تبليغاتX
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

 

                                      

یک شب مثل بقیه ی شبهایی که روزشان را هم مثل بقیه ی روزها سپری شده بود...رفتم توی رختخوابم که بخوابم ولی چون همه چیز مل سابق بود خوابم نبرد...توده ی هوای جلوی دهنم از حرکت ایستاده بود،مثل سابق صاف و مستقیم آمده بود جلوی دهان من و تکان  نمی خورد...رفتم توی فکرهایی که مثل سابق بودند...چند دقیقه بعدترش شاید چند دقیقه واقعا و شاید هم یک ساعت ــ همیشه زمان یک مشکلی دارد ــ مثل آدم هایی که از زور خواب دارند می میرند و برای یک واجبی مجبورند از توی تخت بلند شوند پتو را کنار زدم و شروع کردم از پله های تختم پایین رفتن...پله ی اولی و دومی را مثل سابق عین آدم رفتم...روی پله ی سوم جا خالی دادم و خودم را پرت کردم وسط اتاق....وقتی از همه ی تخت ها یک صدایی تو مایه هایی ..اوووم....ووواااای و..بلند شد من مثل سابق با قیافه ی پشیمان خیلی یواش در اتاق را باز کردم و زدم بیرون...و مثل همیشه توی راهرو قدم زدم....و بعد مثل همیشه بی آنکه از قدم زدنم چیزی عایدم شده باشد یا فکر بدردبخوری چیزی کرده باشم برگشتم توی اتاق...یک نخ سگار و فندک گذاشتم توی جیب حوله ی حمامم و از اتاق زدم بیرون...می بایت مثل سابق ۴طبقه را می رفتم پایین ...و بعد زیرزمین حمام بود و حمام های ردیف کنار هم ...۱۰ــ۱۲ تا...یکی دوتاشان بشتر ب درد نمی خورد...شب بود ...و هیچکس توی حمام نبود...مثل سابق..خیلی خوب بود...با خودم فکردم چه عالی و مثل سابق لباسهایم را کندم و رفتم زیر دوش....و مثل سابق بی انکه هنوز موهایم خیس شده باشند شامپو را خالی کردم روی سرم و در همین حین فکری به سرم زد که مثل سابق نبود....چیز روشنی نبود...شاید فقط به این فکر کردم که می شد از همه ی شبهای مثل هم من یک فیلم ترسناک ساخت...باز رفتم زیر دوش و مثل سابق حوصله ام نشد موهایم را چنگ بزنم....بعد فکر کردم شاید بهتر باشم بدنم را بشویم...ولی مثل سابق پشیمان شدم و همان زیر دوش ماندم....و حس کردم یک چیزی خیلی مهم است اینکه من کدام طرفی بایستم...از جایم تکان نخوردم و جهتم را عوض نکردم دستم را دراز کردم و صابون را برداشتم...و یکهو دلم خواست مثل سابق بنشینم روی سکو و سیگار بکشم....برای اینکه آن فکر فیلم ساختن که مثل سابق نبود توی سرم ادامه داشت...و من هنوز تصمیم نگرفته بودم...چونکه وجود چیز حجم داری را در اطراف خودم احساس می کردم....سیگار کشیدنم به این بستگی داشت که تنها باشم ...برای همین هنوز مانده بودم که یه چیزی مثل گلوله توی گوشم پیچید و توی سرم قل خورد و بدنم را لرزاند...نمی دانم چند ثانیه احساس کردم که دلم می خواهد همیشه یک وسطی گیر بیاورم و آنجا پناه گیرم ....برای اینکه این صدای جیغ مانند در نیمه های شب...توی حمام که مثل سابق نبود ....بدجوری من را ترسانده بود و یک طوری به ذهنم رسید که نه خشکی به دردم می خورد نه گوشه و کناری نه آبی...فقط باید همان وسطی که ایستاده ام تکان نخورم....واین می دانید یا نمی دانید ولی فکر خیلی خطرناکی بود...با یک جور جرات زوری که مثل سابق نبود رفتم ژیلتم که تازه سرش را عوض کرده بودم را برداشتم و کشیدم روی ساق پایم....ولی اتفاقی که معمولا اینجور وقتها می افتد نیفتاد....مثل سابق ژیلت روی پای من کار نمی کرد....فکر کردم باید مطمئن تر و آرام تر باشم که صدا من را از جا پراند....صدای جیغ بود....جیغ یک گربه....من هم دلم می خواست جیغ بکشم....جیغ یک گربه....اگر از بالا می پرید و می آمد توی حمامی که من بودم.....با هم زیر یک دوش؟ حوله ام را پوشیدم...و با لرز از پله ها آمدم بالا ...چکیدن آب را مثل عرق روی پوستم احساس می کردم....سیگارم مثل ابق توی جیبم بود.....می لرزیم....نمی دانم ساعت چند بود...نشستم روی پله ها جلوی ساختمان...موهایم هنوز کفی بود...سیگارم را روشن کردم...برایم مهم نبود کسی از نگهبانان ببیند یا نه...هیچ مثل سابق نبود.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 17:45  توسط ....  | 

تخت بالا را توی خوابگاه دست دارم...برای اینکه کسی نیست بیاید روی تختت بنشیند و شوراها یا مراسم صبحانه توی تخت تو برپا نمی شد و برای اینکه هر چه دور و برخودت ریخت و پاش کنی و روی دیوار چیزهای کوچک خوب بنویسی کسی نمی خواند...بچه های تخت پایین همیشه فکر می کنند برد کرده اند..برای اینکه مجبور نیستند بروند بالا و بیایند پایین و همه چیز دم دستشان است.بااین حال خوب نیست همه چیز د دست آدم باشد و آدم آن بالا نباشد و دید نزند...و اینکه کمتر دیده بشود بی آنکه نیازی به نصب پرده ای توری مانعی چیزی باشد...این را بچه هایی که تختشان پایین است و به اصطلاح "صاب اتاق" هستند توی خوابگاه نمی فهمند...(بدی صاحب چیزی بودن گاهی این است که آدم خیلی چیزها را نمی فهمد) من یک زمانی جزو دار و دست ی "صاب اتاق"ها بودم...یک وقتایی می رفتم بالا و یک وقتایی هم می آمدم تخت پایین....ولی یادم است وقتی آن بالا بودم زندگی ام کمتر دم دستی بود و روز و شب عین برنج تو آب خیس نمی خوردم.روی هم رفته می شود گفت که رو به راه تر بود....

من قسمت های خوب و شاد را بیشتر دوست دارم و خیلی دلم می خواهد جلوتر نروم....منظورم این است که آدم بعضی وقتها مجبور است از بعضی چیزها بگوید و بنویسد تا وقتی رسید به "اما" و "اگر" ها حمل بر نالیدن و آه و فغان نشود.یعنی این نالیدن یک خاصیتی دارد که هر چه قدر هم بیشتر بچربد باز آدم هی مجبور می شود از خودش بپرسد کی می خوای بیدار شی پس؟ کی می خوای بیدار شی پس؟آدم این جور سوال های زاغارت را برای ردگم کردن ناکامی ها و اینکه زندگی فول شیرین است مجبور می شود از خودش بپرسد...و خوب من الآن می بینم که جدی جدی پشیمان شدم و جلوتر نرفتم...چه اهمیتی دارد بعد از "اما"ی ماجرا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 23:40  توسط ....  | 

قبلا (منظورم طی همین چند سال اخیر است) بیشتر دوستان من بچه های هنر بودند.اما این روزها با گروه های جدیدتری می پرم بچه های جامعه شناسی و روان شناسی...چیزی که هیچ وقت فکر نمی کردم برایم هیچ جور جذابیتی داشته باشد و به نظرم یک مشت سرکاری محض بود...الآن نمی گویم خیلی یک جور دیگری فکر می کنم ..فقط اینکه آنها هم کم کم دارند به لیست من اضافه می شوند و بعضی وقتها که می نشینیم و حرف می زنیم بدم نمی آید منفعل نباشم ...هر چند هنوز نمی توانم بفهمم چه طور آنها خیلی راحت همه چیز را می کشند بیرون....منظورم این است که انگار نه انگار که ما هیچی....می نشینند و از تجربه های گمشده شان حرف می زنند و ابایی هم ندارند...وقتی از من می پرسند بعضی وقتها دلم می خواهد با نگاهم سوالشان را توی صورتشان بزنم....پیشکش خودشان....ولی یکی از همین شبها یکی از بچه ها سوال ساده ای پرسید اگر تو یه خیابون خلوت یک دختر رو ببینید که تنها راه می ره و گریه می کنه چه فکری پیش خودت می کنی؟ چه جور وهمی خیالی چیزی راجع بهش می زنه به کله ات...

و من گفتم ...بی خیال ..به هزار دلیل...و چون می خواستم ختم به خیرش کنم شروع کردم و دلیل آوردم...

ــ دختری که در یک خیابون شلوغ و کثیف و مرکزی مثل انقلاب در رفت و آمد است ..ممکن است یکی از همین روزها خودش را به کوچه ی دور از دست تری برساند برای اینکه موج کند و بی جان ادم ها،تراکت پخش کن کنهایی حتی دلش راضی نمی شود از آنها کاغذهایشان را بگیرد و با این حال یک جور حس غلیظی از تاسف و احترام و دلسوزی نسبت به آنها دارد...اشیای بنجلی که از در مغازه ها زده بیرون ــ و حتما لازم بوده که این طور باشد ــ ساندویچی های کثیف و چهر های هیجان زده ی حرصناک ....تمام پشتش را لرزانده و نمی تواند گریه نکند.

حس وحشتناک جنوب شهر....جنوب شهر...جنوب شهر....حس سوداگرانه ی شمال شهر و تفریحات آبکی.....شمال شهر...شمال شهر....راه رفتن در خیابان های بلند و باریک سر بالایی و سر پائینی ای که با او نسبتی ندارند...و حس مسخره ای که در هر نقطه بایستی بدانی کجایی ...و هر نقطه گم شوی می دانی که از آشنایی هم ابلهانه تر است.....فکر اینکه می دانی در هر کجا چه جور مردمی و چه دسته ای زندگی می کنند....

شنیدن خبر بد رفتاری با یک کارمند با فهم و شعور دولت  به خاطر عقایدش توسط یک سازمان مضحک مخوف.....و تکرار این جمله در ذهنش که تاریخ هیچ وقت کمکی از دستش بر نیامده است...هیچ کمکی!

حس اینکه راه رفتن در فضایی قابل پیش بینی، در این زمان و مکان همیشه تا لحظه ای که اکنون دارد اتفاق می افتد اجتناب ناپذیر بوده است....حتما این موضوع دختری را که در خیابان راه می رود و تنهاست را به گریه می اندازد.

احتمالا از یک محیط اداری برگشته ......یا از مغازه ای چیزی....و آنجا مثل همه جا با نگاه هایی مواجه شده که متعلق به آدم هایشان نیست...ادم هایی که میل بیمارگونی نسبیت به زندگی دارند و این از چشم هاشان بر نمی آید....

استادش سر هیچ و پوچ ....سرش داد کشیده...هر چه از دهنش در آمده توی صورت او تف کرده و بعد هم پرتش کرده بیرون...و دارد فکر می کند که اصلا چرا دیوار کسی باید کوتاه باشد و چرا ...

حتما نتوانسته دوست پسرش را قانع کند که کتابی که او دوستش داشته را بخواند....و دلش گرفته است....

احتمالا حس می کند که هیچ کس برای وقت و زندگی و ارزش و احترام قائل نیست و هیچ چیز سر جایش نیست.....تنها دوستش که چندین سال همه چیز را با او و برای خواسته ترکش کرده و می بیند که این روزها دوست جدیدتری پیدا کرده است....

غرورش را شکسته اند ....فقط به این دلیل ساده که زن است..و این استدلال احمقانه که غرور چیز مردانه ایست....مثل سیگار کشیدن...مثل لذت بردن...مثل رفتن...

فکر این حس که دیگر هیچ چیز...هیچ..نه میل به اشک ریختن و نه خوابیدن....نه بیدار ماندن ....نه درک کردن...نه خوردن...نه لذت بردن...نه افسوس خرودن....هیچ چیز...برایش وجود ندارد....

گذشته اش روشن و کامل چون قرص ماه در برابرش ظاهر شده...و او می داند نباید خودش را به خاطر چیزی سرزنش کند...و می داند که باید به خاطر همه ی آن چیزهای خوب لبخند بزند....اما نمی داند چرا می رود و همچنان که می رود اشک می ریزد....

بی قرار است....حتما بی قرار است...و کسی چه می داند بی قراری دقیقا یعنی چه؟! کدر ترین مفهوم بشریست....

راه می رود....که برود....و خیابان خلوت هم نیست...شلوغ است...پر ترافیک....مردم در رفت و آمدند...و او حس می کند منتظر است....منتظر رفتن....باید برود ...شاید تنها...

 مدتهاي زيادي دنبال يك جور برنامه ريزي براي مستقل شدن بوده...يا وقت و خواب و خوراكش و همه ي آنچه توي كله اش يا ته جيبش بوده را ريخته توي يه پروژه يا مقاله و تقديم استاد  كرده و او بدون اينكه حتي نگاهي بيندازد ....گفته باشه بهت 10 مي دم....جيبش خالي ست و حس مي كند هدر رفته و حس ميكند اين سربار ديگران بودن بايد تا ابد ادامه پيدا كند....حق دارد گريه كند


ـــ من تقریبا به همین اندازه پرگویی کردم وقتی این سوال را از من پرسیدند و حس کردم...همیشه حتی در سوال های سرراست روان شناسی هم یک فاصله ای هست...و بعد منتظر ماندم ببینم چه جوابی می گیرم...گفت : "خوب تابلو بود این فرافکنی بود دیگه!"

راستش اینو شنیدم قیافه ام قهوه ای نشد....فقط یکم فکر کردم چه قدر خنگم و چه قدر خوب که همیشه فاصله ای هست....حتی تو نوشتن اینا که همه اش مربوط به شخص من نبود تا خوانشی که شما از اینا دارین و محصولی که دست چندم به دست کی برسه....ولی خوب سوای این جور سوال و جوایهای سرگرم کننده در جواب به این سوال من ابهام قاطعانه ی شاملو رو بیشتر دوست دارم که می گوید:"جغد سکوت لانه ی تاریک درد خویش"                                                                                                                                                                                                                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 21:13  توسط ....  | 

من خی لی ساده و روون ام.........

من خیلی سا ده و روون ام.........

من خیلی ساده و رووون ام.....

من خیلی ساده و روون ام.....

من خیلی ساده  و روووون ام......

من خیلی سسسساده و روون ام...........

من خیلی ساده و روون ام....

من خیلی ساده و روون ام........

برایش welcome to the hotel california می خواند....چند صباحی حیرت زده شد....سپس قتل نفس کرد.................................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 17:15  توسط .... 

ـــ ظهر کساد چهارشنبه ی تعطیل را می گذرانیم...من و آرزو هر کداممان گوشه ای پرت شده ایم....انگار جسم نباتی ای که سقوط کرده باشد و در هم فشرده شده باشد....هر کداممان خیال هایی توی سرمان است....مثل حیوان که انگار بخواهد بخندد و بلد نباشد چون  خنده فصل انسان است....درس داریم...و چیزهایی را هم دوست داریم....این را فقط حس می کنیم نه بیشتر!...تلفن را می گیرم توی دستم و سعی می کنم رابطه ی از هم پاشیده ای را سر و سامان بدهم...تلاش زیادی نمی کنم....ویرم گرفته یکی باشد....همین...به آرزو می گویم کاش کسی بود...از خدا خواسته قبول می کند....از ماهی بدم می آید ولی قرار است آرزو برای شب از آن ماهی های شمالی(حتما خوشمزه) بپزد و دوستان را هم جمع کنیم....دوستان! یک اجتماع از هم پاشیده و گرفتار...هر کسی سرش جایی گرم است....ویرم می گبرد بروم...نمی شود برای همیشه رفت....ولی شاید بشود یک قدم آن طرف تر....! می گویم برویم!

ـــ آرزو شیراز را دوست دارد....ولی این طوری رفتن را نه! و دلش یک جایی نگران است...و دل من یک جوری می خواهد برود...و این رفتن همیشه زورش زیادتر است...اصرار می کنم ...از قبرستانی که منتظرم است و از کوچه هایی که جا گذاشته ام نمی گویم...اصرار می کنم که بیاید به خاطر رفتن...به خاطر خود رفتن بیاید....و او قبول می کند...

ـــ یک شب بیشتر شیراز نیستیم...فکر کنکور و درس و خستگی سفر همراهمان است....فکر کلاس های روز بعد...فکر فکرهایی که وقتشان نیست...به قبرستان نمی روم...من در نقش یک راهنمای توریست بی دل و دماغ مهمانم را که به زور آورده ام توی آرامگاه ها می گردانم....از پلیس و بسیجی می  ترسیم...و دوستان زیر خاکی ام را یک بار دیگر دور خودم جمع می کنم....تو کافه گالری فروغ نشسته ایم و حس می کنم سرپایم...حس می کنم چیزی از گذشته من را دارد وصل می کند...و نمی دانم سرپا بودن....این همان چیزیست که می خواستم ؟...دلم کوچه هایی را می خواهد که از حوصله ی شما و پاهای ما و اوقاتمان خارج است...دلم می خواهد همه چیز را به یک حس خوب بدهم....اگر آن حس خوب قبول می کرد که همه چیز را با هم از من بگیرد....وقتن رفتن است...معلوم نیست کلاس فردا را بروم یا نه....معلوم نیست به آرزو خوش گذشته یا نه...فقط انگار حوصله ی شیراز را سر برده ام...می رویم...

ـــ برگشته ایم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 11:37  توسط ....  | 

              

ـــ سال پیش ما بچه های فلسفه دست به یک جور اتحاد خنده دار زدیم علیه یکی از اساتیدی که از بقیه بدتر نبود و برای دادخواهیش رفتیم پیش ضحاک و آخر کار هم یک گره اخلاقی خفتمان را چسبید و مثل چی هر کس افتاد به جان خودش....

ـــ ولی همین الآن بدون ناخاله بازی و هیچ حرف و حدیثی همه ی بچه ها پا شدن از کلاس رفتن بیرون...و عواقبش هر چی باشه ....جای درستی اعتراض کردن.....و من فقط اومدم بگم کلی کیف کردم....واسه اولین بار بچه های قاتی پاتی فلسفه با هم....شما نمی دونید یعنی چی........

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/21ساعت 9:44  توسط ....  |