تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

کنار هم ایستادند.پوست در کنار پوست.بوی رودخانه از او به مشام آمو رسید.بوی پاراوانی او که آنقدر برای کوچاماکوچولو چندش آور بود....                                                                                        او  که بود؟ چه کسی ممکن بود باشد؟خدای از دست دادن ها.... خدای چیز های کوچک...خدای پوست دانه دانه شده و لبخندهای ناگهانی....او هر بارفقط می توانست یک کار انجام دهد....اگراو را لمس می کرد نمی توانست با او حرف بزند....اگر به او عشق می ورزید نمی توانست او را ترک کند....اگر حرف می زد...نمی توانست گوش کند....اکر می جنگید نمی توانست پیروز شود....آمو در آغوش او بود.تمامی ذرات وجودش او را طلب می کردند....آمو بر چشم های بسته ی او بوسه زد و از جا بر خاست.  ولوتا که پشتش را به درخت جوز تکیه داده بود رفتن او را می نگریست...او گل سرخ خشکی بر موهایش داشت. آمو برگشت تا یکبار دیگر بگوید :نالی  naley ....<<فردا......   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 1:2  توسط نجمه  | 

              اون وقتا که با p شیرینی خورده بودیم یه روز ورداشت اینو نوشت و داد دست ما........     

             --- مریل استریپ تو ایستگاه وایساده(موهای قهوه ای لخت و زشت داره و دستای پت و پهن)                  آل پاچینو نزدیک می شه و می پرسه:برای همیشه؟                                                                      مریل نگاهش نمی کنه .ولی تو دلش می خنده به این مردا که اینقدر ساده ان که نمی فهمن معنی پشت پا زدن چیه,که نمی فهمن چیزی پشت وجود هر کسی هست که برای کس دیگه ایه...بی هیچ خیانتی شرکی , عنادی......    بر می گرده و عین یه مادر(چرا نگاه های مریل استریپ حتی تو سکسی ترین لحظات هم نگاه یه مادر؟)   نگاهش می کنه و می پرسه: برای همیشه یعنی تا کی؟       آل که حیوون(عین همیشه) می که:یعنی تا وقتی که با هم باشیم                                                مریل در حالی که از خیابون رد می شه (دستاش توی دستای اونه)می که:همیشه یعنی تا هر وقت که همدیگر و دوست داشته باشیم و اجبار تو کارمون نباشه و تن تو وصله ی من باشه می فهمی؟             آل گیج نگاهش می کنه و می گه:مردای خوشتیپ تر و زندگی بهتر.......شوهرت......                           مریل دستش رو می ندازه دور گردن آل و با تمام احساس یه زن بهش می گه: همیشه یعنی اینجا یعنی من یعنی تو                                                                                                                            آل کله اش رو می خارونه به نظر نمی آد سر در آورده باشه........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 1:18  توسط نجمه  | 

               من مث بقیه یه اتاق دارم.....یه اتاق مشترک تو زیرزمین خونمون در واقع خونه ی مامان و                      بابام....اتاق زیرزمینیم رو دوس ندارم...و تقریبا اینجا حبس ام .منتظرم دانشگاه شروع بشه                    و برم...باس حتما برم...بعضی وقتها تنها دلخوشی آدم اینه که محل زندگیشو دوس داره......                  من تقریبا در تمام موارد کفش هایم لنگه به لنگه ان ...اگه این خط کج و معوج رو بگیری به                      جهنم هم نرسی ...اینا مهم نیستن....می دونی اتفاقی که افتاده اینه که من اینجا                              دارم خودم را روز شمار می کنم ...معلوم نیس تا چند خط دیگه باشم...اینم اما مهم  نیس  بهم بی احترامی    شده...عجب حرفی....!!!می دونید؟ یه توصیه دارم :                       

               به آب نبات چوبی هاتون دل بدید ....و هیچ وقت زیر بار این نرین که مقصرین....                   

              امشب خودم را تصور کردم که کالیگولا شده ام......

             حکایت آدمی که از طبقه ی پنجاهم سقوط می کنه

            و در حال سقوط مرتب به خودش می گه :

           تا حالا که همه چیز مرتبه ....تا حالا که هیچ اتفاقی نیفتاده

          ولی احمق مهم سقوط نیست مهم لحظه ی فرود اومدنه........... << یه  شوخی  تو  فیلم نفرت>>                               

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 22:36  توسط نجمه  | 

            توضیح؟؟؟؟؟؟

            زندگی ساده و حقیرانه ی من آنقدر آرام است که درآن کلمات اتفاق هایند.....

                                                                                           "فلوبر"                                                                        

        امروز من شبیه لاک پشت خدا بامرزم سولی شده ام ...و هیچ بادی از هیچ سمتی 

        نمی وزد ....تمام.   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 0:17  توسط نجمه  | 

sh : می دونی آدم ها همیشه تنهان...همیشه فاصله ایست .شاید بیشتر از یه متر .یه صندلی....خیلی تنهان خیلی....

gh استاد ...فلسفه درس می ده....اون می گفت: همیشه فاصله اس اندازه ی یه صندلی بین خوشبختی آدم ها...همیشه یه صندلی میخکوب شده اون وسط تا تو به سعادتمندی نرسی...پی خوشحالی می گشتم...دنبال یه جایی که یکی در بیاد ازم بپرسه الآن چه حسی داری و من بگم خوشحالم....

دیروز m یه جایی تو دروازه قرآن نشسته بود و می خندید و می گفت خوشحاله...داشت دروغ می گفت....

یه بار نشسته بودیم تو بالکن خوابگاه....۳ نیمه شب بود.بارون می اومد .سیگار می کشیدیم و به صدای اذون گوش می دادیم...

sh الآن گفت که تنهاس و در جواب من نوشت TANHA .

     M را,P را,SH را, GHرا,خودم را تصور می کنم که خوشحالیم.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 21:30  توسط نجمه  | 

گفتن اینکه خورشید آرام آرام از پشت کوه ها سر برآورد و به چمنزار تابید هنوز هم که هنوز است زیبا به نظر می رسد اما شمارش معکوس همیشه یک کار خیطی ست.وقتی حسابی قاتی می شوی بعد یکهو می فهمی که آنقدر ها هم لازم نبوده....و دیگر هیچ کاغذی حوصله ی تو را ندارد......               

                      خودم را تصور می کنم که دچار شده ام.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 0:38  توسط نجمه  | 

و من قی کرده ام احساس بودن را عجب این بودنم تلخ است!!!!...........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 3:50  توسط نجمه  | 

امیدوارم چیزی باعث نشه که این کارونکنم.حقیقتش اینه که آدم ضعیفی نیستم, یعنی حقیقتش اینه که به نظر می آد شدم.اونقدر که این آهنگه این صدای ابراهیم خان هم ممکنه اینو بندازه تو سرم که کلا قیدشو بزنم ....شکر خدا که تموم شد.تا آهنگ بعدی هم ok خدا کریمه.اوخ اصلا مگه می شه با صدای داریوش تعریف کرد؟ اونم قصه ای به این....نمی دونم به چی چی.منتها یه جورایی گمونم جالب باشه.می دونی اصلا قضیه چیه؟ قضیه اینه که خب من یه خورده آرایش رو صورتم دارم و این باعث می شه تمرکزمو هز دس بدم.حالا بی خیال...گمونم راستی راستی مجبورم یه چیزی تعریف کنم...

وای اگه بدونی....

خب دونستنش هم فرقی به حالت نمی کنه چون من چیز زیادی یادم نمی آد تا واست تعریف کنم.کونت سوخ؟؟؟؟

حالا برو دیگه بگیر بخواب...............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/22ساعت 23:31  توسط نجمه  | 

دارم خودم را تصور می کنم.جوردیگری و خواهرهایم را.B را می بینم که تبدیل به یک باربی شده است شاید هم همان سارای دلخشکنک ما ایرانی ها به هر حال در حال دلربایی ست.و بعدS را میبینم که زمخت و بزرگ شده است...یک زن قوی با اندامی ورزیده درشت هیکل...و بعدخودم را میبینم چاق شده ام.چربی های شل و آویزان ران هایم جلوی راه رفتنم را می گیرد.حاشور می کشم رمیش...خودم را تصور می کنم که شده ام یک زن بلندبالا با سینه های بر جسته نگاه های شهوانی وگستاخ و چانه ای مغرور...B کماکان دختر نازی ست اما دیگر به هیچ شخصییتی شباهت ندارد B انگار خودش مانده...و S موهاش بلند شده و قدش کوتاه است وسایه اش در شب وقتی راه می رود حس خوبی به آدم میدهد.کمااینکه او عادت ندارد در شب راه برود و معمولا می خوابد همان سرشب.همان سرشب که من هنوز منتظرم.وبه خودم امیدواری میدهم .که شاید کسی هنوز باقی مانده باشد...همه را من خودم منها نزده ام ...آنها رفته اند...همین جوری هم نه گاهی وقت ها هم آره....بعضی وقت ها زیرلب غرغری کرده اند وبعضی وقت ها فقط رفته اند...بعضی ادم ها مثل B همیشه می تواند منتظر باشدکه کسی بیاید سر وقتش و او بخندد و با طنازی بگوید:هه!منت کش...بعضی ها هم انگارخوبند عصبانی میشوند و کارشان تا پای چوبه ی دار هم میرود اما باز هم خوبندمثلS .شاید آدم هایی هم که مرا ترک می کنند خالی از B ها وS ها نباشند.شاید زندگی من پر شده است از B ..و S ....خشونت همه جا هست.S صحنه های جرم و جنایت ,خونریزی و کشتار را با ولع پی گیری می کند و خشونت را باور ندارد.شاید او واقعا خوب است.B معمولا شجاع است.شجاعت او نیز مثل کرم پودر و رژلبش به او طنازی بیشتری می بخشد.B ها و S ها این طوری اند...من از خون می ترسم.از بی رحمی می ترسم,از...من می دانم که هیچ وژدانی در هیچ کجای هیچ کس پیدا نمی شود و خشونت را می بینم, در صف نماز جماعت...در مکث های بین آیه ها,در نگاه زوج های خاطرخواه هم کلاسیم , در کسی که قرار بود دست هایم را بکنم توی موهایش , همه جا هست sms های دوستت دارم پر از خشونت.مکالمه های طولانی نرم و کند پر از خشونت...همه جا هست.در خورشت قیمه نزری...B ها و S ها و خشونت آنها همه جا هستند.توی بغض های من...بعضی وقت ها دلم می خواهد ازش فرار کنم نه چون قضیه را خیلی شاعرانه میکند و من از شاعرانگی بدم می آید...چون فقط می بینم لمسش می کنم خشونت را توی بغض هایم... خودم را می بینم و خوشبخت حس می کنم با کسی که دیگر نیست.همیشه وقتی آدم ها از زندگی ام می روند  خودم را با آنها سعادتمند حس می کنم.آن وقت تنهاییم را با آنها قسمت می کنم.سرشان داد می کشم.سرکوفتشان میزنم...و آنها صمیمانه دچار من اند...در زندان عشق من اسیرند و خوشحال...همیشه وقتی تازه واردی از یک جایی سر می رسد سعی می کنم او را نبینیم و حرف های عاشقانه ی پر از خشونتش را  نشنوم چرا که آنها برایم رویاهای سعادت آمیز پر از خشونت میسازند...و وقتی در رویاهایم با کسی سعادتمندی را ببینم نشانه اش تنها یک چیز است: به زودی او مرا ترک خواهد کرد....خیلی چیزها دیگر برای من سوال نیستند خشونت همه چیز را حل کرده است.خشونت در تمام کارنامه های من پیچیده است...و همیشه تنهایی حرکت می کند یک عنصر یکه تاز.آتشی نیست که با ابی خاموش شود...خودم را می بینم که پس از مرگ آدم ها زندگی می کنم.خودم را می بینم و زمین را که فرو ریخته و آدم هایی که دیگر نیستند و من با همه ی آنها عشق بازی می کنم  با تمام ساکنین زمین از زن و مرد...تن به تن, آنها با من سر کلاس درس حاظر می شوند جلوی استادم و بچه ها تبدیل به یک سوسک سیاه بی ارزش می شوند و به عشق شان به من می بالند...در لانه هایم برای همه ی آنها جا دارم, برای تمام حرف ها و دوستت دارم هایشان پس از مرگ,...همه را...خودم را تصور می کنم در جهانی که S وجود ندارد و من دیگر بد نیستم.خودم را در جهانی می بینم که دیگر کسی منت B را نمی کشد...و همه دنبال کون من راه افتاده اند...سایه ی خودم را می بینم در سب که راه می روم و زیبایم ومنتظر کسی نیستم.کسانی منتظرم اند...خودم را میبینم وقتی که همه مرده اند سعادتمندم...و دیگر توی صف سلف دانشگاه خشونت را نمی بینم ...و وقتی همه مرده اند...خودم را می بینم که مجبور نیستم از کسی جلو بزنم همه عقب میروند و فقط من...خودم را می بینم که کسی به خاطر یک دروغ کوچک ترکم نمیکند و به خاطر پشت سر گویی بدنام عالم رفاقت نمیشوم...خودم را می بینم در دنیایی که دوستم عاشق دوست پسرم نمی شود و دوست پسرم که مودب و جنتلمن و خارجی ست تا همیشه پشت سر من میدود...خودم را می بینم با دوست پسرم که کنارم نشسته و موهایم را دوست دارد و از سیگار کشیدنم بیزار است و احساس سعادتمندی می کنم...خودم را میبینم که انگار برای بعد ها آفریده شده ام  وقتی همه مردند...انگار وقتی همه می روند راحت تر می شود با آنها در خیابان ولیعصر و شاید هم ارم قدم زدو در کافه ی ممداینا سیگار کشید و آب میوه ی مجانی خورد...وقتی همه رفته اند راحت تر می شود در کنار پرنس خود ایستاد و تور سفید پوشید و مژه های مصنوعی زد.....توی یک شعری خوانده ام که آآه  دوستت دارم ها چه کوتاهند....ـمن از شاعربازی چقدربدم می آیدـ  اما آآه رویاهای سعادت مندانه ی من هم چقدر کوتاه اند...دنیا خیلی زود از Bها و s ها پر می شود...همه می آیند...بعضی وقت ها حتی بیشتر E ها A ها p ها.....همه می آیند....شاید آمده اند به ریش من بخندند و بروند...شاید آمده اند دسوزی کنند برای یک کرم نصفه نیمه ی سیب...ولی به هر حال خرابش می کنند...خودم را تصور می کنم در جهانی که هیچ حرفی وجود ندارد...نه A نه B نه S ...........خودم را قوی می بینم با گردن بر اشرافته و حق به جانب , انسان نجیبی ام...کسی حق ندارد من را خشن یا بد اخلاق بخواند...دلتنگی ام انگار رفع و رجوع می شود ...برازنده ام...اما قرار نیست برگردم توی گذشته یا ناخنکی بزنم به آینده...و الآن هم قرار است درد بکشم...از این هم بدم می آید درست مثل خشونت...که همه جا را گرفته...کم کم احساس می کنم عناصرهستی را می شناسم...عناصرهستی خودشان را دور من می تنند...موفقییت بزرگیست...اما کسی نیست...همه رفته اند...                      شروعش همیشه اینجور ی ست:خودم را می بینم توی آینه ی دستشویی و قطرات درشت اشک را که شر شر از روی صورت پر از کف صابونم می ریزند پایین.دور چشم هام که قرمز شده اند و  خودم که انگار هیچ چیز نیستم...خودم را می بینم که دنبال بوی یک عطر تا آرژانتین می روم و گیج یک جفت چشم که اتفاقا مال آدم آس و پاسی ست ۵ تا اتوبوس از دنیا عقب می مانم...خودم را می بینم که لعنت می فرستم و برف می خورم و....باز B....B را می بینم که دارد دنبال شارژ گوشی اش می گردد و....S دارد می لاسد با عشقش....خودم را می بینم که توی آینه ام و قطرات اشک همین طوری سر می خورند روی صابون خرچنگ روی پوستم...و دستانم را که مسواک را تا حلقم فرو برده و انگار منتظر فرمان من اند....همیشه اینجوری بوده...جز امشب که انگار طور دیگری شروع شد...امشب دنبال خدا می گشتم...چرا که در رویاهایم دیگر با کسی سعادتمند نمیشدم...داشتم دنبال خدا می گشتم...دارم می بینم که تنهایم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 7:10  توسط نجمه  |