یه مدت با یه دختر آمریکایی می چتیدم ..اون فیلم کوتاه می ساخت...و خیلی نظرات من هم واسش مهم بود...یه روز ازم پرسید که کجایی هستم....(فک می کرد آمریکایی ام ونهایتا شهرمون با هم فرق داره) گفتم ایرانیم....در اومد که: خوب می دونی؟؟ اصلا مهم نیست .و من فک می کنم هر کی آزاده تا با هر کی دلش بخواد حرف بزنه....اینکه تو یه ایرانی هستی اصلا ایراد نداره . و خداحافظ...تا مدتها تو سرم این حرفو می خوردم....مهم نیست؟؟؟ایرانی؟؟؟؟؟؟ایراد؟؟؟؟؟......
چند ماه پیش یه امتحان خیلی به حساب خودم سختم رو داده بودم...لبه ی پنجره ی یکی از طبقه ها نشسته بودم و داشتم فکر می کردم چه قدر جای امیدواری هس؟...همون موقع دو تا از پسرهای هم رشته ایم سرو کله شون پیدا شد و کنار من وایسادن ــــ دو تا از اون فهمیده ها و متشخص های کلاس که من اصولا باشون مراوده نداشتم ـــ...یکیشون که حسابی تر بود در اومد یهو تو هوا گفت: فلانی این دختر خانوم! خانم فلانی اهل شیرازنداااا...و بعد با لحنی که زور می زد صمیمی باشه منو مخاطب قرار داد و گفت :خوب چه خبر از تخت جمشید؟؟؟خوش به حالتون و.....منم در اومدم که نه بابا ـــ منظورم این نیست که بهشون گفتم نه بابا یادم نیست ولی هر چی بود تو مایه های این بود که برو کشکتو بساب و ...
ـــ اینا رو ننوشتم تا چیزی رو ثابت کنم ....یا کلا چیثزی رو ثایت نکنم.از چیزی دم بزنم یا از چیزی دم نزنم...وطن همیشه به نظرم مجموعه ای از سو ء تفاهم ها و تناقضات بوده....آدم یه جا دنیا می آد .به خاکش عادت می کنه اگه طرفش کوه باشه عشق کوهستان وجودشو پر می کنه و اگه دریا باشه دریا رو مترادف زیبایی می گیره...اگه شهرش کشورش خاکش تو بین بقیه آبرو داشته باشه کیف می کنه و اگه نباشه هم درست مث داشتن یه بچه ی زشت تحمل می کنه که دیگران بهش بگن :خوب ایرادی نداره ...
همیشه هم می ترسه ( یا شایدم این ترسو می ندازن تو جونش ) که هی طرف بپا یکی دریاتو ازت نگیره...مث اینکه بترسی یکی آب حوض خونتو خالی کنه یا یه چیزی تو این مایه ها...خیلی وقتا تو رویای آدم های جهان وطنی بودم...از اون چیزایی که قهرمان می خوا...خوب فعلا هم که من قهرمان نیستم و چسبیدم به اینجا...اینجا یعنی ایران یعنی وطن....سرزمین کوروش و داریوش سلمان فارسی و شاه اسماعیل . آقا محمدخان قاجار و پهلوی و خمینی ...من می کم چه فرقی می کنه؟ چه تالار آپادانا چه کاخ سعد آباد چه قصر فلان حاج آقا و حجت الاسلام.....جه کمر نوکرانه ی اجدادمون چه خون خدمتگزارانه ی خودمون....
ـــ راستش من گیجم .نمی دونم عصبانیتم و سر کی و چی خالی کنم؟...یه وقتی تو یه محله ای می نشستیم که من کلی دوسش داشتم...طوری که هر وقت پامو تو اونجا می زاشتم یواش یواش گام بر می داشتم...نمی خواستم تموم شه...خوب همیشه هم می دونستم که نباید زیاد دلمو خوش کنم چون اون خونه مال خودمون نبود و روز جواب کردن صاحب خونه هم فرا می رسید که رسید...هنوزم وقتی از اون کوچه رد می شم روم رو بر می گردونم و گاهی وقتها هم سعی می کنم چشام و پر از خالی کنم و بهش نگاه کنم...از خودم می پرسم:هی دختر! تقصیر خاک و زمینه یا صاحبخونه و همسایه ها؟؟؟؟؟؟؟
ـــ یه روز که بچه بودم و هم مام وطن رو زیر بغلم می مالیدم و هم دم از انسان های بی مرز می زدم...دوستم در اومد که هی تو به هر حال خیلی سنگدلی و سرد من حاظرم هر چیزی رو تو زندگیم از دست بدم اما وطنم رو نه چون بهترین چیزیه که دارم.....
می دونید؟ ما هممون یه نطفه تو بدنمون روحمون...خلاصه یه نطفه تو رحم هامون داریم....که اسمش وطنه و با ما به دنیا میآد و رشد پیدا می کنه...این نطفه در من مسخ شده و از شکل وطن به درد تبدیل شده...دردی که همه جا با خودم می برمش...روز به روز که بزرگ تر شدم بوی باروت و بیشتر نفس کشیدم...این نطفه واسه رشد کردنش همیشه از من خون می خواد...همون طور که از دوستانم خواسته...و از اجدادم....می ترسم...می ترسم راه برم تو خیابون هاش...اینجا از رشته ی تحصیلیم می ترسم....از ذره بین ها...می ترسم تموم شم مث دوستام که تموم شدن...ابدا خیال ندارم این بچه رو کورتاژ کنم چون به هر حال هست....و خیلی وقته تمام نوستالژیایی که تو کودکیم و لحظات نفس کشیدنم به دست آورده بودم فدای وطنی شده که به من گفته : نه....
خلاصه از اگه ایران نباشه من هستم یه جایی یکم این ورتر یا اون ورتر...شاید اگه جای دیگه ای بودم فهم دیگه ای از وطن داشتم..اینو واسه این می گم که دلم نمی خواد متهم به نمک نشناسی شم...چشام سوزان و گلوم تلخه از وطن....و خیلی محترمانه شربت شیرین شهادت رو از ایران کهن رد می کنم و بهش می گم : نه!!!!!
به قول رابرت دنیرو :its a play ? so i love play توکای مقدس لطف کردن و منو به این بازی دعوت کردن....خوب من هم خاتون.گرگ بیابون .فریدا .دانشجوی بدبخت و افلاطون کنار بخاری رو به این بازی دعوت می کنم : شما از وطن چه برداشتی دارید؟؟؟؟