کنار هم ایستادند.پوست در کنار پوست.بوی رودخانه از او به مشام آمو رسید.بوی پاراوانی او که آنقدر برای کوچاماکوچولو چندش آور بود.... او که بود؟ چه کسی ممکن بود باشد؟خدای از دست دادن ها.... خدای چیز های کوچک...خدای پوست دانه دانه شده و لبخندهای ناگهانی....او هر بارفقط می توانست یک کار انجام دهد....اگراو را لمس می کرد نمی توانست با او حرف بزند....اگر به او عشق می ورزید نمی توانست او را ترک کند....اگر حرف می زد...نمی توانست گوش کند....اکر می جنگید نمی توانست پیروز شود....آمو در آغوش او بود.تمامی ذرات وجودش او را طلب می کردند....آمو بر چشم های بسته ی او بوسه زد و از جا بر خاست. ولوتا که پشتش را به درخت جوز تکیه داده بود رفتن او را می نگریست...او گل سرخ خشکی بر موهایش داشت. آمو برگشت تا یکبار دیگر بگوید :نالی naley ....<<فردا......
--- مریل استریپ تو ایستگاه وایساده(موهای قهوه ای لخت و زشت داره و دستای پت و پهن) آل پاچینو نزدیک می شه و می پرسه:برای همیشه؟ مریل نگاهش نمی کنه .ولی تو دلش می خنده به این مردا که اینقدر ساده ان که نمی فهمن معنی پشت پا زدن چیه,که نمی فهمن چیزی پشت وجود هر کسی هست که برای کس دیگه ایه...بی هیچ خیانتی شرکی , عنادی...... بر می گرده و عین یه مادر(چرا نگاه های مریل استریپ حتی تو سکسی ترین لحظات هم نگاه یه مادر؟) نگاهش می کنه و می پرسه: برای همیشه یعنی تا کی؟ آل که حیوون(عین همیشه) می که:یعنی تا وقتی که با هم باشیم مریل در حالی که از خیابون رد می شه (دستاش توی دستای اونه)می که:همیشه یعنی تا هر وقت که همدیگر و دوست داشته باشیم و اجبار تو کارمون نباشه و تن تو وصله ی من باشه می فهمی؟ آل گیج نگاهش می کنه و می گه:مردای خوشتیپ تر و زندگی بهتر.......شوهرت...... مریل دستش رو می ندازه دور گردن آل و با تمام احساس یه زن بهش می گه: همیشه یعنی اینجا یعنی من یعنی تو آل کله اش رو می خارونه به نظر نمی آد سر در آورده باشه........
من مث بقیه یه اتاق دارم.....یه اتاق مشترک تو زیرزمین خونمون در واقع خونه ی مامان و بابام....اتاق زیرزمینیم رو دوس ندارم...و تقریبا اینجا حبس ام .منتظرم دانشگاه شروع بشه و برم...باس حتما برم...بعضی وقتها تنها دلخوشی آدم اینه که محل زندگیشو دوس داره...... من تقریبا در تمام موارد کفش هایم لنگه به لنگه ان ...اگه این خط کج و معوج رو بگیری به جهنم هم نرسی ...اینا مهم نیستن....می دونی اتفاقی که افتاده اینه که من اینجا دارم خودم را روز شمار می کنم ...معلوم نیس تا چند خط دیگه باشم...اینم اما مهم نیس بهم بی احترامی شده...عجب حرفی....!!!می دونید؟ یه توصیه دارم :
به آب نبات چوبی هاتون دل بدید ....و هیچ وقت زیر بار این نرین که مقصرین....
امشب خودم را تصور کردم که کالیگولا شده ام......
حکایت آدمی که از طبقه ی پنجاهم سقوط می کنه
و در حال سقوط مرتب به خودش می گه :
تا حالا که همه چیز مرتبه ....تا حالا که هیچ اتفاقی نیفتاده
ولی احمق مهم سقوط نیست مهم لحظه ی فرود اومدنه........... << یه شوخی تو فیلم نفرت>>
زندگی ساده و حقیرانه ی من آنقدر آرام است که درآن کلمات اتفاق هایند.....
"فلوبر"
امروز من شبیه لاک پشت خدا بامرزم سولی شده ام ...و هیچ بادی از هیچ سمتی
نمی وزد ....تمام.
gh استاد ...فلسفه درس می ده....اون می گفت: همیشه فاصله اس اندازه ی یه صندلی بین خوشبختی آدم ها...همیشه یه صندلی میخکوب شده اون وسط تا تو به سعادتمندی نرسی...پی خوشحالی می گشتم...دنبال یه جایی که یکی در بیاد ازم بپرسه الآن چه حسی داری و من بگم خوشحالم....
دیروز m یه جایی تو دروازه قرآن نشسته بود و می خندید و می گفت خوشحاله...داشت دروغ می گفت....
یه بار نشسته بودیم تو بالکن خوابگاه....۳ نیمه شب بود.بارون می اومد .سیگار می کشیدیم و به صدای اذون گوش می دادیم...
sh الآن گفت که تنهاس و در جواب من نوشت TANHA .
M را,P را,SH را, GHرا,خودم را تصور می کنم که خوشحالیم.......
گفتن اینکه خورشید آرام آرام از پشت کوه ها سر برآورد و به چمنزار تابید هنوز هم که هنوز است زیبا به نظر می رسد اما شمارش معکوس همیشه یک کار خیطی ست.وقتی حسابی قاتی می شوی بعد یکهو می فهمی که آنقدر ها هم لازم نبوده....و دیگر هیچ کاغذی حوصله ی تو را ندارد......
خودم را تصور می کنم که دچار شده ام.........
وای اگه بدونی....
خب دونستنش هم فرقی به حالت نمی کنه چون من چیز زیادی یادم نمی آد تا واست تعریف کنم.کونت سوخ؟؟؟؟
حالا برو دیگه بگیر بخواب...............
