حیاط را آب پاشی کردم و به گل های توی حیاط آب دادم...حتی همین جور خوش خوشک به لباس های خودم هم آب خوراندم...عصر جمعه است و همه چیز به نحو عجیبی تعطیل است...حتی یک فکر کوچک بچگانه...سوای جمعه های دیگری که گذشته اندو تنبل بوده اند یا نه و تعطیل بوده اند یا نه...گفتم بروم توی حیاط و یک سر و گوشی بجنبانم...یک پای ناشی که از سر اتفاق شاید این بار پای خودم نبود زده بود و یک گلدان زهواردررفته ی پلاستیکی که هنوز گل های شاد و شنگولی توش زندگی می کردند را یله کرده بود...فقط گرفتم گلدان را گذاشتم جایی که فکر می کردم جایش است و بعد با خودم فک کردم کار بیشتری از من برایش برنمی آید...شاید یک نفر دیگر...نفر دیگری که دوست گل هاست یا اصولا به نظم علاقه ی خاصی دارد...بعد بی هیچ فکری وسط حیاط ایستادم...بی آنکه پشت نگاهم چیزی باشد زل زدم به ساختمان های در هم و برهم اطراف حیاط...به تراس بلند و باریک اتاق و به پنجره ی خالی خانه ی پیرزنه!!! .... صاحب خانه را می گویم...شاید درستش این باشد که او را حاج خانوم صدا کنیم یا ...نمی دانم به هر حال ما بین خودمان به او می گوییم پیرزنه...این پیرزنه یک شباهت هایی به آن آقای پیر و اهالی آن ساختمان دارد در فیلم مستاجر پولانسکی.....حداقل من اینطور فکر می کنم با این حال خیلی وقت است که دیگر اذیت نمی کند ...گلدان هایش را برای ما گذاشته و رفته... یک سال اولش خیلی سخت بود...پر از اوهام و بهم ریختگی...همین جور جلو می رفتیم بعید نبود گرفتار یک جنایات و مکافاتی هم بشویم....اما خدا گویا برای هر دو نفرمان خواست...او حالش کمی بد شد...و رفت...بعد از آن که آمد حالش بدتر شد و رفت...و حالا که نیست ما حالمان خوب است اما می شنویم که او حالش بدترتر شده است...و بعد یکهو یک روز جمعه می رویم توی حیاط و می بینیم گلدانهایش که این قدر شورشان را می زد آنجا افتاده اند...درختچه های مو دارند می خشکند...و یک گلدان هم گوشه ای تی پا خورده مثل یک سطل آشغال افتاده و نیش دراز شلنگ هم برای ما باز مانده این وسط!...ولی خوب از آنجایی که من بی پشتوانه یا با پشتوانه ی ذهنی تمامی احساساتم پلاسیده یاد هیچ جور نوستالژیه کوفتی نمی افتم و خلاصه ی مطلب این است که این پیرزنه به هر حال در هیچ جای من نیست اول و آخرش جز در حساب بانکی و غر های بی موقع که از گوشم درشان کرده ام...می خواهم بگویم اگر می بینید بالاخره دست به کار شدم و گلدان ها را آب دادم...برای خاطر پیرزنه نبود و حتی انجام وظیفه و یا حتی چون آدم زرنگی هستم...فقط دیدم که شلنگ آب توی دستم است و دارم آب پاشی می کنم...شاید با خودم فکر کرده بوده ام حالا که تا این حد تعطیلی به جایی برنمی خوره اگه یکم آب بازی کنی و خیرت به گل ها برسه...جالب اینجاست که ما به این جور گیاهان می گوییم گل و نمی گوییم برگ...ما توی مدرسه و نقاشی های کودکیمان اجازه نداشتیم یک گل سبز بکشیم...اما چیزی که انگار این گل ها را برای ما خواستنی می کند فقط همین سبزیشان هست...همین سبزیه سمج و از رو نرفتنی...شاید همین سبزی هست که پیرزنه را اینقدر دچار خودش کرده...من فکر نمی کنم آدم هایی که سنی ازشان گذشته گل ها را به این خاطر دوست دارند که جوان اند... چون آنها را اگر یاد جوانی شان بیندازند که وا مصیبتا ! همه اش حسرت است...اگر هم حس کنند هم صحبت جوانی دارند که دیگر بدتر است من خودم به شخصه هیچ دوست ندارم با آدمی دمخور شوم که عینا و عملا احساس کنم از من جوان تر است...این علاقه معلول رشد هم نیست...چرا که آدم های پیر از رشد خودشان که غفلت کرده باشند حداقل یکی دو نفر را پرورانده اند که اکثرا اهلی شده یا نشده اش چندان به کار خودشان نیامده....شاید فقط دارند یک جوری بیان می کنند که با یک موجود زنده در ارتباط اند...به نظر من آدمی موجودی است که این توانایی را دارد تا دم مرگ به خود دروغ بگوید و باور کند...شاید هم همین خالی بودن این برگ های سبز و این نیازشان برای رسیدگی بهشان به آدم های مسن احساس مفید بودن می دهد...شاید قضیه فقط همان احساس مالکیت باشد...و اصلا من شاید خیلی بخواهد به آن مرحله برسم که بفهمم مادربزرگ ها و پدربزرگ ها...چه جنس بدشان و چه مرغوبشان از یک وقتی شروع می کنند به گلدان خریدن و ساعتها وقت گذراندن با شلنگ....
خود من هم یک دو روزی هست که تنم آب نخورده و در این گرمای تابستان هلاکی می کشد...شاید همین جور بازی بازی رفتم و یک دوش هم گرفتم....آخ که چه قدر دلم دریا می خواهد بلند و طولانی و وحشی...........
