تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

من الان حالم خو نیست....

هیچ خوب نیست.....

و به نظر خودم تو یه جور مخمصه ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/30ساعت 17:14  توسط نجمه  | 

۱ـ نجمه آدم است.....>>>>>>این فرضیه کاملن رد شده است.   

۲ـ نجمه آدم شده است.....>>>>>>این نیز کاملا رد شده است.

۳ـنجمه دارد آدم می شود.....>>>>>در دست بررسی است.                                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 14:58  توسط نجمه  | 

    دیگه مرده بود و من هم تو مراسم تشییع جنازه اش شرکت نکرده بودم....نمی خواستم....وقتی رسیدم خونه اش دیدم نیست و یه پرچم سیاه به جای خودش اومد پیشوازم....رفتم تو اون اناق آخری که کامپیوتر بود....انتظار داشتم همه بیان و دلداریم بدن....همه بیان و باشن....هیچ کس نبود....همه ی بچه ها می ترسیدن خلوت منه مثلا از غربت رسیده ی غم زده رو به هم بزنن.... من اونجا لبه ی تخت نشسته بودم و به کامپیوتر نگاه می کردم..منگ بودم و گریه ام هم نمی اومد....داشتم خودم رو تصور می کردم که پشت کامپ نشستم و مامان بزرگ داره قربون صدقه ام میره...واسم چای و میوه می آره و تند تند ماچم می کنه و بهم می گه ماشالله درستو بخون و از این حرفا.... و من هم سرم فقط تو کامپه....یه چن روزی گذشت که باالخره دختر عمه ام یه نگاه به کامپ انداخت و دهن باز کرد و گفت :تنها چیزی که منو یاد مامان بزرگ می ندازه کامپیوتره....همیشه وقتی می اومدم اینجا بی برو برگشت می رفتم سروقت کامپ ....بعد همه تعریف کردن که عشقشون این بوده که بیان اینجا و بی سر خر بشینن پشت این دستگاه و مامان بزرگ هم قربون صدقه اشون بره....نمیدونم جرا اینا رو می گم راستش دلم واسش تنگ شده...خیلی خیلی تنگ....هر چند این دلتنگی اصلا چیز بعید و دور از ذهنی نیست...اما خوب به هر حال اون مرده و تو قاموس من هم دلتنگی واسه مرده اصلا معنا نداره....

یه چن روز پیش بالخره به سرمون زد پاشم بریم تو تهران خودمونو گم و گور کنیم....در همین راستا از ۲ راه می تونستیم کارمون رو شروع کنیم گیشا یا ولی عصر که ما به هر حال گیشا رو انمتخاب کردیم....تو اتوبوس که نشسته بودیم وسطهای راه من به دوستم گفتم..ا ببین اینجا نکنه زعفرانیه اس...و اون هم گفت آره من هم همچین فکری کردم...خلاصه کلی ذوقیدیم...ما میدون تجریش پیاده شدیم و اونجا جایی بود تو مایه های انقلاب خودمون فقط کتاب فروشی نداشت...یکم که راه رفتیم به این فک کردیم نکنه اونجا جای ضایعی باشه و ما خبر نداریم....این شد که زدیم رفتیم طرف پارک ملت...شب خسته و کوفته برگشتیم خوابگاه و فک کردیم بیخی یه روز دیگه خودمون رو گم می کنیم.....

فلسفه ی علم رو دانشگاه شریف داره و واسه کنکورش باس ریاضی پاسکال و فیزیک هالیدی رو در حد ملکوت فول باشیم...پس نجمه جون پیاده شو با هم بریم.....

چن روزه می ام می نویسم و پاک می شه نمیدونم چرااااااا...آدم دلش می شکنه.....

یه چیز بودار می خوام بگم.....تا حالا شده به یکی بر بخورین که زیارت چشاش ثواب داشته باشه؟؟؟ و نا خودگاه شعر دل ای دل با دیدنش بیفته سر زبونتون....؟

گویی سمندی نو زین که قرارشش نیست....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/22ساعت 11:52  توسط نجمه  | 

ما چه قدر می تونیم راجع به اخلاق حرف بزنیم؟ آیا با استفاده از قواعد درست منطقی می تونیم یه راه حل و یا یه توجیه واسه چیزهایی که اسمش رو اخلاقیات گذاشته ایم پیدا کنیم؟ با یک باید تا کجا میشه یک باید دیگه رو قبول کرد؟چیزهایی که منطقی اند واقعا بدیهیند؟ آیا چیزی به نام بد یا خوب وجود دارد؟ آیا همیشه شمشیر حقیفت (راستگویی )برنده تر از شمشیر باطل (دروغگویی) است ؟اخلاقیات شامل چه چیزهایی می شوند؟تغییر دادن یک امر واقعی و طور دیگری بیان کردن آن آیا همیشه چیزی است که ما باید از آن پرهیز کنیم؟آیا این قضیه نسبی است؟ امنیت اخلاقی یعنی چه؟ ما تا جه حد مجازیم پا را از اخلاق فراتر بگذاریم؟ آیا هیچ گاه مجازیم؟ در صورت رد شدن از خط پررنگ اخلاق چه بلایی سر ما خواهد آمد؟اگر طبق این قواعد حرکت کنیم چه سرنوشتی در انتظار ماست؟ چه توجیه (دلیلی) وجود دارد که ما با استفاده از یک سری قواعد به سعادت خواهیم رسید؟نمیدونم این سوال ها رو باید ادامه بدم؟؟؟؟؟؟نمی نویسم تا به نتیجه ای برسم.....ــــــــ    فعلا ــــــــ.......

وقتی ما می شنوم که یک "شاهد مقدس" ــ مقدس اینجا یعنی کلمه ای که انسانی رو بیان کنه به عنوان کسی که شناخته شده هیچ وقت اخلاقیات رو زیر پا نگذاشته ـــحاضر می شه قسم دروغ بخوره برای نجات یک فرد بیگناه از طناب دار تا چه حد اخلاقیات رو زیر پا گذاشته؟ چه بلایی سر او خواهد آمد؟آیا اینکه می گویند"سر آدم بی گناه تا پای دار می رود اما زیر دار نمی رود" همیشه و تا چه اندازه صادق است؟( خیال ندارم به مشهورات تکیه کنم) اگر فرد بیگناه تا پای دار هم رفت و اعدام هم شد....چه کسی اینجا مسئول و یا مورد شماتت است؟ ـــ هنوز نمی خواهم از چیزی به عنوان وجدان و یا دین حرف بزنم ـــ ....خیانت....خیانت همیشه بد است؟همیشه بد بوده است؟...ما چرا فروتن ایم؟...چرا خوب است فروتن باشیم؟...آیا به قول اسپینوزا خوب است ما فروتن باشیم صرفا به  خاطر جامعه ای که در آن زندگی می کنیم....؟

یک شعر کردی هست که من خیلی دوست دارم به زبا اصلیش خیلی قشنگ تره.اما ترجمه اش هم قشنگه هر چن دست و پا شکسته اس: وقتی که من باس یه بار زندگی کنم/هم تو رو دوس دارم هم اونو وقتی که من باس فقط یه بار زندگی کنم/نه گرمی آفتاب رو بی خیال می شم نه روشنایی مهتاب رو/اگر قرار بود دو بار زندگی کنم /معشوق من فقط تو بودی تو اولین زندگی .و در دیگری اون یکی رو می کردم دوردونه/اما چه کنم؟وقتی که من تنها یک بار زندگی می کنم؟/ چاره ای ندارم هم تو رو دوس دارم هم اونو/هم گرمی آفتاب رو می پرستم هم روشنایی مهتاب رو/....

آدم های زیادی رو می شناسم که در یک زمان درگیر دو رابطه ی صمیمی و خصوصی اند...صبح با یکی و عصر با دیگری.واسه هر دو هم قلبشون می تپه...منم بعضی وقتا شده که بگم خوب هر گلی یه رنگ و بویی داره...من فقط یه بار زندگی می کنم و دلم می خواد همه ی گلها رو ببویم...چرا باید یه تکدونه گل تو دنیا داشته باشم؟چرا یه پسر می ناله و می گه :" دختر بدی بود"از ماشین من پیاده می شد و سوار ماشین اون یکی می شد؟ این دختر به چه دلیل" بد" است؟خیانت؟آیا قلب ما از خیانت دیگری می شکند؟ما تا چه قدر مجازیم که خیانت کنیم؟ وقتی سرگرم کس دیگری غیر از معشوقمان هستیم و به این دلیل او را سرزنش می کنیم که "هی تو چت شده من فقط تو رو دوس دارم" تا چه حد با احساس خودمون و یا شعور طرفمون صادق هستیم؟....ما چه وقتایی دروغ نمی گیم؟وقتی می دونیم طرف بیشتر از ما نقل فلان چیز می دونه؟....وقتی مایاکوفسکی با لی لی سرگرم بود و شوهر لی لی هم در جریان بود آیا ناراحت می شد؟ایا حس می کرد گربه صورتش را چنگ می اندازد؟آیا او اصولن آدم بی غیرتی بود؟مگر نه اینکه مایاکوفسکی آدم بزرگی بود و شعرهای جهان شمولی می گفت؟ آیا او به این رابطه نیاز داشت؟ آیا چون شخص او به همچین عشقی نیاز دارد ( شاید برای آفرینش شاهکارهایش ) نباید از او خورده گرفت؟ آیا اخلاقیات به نفع ادبییات کنار خواهد رفت؟ در مورد آدم های معمولی چه طور؟اگر" زنا"از لحاظ عرفی و مذهبی نکوهش شده باشد....بگیریم  همان اخلاقی.....چرا ما هیچ وقت از زندگی کردن دو اندیشمند (مخالف الجنس) کنار یکدیگر و روابط آزاد آدم هایی که بهشان احترام می گذاریم ناراحت نمی شویم و چرا از اعتقادمان به آنها بر نمی گردیم؟ آیا چون اصولن ما آدم اخلاقی ای نیستیم؟ آیا فقط آدم هایی که لامذهب و بی خیال عرف اند مایاکوفسکی را دوست دارند؟خب من فکر نمی کنم این طور باشد...شاید هم چشممان را به روی زندگی خصوصی آنها می بندیم و می گیم مهم نیست...چیزایی که گفته مهمه....ولی مگه این چزهای گفته شده از کجا گفته شده؟ غیر از اینه که از متن زندگی خصوصی طرف؟...آیا ما یاید تحت تاثیر شعری قرار بگیریم که روش زندگی شاعرش را نمی پسندیم؟ کجا ها مجازیم همچین کاری کنیم؟آیا پیرو فلسفه ای باشیم که بنیان گذار آن طور دیگری ـ آنجور که ما آن را غیر اخلاقی می دانیم زندگی کرد؟ ــ آیا ما اصولن باید مثل فیلسوف مورد علاقه مان زندگی کنیم تا دین خود را به فلسفه اش ادا کرده باشیم؟ فکر می کنم بحث منحرف شد.....وقتی بچه بودم گردنبندم را توی باغ گم کردم..مامانم گفت هیچ وقت غصه نخور مال حلال هیچ وقت از کف نمیره ــــ یه چیزی تو این مایه هاــ گردنبند من هیچ وقت پیدا نشد و مال حلالی هم بود !!!آیا دزدی بد است؟ شاید ما دزدی های خوب یا حداقل نه چندان بد هم داشته باشیم نه؟ همه ی ما از اینکه ژان والژان را به خاطر دزدین یک تکه نان گرفتند و زندانی کردند متاثر شدیم...اگر دوست ما از ما بدزد چه حالی بهمان دست خواهد داد؟؟.........اون روز یکی از بچه ها می گفت قبلا هیچ وقت از کبریتهایی که تو آشپزخونه اس استفاده نیم کردم یا تو مسئول غذا به جای ۳ غذا نمیگفتم به فرض ۴ غذا...اما حالا اینکار و می کنم شاید به نظر بیاد پلید شده باشم اما من فک میکنم دلیلش اینه که عاقل شده ام.....

......این نوشته رو بعدا می آم کامل میکن.....مل شخصا در مورد لی لی و مایاکوفسکی کتاب نخوندم و این مثال رو از وبلاک توکای مقدس قرضیدم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 15:52  توسط نجمه  | 

.....حق...باطل.....

من وینگنشتاین رو نمی فهمم....من اینکه اگر مثلث ۳ ضلع دارد پس امروز ۳ شنبه است را نمی فهمم...من با اصل بزرگ cogito ergo sum مخالفم و از عقل خودم پیش قادر متعال می نالم....من آدمی با فکر و نظریه و سبک خاص خود نیستم....من آخرین سیگاری که یک محکوم بی گناه در انتظار اعدام می کشد نیستم....من آدم متفاوتی نیستم....من آخرین جرعه ی آبی که مارتا به مسیح داد نیستم....من زنگ ریسمان عدالت انوشیروان نیستم....من بهترین مارک خودکار نیستم....من آن لحظه ای که اولین بار وحی بر محمد نازل شد نیستم...من روح مسیح که پس از ۳روز مراجعت کرد نیستم...من آن کسی که کلبه ی تاریکی را روشن کنم نیستم....من لذت تکان خوردن جنین در شکم یک مادر فریب خورده و تنها نیستم...قرار نیست کسی را در جایی نجات دهم....من آن لحظه ای که ابراهیم تصمیم نهایی اش را گرفت نیستم...من حق بر تن مجروح و اناالحق گویان حلاج نیستم....

.....غریبه بودم خیلی غریبه....باید یه کاری می کردم تا این خلاء رو پر کنم ....بعضی وقتها با حرف های گابریل مارسل خلاء را توجیه می کردم....بعضی وقتها از نداشتن کسی مثل سیمون دوبوار در زندگی ام می نالیدم و حسرت سارتر را می خوردم....همه ی نداشته ها و امکان نداشته شدن هامو سر این قضیه خالی می کردم....گم بودم ...ساعت ها جایی می نشتم و فک می کردم سبحانالله...یعنی چی....رفتن باطل یک ضرورت است...اون روز یک آدم مشکوکی اینو بم گفت که خودش هم از آدم مشکوکی شنیده بود....حالا اینجایی که وایسادم می تونم بگم جاییه که سایت دانشکده هست و همه دارن انتخاب واحد می کنن و من دارم حقشون رو می خورم و خوب دقیقا در همین جا من نیازی نمی بینم که هیچ فاصله ای رو پر کنم...و یا چیزی رو بخوام....هیچ نیازی نمی بینم که دیگه نبینم من با آدم های دور و ورم بیگانه ام چون معمولی ام....و هیچ کدوم از اون لیست بالایی نیستم....

الان امیدوارم که روزی رو ببینم که خوشحالم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/08ساعت 12:5  توسط نجمه  | 

.....ما عادت کرده بودیم...این چن شب بعد از افطار می رفتیم مراسم ملت ترسون رو اجرا کنیم....یعنی پشت بوته ها تو کوی دانشگاه قایم می شدیم...و هر کی رد میشد رو حالا به هر طریقی می ترسوندیم....دیشب خودمون ترسیدیم....دو تا پسرگنده ی نره قول و ترسوندیم و اونا واقعا ترسیدن و هوار کشیدن...من چشمم خورد به یه مرد کت شلواری که با تعجب بر گشت طرف سر و صدا و گفتم وای بچه ها ....خلاصه تا خوابگاه دختران رو یه نفس دویدیم و در تمام مدت هم فک می کردیم حراست دنبالمونه و کارمون ساخته اس....من دمپایی پام بود و بر باعث بانی این حماقت که خودم بودم لعنت می فرستادم...وقتی رسیدیم خوابکاه و دیدیم هیچ خبری نیس هیچکی نمی دونس چرا اینجور وحشت زده دویده.....

...الان که دارم اینا و می نویسم باس برم غذابگیرم واسه بچه ها تا وقتی از کلاس می آن....خلاصه منم که کلا مسئولیت شناس.....باس فردا بیام و بنویسم کلی حرف دارم....

.....ما جدیدا به این نتیجه رسیدیم که زنگ در خونه های مردم رو نزنیم و فرار کنیم چون که می رن شکایت می کنن و گشت می آد تو کوچه....و کوچه های خلوت رو از ما جوانان غیور می گیره....

....همه ی اینا به کنار تب کردم من باز دوباره و هیچکی هم البته باورش نمیشه....نمی دونم درد خودمو به کی بگم.....

سرویس های دانشگاه رو جدا سازی کردن....و من دیگه کلن قیدشو زدم....دوستم اومد خوابگاه اول یکم گریه کرد و بعد گفت بیخی به قول کریستین بوبن دیگه تا قدرت ندارم اعتراض نمی کنم یا تا قدرت اعتراض ندارم نمی نالم....یا یه چیز تو همین مایه ها....ما دخترا مجبوریم تا سر ایتالیا واسه سوار شدن سرویس بریم....

من نمی دونم حرف جدی نوشتن یعنی چی.......

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 17:16  توسط نجمه  | 

اون نقاشیه انگار اصلا خودش کلا خیال رو شدن نداره....و این کار من هم اصلا یه شوخیه اول مهری نبود....خوب الان من خیال ندارم...چیز خاصی بنویسم....فقط اینکه صحیح و سالم رسیدم....و همه الان مراسم فرش قرمز پهن کنون دارن به مناسبت رتبه اول کنکور امسال که رشته ی منو انتخاب کرده.....و مدیر گروه داره رسما سفارشش رو به استادا می کنه....اینجا همه خوب و خوش و سنبلن....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 9:32  توسط نجمه  |