شنبه ی گذشته...با پدرم قرار داشتم...ودلم واسش تنگ شده بود...از صبح که رفتم دانشگاه خواستم چایی بخورم گفتم نه بزار عصر با،بابا می خورم...خواستم نسکافه و بیسکوئیت بخورم...غذا بخورم...باز گفتم نه عصر با، بابا می خورم...عصرش از دانشگاه مستقیم رفتم سرقرار...و تقریبا یک ساعت و خورده ای کاشته شدم اونجا...تا بالاخره فروغ که اتفاقی از کنارم می گذش بهم گف بابات تا حالا به هزار جا زنگ زده که جلسه اش طول کشیده و نمی تونه بیاد ببینتت...
عصبانی شدم...ولی تقصیر خودم بود...چون نه تل داشتم....نه شماره بابا رو بلد بودم که بهش بزنگم...و شماره ی خونمون رو هم فراموش کرده بودم و نمی شد نق بزنم سر این قضیه...بنابراین فقط عصبانی شدم و به مامان و بابا گفتم مهم نیس!...
شنبه ی همین هفته ی جاری...از دانشگاه که برگشتم بابا رو دیدم دم در خوابگاه منتظرمه...نمی دونم چن دقیقه بعدترش بود...بابا پرسید چی می خورم؟ و من گفتم :کوفت ...و به حالت قهر بلند شدم و رفتم...و در تمام طول مسیر تو تاکسی گریه کردم...
قبل ترها...مثلا همین ترم پیش لحظه شماری می کردم که بابا یا مامان زنگ بزنن و عین این بچه های تخس و لوس مدام دلم هواشونو می کرد...یکم دیر و زود می شد حسابی پکر می شدم...اما مدتیه...واقعا دلم نمی خواد کسی از خانواده ام دور و برو بپلکه ...منظورم اینه که حالم بده...و دوس ندارم با حال همچین همچین به هم ریخته ام باهاشون برخورد کنم...دلم می خواد بگم نیستم...یعنی یه جورایی بپیچونمشون...این جوری ..اینکه اونا تو برنامه نباشن و ندونن در چه وضعیم کمک بزرگی به خودشون هم هس...
همیشه دلم می خواد وقتی با یکی هستم که دوسش دارم حالم خوب باشه...و نمی دونم چرا همیشه با آدمایی که دوسشون دارم تو موقیعیتی رو به رو می شم که اصلا رو به راه نیستم...و نتیجه اش این شده که آدمایی منو دوس دارن که اصلا باهاشون سنخیتی ندارم اما بر حسب اتفاق همیشه تو مود خوبی و خوشیم باهاشون برخورد داشتم...و در عوض ادمایی که دوسشون داشتم.............
احساس می کنم..تو یه حراجی بزرگ خیلی مفت و ارزون به فروش گذاشته شده ام...احساس می کنم احتیاج دارم کسی باشه ...که فقط باشه ...بی هیچ توقعی...احساس می کنم دلم کس یا کسانی رو می خواد که قضاوت نکنن...احساس می کنم توسط والدینم ..جامعه...دوستانم...و غیره و غیره و غیره...پیش فروش شدم...دارم می بینم که هر کسی هر روزه روز منو واسه فردای خودش رزرو می کنه..و دارم می بینم که دل سگ از این زندگی ای که من دارم بالا می آد...و دارم می بینم که دیگه نمی تونم تصمیم بگیرم...و دارم می بینم که از ساندویچ شدن و ساندویچ خوردن بیزار شده ام...و دارم می بینم...که یار غمگسار نیست و حتی نمی تونم یکی از این تناقضامو حل کنم...و حتی نمی تونم با کسی در میونشون بزارم...و دارم می بینم که صدام بالا نمی آد و دیگه نفس ندارم...
تو رابطه ها من همیشه هدایت کننده بوده ام...فاصله ها رو هدایت کردم...تفاهما و تناقضا رو...حتی درد دلا و لحظات الکی خوشی رو...همیشه عین یه راننده ی خوب و وظیفه شناس...همه چیزو همه ی قوانین رو رعایت کردم...ولی حالا که خسته ام...و دلم می خواد یکم استراحت کنم می بینم بغل دستیم راحت گرفته یه جا نشسته....و داره مناظر و تماشا می کنه و یه بند هم سر من به خاطر رانندگیم و همه چیزای دیگه غر می زنه و ایراد می گیره...نگاه می کنم می بینم بغل دستیهام همیشه همین جور سفت و محکم و قرص با اطمینانی که نمی دونم از کجا به دستش آوردن لم دادن و من دارم خودمو این و ورو اون ور می زنم....و یهو احساس می کنم ...احساسی مث تباهی...و بعدش همه ی زندگیم میآد جلو چشم...تموم رانندگی هام...و تموم لم دادن ها و فرمان دادن ها....و تموم رویاهایی که قد یه شعله ی کبریت ...دخترک کبریت فروش عمر نداشتن...یهو همه چی می آد جلو چشم...و با خودم می گم...دیدی دختر؟ باز هم اشتباه کردی...من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم لرزانم...بیزارم...
و بابای من...که تموم هفته ام رو بهم ریخت...تموم برنامه هامو واسه یه هفته ی شیرین... امروز می آد که باز منو ببینه!!!...و من نمی تونم بهش بگم نه!...و کیه که بدونه این چه قدر سخته؟...خیلی دلم می خواس یکی که می باید ،می بود...بود...اما نیست...و کاریش هم نمی شه کرد...آدم با خودش می گه اینم می گذره...تلخیش هم فقط و فقط ته گلوی خود آدم می مونه ...نه طرفت....بنابریان آدمها با خیال راحت می تونن تو رو واسه فردا و فرداهاشون رزرو کنن...و هر وقت خواستن باشن...و بابا ها هم می تونن قواعد ذهنی آدمو مغشوش کنن هر جور که دوس داشتن....و والدین گرامی می تونن تا ابد فداکار و نگران و مضطرب و دلسوز باقی بمونن...به من چه اصلا...من رو به اینا چه کار؟ ولی بابا ! با صورتی که حتی آینه بازش نمی شناسد چگونه به میعادگاه بیایم؟
نظر خواهی رو واسه این پست غیرفعال می زارم چونکه نمی خوام سرزنش نصیحت یا قضاوت شم!