_j/images/dubuffet_depoisson.jpg)
یک شب مثل بقیه ی شبهایی که روزشان را هم مثل بقیه ی روزها سپری شده بود...رفتم توی رختخوابم که بخوابم ولی چون همه چیز مل سابق بود خوابم نبرد...توده ی هوای جلوی دهنم از حرکت ایستاده بود،مثل سابق صاف و مستقیم آمده بود جلوی دهان من و تکان نمی خورد...رفتم توی فکرهایی که مثل سابق بودند...چند دقیقه بعدترش شاید چند دقیقه واقعا و شاید هم یک ساعت ــ همیشه زمان یک مشکلی دارد ــ مثل آدم هایی که از زور خواب دارند می میرند و برای یک واجبی مجبورند از توی تخت بلند شوند پتو را کنار زدم و شروع کردم از پله های تختم پایین رفتن...پله ی اولی و دومی را مثل سابق عین آدم رفتم...روی پله ی سوم جا خالی دادم و خودم را پرت کردم وسط اتاق....وقتی از همه ی تخت ها یک صدایی تو مایه هایی ..اوووم....ووواااای و..بلند شد من مثل سابق با قیافه ی پشیمان خیلی یواش در اتاق را باز کردم و زدم بیرون...و مثل همیشه توی راهرو قدم زدم....و بعد مثل همیشه بی آنکه از قدم زدنم چیزی عایدم شده باشد یا فکر بدردبخوری چیزی کرده باشم برگشتم توی اتاق...یک نخ سگار و فندک گذاشتم توی جیب حوله ی حمامم و از اتاق زدم بیرون...می بایت مثل سابق ۴طبقه را می رفتم پایین ...و بعد زیرزمین حمام بود و حمام های ردیف کنار هم ...۱۰ــ۱۲ تا...یکی دوتاشان بشتر ب درد نمی خورد...شب بود ...و هیچکس توی حمام نبود...مثل سابق..خیلی خوب بود...با خودم فکردم چه عالی و مثل سابق لباسهایم را کندم و رفتم زیر دوش....و مثل سابق بی انکه هنوز موهایم خیس شده باشند شامپو را خالی کردم روی سرم و در همین حین فکری به سرم زد که مثل سابق نبود....چیز روشنی نبود...شاید فقط به این فکر کردم که می شد از همه ی شبهای مثل هم من یک فیلم ترسناک ساخت...باز رفتم زیر دوش و مثل سابق حوصله ام نشد موهایم را چنگ بزنم....بعد فکر کردم شاید بهتر باشم بدنم را بشویم...ولی مثل سابق پشیمان شدم و همان زیر دوش ماندم....و حس کردم یک چیزی خیلی مهم است اینکه من کدام طرفی بایستم...از جایم تکان نخوردم و جهتم را عوض نکردم دستم را دراز کردم و صابون را برداشتم...و یکهو دلم خواست مثل سابق بنشینم روی سکو و سیگار بکشم....برای اینکه آن فکر فیلم ساختن که مثل سابق نبود توی سرم ادامه داشت...و من هنوز تصمیم نگرفته بودم...چونکه وجود چیز حجم داری را در اطراف خودم احساس می کردم....سیگار کشیدنم به این بستگی داشت که تنها باشم ...برای همین هنوز مانده بودم که یه چیزی مثل گلوله توی گوشم پیچید و توی سرم قل خورد و بدنم را لرزاند...نمی دانم چند ثانیه احساس کردم که دلم می خواهد همیشه یک وسطی گیر بیاورم و آنجا پناه گیرم ....برای اینکه این صدای جیغ مانند در نیمه های شب...توی حمام که مثل سابق نبود ....بدجوری من را ترسانده بود و یک طوری به ذهنم رسید که نه خشکی به دردم می خورد نه گوشه و کناری نه آبی...فقط باید همان وسطی که ایستاده ام تکان نخورم....واین می دانید یا نمی دانید ولی فکر خیلی خطرناکی بود...با یک جور جرات زوری که مثل سابق نبود رفتم ژیلتم که تازه سرش را عوض کرده بودم را برداشتم و کشیدم روی ساق پایم....ولی اتفاقی که معمولا اینجور وقتها می افتد نیفتاد....مثل سابق ژیلت روی پای من کار نمی کرد....فکر کردم باید مطمئن تر و آرام تر باشم که صدا من را از جا پراند....صدای جیغ بود....جیغ یک گربه....من هم دلم می خواست جیغ بکشم....جیغ یک گربه....اگر از بالا می پرید و می آمد توی حمامی که من بودم.....با هم زیر یک دوش؟ حوله ام را پوشیدم...و با لرز از پله ها آمدم بالا ...چکیدن آب را مثل عرق روی پوستم احساس می کردم....سیگارم مثل ابق توی جیبم بود.....می لرزیم....نمی دانم ساعت چند بود...نشستم روی پله ها جلوی ساختمان...موهایم هنوز کفی بود...سیگارم را روشن کردم...برایم مهم نبود کسی از نگهبانان ببیند یا نه...هیچ مثل سابق نبود.