تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

ــ  یادمه دوم دبیرستان بودم...زنگ تاریخ معلمه منو ورداشت برد پای تخته که مثلا ازم سوال کنه...اما از اونجایی که دیگه دلش نمی خواست واسه ام منفی ای صفری چیزی رد کنه دراومدپرسید: هخامنشیان کجا اقامت داشتن؟؟؟ منم یکم فک کردم و در اومدم که :آذربایجان...دیدم چشاش گرد شد گفتم ببخشید تبریز, ارومیه اون ورا................با صدای یه آدم مریض گفت: نجمه تخت جمشید همین بغل....

یه مدت با یه دختر آمریکایی می چتیدم ..اون فیلم کوتاه می ساخت...و خیلی نظرات من هم واسش مهم بود...یه روز ازم پرسید که کجایی هستم....(فک می کرد آمریکایی ام ونهایتا شهرمون با هم فرق داره)  گفتم ایرانیم....در اومد که: خوب می دونی؟؟ اصلا مهم نیست .و من فک می کنم هر کی آزاده تا با هر کی دلش بخواد حرف بزنه....اینکه تو یه ایرانی هستی اصلا ایراد نداره . و خداحافظ...تا مدتها تو سرم این حرفو می خوردم....مهم نیست؟؟؟ایرانی؟؟؟؟؟؟ایراد؟؟؟؟؟......

چند ماه پیش یه امتحان خیلی به حساب خودم سختم رو داده بودم...لبه ی پنجره ی یکی از طبقه ها نشسته بودم و داشتم فکر می کردم چه قدر جای امیدواری هس؟...همون موقع دو تا از پسرهای هم رشته ایم سرو کله شون پیدا شد و کنار من وایسادن ــــ دو تا از اون فهمیده ها و متشخص های کلاس که من اصولا باشون مراوده نداشتم ـــ...یکیشون که حسابی تر بود در اومد یهو تو هوا گفت: فلانی این دختر خانوم! خانم فلانی اهل شیرازنداااا...و بعد با لحنی که زور می زد صمیمی باشه منو مخاطب قرار داد و گفت :خوب چه خبر از تخت جمشید؟؟؟خوش به حالتون و.....منم در اومدم که نه بابا ـــ منظورم این نیست که بهشون گفتم نه بابا یادم نیست ولی هر چی بود تو مایه های این بود که برو کشکتو بساب و ...

ـــ اینا رو ننوشتم تا چیزی رو ثابت کنم ....یا کلا چیثزی رو ثایت نکنم.از چیزی دم بزنم یا از چیزی دم نزنم...وطن همیشه به نظرم مجموعه ای از سو ء تفاهم ها و تناقضات بوده....آدم یه جا دنیا می آد .به خاکش عادت می کنه اگه طرفش کوه باشه عشق کوهستان وجودشو پر می کنه و اگه دریا باشه دریا رو مترادف زیبایی می گیره...اگه شهرش کشورش خاکش تو بین بقیه آبرو داشته باشه کیف می کنه و اگه نباشه هم درست مث داشتن یه بچه ی زشت تحمل می کنه که دیگران بهش بگن :خوب ایرادی نداره ...

همیشه هم می ترسه ( یا شایدم این ترسو می ندازن تو جونش ) که هی طرف بپا یکی دریاتو ازت نگیره...مث اینکه بترسی یکی آب حوض خونتو خالی کنه یا یه چیزی تو این مایه ها...خیلی وقتا تو رویای آدم های جهان وطنی بودم...از اون چیزایی که قهرمان می خوا...خوب فعلا هم که من قهرمان نیستم و چسبیدم به اینجا...اینجا یعنی ایران یعنی وطن....سرزمین کوروش و داریوش سلمان فارسی و شاه اسماعیل . آقا محمدخان قاجار و پهلوی و خمینی ...من می کم چه فرقی می کنه؟ چه تالار آپادانا چه کاخ سعد آباد چه قصر فلان حاج آقا و حجت الاسلام.....جه کمر نوکرانه ی اجدادمون چه خون خدمتگزارانه ی خودمون....

ـــ راستش من گیجم .نمی دونم عصبانیتم و سر کی و چی خالی کنم؟...یه وقتی تو یه محله ای می نشستیم که من کلی دوسش داشتم...طوری که هر وقت پامو تو اونجا می زاشتم یواش یواش گام بر می داشتم...نمی خواستم تموم شه...خوب همیشه هم می دونستم که نباید زیاد دلمو خوش کنم چون اون خونه مال خودمون نبود و روز جواب کردن صاحب خونه هم فرا می رسید که رسید...هنوزم وقتی از اون کوچه رد می شم روم رو بر می گردونم و گاهی وقتها هم سعی می کنم چشام و پر از خالی کنم و بهش نگاه کنم...از خودم می پرسم:هی دختر! تقصیر خاک و زمینه یا صاحبخونه و همسایه ها؟؟؟؟؟؟؟

ـــ یه روز که بچه بودم و هم مام وطن رو زیر بغلم می مالیدم و هم دم از انسان های بی مرز می زدم...دوستم در اومد که هی تو به هر حال خیلی سنگدلی و سرد من حاظرم هر چیزی رو تو زندگیم از دست بدم اما وطنم رو نه چون بهترین چیزیه که دارم.....

می دونید؟ ما هممون یه نطفه تو بدنمون روحمون...خلاصه یه نطفه تو رحم هامون داریم....که اسمش وطنه و با ما به دنیا میآد و رشد پیدا می کنه...این نطفه در من مسخ شده و از شکل وطن به درد تبدیل شده...دردی که همه جا با خودم می برمش...روز به روز که بزرگ تر شدم بوی باروت و بیشتر نفس کشیدم...این نطفه واسه رشد کردنش همیشه از من خون می خواد...همون طور که از دوستانم خواسته...و از اجدادم....می ترسم...می ترسم راه برم تو خیابون هاش...اینجا از رشته ی تحصیلیم می ترسم....از ذره بین ها...می ترسم تموم شم مث دوستام که تموم شدن...ابدا خیال ندارم این بچه رو کورتاژ کنم چون به هر حال هست....و خیلی وقته تمام نوستالژیایی که تو کودکیم و لحظات نفس کشیدنم به دست آورده بودم فدای وطنی شده که به من گفته : نه....

خلاصه از اگه ایران نباشه من هستم یه جایی یکم این ورتر یا اون ورتر...شاید اگه جای دیگه ای بودم فهم دیگه ای از وطن داشتم..اینو واسه این می گم که دلم نمی خواد متهم به نمک نشناسی شم...چشام سوزان و گلوم تلخه از وطن....و خیلی محترمانه شربت شیرین شهادت رو از ایران کهن رد می کنم و بهش می گم : نه!!!!!

به قول رابرت دنیرو :its a play ? so i love play  توکای مقدس لطف کردن و منو به این بازی دعوت کردن....خوب من هم  خاتون.گرگ بیابون .فریدا .دانشجوی بدبخت  و افلاطون کنار بخاری رو به این بازی دعوت می کنم : شما از وطن چه برداشتی دارید؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 14:6  توسط نجمه  | 

 

کلی به حساب خودم کلافه بودم...داشتم می شمردم چن تا عامل بدبختی تو دنیا من دارم؟ که یهو به کله ام زد بیام و لیست کنم چیزایی که دوسشون دارم رو....تا چه در نظر آید و چه مقبول افتد

من از چی خوشم می آد؟

کیه اون خواننده قدیمیه که ترانه ی" من اندوهم" رو می خونه؟ من از صداش خیلی خوشم می آد.صدای خیابون های شلوغ و پر ترافیک .صدای ژاله علو.صدای اون دوبلری که قبل از شرو شدن بابالنگ دراز می گه :جودی ابوت اثر جین وبستر...سیگار...بوی عرق خودم.صدای بابام چون پسرونه اس.صدای خاله کوچیکم چون از صدای خودش متنفره.صدای آرزو حسینی دوستم چون مو رو به تنم سیخ می کنه!!!چیپس و پنیر کافه ی ممداینا.هانیه توسلی.ساندویچ هایدا.آب انار ممد..بابا بستنی(یه بستنی فروشی تو خیابون ارم شیراز) بندر عباس.جنوب.بوشهر.جنوب.جنوب...روزه گرفتن(من بیشتر وقتا روزه ام..چون این حسو بهم می ده که بعد از هر سختی آسانی است) سینه ی زنها تو لباس دکلته...دیدزدن پروپاچه ی زنا تو استخر زیر آب....کلا من از دید زدن خوشم می آد...بوی تن مامانم وقتی از حمام می آد..بوی ادکلن A چون منو یاد پول می ندازه...دخترای باهوش...مارلین دیتریش..از این جمله:اوه اون زنیکه ی کون گنده ...که آنتونی کویین در توصیف مرلین مونرو به کار می بره...فدریکو فلینی.فلینی بزرگ...نمی دونم جرا هیچکی از فلینی حرف نمی زنه؟چرا همه ی بحث ها سر آنتونیونی و دسیکا و برگمن و ووو ..هس؟ چرا هیچکی از داریوش مهرجویی نمی گه؟؟؟ ابوالفضل جلیلی( کلی ماجرا داره).نفس عمیق.فیلم جاده ی فلینی و جولیتا ماسینا....جولیتا ماسینای دوست داشتنی.جولیتا واسه همیشه...شعری که یه تیکه اشو زدم بالای وبلاگم(گل آرا جهانیان)  .تماشای تراشیدن سر یه نفر از ته.مرحوم روزنامه نوروز( حتی یه صحفه اشو هم از دس ندادم) .جروم دیوید سالینجر...تمام شماره های مجله ی دنیای تصویر.جیمز استوارت.ویون لی( به خاطر همه چیز) شورش بی دلیل.ونسان کسل به خاطر فیلم نفرت...جوئل شوماخر به خاطر باجه ی تلفن..وودی آلن...پنه لوپه کروز به خاطر همی فیلم هاش و زندگیش..عکس...دیدن عکس کلا حال خوبی بهم می ده...فروغ فرخزاد.قاده السمان.آندراتی روی.ژاک پره ور...جفری راش...فیلم طناب هیچکاک...تمام زنهای دهاتی گستاخ...حرف زدن با پیرزن ها...دنبال کردن مطالب سیاسی...رقصیدن.رقصیدن چیزیه که همیشه و به هر حال خوبه...خنده ی شرک و خنده ی M جون مثل شرک می خنده.خنده ی مزدک میرزایی...قیافه ی نویسنده ی کتاب "نفرین ابدی بر خواننده ی این برگ ها" ( اسمش یادم رفته) .سفر کردن ـبه هر شکلی به هر نحوی ـ صداهایی که منو صدا می زنن( اصولن از اینکه کسی صدام بزنه خوشم می آد) ..اگزیستانسیالیست ـــ کلا تنها فلسفه ای که همیشه دنبالش کردم ــ مرجان شیر محمدی.ریدن به همه ی پوچ های عالم....جر زدن تو بازی...تنبلی.این پاراگراف کتاب بیگانه که میگه: می توانستم آن چنان باشم و اکنون اینچنینم ....والخ.گوش دادن...وقتایی که مامان بزرگم به بابابزرگم می گه پیرمرد....سعدیه...آهنگ hurt کریستینا آگویرا که منو یاد مامان بزرگم می ندازه که رفت....فکر کردن راجع به هانیه دختر عموم که مرد.خندیدن ـــ کلا من همیشه دارم می خندم ــ بالا آوردن و خوابیدن بعد از یه پریودی سخت و دردناک.دیدن کسی که مثل خودمه.فال ورق چون همیشه می گه فردا قراره اتفاق خوبی برام بیفته.شخصیت استراگون تو " در انتظار گودو" .تنها موندن وقتی همه می رن مهمونی.دراز کشیدن رو تخت خوابگاه و سیگار کشیدن....لورکا.بازار وکیل.ساندویچ کتلت.رقصید با آهنگ لعبتی هزار ماشالله...ماست موسیر و چیپس..هایده...دروغ گفتن.خوردن...اینکه سر خر وایسم بالای سر کسی تو سایت تا نوبت خودشو بده به من....نوشابه( به هر شکلی به هر نحوی) بیتلز.شاملو.شکلات.لواشک و قره قروت درمانی.ترشی...فکر زندگی کردن تو تهران تو دهه ی ۲۰ .یوسف آباد...کتاب خوندن.فیلم دیدن.قیافه ی فاویان بارتز تو جام جهانی ۹۸ فرانسه..به زندگی امیدوار بودن ( امید به هر نحوی ) رسول ملاقلی پور.ماشین سواری تو روزای بارونی.آهنگ crazy گروه Aerosmith...اسکار ۹۶...آنتونی هاپکینز...همه ی فیلمای بیلی وایلدر.آل پاچینو....اون دوئل ۳ نفره تو خوب بد زشت.سهراب شهید ثالث...شهریار مندنی پور به خاطر "دل دلدادگی" .ژوه ساراماگو واسه" همه ی نام ها" ..مردای کراواتی.لوازم آرایش.همه ی زنهای ایتالیایی..کارتون دیو و دلبر...شرک ۱و۲ .کامرون دیاز به خاطر صدای فیونا...خوردن کاهو...جویدن ته خودکار یا مداد...پول.سوفیا لورن و مارچلو ماسترویانی یه وداع تو ایستگاه راه آهن...تنها بوسه ی فیلم از ۱۳ سالگی به ۳۰ سالگی ـــ وقتی جنیفر گارنر و مارک رافائل تو پارک اتفاقی همدیگر رو می بوسن ــ تماشای قیافه ی آنتونی کویین تو "گوژپشت نتردام" وقتی بر می گرده به چهره ی مرده و قشنگ جینا لولو بریجیدا نیگا می کنه...بازی کردن با موهام...موهای بلند....سیمون دوبووار....یه نفر که اسمشو نمی آرم ...فریدا کالو. مامانم.گلاب آدینه...خاله قورباغه.فاطمه معتمد آریا.ماریو بارگاس یوسا.داستان کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد "مارکز".تماشای ساختمان های خوشکل .فکر زندگی بالای درخت....کتاب بارون درخت نشین" ایتالو کالوینو" .جلو زدن تو صف سلف.نشستن تو حیاط خلوت دانشکده ادبییات دانشگاه تهران.پیاده روی...آدم هایی که منو دوس دارن...اجرای یه کنسرت ۲ نصفه شب بعد تو اتاق خوابگاه...وب گردی...مردم آزاری..jajajajajajajajaj .دانشگاه سوربن.ارنست  تو فیلم ماجراهای خانواده ی رابینسون .انگور .بادمجون...رفتن رو پشت بوم...بلوارها تو پاییز<<<<ناظم حکمت>>>>.توکا.refresh کردن کامپیوتر.یادش شاد مجله ی چلچراغ.خودم.اسم خودم.آتش در نیستان شهرام ناظری......و اینکه هی تو اینا رو قبول نداری؟؟؟؟؟؟ پس برو بمیر کیو کیو.......

و از این چیزا دیگه خلاصه......ممنون که حوصله کردید......

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/24ساعت 7:42  توسط نجمه  | 

 

رشد ناخن های پاهام متوقف شده....خواب می بینم که دارم می ترسم...بابام تازگی ها شگفت زده شده ــــ آخه فهمیده من هم ممکنه با پسرها بعله ـــ......باز هم خواب می بینم که می ترسم.....مامانم از اینکه بابا باید ساعت ۹ بره سرکارغصه اش گرفته....دلم می خواد پولدار شم اما هیچ کدوم از دوستام پول مول گیرشون نیاد چون چس می شن....باز هم توی خواب کسی منو ترسونده....نمی دونم چرا این وبلاگ بی دروپیکر رو راه انداختم.....اگه الان شجاع بودم.قهرمان بودم.نترس بودم حتما به خودم می قبولوندم این وضع همینه که هست و عوض بشو هم نیست و راحت بی خیالی طی می کردم....یکی جلو منو بگیره....نمی نویسم که ننویسم...........

 

                                                                                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 3:26  توسط نجمه  | 

از آن شب از درون فرق کردم.دوباره آبادشدم.فضای درونم پاک و پاکیزه بود.یک کسی داشت آنجا زندگی می کرد.ساعتی که ماه ها بی صدا روی دیوار آویزان بود ناگهان دوباره شروع به تیک تیک کرد.آن رویداد اهمییت عمده ای داشت.زمان که تا آن موقع مثل نهری تنبل.فاقد نشانگاه.فاقدمهرزمان از نا کجایی به ناکجای دیگرجاری بود دوباره چهره ای انسانی پیدا کرد.تا خود را قسمت قسمت کند.تا خود را شمارش کند.از آن به بعدبه خاطر مرخصی زندگی کردم و هر روز پله ی نردبانی به سوی لوسی بود .....          <<<<<<<<<شوخی, میلان کوندرا>>>>>>>>>                                              

هیج کس برای من شاخه گل نیاورده.کسی تا به حال تا صبح بیدار نمانده تا برایم آهنگ مورد علاقه ام را ضبط کند.کسی با زنگ زدن های دم به دقیقه اش عاصی ام نکرده.کسی هرگز برای ماندنم دعا نکرده.فکر می کنم آیا من ویرانم؟؟؟؟؟چم شده نمی دانم....شاید فقط جو گیرم...۹۹٪ احتمال می دهم که جو گیر باشم...عیبی ندارد...من با ۱٪ درصد باقی ماندهاش می گذرانم....مثل همیشه.....

تو خیابون عفیف آباد راه می رفتیم....  من و p ...شلوغ بود....جمعه شب...یک پیرمرد شیک پوش اومد جلو و خیار تعارف کرد...خیار درختی...تو یه کیسه گذاشته بود...گفت فاتحه بفرستیم...گفت واسه زنشه...رفت....گفتم عشق.....

سر کلاس نشسته بودیم....فلسفه ی اسلامی....استاد گفت عشق...دختره گفت:هیچ مفهومی ازش ندارم...استاد گفت آفرین

از آن پس آباد شدم......

داشتم وب گردی می کردم...به نوشته های خاتون رسیدم که می سوزاند.....

نمی دونم......یه عالمه برنامه دارم....تو فکر یه ترورام....حالا هر چی....هر کاری بخوام بکنم....مطمعنم عشق آخرین چیزیه که بش فکر می کنم...آخریش شاید عشق باشه....همون که گفتم ۹۹٪ جو گیر شدم.....بیخی.

پی نوشت:یادمه قدیم قدیما تو کتاب "اگرخورشیدبمیرد" یه چیزی خوندم که منو یاد عشق انداخت....یه معلمی بود...یعنی یه استادی همین ترم داشتیم...که میگفت افلاطون زده تو خال....فلسفه "اروس" الهه ی عشقه....هیجان تو صداش هیچ وقت از یادم نمی ره...شاید از یاد بقیه هم نره....یه چیزی بین شتاب زدگی و تامل....نمی دونم....تو این کتاب اوریانوفالاچی با یه عده فضانورد مصاحبه می کنه...و ازشون می پرسه رو چه حسابی همه ی زندگی شون ...خونواده...دوستا...بقیه ی خوشی ها و جونیشون و وقف اینجور زندگی کردن کردن؟...شاید هیچ وقت پا نمیداد که اونا برن اون دوور دوورااااا....جوابشون : خوب ما اینجا هستیم تا بگیم که ما هم بودیم....شاید یه روز آدم ها رفتن و اونجا خونه زندگی راه انداختن....خوب اون وقت اونا هم جزو کسایی بودن که بودن....می فهمی که؟؟ ؟ ....ولی در رابطه با عشق هم همینجور فکر می کنم.....شاید هیچ وقت پا نداد خسرو و شیرین وار زندگی کنم....شاید اسمم و تو کتابا نیوردن...اشاید حتی کمتر از این یه رابطه ی ساده رو هم تجربه نکردم....اما شاید بعدها بتونم بگم ...آره خوب....منم از این کارا کردم و مرموز لبخند بزنم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 22:19  توسط نجمه  | 

 

غذای ماشینمو دادم.وقتی حسابی خورد و سیر شد.سعی کردم بخوابم.بدنم اومد خوابم از دستم شکار بود.عصبانی اومدوگفت می خواد باهام دو تا کلمه حرف بزنه.یه لبخند گل و گشاد تحویلش دادم یعنی بگو....حالش خوب نبود,از دستم شکار بود...گفت بهش بد کردم...ریخته بود بهم...گفت هیچی حالیم نیست و از بدن داری هیچ سر رشته ای ندارم....گفت بیا و یه کم سازتوبا من کوک کن...گفتم کوک می کنم...گفت حالش خوب نیس و دیگه نمی دونه چه کار کنه,گفت مجبورش نکنم که استعفا بده.گفتم کوک می کنم....و سازمو باش کوک کردم....همین امشب بود..ماشینمو سیراب کرده بودم...عقربه اش کج شد...عقربه اش افتاد....ــــ دیدی نشد....بدنم گریه کرد...گفت ریخته بهم...باز کغت ریخته بهم....ریخته بهم....فکر کردم اینم وقت گیر آورده....فکر کردم داره سر به سرم می زاره...دست کردم تو موهاش...حلقه درست کردم بهش گفتم بد اخلاقی نکن جونم....بهش گفتم به قول مامان بزرگش غصه خوردن که فایده ای نداره....گفت با حرفام اوقاتشو تلخ تر می کنم...گفت نفهم و بی توجه هستم.هردم بیلی و بی سروپام...از راس راسکی بودن بویی نبردم...گفت اینجوری هم اونو اون پایین می کشونم هم خودمو.گفت مجبورم نکن برم...آخ بدنم....آخ بدنم...بدنم...داشت راس راسی غصه می خورد...شاید اونوقت باس نوکرش هم می شدم...اما چیزی نگفتم...خودش را نشانم داد شکم راپهلو و سینه را...گفت با کاری که داده ام دستش چه می کنم....گفت گند زدی...گفت دستهات را بردار خسته ام کرده اند...چرا نگذاشتی؟چرا نگذاشتم؟...گفت این بیچاره ها این دست ها حتی نگذاشتی آنها....چیزی نگفتم...ولی فکر کردم آن نطفه..نطفه.شاید بعدها..وقتی متولد شود که دیگر من نباشم...گفتم:غصه نخورتورو هم با خودم می برم.لباس های خوب میپوشونمت و یک دست نوازشگر برای موهات و لبانی برای لبهات..گفتم غصه نخور...نمی دونستم چی باید بگم...با رقص همکاری خواهم کرد..با یک جفت چشم عاشق تیله دار...شاید نمی تونستم سازمو باهاش کوک کنم اما خرجش می کردم گفتم قول می دم...شاید اون نطفه...گفتم دیگه نمی شه کاریش کرد..ولی کسی نخواهد فهمید...گفتم از این به بعدهم می تواند سر تمام کلاس هایم بخوابد...گفتم هر کاری بخواهد...گفتم باهاش می مونم..بدنم بدن بیچاره ی من باور کرد...بدن بیچاره ی من خیلی زود نرم شد...قبل از آنکه قول پاکسازی پوست و چروک هایش را و....و....بهش بدهم...گفت حل می شود ...حل می شود و رفت...بدن بیچاره ی زودباورخسته ی من!آخ بدنم....آخ بدنم......آخ بدنم....چرا راحتش نمی کردم..این ساز ناکوکو باس در کدوم پنچرگیری می بردم"؟؟؟؟؟ـــــــــــــــــــــــ هنوزم می شنوم صداشو:کشتی تو منو بچه جون...کشتی منو تو بچه جووووون

    کشتی منو تو بچه جون                          کشتی منو تو............

                        خودم را تصور کردم که دل تنگم.......... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 3:21  توسط نجمه  | 

 

 

           بی بی  !                                                                                                                       اینجا همیشه تابستان است.....             پشه ها ذهن مرا می جوند..... 

   

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/03ساعت 2:37  توسط نجمه  | 

 

 

   ک می گفت یه راه حل کلا واسه من!!! وجود داره اونم اینه که برم علی (ع) رو بشناسم....

گفت اون وقت از خوشحال بودن کسی تعجب نمی کنم.....نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 1:51  توسط نجمه  | 

P:چه قدر بعضی وقتها آدم دلش چیزای بی خودی می خواد....آدم بی خودی دلش می خواد رفاقت مثل یه گردن بند نباشه که بتونی بندازیش به گردن هر کسی که گردنش بهتر باشه.....آدم بی خودی دلش می خواد رفیقش اصلا لحظاتی رو نخواد که آدم یه چیز دیگه بخواد......                               

تو تموم فصل های زندگیم عشقم این بوده که یه چیزی داشته باشم که فقط مال خودم باشه و یه نفردیگه...یه دوست یه رفیق یه هم بازی....دلم می خواسته یه چیزی رو زیر خاک قایم کنیم و بعد بیایم ببینیم اون هستش بکر و دست نخورده و ما فرق کردیم...بیایم نگا کنیم....بیام نگا کنم...می فهمی؟  یه چیزی باشه که بزارم تو صندوق و کلیدش رو بندازم گردنم..مثل s که کلید خونشون دور گردنش بود...دلم می خواس یه چیزی داشته باشم که با دوستم در موردش پچ پچ کنم...مثل B مثل M ...دلم می خواس یه رفیق داشته باشم که فقط با من شش خونه بازی کنه فقط با من کش بازی کنه....فقط با من بیاد پارک....و هیچ کس دیگه رو تو بازی راه نده...می فهمی؟ می دونی تو تموم این مدت لنگ چی بودم؟؟؟؟ یه  secret.......

بوچ کسیدی و ساندس کید           تلما و لوییز        سید و قدرت          ...... P راس می گفت: مردم پول می دن که برن یه چیزی رو ببینن که تو زندگی خودشون اتفاق نمی افته.......  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 8:32  توسط نجمه  |