواد یه روز اونقدر عاقل بشم که بفهمم می شه به عقل اعتماد کرد.

۱۰ـ یه آرزوی قدیمیه: (دلم می خواست یه سطل پر از پهن رو ناظم مدرسه مون خالی کنم .) ــای خاک تو سرت نجمه ی بی عرضه ـ

 ۱۱ـ دلم می خواد با " مداد رنگی " حرف بزنم.

۱۲ـ دلم می خواد خوشحال باشم.

۱۳ـ دلم می خواد بفهمم این شوکایی که می گن کجاس...؟

بقیه اش با خودتون حوصله مثال زدن ندارم...بچه ها ..افسوس من همه اش دارم به این شعر فک می کنم که می گه : ما دو قطره اشک در یک ترانه هستیم...فک کنین تنها دو قطره اشک در یک ترانه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 16:33  توسط ....  | 

   امروز نرفتم سر کلاس ...سرم درد می کرد...بعدن بچه ها تعریف کردن که سر کلاس بهشتی نشسته بودن و یکهو فقط صدای گریه می آد...بهشتی میگه شما هم به همون چیزی فک می کنین که من می کنم؟

تو سلف یکی از بچه ها با نگاه پر از غمش بهم گفت..تسلیت می گم...حقش بود من هم نمی اومدم سر کلاس ..حتمن خیلی حالت بد بود آخه خیلی دوسش داشتی....( منو می گی داشتم  پس می افتادم ) ...بعدش یکی از دخترا اومد ...به هم ریخته بود و فقط می گفت: نجمه قیصر...قیصر...گفتم چیه؟ فیلمش رو گذاشتن؟ روشنفکر شدن؟ ...گفت پس هنوز دانشکده نرفتی....

بعدش رفتیم دانشکده صدای قرآن می اومد...و همه جا پر بود از :ناگهان چه قدر زود دیر می شود...

با همون دوستم رفتیم کنار فردوسی گفت:یادته همین جا واسه اش شعر : درد حرف نیست رو خوندی؟...گفتم آره یادته عین بچه خوشال ها بهش گفتم من بچه شیرازم....یادته چه قدر تحویلمون نگرفت...یادته چه آروم و دل چسب بود؟...یادته اون موتورش؟ ....

  دوستم گفت شاعر نمی میره...و واسم حرف زد...سر کلاسم باز هم نرفتم..حوصله منطق رو نداشتم....رفتیم حرف زدیم ...یکم خوب...راستش اشک....

  یه بار یادمه قیصر کلاس داشت ..ما داشتیم از تو پنجره به کلاسش نگاه می کردیم...یه دختره دراومد گفت کلاس ادبیاته؟ گفتیم آره..خوشال شد و وایساد...وقتی قیصر از کلاس بیرون اومد رفت جلو یه جزوه رو بهش داد گفت ...ببخشید؟ شما استاد ادبیاتین؟ می شه" این هسته و وابسته ی این جمله ها رو واسه من در بیارین؟"....؟ قیصر گفت : من بلد نیستم و رفت...

قیصر مال نوجوونی منه...تا ۱۸ سالگی من...یکمش متعلق به اونه...دوم دبیرستان که بودیم یه بار پری بهم گفت :اه میشه اسم این مردیکه ی کاسه لیس جمهور ی اسلامی رو پیش من نیاری؟ ...از همون لحظه روش حساس شدم...بعد ها پری خودش هم هرجا می رفت ...یه شعر از اون می خوند....

جن روز پیش با بچه ها تو حیاط دانشکده نشسته بودیم..قیصر رد شد..با هم دیگه گفتیم واااای هیچی ازش نمونده...فقط پوست و استخوون...

   ولی دوستم راس می گه شاعر نمی میره..حداقل حالا حالا ها نمی میره...

    دردهای من جامه نیستند ...تا ز تن در آورم ..چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم....دردهای من نهفتنی ...دردهای من نگفتنی ست.....

    کلاس دارم و وقت ندارم...باس برم...

    قیصر! هر روز بی تو روز مباداست...

     ته مانده های آه و حسرت همیشگی برای مردی که با جورابهایش حرف می زد...

     دارم از مراسم برمی گردم...امروز اون قدر مرده دیدم که فک کنم دیگه واقعا واسه من بسه.....در مورد اینکه شاعر رو کجا به خاک بسپارن ...قضیه حل نشد ...قیصر کماکان در سردخانه به سر می برد...پدرش اصرار داشت اونو به دزفول ببرن...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت 15:15  توسط ....  | 

ـ استادمون در اومد گفت که خوشش اومده از نظریاتم!!! و اینکه خیلی خوبه که من حداقل فکر می کنم و اینا...تو دلم گفتم برو باباحال نداریم...و بهش گفتم استاد من می رم ناهار می خورم...بعدن با هم حرف می زنیم...دوستم بهم می گفت نجمه باس بدونی می خوای فطرت رو با چه نگاهی قبول کنی :کانتی یا دینی یا؟ ما هردوشون رو شستیم و باز هم دوستم معتقد بود که علیت درسته بدیهی نیس اما فطریه و از این حرفا....راستش الان اصلن دل و دماغ اینجور حرفارو ندارم....خوب تو وب گردی هام گذرم به مرگ افتاد و غصه ام گرفت ...همین....

محض همین هم خیال دارم نقل یه مرگ واستون بنویسم...این قضیه که من یه مامان بزرگی داشتم و خیلی هم دوستش می داشتم دیگه حسابی نخ نما شده ...اما هنوزم پاک نشده....پس بزارین تعریفش کنم....می دونین من با این مامان بزرگه حسابی صمیمی بودم...دلیلش هم این بود که اون دوستم داشت و تو کفم بود....همیشه بهم زنگ می زد و معروف شده بود تو خوابگاه به مامان بزرگ من میگفتن دوس پسرم...می دونین خیلی جالب بود وقتایی که به اون دلتنگی های خوابگاهی یا یه چیز دیگه که کلن خوشایند نبود دچار می شدم...مامان بزرگ می زنگید و می گفت خوبی قربونت برم؟خودتو ناراحت نکنی یه وقتا و...از این حرفا خلاصه...بعضی وقتا با خودم می گفتم !oopse باز که مامان بزرگه...نمی شه یکی دیگه بزنگه و حال کنیم دور هم والخ...یه شب با بچه ها نشسته بودیم و داشتیم خوش می گذروندیم ــ البته به قول استاد ما فیلسوف حتی یه ربع هم در شبانه روز نیم تونه الکی خوش باشه ...البته من ! کجا و فیلسوف کجا ــ که مامان بزرگ زنگید و خلاصه شروع کرد قربون صدقه من رفتن...واسه اولین بار رسما دعا کردم این مکالمه تموم شه و من به عالم خودم برگردم...فرداش زنگ زدن و گفتن که ....

خوب بچه ها می دونین همین جوریه...واسه همینه که باس زندگی کرد و این حرفا....واسه اینه که نمیشه خوشال بود فقط با تصور ذهنی از یه نفر...واسه اینه که ما نیاز داریم حس کنیم...خوب گمونم باس یکم روشن تر حرف بزنم...بیایم چن تا فرض از خودمون خارج کنیم راجع به اینکه خوب وقتی ما می میریم کجا می ریم"؟من نجمه می رم به جهنم...بیایم فرض بگیریم که قراره بهشتی باشه و ما هم که کارهای خوبی کرده ایم ایمان داشته ایم و امثالهم ...قراره که اونجا بریم...اونجا هم قراره تو بغل هر کدوم از ما یه حوری بلوری بندازنو خدا هم که راضی...خلاصه بریم حال کنیم...ما وقتی اینجا هستیم چی می خوایم؟بهشت چه چیزایی رو می تونه برآورده کنه...؟خوب مثلن من اون آقا رو دوس دارم و اون رو می خوام نه بهترش رو...(مسخره اس که با این عقل الانمون بخوایم خدا رو بپذیریم و بگیم اون دنیا شاید عقلمون عوض شد و یه چیز دیگه خواستیم.) ...خوب وقتی می ریم اون دنیا و اون آقا من رو نمی خواد چون اون هم کارای خوبی کرده و می تونه انتخاب کنه تکلیف چیه؟

نمی دونم منظورم رو می رسونم اما سخت امیدوارم که بتونم این کارو انجام بدم...بچه ها من همیشه آهنگ hurt کریستینا رو گوش می دم و به مامان بزرگم می گم منو ببخش...واسه اینکه ندیدمت...واسه اینکه این جهان رو این دنیایی بودن رو نفهمیدم...واین کله کلش خیلی خیلی غم انگیزه....می دونین حتی اگه اون دنیا با بهشتش و همه ی خوبیهای متنوعش هم باشه هیچ کدوم لذت اینکه اینجا در این جهان فانی کسی بود که ما رو دوس داشت ارزش نداره....هیچ کدوم محبت مامان بزرگی نمی شه که دوست داره چون فقط دوس داره نه واسه هیچ دلیل دیگه ای ...و دوس داشتنش پشتش هیچ توقعی نیست...و کاملن هم این دنیاییه....

حتمن حتمن میآم و نقل این موضوع مفصل می نویسم....الان نه وقت دارم و نه فکرم متمرکزه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 15:8  توسط ....  | 

ــــ پدر من آدم سخت گیری بود....منظورم اینه که رو یه چیزایی گیر می داد و دیگه خیلی هم گیر می داد.....یکیش سبزی خوردن بود بابا به این نتیجه رسیده بود که سبزی واسه هر درد و مرضی تنها راهه...وبا خودش عهد بسته بود که ما رو عاشق علف خواری بار بیاره....من نمی دونم شماهایی که اینا رو می خونین چه قدر طرفدار سبزی خوردن هستین و اینا....ولی من اصلا این کاره نیستم یعنی تو ذاتم نیست....منظورم اینه که اصلا خیال نداشتم و ندارم با بابام هیچ وقت لج و لجبازی کنم....ولی اون انگار بدش نمی اومد و یا حالا هر چی....وقتی بچه بودم هر شب سر شام سبزی خوردن هم بود...و قانون بابا این بود که حتما هر کس می شینه پای سفره باس سبزی بخوره....و من هم هیچ وقت نمی خوردم...بعضی وقت ها منو مجبور می کرد و من همه اش رو بالا می آوردم....ـــ واقعا که بدمزه تراز  این جور چیز به عمرم ندیده بودم ــ خوب خلاصه اتفاقی که افتاد این بود که من مجبور شدم سر شام هیچ وقت حاضر نشم ـــ حتی تو مهمونی ها هم می پاییدم بابا یکهو چشمش به من نخوره بگه سبزی!!!!!!!!! ـــ این ماجرا تا دبیرستان من تقریبن ادامه داشت که بالاخره من دم در آوردم...یکی دیگه از این چیزا ریاضی بود....این بابای من معتقد بود که "ریاضی شیرین است نقطه"...و رو همین حساب هم با خودش عهد بسته بود که از هر کدوم از ما یک ریاضی دان بسازه....ملت از این ور و اون ور می اومدن پیشش ریاضیات می خوندن و معروف بود به نخبه ی ریاضیات فامیل....سر همین هم نمی دونم خلاصه بد گیر می داد به ما...مثلا واسه من یکی که هر شب ۴ تا تمرین آماده داشت که باس حل می کردم....من مجبور بودم وقتی بابا می آد خونه اصلا جلوش آفتابی نشم....بدبختی ش این بود که همیشه از آدم می خواست مثلا به طور فطری اتحاد ها رو از بر باشیم....و نمی فهمید چرا تو خون ما نیست!....همین چن مدت پیش یه بار با فک و فامیل از دم ریاضی دانش نشسته بود و تن تن مساله حل می کرد و ذوق می کرد من هم همون گوشه کنارا نشسته بودم...از عمد دراومد یکم از فلسفه گفت و بعد هم گفت" اصولن آدمی که ریاضی ندونه بی سواده...." ولی خوب این بار من حسابی تحویلش گرفتم....البته تو دلم....راستش رو بخواین خیلی ناراحتم که آمار دوم دیبرستان رو که همه باهاش معدلشون رو بالا می آوردن رو مشروط شدم....خیلی ناراحتم که اینقدر همیشه در برابر ریاضیات کم آوردم....وچیزای دیگه ای که نمی خوام اینجا بگم....جدیدن کتاب اول دبیرستان رو خریدم و شروع کردم دارم ریاضی می خونم...چون حالا رسیدم که فلسفه رو بی ریاضیات نمی شه فهمید....دارم یه جاهایی پا میزارم که خوب از خوندن این درس شیرین ناگزیرم....خیال نداشتم اینا رو بتعریفم...شاهرخ (گرگ بیابون) دراومده بود تو  نظریات یه چیزی تو این مایه ها نوشته بود ...گفتم شاید گفتنش بدک نباشه.....

ـــ دیشب من و چنور امیرآباد رو پای برهنه گز کردیم....همین جوری داشتیم راه می رفتیم و یکهو گفتیم این کفشا خیلی اضافی ان....اونا رو در آوردیم ...فقط محض دل خودمون....من نمی دونم شما چه جور آدمی هستین  ولي من آدم تنبلی هستم که دوست تنبل تر از خودی دارم....من خوش ندارم کیف میف داشته باشم ...خوش ندارم سنگین باشم...منظورم بار اضافی و از این حرفاس....خوش دارم همین جور ولو باشم...ولی خوب این دوست من خیلی از  من ول تره...و اصلن هم.هم رشته ای من نیست...و اصلن هم اهل ادا در آوردن نیست ولی واقعن و ذاتن تنبله.....مثلا حاضر ه که پلو رو تو لیوان بخوره تا اینکه بره یه بشقاب ناقابل رو بشوره....خلاصه اینکه اینا رو گفتم تا گفته باشم و اینکه نمی دونم رو حساب خوشمزه بازی های آدم خوشال ها کارمون رو نزارین...اصلا فرقی هم نمی کنه هرجور راحتین....

ـــ راستش یه چن تا چرت وپرت دیگه هم هستن که با خودم می گم شما چه گناهی کردین بخواین اونا رو بخونین .....خلاصه اینکه ...فردا روز موعود ه واسه من....و واقعا من یه جورایی دلهره دارم و دلم می خواد که استادم جوابم رو بده.....والبته زیاد خیلی زیاد هم می ترسم....

ــــ یه چیزی..:فیلم love story رو یادتونه ؟اونجایی که پسره به دختره می گه وقتی تو رو دیدم سقوط کردم؟ آرزو معتقده که من "نجمه" هفته ای یک بار و شاید هم ۸ بار سقوط می کنم.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 15:14  توسط ....  | 

زن باید شبیه تو باشه که نیست....یه پسره هست هم رشته ایمه....خوشکل و خوش تیپ و زیبا و همه چی تمومه....هر چن بچه تهرونه....با من هم مهربونه.....راستش نمی دونم....شاید فقط باس می گفتم دلپذیره و وسلام....به هر حال وقتی می بینمش ناخوداگاه این ترانه می افته سرزبونم که :زن باید شبیه تو باشه که نیست که نیست که نیست.....

یه غلطی کردم مث همه جور چیزی هم توش موندم....دراومدم از خودم برداشت و نظر و از این حرفا خاج کردم....یه استاد رسما نحترم داریم که همه می گن خوب اون یه کمی عصبیه....البته به نظر من مگه میشه آدم به زندگیش نگاه کنه و عصبی نشه؟ ــ اینو از فیلم ژاکت کش رفتم ــ ...به هر حال من اون شب بی خوابی زده بود سرم و ورداشتم نوشتم تموم اون چیزایی که تو ۳ سال شاگردی ازش یاد گرفته بودمو ورداشتم دادم بهش.....یادمه یه بار نقل کانت می گفت:این موجود از هر چی خونده و نوشته سطحی ترین برداشت رو کرده....می دونید؟استادمون خودش معتقده که آدم مهربونیه....ولی گمونم کم خیلی کم باشن کسایی که باهاش سر و کار داشته باشن و اسمش واسشون رعب انگیز نباشه...خلاصه که مث چی می ترسم...تا یک شنبه بیاد و من بتونم بفهمم چه قد درست یا غلط فک کردم...تا یک شنبه بیاد و من بفهمم چه قد عوضی رفتم.....خوب تا اون موقع بیاد صبر می کنم همین....

یه شعر هم از اوژینو منتاله می نویسم که گمونم به این روزام می خوره.....

   آیا به خاطر لرزش سحر, یا جند دانه نخی است که گره زندگی پاره کرده/ و به ساعت ها و سال هایی تنیده است / که امروز زوج دلفین ها/ با فرزندان خویش به بازی مشغولند.....؟

     آه....! ناشنیدن از تو / و گریختن از درخشش نگاهت....! / کارهایی بیش از این در زمین است..../نمی توانم ناپدید یا ظاهرگردم.

    کوره ی سرخ شبانه,دیرهنگام آغاز می شود, /غروب به درازا می کشد / دعا چون شکنجه ای می ماند, / وهمنوز از میان صخره های مرتفع , آن بطری به دریا افتاده, به دستت نرسیده است....

   موجی تو خالی به دماغه ی فینیستره ضربه می زند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 14:42  توسط ....  |